درحال نگارش رمان آزادی مشروط | بهار شایگان فرد کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع بهار شایگان فرد
  • تاریخ شروع

نظرتون راجع به رمان؟

  • خوب است.

    رای: 8 100.0%
  • خوب نیست.

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    8
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد+منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
18/8/18
2,345
3,516
113
مشهد
#1
_به نام خالق قلم_

نام اثر: آزادی مشروط
نویسنده: بهار شایگان فرد کاربر انجمن ناول کافه
ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه


خلاصه:
همه چیز از مرگ محمد آغاز شد؛ زینب داغدار، غافل از رخدادهای اطراف در سوگواری محبوبش به سر می‌برد؛ اما با بالا گرفتن زمزمه‌های وصلت با حمید، زندگی از ریتم موزون خارج شد و حال، سربازی اسیر، در برابر سپاهی سواره، تنها مانده؛ تنها و بی‌پناه!



_پیش‌گفتار_
عادت‌ها و قوانین تو را برده‌ی خود می‌کنند؛ نمی‌دانی تقلید از عادت‌های دیگران یا رعایت قوانین چه قدر خفقان‌آور است! می‌گویند: این کار را نکن، آن کار را نکن یا این کار را بکن و آن کار را بکن! اگر میان افراد قانونمند که خواستار آزادی هستند زندگی کنی امر و نهی کردن برایت قابل تحمل می‌شود؛ اما اگر با افراد متکبر نشست و برخاست داشته باشی که در تلاشند حتی رویای آزادی را در تو نابود کنند، تا هیچ‌گاه در تصوراتت هم سراغش نروی آنگاه دنیا برایت جهنم خواهد شد. اصول زندگی افراد متکبر فقط یک مزیت دارد، آن هم اینکه می‌توانی با مبارزه و فدا کردن جانت در مقابل‌شان ایستادگی کنی.
مهم نیست تو تحت چه حکومتی زندگی می‌کنی، چون بی‌بر و برگرد قوانینی دارد که موجب می‌شود کسی که قوی‌ترین و ظالم‌ترین است یا هیچ سخاوتی ندارد پیروز شود!
[برشی از کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد _ اوریانا فالاچی]



لینک معرفی و نقد رمان:
https://forum.novelcafe.ir/threads/معرفی-و-نقد-رمان-آزادی-مشروط-بهار-شایگان-فرد-کاربر-انجمن-ناول-کافه.1860/

شروع تایپ: یکشنبه، 27 خرداد ماه، سال 1397

 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
9/8/18
456
1,201
93
تهران
#2


به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد+منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
18/8/18
2,345
3,516
113
مشهد
#3
#آزادی_مشروط
#PART_1

به نام خداوند نان و قلم،
خداوند آزادی و عشق و غم...!



مقدمه ـ
من خسته‌ام از رسم و عاداتی که معنایی ندارد!
که واژه ها از دور زیباست، قدِ، رعنایی ندارد!
دیگر بس است! تصمیم برای زندگانیم نگیرید!
من مرده است با غم، تمام شد جمله اَمّایی ندارد.
طغیان نکرده قلب من، از رسم‌ها خسته‌ست!
با خفقان می‌میرد و فریاد هم اینجا ببین جایی ندارد!
تقدیر من چیست؟ قربانی برای پیش کش‌های عزیزان؟
این من دگر از آبرو و مردمش ابایی ندارد.


|با سپاس از شیمای عزیز بابت شعر زیبایی که ارائه دادند.|


قدمی را به جلو برداشت و نفس زنان اطرافش را نظاره کرد. در نقش جهان بود! ستاره های شب به زیبایی می درخشیدند؛ ولی چرا چیزی در نظر او زیبا نبود؟
پرنده هم پر نمی زد؛ چه انتظاری داشت؟ ساعت دو یا سه نیمه شب هیچ کس اینجا کاری نداشت! چراغ نفتی های دور تا دور استخر با نوری کم سوسو می زدند ولی به خاطر تعداد زیادشان محیط نسبتا روشن بود. استخر عظیم میدان لبالب پر آب بود و صرف نظر از تکه برگ های شناور بر رویش مثل همیشه تمیز بود. با قدم های آهسته به لبه مرمری حوض نزدیک شد و زانو زد. پوشیه ای که صورتش را در بر گرفته بود را باز کرد و به سطح اب خیره شد.
با دیدن انعکاس چهره اش که بر سطح اب جاری شده بود با صدای نسبتا بلندی گفت:
_ یا ابوالفضل!
نفسش را با حرص بیرون فرستاد. انتظار نداشت به این شکل در بیاید! این همه خون مردگی برای چه بود؟ با یادآوری لحظه ای که سیلی رحمان، باعث شده بود با صورت به پایه های آهنین مبل برخورد کند آه از نهادش برخاست و زیر لــ*ب زمزمه کرد:
_ لعنت به تو رحمان!
بغض گلویش را در بر گرفت.
_ یعنی اگه رضا بود جلوشون رو می گرفت؟ عمو صادق چی؟ وامیستاد جلوشون؟ کسی می گفت این دخترم آدمه، اینجوری نکنین؟ اگه سعید بود می اومد سخنرانی کنه؟ حمید که هیچ غلطی نکرد... بقیه اگه بودن می کردن؟
صدایی در اعماق وجودش گفت "بی انصاف نباش! نگاه نگرانش رو ندیدی؟"
اولین قطره اشک که از چشمانش پایین جهید را با دست پس زد و با حرص به خودش پاسخ داد:
_ خب که چی؟ نگرانی برای من آب و نون می شه؟ یک کلمه هم از دهنش نیومد بیرون. بی غیرت!
زانوهایش را از لبه استخر بلند کرد و ایستاد. تمام راه را تا نقش جهان دویده بود و زانوهایش از شدت درد زق زق می کردند. به خاطر ضربات تمام بدنش کوفته بود و همین هم ایستادن را برایش سخت می کرد. به سمت صندلی فلزی و بی رنگی که کنار استخر نصب شده بود رفت و با احتیاط نشست. به محض نشستن، دردی خانمان سوز سر تا پای بدنش را در بر گرفت که با صدای نسبتا بلندی گفت:
_ آخ!
_ خانوم؟
سرش را با شدت بالا گرفت. با دیدن مردی مُسِن و فربه در لباس آبی رنگ پاسداران نقش جهان، لــ*ب به دندان گرفت و در دل شانس بدش را لعنت کرد. مرد بازدم دودآلودش را به بیرون هدایت کرد و با لحجه غلیظ اصفهانی اش پرسید:
_ خانوم، حالدون خوبِس؟
تک سرفه ای کرد و با صدای آرامی پاسخ داد:
_ بله خوبم.
نگهبان، ابروان جوگندمی اش را در هم کشید و با تردید گفت:
_ سَرِدا بگیر بالا دخترجون.
مکث زینب بر تردیدش افزود؛ با صدای بلندتری تکرار کرد:
_ سَرِدا بگیر بالا. (سرت رو بگیر بالا.)
نفسش را عمیق به بیرون فرستاد و در یک لحظه، سرش را به سرعت بالا گرفت.
مرد، بهت زده به صورت کبود و خونی اش خیره شد. کوفتگی آنقدر زیاد بود که حتی چهره اش قابل شناسای نبود! اخمی کرد و با صدایی که در میان جدیت، بُهت عضو جدا نشدنی آن بود پرسید:
_ کی هستی؟
اشاره ای به ساک مشکین روی زمین کرد و پرسید:
_ مال کیه؟ تو؟
زینب از تردیدی که در صدای مرد بود خوشش نیامد. خواست دهـ*ان باز کند و حرفی بزند که دستی دور گلویش را احاطه کرد. دستی مردانه و سفید! هول کرد. عرقی سرد بر پیشانی اش نشست و شروع به دست و پا زدن کرد. نفس نداشت؛ دلش می خواست بازدمش را عمیق بیرون بفرستد ولی دستی که روی حنجره اش جا خوش کرده بود مانع می شد.
_ تو... کی...
صدایی مرموز و زمخت کلامش را از هم درید:
_ هیس! خفه!
نگاهش را به سمت جایی که مرد پاسدار آنجا بود سوق داد؛ پاسدار نبود!
مردمک چشمانش، کمی... فقط کمی پایینتر، جایی در نزدیکی زمین را نشانه رفت؛ همانجا بود! خونی تیره اطرافش را در گرفته بود. صدای "یا ابوالفضل" با ناله ضعیف پاسدار همراه شد.
نگهبان، با صدایی ضعیف و در عین حالا نالان گفت:
_ ولش کن بی ناموس!
مرد هیکلی که چند متر آن طرف تر از پاسدار ایستاده بود، به سمتش پا تند کرد. ضربه ای که با نوک کفش براقش به پهلوی پاسدار زد، اشک را بر چشمان زینب سرازیر کرد. دست دیگر مرد، دهانش را پوشاند و باز هم صدای مرموزش خراش بر گوش زینب کشاند:
_ برو به فاطمیان بزرگ بگو خون جلوی خون... ناموس جلوی ناموس!
مردی که کنار پاسدار نیم جان ایستاده بود، با صدای خش دارش تکرار کرد:
_ یادت باشه! خون و ناموس!
صدای خنده کریهانه‌اش فضای میدان را پر کرد.
زینب اما حدقه چشمانش وسیع تر از این نمی شد! خون در برابر خون؟ ناموس در مقابل ناموس؟ فاطمیان بزرگ؟ فاطمیان بزرگ که بود؟ حاج باقر یا پدرش؟
مرد لبخند کمرنگی زد که سبیل های چخماقی‌اش به طرز زشتی بالا رفتند؛ دستش را به گردن پاسدار نزدیک کرد و در یک حرکت، سوتی که همچون گردنبند از یک نخ به دور گردن او آویزان بود را کشید.
زینب اما مات و مبهوت منظره رو به رویش را نگاه می کرد. با هر تکانی که برای رهایی به بدنش می داد، دردی بر جانش می پیچد و تا اعماق وجودش را می سوزاند. می دانست با به صدا در آمدن سوت، گروهی از سربازان به میدان می آیند ولی چرا؟
صدای ترمز ماشینی توجهش را جلب کرد؛ یک پیکان مشکی!
 
آخرین ویرایش:
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد+منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
18/8/18
2,345
3,516
113
مشهد
#4
#آزادی_مشروط
#PART_2

(چند ماه قبل)
به صورت معصوم و رنگ پریده روی تخت خیره بود. زیر چشمانش با گودی کبود رنگی مزین شده بود. چند سانت بالا تر رفت. با دیدن دو تیله میشی رنگ حیرت کرد؛ تا چند لحظه پیش چیزی جز دو پلک رنگ پریده در این ناحیه جای نگرفته بود و حال...!
از زیر ماسک شفاف حرکت لــ*ب هایش را احساس کرد. با عجله و بدون تردید، از در بیرون زد و رو به پرستاری که با ابروان درهم مشغول یادداشت مطلبی بود، به هوش آمدن بیمارش را اطلاع داد.
ـ چند دقیقه دیگه میام؛ صبر کنید لطفا. اتاق؟
شماره اتاق را گفت و سپس با عجله وارد اتاق شد. نگاه خسته زینب همه جا را می پایید. آرام به سمتش رفت؛ نفس عمیقی کشید و با آرامش گفت:
ـ نگران نباش زینب خانوم، الان پرستار میاد.
نمی توانست حرکت کند؛ بدنش آن قدر خشک شده بود که گویی هزاران سال در خواب بوده است. شدت خستگی اش تا حدی بود که پلک هایش هم بر عضله صورتش سنگینی می‌کردند. لــ*ب هایش خشک شده‌بودند و بر سطح چشمش لایه ای نازک از آب شور جای گرفته بود.
(استارت بزن.)
تصاویر پشت سر هم بر پرده ذهنش ظاهر می شدند؛ آرام... زیبا... کشنده...
(می ترسم محمد، نزنم به یه چیزی؟)
فاصله بین خطوط سبز واقع شده بر کامپیوتر کمتر شده بود؛ ضربان!
(شما وسط بیابون چیزی می بینی خانوم؟)
زور می زند تا انگشتش را کمی، فقط کمی به بالا تر هدایت کند.
(نه خب...)
حجم مایع جای گرفته در کاسه چشمانش رو به افزایش بود.
(آفرین! حالا از چی می ترسی؟)
لبریزی کاسه چشمانش کمی، فقط کمی از گرمای وجودش را می‌کاست.
(آره زینب؟ به خاطر بابا اینا...)
دستی زمخت، قلب لرزانش را در مشت می گیرد و فشار می دهد؛ خیلی محکم!
در انتظار سکانس بعدی این نمایش است؛ ولیکن صحنه ای جز سیاهی نصیبش نمی شود. نه صحنه، نه صدا! هیچ چیز! فقط و فقط تاریکی محض! آغـ*وش پلک هایش باز می شود و چشمان بغض زده برادرش رضا تنها تصویر مقابل اوست.
ـ زینب خانوم؟ نمی خوای حرف بزنی؟
حرف؟ چرا! می خواست. ولی لــ*ب هایش تاب دوری از هم را نداشتند. زیر چشم، نیم نگاهی به ماسک اکسیژن انداخت. رضا آهی از سر حواس پرتش کشید و آرام گفت:
ـ حواسم نبود؛ پرستار الان...
با مکث به در باز شده نگاهی انداخت و ادامه داد:
ـ ...میاد.
زنی حدودا چهل ساله با لباس های سفید و تخته شاسی به دست وارد اتاق شد. دستی میان موهای رنگ شده طلایی اش که با گیره ای به شکل گل ثابت شده بودند انداخت و با نگاهی به حوصله به رضا گفت:
ـ لطفا بیرون منتظر بمونید.
رضا بی حرف سری تکان داد و بی حرف از اتاق خارج شد.
اتاق محیط سرد و بی روحی داشت؛ فضایی که به هیچ عنوان با شرایط روحی زینب هم خوانی نداشت. کاشی و دیواره های بی روح آبی و پرده سفیدی که لکه های سیاهش نمای بدی به آن داده بودند. چند میله که سُرم های گوناگون و بی رنگ به آن متصل، و به دستان زینب ختم می شدند. تختی که زینب خوابیده روی آن بود و میزی فلزی، که شامل چند بطری اب، دستمال و قطعاتی دیگر بود. ساده و تحریک کننده اعصاب!
سرنگی حاوی ماده ای بی رنگ در دستان پرستار جای گرفت و همانطور که به زینب نزدیک می شد، با حفظ همان بی حوصلگی قبلی، چشمان سبزش را در حدقه چرخاند و گفت:
ـ مواظب سُرُمتون باشید کشیده نشه. فعلا تحرک نمی کنید تا دکتر بیان. چیزی نمی خورید، اگه تشنه شدید فقط با دستمال مرطوب لبتون رو تر کنید؛ دکتر حمیم تا چند دقیقه دیگه میان.
بی رمق پلک هایش را به نشانه تایید تکان داد و خروج پرستار را نظاره کرد.
نعره ای عظیم پرده های گوشش را لرزاند؛ ترسیده اطراف را نظاره کرد. هیچکس نبود! پس چرا صدا تا این حد نزدیک به نظر می رسید؟ آن قدر بلند بود که حس کرد شخصی دقیقا کنار گوشش دهـ*ان باز کرده و فریاد سر داده است.
صدا آشنا بود؛ بسیار آشنا! آن قدر که مردمک چشمانش لرزیدند و کاسه چشمانش باز هم لبریز شد.
(مواظب باش)
صدای خودش بود. می گفت مراقب خودت باش. ولی... به چه کسی؟ چه کسی باید مواظب خودش می بود؟
(زینب!)
جا خورد. باز هم نعره! صدای محمد بود. محمدی که تا به حال نازک تر از گل نثارش نکرده بود با نعره اسمش را صدا می زد؟ خواست برخیزد. برود یقه رضا را بگیرد و سراغ محمد را بگیرد. بپرسد چرا او نیامد؟ بپرسد مگر نمی داند کجا خوابیده ام؟
متنفر بود؛ از ناتوانی! از ضعف! از حنجره ای که نمی توانست سراغ محبوبش را بگیرد؛ متنفر بود!
در باز شد و قامت رضا آشکار شد. چشمان زینب به پیراهن مشکینی که بر قامتش نشسته بود خیره ماند؛ در آن وضعیت، توی ذوق می زد.
(یا ابوالفضل)
باز هم نعره ای دیگر! با چشم اشاره ای به ماسک کرد؛ رضا با هول و ولا، به سمتش آمد و ماسک را کمی پایین تر کشید. با کلافگی لــ*ب زد:
ـ محمد... کجاست؟
 
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد+منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
18/8/18
2,345
3,516
113
مشهد
#5
#آزادی_مشروط
#PART_3


بغض گلوی رضا را فشرد. چه می گفت؟ زیرلب زمزمه کرد:
ـ چی بگم بهت؟ بگم فرستادنش زیر یه کپه خاک خواهر من؟
گوش هایش زیر لایه ای از هوا قرار گرفته بود؛ دوباره با زحمت لــ*ب باز کرد و گفت:
ـ نفهمیدم چی گفتی رضا... دوباره بگو.
سرش دوران گرفت؛ سکوت رضا حالش را دگرگون می کرد. برادرش را خوب نمی شناخت، درست! نگذاشته بودند برادرش حامی اش باشد، درست! ولی امواج غم جاری را چه می کرد؟
دلش به شور افتاد؛ قهوه رنگ موهای همیشه مرتب برادرش آشفته بازار بود؛ زیر لــ*ب زمزمه کرد:
ـ این همه تغییر... چرا؟
دوباره نگاهش را به سمت رضا سوق داد. دست دست می کرد؛ کلافگی از چشمانش سرازیر بود. خیره به زمین بود و پاهایش سرامیک های سفید را ضرب گرفته بودند. گلویش گرفته بود؛ از غصه! از غم! از درد! از دلشوره! از بی خبری! با اضطراب سوالش را تکرار کرد؛ امان از سکوت!
ـ با توام! محمد کجاست؟
دلش خواست قسم دهد. بگوید به همان قبله‌ای که روبرویش نماز می گذاری قسمت می دهم، بگو! دلش خواست به همان دم و بازدمی که باعث حیاتش است، همان حاج بابایی که دردانه اش است، همان محاسنی که نازش به آن هاست، همان عضلاتی که زمین را ضرب گرفته اند، قسمش بدهد که بگوید! کم کسی نبود؛ محبوبش بود، محبوب!
جوابش را آماده کرده بود؛ از قبل! نمی توانست با وضعیتی که زینب دارد، بگوید از آن کس که از برادرت حامی تر بود، جسمی بی جان مانده و همان هم به آغـ*وش خاک فرو رفته!
ولی خطی قرمز رنگ افکار و منطقش را متناقض جلوه می داد؛ عقاید!
دروغ حرام بود؛ مصلحت و غیر مصلحت نمی شناخت. نتیجه اش عذاب بود و جهنم! خودش به کنار، پدرش اگر می فهمید ناراستی وصله کلامش کرده طردش می کرد؛ طرد!
بی حرف، از در بیرون زد. با دیدن حمید، برادر محمد، آهی کشید و سلام داد؛ واجب بود!
ـ خوبه حالش؟ وضعیتش چطوره؟
به چشمان و موهای قهوه رنگش خیره شد؛ عجیب او را یاد محمد می انداخت؛ تنها تفاوت بینشان موهای از ته تراشیده حمید بود و خال محوی که روی گلوی محمد بود. با کلافگی دستی میان موهایش کشید و در پاسخ گفت:
ـ چه جوری باشه؟ سراغ داداشت رو می گیره؛ بدجور بی قراره. تو چرا اینجایی؟
بی‌حال به دیوار سفید و کثیف راهرو تکیه داد و زمزمه کرد:
_ عمو گفتن بیام بهت بگم برای کارای هفتم خودت دست به کار شی.
سکوتی سالن را در بر گرفت. رضا در فکر حنجره پر بغض خواهر و حمید در اندیشه پیکر سرما زده برادر... آه کشید. آه از این آه ها! روزگاری بود که هیچ یک، حتی فکر رفتن محمد هم به ذهنشان خطور نمی کرد. محمد همیشه بود؛ همه جا!
دخترک ریز نقش و مشکین پوش، بدون توجه به رضا و حمید در اتاق را باز کرد و وارد شد. نگاه زینب معطوف چشمان قهوه رنگش شد؛ عجیب رو به سیاهی می زدند.
پریا، با بغض به سیم های پیوند خورده به دستانش خیره شد و گفت:
ـ زینب؟ چی به روزت آوردن دختر؟
نگاهش کرد؛ عمیق! آن قدر که بداند چه شده و نشده! آن قدر که بداند حنجره اش تاب ناله ندارد. آن قدر که بداند دستانش توان در هم آمیختن ندارند؛ آن قدر که بداند ابروانش توان در هم گسیختن ندارند. آن قدر که بداند و بداند! مثل همیشه!
دخترک هفده ساله، نگاه غمگینی به اطرافش انداخت و نزدیک تر شد. تا به امروز نمی‌دانست چه بر سر زینب آمده است که سراغی از او نمی گیرد. با برادر بزرگ ترش به خانه او رفت و سراغش را از همسایه های خاله زنکشان گرفت و رسید به اینجا! بیمارستان ... مشهد! باز هم بغض روانه کلامش شد و با اندوه گفت:
ـ تسلیت می گم، غم آخرت باشه.
با بهت خیره اش شد.
تسلیت می گم... تسلیت می گم... تسلیت می گم... غم آخرت باشه... غم اخرت باشه... غم آخرت...
صدای گرفته پریا در سرش غوغا به پا کرده بود؛ زیر لــ*ب زمزمه کرد:
ـ غم آخر... غم آخرم باشه؟ کدوم غم؟
 
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد+منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
18/8/18
2,345
3,516
113
مشهد
#6
در صفحه پروفایلم پذیرای هرگونه نقد و نظر شما هستم
53.gif


#آزادی_مشروط
#PAR _4

پرسش گونه به چهره مبهوت پریا خیره شد و با حداکثر توانش پرسید:
ـ کدوم غم پری؟ چه غمی؟ تسلیت چرا؟ کسی مُرده؟
حتی فکرش را هم نمی کرد زینب چیزی از مرگ محمد نداند؛ با آن سابقه خرابی که خاندان فاطمیان در بی رحمی داشتند، حق هم داشت! در تصورش بود در همان لحظه به هوش آمدن زینب، حقیقت را بیان کنند. گیج شده بود؛ نمی دانست چه بگوید. با تشر بی حال زینب به خودش آمد:
ـ پریا!
با اینکه صدایش آرام و شکسته بود، ولی باز هم از جا پرید؛ گویی از خوابی طولانی برخاسته باشد. با لکنت گفت:
ـ چیزه... آره!
با مشاهده وسعت یافتن حدقه چشمان زینب، متوجه کلامش شد و ادامه داد:
ـ نه... نه! کسی نمرده.
"نچ" بلند بالایی حواله داد و اضافه کرد:
ـ همه چی امن و امانه.
مشکوک به چهره اش خیره شد. چادر مشکی به طرز کودکانه ای بر سرش جای گرفته بود؛ می دانست از ترس واکنش حاج کاظم سیاهی چادر را در آغـ*وش گرفته است.
سکوت پریا آزارش می داد. حس می کرد تمام محتویات معده اش بالا و پایین می روند؛ گلویش را به آتش می کشانند و سوختنش را تماشا می کنند. لــ*ب هایش از شدت ضعف و بهت می لرزیدند. حتی نمی توانست اشک بریزد؛ فقط و فقط، انتظار!
لــ*ب هایش زیر هجوم کلمات جان می دادند و باز هم از آغـ*وش یک دیگر خسته نمی شدند. اصلا محمد که بود که اخبار مرگش نباید به گوش زینب می رسید؟ اصلا مرگ چه بود؟ مرگ؟ مرگ! چه واژه بی معنایی! میم، ر، گاف... چه ترکیب بی معنایی! راستی! پریا چه گفته بود؟ فوت؟ فوت دیگر چه بود؟ اصلا زینب کدام بخت برگشته ای بود؟ چرا واژه ها معنی نداشتند؟ گویی دنیا بی جان شده! زیر لــ*ب زمزمه کرد:
_ ف... و... ت...فوت! یعنی چی؟
به مشکین پوش مقابلش خیره شد. نمی دانست کیست؛ چرا صورتش را بالا نمی آورد؟ نیشخندی بر لبش ظاهر شد. زیر لــ*ب گفت:
_ چه دختر سر به زیری! دو ساعته مثل جغد دارم نگاهش می کنم بازم سرش رو نیاورده بالا!
لبخندش جان گرفت. صدایی در سرش نبض گرفت.
(زینب دارم عکس می گیرم آ! بخند... آفرین... لبخند، لبخند، بگو چغندر! به، چه عکسی شد.)
تصاویر به سرعت بر پرده ذهنش آشکار می شدند. محمد... پریا... زینب... رضا... حمید... مرگ... کنکور... فوت... دانشگاه... رانندگی... سرعت... فریاد... تاریکی... تاریکی؟
چشمانش از هم باز شدند؛ به سرعت! صدای فریاد لحن مردانه پرده گوش هایش را لرزاند؛ حتی جان نداشت اطرافش را بنگرد!
ذرات بغض لحظه به لحظه بالا تر می آمدند و راه تنفسش را می بستند. پلک هایش ناخودآگاه یک دیگر را در آغـ*وش گرفتند.
(_ محمد اون ماشینا چرا این شکلی رانندگی می کنن؟
_ نمی دونم عزیزم، ولش کن.
_ خب خطرناکه!
_ به ما چه؟)
تصویر دو پیکان سرخ و ابی رنگ دیدگانش را در بر گرفت. در آن بیابان خاکی، به طرز دیوانه واری رانندگی می کردند. یکی از آن ها بر سرعتش افزود و سبقت گرفت؛ تلاش کرد رنگ خودروی مورد نظرش را به یاد بیاورد ولی... تمرکزش را از رنگ به کنار برد و سعی کرد باقیمانده لحظات را به یاد بیاورد.
(_ محمد من می ترسم؛ نزنه به ما؟
_ آخه چیکار به ما داره؟
_ از طرز رانندگیش معلومه تعادل نداره؛ اصلا برگردیم، خوب؟
_ نترس من هستم.)
تصاویر لحظه لحظه گنگ تر می شدند. چشم از ماشین برداشت... به روبرو خیره شد... صدای دلخراشی گوشش را نوازش داد... محمد فریاد زد... لحظه ای درد و... تاریکی!
چشمانش را باز کرد؛ نفس نفس می زد.
(فوت محمد... فوت محمد... فوت محمد...)
به چشمان نگران پریا خیره شد. راه تنفسش بسته شده بود؛ ورود هوا لحظه ای ممنوع شد. صورتش رو به کبودی می رفت. پریا با هول به سمتش رفت؛ نمی دانست چه کند؟ به سمت در دوید و فریاد زد:
_ کمک!
رضا که سرش را گرم صحبت با حمید کرده بود، از جا پرید و به چهره اشفته پریا چشم دوخت. پریا، لــ*ب باز کرد و با شتاب گفت:
_ زینب... زینب فهمید. فهمید محمد مرده... فهمید. نمی تونه نفـ...
کلامش با نعره گوش خراشی که منبعش اتاق زینب بود قطع شد.
_ محمد!
هر سه با شتاب به سمت اتاق دویدند.
دخترکی ریز اندام، وحشیانه این سو و آن سو می دوید. گیسوان آشفته اش راه را بر هر تاملی می بستند؛ بر صورتش خراش های عمیقی دیده می شد که هر دل سنگی را به شکستن وادار می کرد. صدای فریادش، اتاق که هیچ! تمام فضای بیمارستان را پر کرده بود. حمید با شتاب از اتاق بیرون رفت تا پرستاران را خبر کند.
با جنون راهش را به سمت میز فلزی نقره رنگ کج کرد. از شدت خشم نفس نفس می زد. حتی نمی فهمید این کار ها برای چیست! ولی باید می کرد. می دانست خشم دارد و این خشم باید سرازیر شود تا به حد انفجار نرسد.
(زینب، کسی نباید بفهمه، می فهمی؟ هیچکس نباید از درس خوندنت خبردار بشه.)
دستانش را به سوی میز متمایل کرد و با فشار آن را به سمتی پرتاب کرد؛ حتی نفهمید کدام طرف؟
(زینب بانو، افتخار همراهی رو به بنده می دید؟)
با صدای برخورد میز به زمین، رضا به خود آمد و به زینب نزدیک شد. آرام و محتاطانه!
از پشت دستانش را گرفت. تقلا می کرد تا رها شود. دلش هیچ آغوشی را نمی خواست؛ محبوبش را می خواست، محبوب!
رضا در یک حرکت، زینب را به طرف خود چرخاند و دستانش را اطراف کمر ظریف زینب حلقه کرد. آرام او را به خود فشرد؛ دیگر تقلا نمی کرد.
(وای شما چه موهای زیبایی دارید!)
بغض نهفته در گلویش لحظه به لحظه بالا تر می رفت و حنجره اش را به خود می فشرد.
(خدایا کرمت رو شکر، یکی مثل این زینب بانو که روبروی من ایستاده، خوشگل و ظریف، یکی مثل من بی ریخت و گنده! ظلم نیست آخه؟)
اشک هایش سرازیر شدند. یکی پس از دیگری میهمان گونه هایش می شدند و سپس هم سرازیر! کم کم صدای هق هق سوزناکی فضای اتاق را در بر گرفت. در آستانه در، چندین و چند نفر اعم از دکتر، پرستار، بیمار و همراه ایستاده بودند و با اندوه به این تراژدی بغض آلود چشم دوخته بودند.
(زینب گریه نکن، زشت می شی آ!)
 
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد+منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
18/8/18
2,345
3,516
113
مشهد
#7
#آزادی_مشروط
#PART_5


یک، سه، پنج و یک؛ هزار و سیصد و پنجاه و یک! چه اعداد شومی! از هر چه پنج و یک و شش بود بدش می‌آمد! از اعداد متنفر بود. چرا اعداد؟ از همه چیز متنفر بود!
با نگاهی خالی به سنگ قبر مشکین خیره شده بود. دستی را روی شانه اش احساس کرد ولی برنگشت.
پریا _ نمی خوای بی خیالش بشی زینب؟ چهار ماه گذشته. چهار ماه! زمان کمی نیست، اون مرحوم هم راضی به زجرت...
آتش به جانش افتاد. لفظ مرحوم برای کمر ناتوانش بیش از حد سنگین بود. با بغض زمزمه کرد:
_ گفتم که فراغ تو نبینم، دیدم!
آمد به سرم هر آنچه می ترسیدم...
مرگ محمد را پذیرفته بود ولی نمی دانست چرا هر بار که محبوبش را مرحوم خطاب می کنند، گویی اولین لحظه ای است که قاصدک، پیام رسان مرگ او می شود.
دلش آن غروب های دلگیر جمعه را می خواست. همان غروب هایی که از شدت تلخی، او را وادار به اسارت در آغـ*وش محبوبش می کردند. چهار ماه گذشته بود و هنوز هم کنار آمدن، کار زینب نبود.
_ پریا خانم نمیای؟
نگاه هر دو به سمت عقب متمایل شد. برادر پریا، محسن! همچون خواهرش چشمان و موهای قهوه ای داشت و پوشش شامل شلوار لی پاچه دار و کت لی، به همراه پیراهن آبی بود. بالعکس پریا و زینب که پوششان چادر مشکی بود، بیش از حد به خود رسیده بود. پریا آدم مقیدی نبود؛ ولی از ترس دیده شدن توسط اقوام به شدت مذهبی زینب و خراب شدن روابطشان مجبور بود این گونه لباس بپوشد.
پریا بوسه ای بر گونه زینب زد و زمزمه کرد:
_ من دیگه باید برم. مواظب خودت باش، خیلی زیاد! سریع تر هم برو خونه که بابات باز گیر نده، حوصله ندارم باز بیای گریه زای کنی وای پری بابام اینجوری، بابام اونجوری! باشه؟
زینب بی حوصله سری تکان داد و رفتن پریا را مشاهده کرد. هر دو سوار پیکان مشکین رنگ محسن شدند و لحظه به لحظه فاصله می گرفتند.
«وقتی که تو نیستی،
در اغوش خود اشک می ریزم.
فنجان چای را تک نفره می نوشم.
همه چیز مثل قبل است؛
ولی تو که نیستی،
من، دیگر من نیست...
ب.شـــین»
باز هم نگاهش میهمان سنگ شد و زیر لــ*ب زمزمه کرد:
_ جوان رفتم ز دنیا با هزاران آرزو بر دل،
به زیر خاک کردم با دو صد اندوه و غم منزل،
گذر آرید اگر بر خاک من از راه غمخواری،
به الحمدی مرا یاد آورید ای محرمان دل!
ـ ـ ـ
نگاه های کنجکاو محسن پریا را هر لحظه کلافه تر می کرد. بالاخره، طاقتش طاق شد و با خشم پرسید:
_ چیشده؟
محسن که به رفتار های خواهرش عادت داشت، با صدای بلند خندید؛ دستی به موهای نسبتا بلندش کشید و سپس گفت:
_ این دختره...
پریا با تشر گفت:
_ زینب!
_ حالا همون زینب! کدوم رفیقته؟ می شناسمش؟
با بی حوصلگی پاسخ داد:
_ اره، می شناسیش، بابا زینبه دیگه!
_ صد تا دوست داری اسمشون زینبه، من از کجا بفهمم؟
پریا با کلافگی گفت:
_ بابا... زینب فاطمیان! همونی که خانوادش خیلی مذهبی بودند. اسم شوهرش...
_ محمد؟
_ چه عجب! آره همون!
محسن ابروانش را در هم کشید و سعی کرد حافظه اش را به یاد آوردن اطلاعات وادار کند. پس از چند دقیقه با شگفتی گفت:
_ همونی که توی ده سالگی شوهرش داده بودند؟
پریا آهی کشید و گفت:
_ آره، همون.
محسن هم با دلسوزی گفت:
_ بدبخت! اون از خانوادش که با کارای مسخرشون گند کشیدن به هر چی دین و مذهب هست... نه حق تحصیل، نه حق زندگی آدم وارانه، تو اوج بچگی هم که مجبورش کردن ازدواج کنه. حالا هم که یارو مرد! واقعا چی می خوان از جون این دختر؟
_ فقط زینب نیست که... وضعیت همشون همینجوریه. اگه فوت آقا محمد نبود، الان خواهر کوچیک زینب هم با پسر خالش ازدواج کرده بود. تازه وضعیت زینب بهتر بود؛ چون محمد عقایدش کاملا مخالف خانوادش بود. دور از چشم خانواده ها، مجبورش می کرد درسش رو بخونه. حتی زینب کنکور هم داد! اما حالا دیگه...
باز هم "آه" وصله ی کلامش شد. محسن با کنجکاوی پرسید:
_ راستی این پسره محمد چرا مرد؟
پریا چشم غره ای نثارش کرد و گفت:
_ مرد نه، فوت کرد! انگاری توی جاده ماشین زده بهشون! محمد طفلک هم که...
 
آخرین ویرایش:
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد+منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
18/8/18
2,345
3,516
113
مشهد
#8
#آزادی_مشروط
#PART_6


_ آها...
سپس با خنده ادامه داد:
_ راستی این چه لباسی بود تنش؟ من فقط چشماش رو دیدم... مگه نینجاست؟
پریا با تهدید گفت:
_ داری راجع به دوست من حرف می زنی آ! مواظب دهنت باش. می دونی که به خاطر خانوادش مجبوره.
_ باشه بابا، درست حرف بزن.
پریا بی توجه به مزه پرانی های برادرش به جاده روبرو چشم دوخت. زینب برایش عزیز بود؛ خیلی عزیز!
چادر را روی سرش محکم کرد و با غم به باغ مقابلش خیره شد. دلش رضا به سکونت دوباره در این خانه نفرت انگیز نمی داد؛ ولی مجبور بود. حمید، رضا و مهدی در گوشه ای از باغ مشغول صحبت بودند.
نگاهش را اطراف باغ گرداند. دور تا دور حیاط با درختان بید مجنون آراسته شده بود و در گوشه ای دیگر از حیاط، دسته ای از درختان انار خودنمایی می کردند. راهرویی نسبتا طویل و خاکی تحت محاصره سنگ‌های دایره‌ای شکل قرار گرفته و به خانه‌ای عظیم با نمای سنگی ختم می‌شدند. خانه سنگی، دو طبقه بود و سفید پوشی نما جلوه‌ای ویژه را به آن اختصاص داده بود.
با دیدن حسن، برادر دیگر محمد، اخمی کرد و سرش را پایین انداخت؛ با اینکه پسر عموی ارشدش به حساب می آمد ولی حس خوبی به او نداشت. زیر لــ*ب سلامی کرد که جواب نشنید؛ کلا زن ها را آدم به حساب نمی آورد. در عمارت باز بود؛ بنابراین، به ارامی وارد شد.
نمای کل خانه، مانند نمای بیرونی از سنگ سفید ساخته شده بود و دو طرف خانه، پله های مرمر مارپیچ به بالا هدایت شده بودند. جای، جای خانه با فرش پوشیده شده بود و دقیقا میان دو راه پله، دیوارهای گچی به طوز موازی ساخته شده بودند و پشتی‌های قرمز به دیوارها تکیه داده شده بودند.
در انتهای خانه، پشت پله ها، دو راهروی باریک بود که یکی از آن ها به آشپزخانه ختم می شد و دیگری، به اتاق مردان!
مادر و زن عمویش که مادر شوهرش نیز محسوب می شد، روی دو مبل تک نفره نشسته بودند و چادرهای دور گردنشان نشان از نبود نامحرم می داد.
بتول خانم، مادر زینب، با همان چشمان میشی رنگی که به زینب ارث رسیده بود و اخمی که پیشانی سفید ولیکن پر چین و چروکش را ناهموار تر نشان می داد به دخترش خیره شد. این روز ها به دستور همسرش حاج کاظم کاری به کاری زینب نداشتند؛ او هم سوء استفاده می کرد و دم به دقیقه، آواره خیابان ها بود؛ چرا که چشم همه ترسیده بود! زینب از همان کودکی، نسبت به دیگر دختران خاندان یاغی تر بود و به همین خاطر درست در سن هشت سالگی نامزدی اش را با محمد بسته بودند که دردسری برایشان نتراشد؛ هر چند اصل وصلت و کوچ زینب از عمارت فاطمیان در سن ده سالگی او بود ولی باز هم در اصل موضوع تفاوتی ایجاد نمی کرد.
فاطمه خانم، مادر محمد، با لبخند به زینب خیره شد و گفت:
_ سلام دخترم، کجا بودی؟
نیم نگاهی به چشم و ابروی قهوه ای رنگ زن عمویش انداخت و خشک پاسخ داد:
_ سلام زن عمو، پیش محمد بودم.
مادرش چشم غره ای نثارش کرد؛ چه معنی داشت اسم همسر خدا بیامرزش را بدون پسوند و پیشوند به زبان بیاورد؟ آن هم جلوی عالم و آدم! ولیکن فاطمه خانم، تکانی به هیکل متناسب ولی تو پرش داد و با بغض خیره اش شد؛ پس از چند لحظه گفت:
_ عزیزم اینجوری نکن با خودت، تو حیفی! محمدم رفت زیر خاک، تا یک ماه دیگه هم عقدتون با آقا حمید جاری می شه، مردم حرف در میـ...
با بهت به فاطمه خانم خیره شد و زیر لــ*ب زمزمه کرد:
_ عقد با حمید؟
 
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد+منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
18/8/18
2,345
3,516
113
مشهد
#9
#آزادی_مشروط
#PART_7


اصلا فکر اینجا را نکرده بود. رسم خاندانشان را می دانست؛ اگر زنی تحت هر شرایطی از حالت تأهل خارج می شد، پس از گذر پنج ماه باید ازدواج می کرد تا گند بالا نیاورد!
زهرخند زد. تازگی ها، بیشتر از همیشه حالش از این خانواده و رسم و رسوم مزخرفشان به هم می خورد. نفس عمیقی کشید و با لحنی محکم و صدایی بلند و رسا گفـت:
_ من با آقا حمید ازدواج نمی کنم زن عمو، شرمنده!
مادرش و فاطمه خانم با بهت خیره اش شدند؛ انتظار این نافرمانی را چنین واضح نداشتند! مادر به خودش آمد؛ اخم کرد و با پرخاش گفت:
_ خُبه خُبه! یعنی چی؟ صدات رو ببر پایین یکی می شنوه شر می شه!
زینب با آرامش گفت:
_ اشکال نداره، بزارین هر کی می خواد بشنوه؛ بالاخره که این قضیه علنی می شه، بعد می خواین چیکار کنید؟
فاطمه خانم لبخندی مصنوعی زد و سعی کرد لحنش را آرام جلوه دهد:
_ منظورت چیه عزیزم؟
کیفش را روی دوشش محکم کرد و با حفظ آرامش پیشینش پاسخ داد:
_ فکر کنم منظورم به اندازه کافی واضح باشه، مگه نه زن عمو جان؟
و سپس بی توجه به چشمان بهت زده شان از پله های سنگی عمارت بالا رفت. اصلا دلش نمی خواست اوقاتش را با فکر کردن به آینده تلخ تر کند. طبقه دوم، کمی کوچک تر از پایین بود و دور تا دور آن را اتاق های احاطه کرده بود. اتاق های سمت راست که کوچک تر بودند، برای دختران، و اتاق های کنار هم دیگر افراد! به سمت اتاق مشترک خودش و زکیه، دختر عموی دیگرش رفت و وارد شد. زکیه که مشغول شانه زدن موهایش بود، با بهت به ورود سرشار از غضبش خیره شد و پرسید:
_ چته؟
_ زکی حرف نزن حوصله ندارم.
_ تو کی حوصله داری؟ بگو ببینم چیشده باز؟
زینب با بغض روی تخت یک نفره اش نشست و چادرش را از روی صورتش کند. اتاقشان کوچک و ساده بود؛ دو تخت با ملحفه های خاکستری که به صورت قرینه کنار دیوار با فاصله یک متری کار هم چیده شده بودند. یک آیینه دراور چوبی و ماکت های بی روح و قدیمی!
لــ*ب برچید؛ چشمان میشی رنگش لبالب اشک شد و اجزای صورتش به وضوح به پایین هدایت شدند. لــ*ب هایش از شدت بغض می لرزیدند؛ به زکیه خیره شد. هم سن و سال خودش بود؛ با این تفاوت که او فرزند عموی طرد شده اش بود که از ترس حرف مردم در همین خانه سکونت داشتند؛ به همین خاطر ازدواج نکرده بود. عقاید عموی طرد شده اش، صادق، با تمام این خانواده متفاوت بود و همین هم باعث افزایش آزادی فرزندان او بود. موهای سیاه بلند و چشمان قهوه ای سوخته اش جذابیت زیادی را به او هدیه می کردند. جزو افراد بلند قد محسوب می شد و همین هم باعث می شد نسبت به زینب احساس بزرگی کند. شانه را روی دراور گذاشت و با دلسوزی به زینب نزدیک شد؛ رو به روی پایش زانو زد و غمگین گفت:
_ چی شده فدات بشم؟
زینب با بغض گفت:
_ زکی... من... نمی دونستم... حواسم... نبود...
زکیه اخمی کرد و با کنجکاوی گفت:
_ خودت فهمیدی چی گفتی؟ انتظارت از من چیه آخه؟
و همانطور که زیر لــ*ب غر غر می کرد، به سمت لیوان آب نیمه ای که روی میز قرار گرفته بود رفت؛ ظرف فلزی را به سمت زینب گرفت و در همان حین گفت:
_ اول بخور، بعد بگو ببینم چیشده؟
زینب مطیعانه، سری تکان داد و ظرف را گرفت. نفس عمیقی کشید و تمام محتویات درون آن را یکباره فرو برد. حس می کرد راه گلویش کمی، فقط کمی باز تر شده؛ آهی کشید و زیر لــ*ب زمزمه کرد:
_ چهار ماه گذشت زکی... فقط یک ماه مونده!
دیوار را تکیه گاه سرش کرد و نالید:
_ من نمی خوام با برادر محمد پیمان وفا ببندم... نمی خوام!
امانش برید و هق هقش سکوت اتاق را شکست.
زکیه نمی دانست چه بگوید؛ دلداری دادن را بلد نبود! خودش هم در موقعیت قرار نگرفته بود بداند چه بگوید و چه نگوید؟ لبش را به دندان گرفت؛ دنبال کلمه ای بود که مرهمی برای درد زینب باشد ولی...
دوباره نگاهش به چهره رنگ پریده زینب افتاد؛ لــ*ب های باریکش به خاطر گریه می لرزیدند و هر چند ثانیه یک بار، دهانش را باز می کرد و با تمام وجود هوا را می بلعید. هول شد و ناگهان روی هوا پراند:
_ حالا شاید زیاد بد نباشه زینب!
 
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد+منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
18/8/18
2,345
3,516
113
مشهد
#10
#آزادی_مشروط
#PART_8

با بهت به چهره اش خیره شد. او چه می گفت؟ شاید زیاد هم بد نباشد؟ دیوانه شده بود؟ جنون در سرش آشیانه کرده بود که این حرف را می زد؟ با چشمان گرد شده خیره اش شد و حیرت‌زده پرسید:
_ چی می گی تو زکی؟ عقلت رو از دست دادی؟ من برم با برادر شوهرم زندگی کنم؟ آره؟ با داداش محمد؟ اصلا... اصلا چه جوری این به ذهنت رسید؟ من نمی تونم!
حال نوبت زکیه بود که بهت زده به زینب خیره شود؛ متعجب پرسید:
_ وا! نمی تونم چیه دیگه دختر؟ می دونی که تهش مجبوری به حرفشون گوش کنی، وگرنه می شی یکی مثل ما که حتی غذامون رو هم مجبوریم از بقیه جدا بخوریم؛ چرا؟ چون بابای من با رسم و رسوم و افراط های مسخرشون مخالفه! تازه تو که دختری، از آبرو هم نمی ترسن، پرتت می کنن بیرون؛ بهش افتخار هم می کنن!
با خشم پاسخ داد:
_ من با حمید ازدواج نمی کنم؛ به هیچ وجه! زمین به آسمون بیاد، آسمون به زمین بره، من... با... حمید... ازدواج... نمی کنم!
_ زینب منطقی باش. احساساتی عمل نکن. یادته اون زمانا وقتی بچه بودیم به خاطر سرپیچی های بابای من چقدر همه چیز به هم ریخته بود؟ یادته؟ تازه! اون موقع ده_دوازده سال از رد شدن بابای من می گذشت و اینجوری بود؛ می دونی چیا می‌شه؟ منطقی باش دختر... منطقی!
به زمین خیره شد و با بغض زمزمه کرد:
_ عشقش که جوونه زد من به دنیا اومدم؛ با رفتنش مُردم! برای یک مرده، فقط خودش مهمه، نه هیچ کس دیگه.
با نگرانی خیره اش شد. می ترسید زینب هم به سرگذشت پدرش دچار شود؛ صادقی که مخالفت خود را با رسم و رسوم افراطی خاندان اعلام کرده بود و نتیجه اش هم شد طرد شدن از ارث و محبت! مادیات و معنویات، پوچ! زینب دوام می آورد؟
شاید آن زمان به خاطر حفظ آبرو این داستان رسمیت پیدا نکرد؛ ولی صادق، زکیه و برادرش سعید چیز های زیادی را از دست دادند.
سعی کرد آرامش خود را حفظ کند؛ دستش را روی شانه زینب گذاشت و با دلسوزی گفت:
_ زینب... عزیز من... بس کن! با این کار ها، با این مخالفت ها، نه اون خدابیامرز زنده می شه، نه قراره این خاندان رسم و رسوم صد سالش رو بیخیال بشه.
به آرامی زمزمه کرد:
_ نمی دونم...
«زینب»
همه جا تاریک بود؛ مشکی مشکی! انگار توی سیاهی مطلق بودم. یک دفعه، بین اون همه سیاهی، یه نقطه سفید کوچولو دیدم؛ خیلی خیلی کوچولو! بیشتر نگاهش کردم. بزرگ تر شد، ولی یه ذره! چشمام رو ریز کردم تا درست ببینمش؛ بازم بزرگ تر! شد اندازه یک سکه پونصد تومنی! بازم نگاش کردم. شد اندازه یک بشقاب میوه خوری! یه صدایی اومد از توش! ولی خیلی آهسته بود؛ خیلی خیلی آهسته! بازم نگاش کردم. می خواستم بزرگ تر بشه ببینم چی می‌گه؟ اصلا حرف حسابش چیه؟ یکم بعد دیدم شد اندازه مجومه خان جون! صدا ها واضح تر شد. بین چهار-پنج کلمه ای که گفت، فقط تونستم زینب فاطمیان رو تشخیص بدم. از دستش حرصم گرفته بود. اسم و فامیل خودم آخه؟ این ها که به درد اون عمه ربابه خدا بیامرز هم نمی خوره! بازم نگاش کردم؛ خیره خیره! خب حوصله نداشتم...
یک دفعه دیدم شد اندازه در اتاق! بازم گفت؛ یه خانوم داشت وسط حرف هاش! ای بابا... دست بردار هم نیست. سعی کردم چیزایی که شنیدم رو بزارم کنار هم! خانوم فلان زینب فاطمیان کوفت و درد و زهرمار! حالا... بین خانوم و زینب چی بود؟ بازم نگاش کردم. بدون پلک زدن! با حرص و عصبانیت! انقدر نگاش کردم که همه جا شد سفید! فقط یه گوشه، یه نقطه خیلی خیلی کوچولو سیاه بود ولی دیگه حوصله نداشتم باز نگاش کنم. صدا ها خیلی واضح تر شد. وقتی فهمیدم چی می گه، چشمام یک دفعه گرد شدن! داشت می گفت دکتر! خانم دکتر! خانم دکتر زینب فاطمیان! داشت صدام می کرد؛ می گفت باید برم پیشش! ولی... دکتر؟ من که دکتر نبودم! این رفتن یهویی محمد، همون یک ذره امیدی که داشتم رو دود کرد فرستاد هوا!
تا کی می خوای بی دست و پا باشی؟ من بی دست و پا نیستم. چرا! هستی، فقط داری خودت رو می زنی به موش مردگی! هنوز چهار ماه شده که محمد رفته. خب که چی؟ دانشگاهت همین الان هم شروع شده. دانشگاه من؟ هه... خانوم رو ببین! تازه می گه دانشگاه من؟ نه پس، دانشگاه من! یادت رفته محمد چی گفت؟ چی گفت خب؟ خنگی دیگه! گفت دانشگاه تهران قبول شدی، می تونی بری! اون مال زمانی بود که خودشم کنارم بود. بعد می گم بی دست و پا ناراحت می شی. اِ... ساکت! تا کی می خوای مثل احمقا بشینی یه گوشه و به حرفای بقیه گوش کنی؟ تا کی می‌خوای بزاری حقت رو بخورن؟ یکم دیگه، هنوز خاک محمد خشک نشده، حمید بدبخت رو مجبور می کنن بیاد خواستگاریت! پس آرزوهات چی؟ آرزوهام؟ برن به درک! مهم نیستن اصلا! بفرما، انگار دارم یاسین تو گوش... استغفر الله! حالا گیریم آرزو های خودت به درک! آرزو های محمد چی؟ آرزو های محمد؟ بله! ارزو های محمد! یادت رفته؟ اون روز تو جاده... اون روز که همش می گفت گاز بده. نه خیر، یکم قبلش! یکم قبلش هم داشت می گفت نترس رانندگی سخت نیست. نه کودن! قبل ترش! بی تربیت! خب ببخشید... حرف حالیت نمی شه دیگه! اون موقع رو می گم که خبر قبولیت رو داد؛ بعدش چی گفت؟
یه ذره ناراحت شدم؛ اون دل دیگم داشت راست می گفت! محمد همش می گفت آرزو دارم تو برسی به یک جایی! دکتر بشی!
آ... بفرما! خودتم اعتراف کردی؛ حالا می خوای چیکار کنی؟ نمی دونم به خدا! اصلا محمد خودش شرایط من رو درک می کنه، می بخشه منو! بحث بخشش نیست زینب، بحث اون زحماتیه که پای توی بی لیاقت کشید. تو بر خلاف همه درس خوندی زینب! کنکور دادی! تونستی بچگی کنی! یادته محمد اون شب بله برون، بهت گفت اول بزرگت می کنم بعد می زارم زنم بشی؟ یادته؟
با دندونام لــ*ب پایینم رو فشار دادم؛ راست می گفت! محمد خیلی خوب بود، خیلی! فرشته بود اصلا. چطور می تونم همینجوری ولش کنم؟
نگاهم چرخید و چرخید، تا رسید به زکیه که داشت موهای بلندش رو با یک کش می بست؛ عمو صادق!
یهو از جا پریدم. خندیدم، اول آروم بود ولی کم کم بلند شد. زکیه با وحشت پرید جلوم و دستش رو گذاشت رو به روی دهنم و گفت:
_ دیوونه شدی زینب؟ می خوای صدات بره بیرون؟
بازم خندیدم. دستاش رو گرفتم و با شوق خیره شدم توی چشماش، چقدر خوش رنگ بودن! ذوق زده گفتم:
_ فهیدم زکیه، به خدا فهمیدم!
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.