درحال‌تایپ رمان آخرین نگهبان زمان | Mahrad کاربر انجمن ناول کافه

M

Mahrad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
17/3/20
12
185
28
نام رمان : آخرین نگهبان زمان
نویسنده: Mahrad
ژانر: فانتری
ناظر رمان : جغد برفی

خلاصه:
فرزندی که نباید صاحب روح میشد اما با فدا شدن فرزندی دیگر زاده شد. کسی که تولدش قوانین زیادی را شکست و هرکس که در شرف مرگ است در طلب یافتن اوست.
 
جغد برفی

جغد برفی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
13/1/19
65
550
83
29
یزد


با سلام و تشکر از اینکه ناول کافه را برای ارائه داستان خودتان انتخاب کردید.
لطفا قبل از شروع رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه بفرمایید:
در صورتی که پرسشی در زمینه داستان پیش آمد می‌توانید اینجا بپرسید:
و در نهایت پس از اتمام رمان ، در اینجا اعلام نمایید:
با تشکر و آرزوی موفقیت برای شما
 
M

Mahrad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
17/3/20
12
185
28
دوباره سنگ را با تمام قدرتم پرتاب کردم. باز هم نتوانستم آن تکه چوب بی مصرف را از جایش تکان دهم.
- هی نیک فکر میکنم من رو سر کار گذاشتی. نکنه اون چوب رو طلسم کردی؟
نیکلاس با شنیدن حرف من خنده ای کرد و گفت:
- البته که طسم کردم! نکنه توقع داشتی اون چوب رو همینطوری اونجا بزارم که تو به راحتی اون رو بندازی؟ تو باید یاد بگیری بتونی با قدرتت رو اشیا تاثیر بزاری. حتی خنگ ترین دانش آموزان من هم حداقل بعد از چند بار امتحان کردن چوب رو سوراخ کردن؛ تو حتی نتونستی کاری کنی سنگ به چوب برسی!
با تنفر خم شدم وسنگ را برداشتم. دوباره سعی کردم انرژی درونم را به سنگ انتقال دهم تا بلکه بتواند فاصله بیشتری را طی کند و به آن تکه چوب برسد. به تکه چوب نگاه کردم که بسیار دور تر ازمن قرار داشت. نیکلاس آن را تا مرز جنگل و محل تمرین که فاصله ای زیاد داشت عقب برده بود.
روی خط قرمز روی چمن ایستادم تا سنگ را پرتاب کنم. هدف گیری به سمت آن تکه چوب که عرضی کمتر از یک کف دست داشت از آن فاصله کاری غیر ممکن بود؛ هرچند که خود نیک هم میدانست که این میزان فاصله برای من زیاد است اما چه کنم که این نام شاهزاده باعث میشد همه توقعات زیادی از من داشته باشند.
سنگ را دوباره پرتاب کردم و دوباره تلاشم بی نتیجه ماند. با سرافکندگی به سمت نیکلاس برگشتم. او که انگار از من ناامید شده بود بدون نگاه کردن به من گفت:
- برای امروز کافیه. میتونی برگردی اتاقت.
- اه خیلی متاسفم که ناامیدت کردم. راستش رو بخوای...
- لازم نیست چیزی رو توضیح بدی. من میدونم که ازت انتظار زیادی دارم اما بالاخره برای پادشاه شدن باید به اندازه کافی قدرتمند باشی.
- خودت هم میدونی که پادشا شدن من مثل یک رویاست. چطور میخوام بدون هیچ پشتوانهای فرمان روا بشم. بنظر خودت شورا اصلا اجازه میده که بعد از سن هجده سالگی زنده بمونم؟ من که شک دارم!
- تو نگران اینجور چیزها نباش. من درحال پیدا کردن متحدان خوبی برات هستم.
- نکنه منظورت قبیله دایِرسون هست؟ خودت فکر میکنی اونها میتونن در برابر نیروهای در اختیار شورا پنج دقیقه مقاومت کنند؟ حتی شک دارم کل قبیله بتونن زنده از شهرشون برای کمک به من خارج بشن! نیکلاس این متحد ها بدرد من نمیخوره. لطفا دنبال متحدی باش که حداقل بتونن از خودشون محافظت کنن. کسانی که تا الآن نتونستن کاری برای خودشون انجام بدن نمیتونن برای من هم کاری بکنن.
- اون ها تنها کسانی هستند که دعوت من رو به اتحاد با تو پذیرفتن!
- خب پس دنبال متحد از دنیاهای دیگه باش. مثل نظرت راجب الف ها چیه؟ و یا تغییر ماهیت دهندگان؟ اونها میتونن متحد های بهتری از دایرسونها باشن.
- فکر کردی من دسترسی به دنیا های دیگه دارم؟ تمام دروازه ها توسط اعضای شورا کنترل میشه و من در این زمینه نمیتونم کمکی بکنم.
- پس لطفا به رئیس دایرسونها بگو از این که تمایل داره به ما کمک کنه متشکرم اما فعلا قصد انجام کاری ندارم. لازم نیست بهشون بگی که خیلی ضعیفن. دوست ندارم همین یک متحدرو هم از دست بدم. شاید برخلاف امروز بعدا بدرد خوردن.
- باشه بهشون میگم. تو هم برو با سوزان صحبت کن. فکر کنم در زمینه موادی که برای معجونت میخواستی چیز هایی رو پیدا کرده. الآن هم اگر نری عصبانی میشه چون خیلی وقته که منتظرت مونده.
- اوه باشه. ممنون که گفتی.

با عجله زمین تمرین را ترک کردم و به سمت قصر رفتم. قصری که پدرم چند سال قبل از مرگش آن رو بنا کرده بود تا اعضای شورا بتوانند داخل آن زندگی کنند و حالا این من بودم که به جای آنها در اینجا اقامت داشتم و اونها در جایی زندگی میکردند که الآن من باید با خیال راحت پاهایم را روی هم انداخته بودم و در آنجا استراحت میکردم.
 
آخرین ویرایش:
M

Mahrad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
17/3/20
12
185
28
نگاهم را از سنگ ها خاکستری که روی هم بالا رفته بود گرفتم و وارد محوطه داخلی قصر شدم. در واقع پدرم این مکان را دور از شهر و در دشتی بنا کرده بود که رو به رویش زمین تمرین برای آموزش سربازان تازه وارد وجود داشت. هرچند از وقتی که من به اینجا آمده بودم دیگر این زمین تمرین بدون استفاده مانده بود.
از آن جایی که این مکان در میان یه دشت پهناور بود برای حفاظت مجبور به داشتن دیوار های بلند در اطراف قصر و زمین تمرین بود.
دیوارهایی که تنها با اجازه شورا میتوانستم آن ها را ترک کنم که کم پیش میآمد آن ها با خروج من موافقت کندد. در کل عمرم دوبار از محل اقامتم خارج شده بودم و هر دوبار تدابیر امنیتی آنقدر زیاد بود که هیچ چیز نفهمیدم.
پله ها را دوتا یکی طی کردم تا به اتاق سوزان برسم. پشت در اتاقش مکثی کردم و سپس در را باز کردم. سوزان که فکر کرده بود باز هم یکی از خدمتکاران است بدون اینکه سرش را برگرداند و من را نگاه کند با کلافگی گفت:
- هزار بار بهتون گفتم اینکه من اکثر مواقع تو اتاقم نیستم دلیل نمیشه که شماها همینطوری بیاین تو.
- اوه البته فکر نکنم با طلسم هایی که وقتی نیستی میذاری حتی وقتی تو اتاقت نباشی بتونم بیام داخل.
با شنیدن صدای من ناگهان از جایش پرید و با خوشحال به سمت من دوید و من را در آغـ*وش خودش گرفت.
- ولم کن خفم کردی!
- میدونی چقدردلم برات تنگ شده بود. روزشماری میکردم که ببینمت. وقت یرسیدم محافظت گفت رفتی شهر و از اونجایی که اجازه ورود به شهر رو نداشتم مجبور شدم بیام اینجا.
- تو که میدونی محافظم از تو خوشش نمیاد. من تو زمین تمرین بودم. تد چطور باورت شد من رو تو شهر راه دادن؟
همانطور که مرا از اغوش خودش جدا میکرد گفت:
- یعنی منو سر کار گذاشته؟
- اونو ولش کن. بعدا به نیکلاس میگم به حسابش برسه.
- نیکلاس اینجاست؟
- فکر نکنم دیگه باشه. فرستادمش بره جایی.
- آهان. اوه راستی... داشت یادم میرفت. موادی رو که برای ساخت معجونت میخواستی پیدا کردم.
سپس دستش را درون کیفش برد و کیسه ای رابه سمت من گرفت ویا خنده ادامه داد:
- امیدوارم هدرشون ندی وگرنه خودم میکشمت.
- ممنون. نمیدونی چقدر به اینا نیاز داشتم. بر خلاف تبدیل شدن و جادو کردنم در زمینه ساخت معجون استعداد دارم و قول میدم هدرشون ندم.
سوزان که انگار از به یاد آوردن چیزی ناراحت شده بود سرش رابه نشانهی تایید تکانی داد و گفت:
- تو استعدادت رو از مادرت به ارث بردی. میتونم به جرعت بگم امیلیا بهترین معجون ساز این دنیا بود. حیف که اون اعضای شورای لعنتی اون رو...
نتوانست حرف هایش را ادامه دهد و با صدایی آرام شروع به گریه کردن کرد. سوزان درواقع هنگامی که ده ساله بود پدر و مادرش را از دست داده بود و پس از آن مادرم از او نگهداری میکرد.
- با گریه ادامه داد:
- آلفرد من امیلیا رو مثل مادر خودم دوست داشتم. امیدوارم بتونی روزی انتقامش رو بگیری.
سرم رو به نشانه تایید تکان دادم و بغضم را خفه کردم. چیزی حدود شش سال بود که به خودم قول دادم هیچوقت گریه نکنم زیرا پدرم هروقت اشک هایم را میدید با خنده میگفت" یه فرمان روا هیچ وقت گریه نمیکنه، چون باید اونقدر استوار باشه که مردمش بتونن بهش تکیه کنند" و حالا اینجا نبود که ببیند مردمش چونه زجر میکشند و چشمانشان به دروازه شهر است تا بلکه قهرمان ی از راه برسد و آن ها را نجات دهد.
اشک های سوزان را پاک کردم و با دو دستم شانه های اورا گرفتم و با خنده ای ساختگی گفتم:
- بسه دیگه حالمو بهم زدی. مطمئن باش نمیذارم قاتل اون زنده بمونه.
سپس دستش را گرفتم و او را به فضای پشت قصر بردم تا کمی باهم قدم بزنیم. من که او را بعد ازدوماه دیده بودم آنقدر حرف داشتم که بعد از آن که حرف هایم تمام شد میتوانستم خورشید را ببینم که در حال غروب کردن بود.
 
آخرین ویرایش:
M

Mahrad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
17/3/20
12
185
28
ناگهان با شندین صدای دویدن یک فرد به پست سرم نگاه کردم. سربازی را دیدم که با عجله به سمت ما میآمد. از لباس هایش که شامل زرهی نقره ای، شنلی نارنجی و کلاهخودی با پرهای نارنجی و خطوطی مشکی بود فهمیدم از قبیله تراگِر هست. از آن جایی سربازی از این قبیله در قصر نداشتیم متوجه شدم از شهر آمده. بعد از آن که به ما رسید نفس نفس زنان گفت:
- ازطرف علیجاناب...وی...ویلیام یک...
با بالا بردن دستم ساکت شد. نامه را از دست او گرفتم و باز کردم و شروع به خواندن آن کردم:


مجوز ورود به پایتخت

بدینوسیله صاحب مجوز سوزان کاریون اجازه دارد به مدت دو روز در شهر اقامت داشته باشد.

اگر به هر دلیل بعد از مدت تعیین شده این شخص در شهر دیده شود طبق قانون قلمرو به 3 تا 7 ماه حبس و یا به پرداخت جریمه 5000 سکه به ازای هر روزی که اضافه بر مجوز در شهر بوده، محکوم خواهد شد.
ویلیام استریون
رئیس دورهای شورای حکومتی


نگاهی سراسر تنفر به مهر زیر نامه انداختم. مهری که روزی پدرم از آن برای نامه هایش استفاده میکرد و حالا این روزها توسط دستان کثیف و آلوده به خون پدرم استفاده میشد. هرچند که اکنون به جای نام پدر نام ویلیام بر مهر بود.
نامه را به سمت سوزان گرفتم و ناراحت از این که مجبور است مرا ترک کند گفتم:
- بیا سوزان، مجوز ورود به شهره.
سوزان بدون آن که نامه را باز کند آن را از من گرفت و با لحنی ناراحت گفت:
- میدونی که دو روزی که میتونم تو شهر باشم از لحظه ای که نامه به دستم رسید شروع شده پس باید برم. البته اگر نخوای میتونم بیشتر پیشت...
- نه لازم نیست. برو کارت رو انجام بده.
- مطمئنی؟
- آره برو. مگه چندبار تو سال شانس میاری که بهت مجوز بدن.
- باشه. قول میدم برات یه چیزایی از شهر بیارم.
سپس من را در آغـ*وش گرفت و گونه ام را بوسید. بعد از آن به سرعت به سمت قلعه دوید تا به سمت شهر به راه بیافتد.
چند دقیقه بعد از غروب خورشید آنجا ایستادم و بعد به آرامی به سمت قلعه برگشتم. هیچکس در قلعه نبود که بتوانم با آن وقت بگذارنم پس به سراغ بهترین همدمم رفتم. از آن جایی که این سال ها اکثر مواقع در اینجا تنها بودم با کتاب خو گرفته بودم و کتاب برای من به بهترین همدم تبدیل شده بود.
کتاب تغییر شکل متوسط را برداشتم و شروع به خواندن کردم. نفهمیدم چقدر گذشت که پلک هایم سنگین شد و روی هم رفت و من به خواب فرو رفتم.
صبح با صدای در زدن خدمتکار از خواب بیدار شدم.
- عالیجاب صبحانه حاضره. جناب کِلارک پایین منتظرتون هستن.
با شندیدن اسم نیکلاس از جا پریدم. خیلی زود برگشته بود! به سرعت دست وصورتم را شستم و پله ها را دو تا یکی طی کردم تا به پایین رسیدم.
با دیدن جونیور که در حال بازی کردن با کارد روی میز بود از همانجایی که آمده بودم برگشتم. از آن جایی که او و نیکلاس برادر بودند من به این دقت نکرده بودم که ممکن است او به اینجا آمده باشد. هرچند که میدانستم چرا اینجاست؛ او یکی از اعضای شورا بود و آمده بود اخطاریه ای مبنی بر حضور بدون اجازه من در روستاهای نزدیک پایتخت را به من گوشزد کند. چند بار خودم را سرزنش کردم که چرا بعضی مواقع اینقدر رفتار هایم بدون احتیاط است که باعث می‌شود بهانه‌ای به آن ها بدهم تا به اینجا بیایند و با حضورشان من را عذاب دهند
نفس عمیقی کشیدم و دوباره به پایین رفتم. بدون آن که به او نگاه کنم به آرامی روی صندلی خودم نشستم. گلویم را صاف کردم و با طعنه به اون گفتم:
- چی شده که شما انقدر خودتون رو به زحمت انداختید و به دیدن من اومدید؟
دستی به صورتش کشید و بدون آن که نگاهش را از میز بگیرد گفت:
- خودت خوب میدونی که چرا من اینجا هستم.
- پیغامت رو بگو و از اینجا برو. دوست ندارم حضور نحست موجب ناراحتی من بشه.
با خنده ای از روی حرص گفت:
- تو شاید در حرف زدن نیش و کنایه داشته باشی اما در عمل هیچ توانایی خاصی نداری. تو هم مثل پدرت فقط بلدی وراجی کنی.
 
آخرین ویرایش:
M

Mahrad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
17/3/20
12
185
28
به سرعت از سر جام پاشدم و با عصبانیت فریاد زدم:
- نگهبان! نگهبان! این مردک رو بنداز بیرون.
نگهبانان با سرعت وارد تالار شدند اما با اشاره جونیور عقب ایستادند.
- چی فکر کردی؟ این سربازان در اختیار من هستن و فقط با مساعدت من از تو پیروی می‌کنند.
انقدر عصبانی بودم که با جام فلزی میان دستانم را له کردم. انقدر ضعیف و بی دفاع بودم که حتی این سربازها هم از دستورات من مقابل جونیور سرپیچی میکردند. در حال حاضر اگر او به آن ها دستور مرگ مرا هم می‌داد آن ها آن را انجام می‌دادند.
- اومده بودم اینجا تا بهت هشدار بدم اگر بار دیگه اطراف پایتخت ببینمت...
- اگه ببینیش چی میشه؟
با شنیدن صدای نیکلاس سرم را به سرعت برگرداندم. نیکلاس بدون آن که به من نگاه کند با عصبانیت به برادش گفت:
- پیغامت رو رسوندی. حالا برو بیرون!
جونیور با دیدن رفتار برادرش از روی صندلی اش برخاست و به سمت در رفت و زیر لــ*ب به نیکلاس طوری که من هم بشنوم گفت:
- یه روزی میفهمی با موندنت با این پسر چه ظلمی در حق خودت کردی. حداقل اگر به خودت اهمیت نمیدی به فکر اعتبار من باش و خودت رو از این دیوونه جدا کن.
- گفتم برو بیرون!
در سالن را آنقدر پشت سرش محکم بست که فکر کردم شکست!
به سمت نیکلاس رفتم و گفتم:
- خیلی زود برگشتی. چه اتفاقاتی افتاد؟
- هیچی. فعلا بریم صبحانه بخوریم؛ بعدا راجبش صحبت میکنیم.
سعی کردم حضور چند لحظه پیش جونیور را از ذهنم بیرون کنم. به سمت میز برگشتم و روی صندلی خود نشستم. از آن جایی که به خاطر اتفاقی که افتاده بود اشتهایم را از دست داده بودم تنها با جام له شده دردستانم بازی می‌کردم که نیکلاس بدون آن که به من نگاه کند گفت:
- اگر غذات رو نخوری چیزی بهت نمیگم. پس زودتر غذات رو بخور.
از آن جایی که لحنش جدی و دستوری بود بی میل شروع کردم به خوردن که بعد از چند لقمه اشتهایم باز شد و از هر چه روی میز بود کمی خوردم.
بعد از تمام کردن صبحانه به همراه نیکلاس به سمت سالنی رفتیم که برای مهمانی تعیین شده بود رفتیم. سالنی که برای من هیچ کاربردی به جز نشستن و نگاه کردن به در و دیوار نداشت.
با اشاره من نیکلاس روی صندلی نشست. بدون آن که چیزی اضافه بگوید نتایج سفرش را برایم بازگو کرد:
- خب ببین بعد از اینکه با رئیس قبیله دایرسون صحبت کردم به این نتیجه رسیدم بهتره این متحد هرچند ضعیف رو برای خودت نگهداری.
قبل از اینکه دلیل این فکرش را بپرسم گفت:
- رئیس اون ها خودش رو به پدرت مدیون میدونه و اصرار داره به تو کمک کنه. بهتره کمکش رو بپذیری و سعی نکنی حتی همین یه قبیله هم از خودت برونی. میدونی که اونها با دونستن این که تو زنده ای خطر زیادی رو به جون خریدن اما میتونم به جرئت بگم برای اولین بار که به رئیسشون گفتم تو زنده‌ای از خوشحالی بال درآورد!
از آن جایی که نمیخواستم درخواست نیکلاس مبنی بر پذیرفتن کمک اون قبیله رد کنم سعی کردم با لبخندی ساختگی درخواستش رو بپذیرم.
بعد از آن که توضیحات سفرش تمام شد چند بار به من گوشزد کزد که تمریناتم را جدی بگیرم.
- تو اصلا تلاش نمیکنی! از همه بدتر وضعیتت توی تغییر شکله. تو حتی نمیتونی رنگ یک تکه چوب رو عوض کنی!
سپس با لحنی آرام ادامه داد:
- این هفته رو استراحت کن. هفته بعد دوباره تمریناتت از سر گرفته میشه.
بعد از آن که حرفش تمام شد با عجله به سمت شهر رفت تا کار هایش را انجام دهد. منم هم بعد از کمی فکر کردن درباره صحبت هایی که شد به سمت کتابخانه رفتم.
درحال یافتن کتاب مورد نظرم بودم که دوباره چشمم به آن جای خالی افتاد. در واقع ان جای خالی، خالی نبود. بلکه کتابی در آن بود که تنها توانسته بودم یکبار آن را لمس کنم. هر بار که میخواستم آن را بردارم گویی دستم بی هدف در هوا میچرخید. آن یکبار هم صبح زود بود که اتاقی دستم به آنجا خورد که متوجه آن کتاب شدم.
بدون توجه به آن کتاب نامرئی به گشتنم ادامه دادم که با دیدن تاریخ روی دیوار کتابخانه که به صورت خودکار تنظیم میشد به یاد آوردم که امروز تولدم بود! هرچند که بنا بر گفته و هشدار پدرم افراد دیگر روز دیگری را به این مناسبت میشناختند.
همینطور که میگشتم ناگهان حس کردم شخصی پشت سرم ایستاده. به سرعت برگشتم و مردی را دیدم که صورتش را پوشانده بود و قبل از آن که بتوانم فریاد بزنم مرد جلوی دهانم را گرفت و پس از تقلای زیاد بیهوش شدم.
چشمانم را به همان سرعتی که باز کرده بودم بستم. با دست چشمانم را مالیدم و دوباره چشمانم را باز کردم. هوز درون کتابخانه بودم! هیج چیز در اطراف من تکان نخورده بود. به قفسه های بلند کتابخانه نگاهی انداختم و متوجه شدم حتی یک کتاب هم دست نخورده است. نمی‌دانستم چیز هایی که اتفاق افتاده بود خواب بوده یا خیال. هرچند هیچ چیز اطرافم نبود که من را نسبت به واقعیت آن اتفاق‌ها مطمئن کند.
 
آخرین ویرایش:
M

Mahrad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
17/3/20
12
185
28
به آرامی بدن خسته ام را از روی زمین بلند کردم. دستانم را به قفسه ها گره زده بودم تا زمین نخورم. نمی دانستم که آن مردی که دیدم توهم بوده یا نه. هرچند که بعید بود توهم من بتواند مرا بیهوش کند!
با وارد شدن ناگهانی ببری درون کتابخانه جا خوردم؛ اما با دیدن گردنبندی با نگین زمردی که در گردن او بود خیالم راحت شد. ببر به سمت من دوید و قبل از اینکه به من برسد تغییر شکل داد. حالا نیکلاس را می دیدم که با نگرانی جلوی من ایستاده. بر عکس خاندانش کم پیش می آمد که او از شکل دیگرش استفاده کند.
- چه اتفاقی افتاده؟
- خدمتکارانت میگفتن که چند ساعته درون کتابخونه ای و هیچ کس نمیتونست در رو باز کنه. اون ها میگقتن که شنیدن تو ناله میکردی؟ چه اتفاقی افتاده؟
- چند ساعت؟!
- بله اون ها گفتن که حدود شش ساعت هست که از کتابخونه بیرون نیومدی.
با شنیدن چیزی و نیکلاس گفت خشکم زد! چطور امکان داشت که من شش ساعت در کتابخانه بوده باشم! یا نگاه کردن به ساعت روی دیوار کتابخانه که دقیقا بالای مکانی بود که تقویم نشان میداد متوجه شدم چیزی نمانده بود که هفت ساعت هم بشود!
- چه اتفاقی افتاده؟
- نمیدونم. فقط حس کردم ...
خواستم بگویم مردی من را بیهوش کرد اما ترجیح دادم که این کار را را نکنم. نمیدانم چرا این حس را داشتم اما انگار چیزی به من میگفت به نیکلاس درباره آن اتفاق چیزی نگویم.
- ... حس کردم که سرم گیج رفت و دیگه هیچ چیز نفهمیدم.
- نیکلاس که مشخص بود حرف های مرا باور نکرده گفت:
- به هر حال تو باید همراه من به درمان گاه قلعه بیای تا اون ها تو رو ببینن.
- چطور فهمیدی که تو دردسر افتادم؟ فکر می کردم دیگه به اینجا نیای.
- اون علامت بزرگی که درست کردی هر کس رو به اینجا میکشونه.
- در باره ی چی حرف میزنی؟
- چی میگی؟ یعنی میخوای باور کنم علامت کمکی که بالای قصرت بود کار تو نبوده؟!
- کدوم علا...
با وارد شدن سراسیمه نگهبان ادامه حرفم را خوردم. به سرعت رو به نگهبان گفتم:
- چه اتفاقی افتاده؟
- افرادی از طرف شورا برای دستگیر شما اینجا هستن. به ما دستور داده شده تا شما رو هر چه سریع تر به زندان شهر منتقل کنیم.
از آن جایی که میدانستم آن ها حرف های من را باور نمیکنند تصمیم گرفتم که آن کتاب لعنتی را هم با خود ببرم تا مدرکی برای اثبات بیگناهی. در قفسه ها به دنبال کتاب گشتم تا شاید راهی برای دفاع از خود داشته باشم. میدانستم آن ها فکر خواهند کرد که من برای این که مردم را متوجه حضور خود کنم این کار را کردم. پس از اندکی گشتن متوجه شدم و کتاب سر جای همیشگی اش است. دستم را به سمت آن دراز کردم و آن را برداشتم. به محض آن که آن را از جایش تکان دادم حس کردم چندین انفجار پر نور رخ داد و من به سمتی پرتاب شدم. حس میکردم به چیز سختی برخورد کردم و در فضایی بی کران رها شدم.
 
M

Mahrad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
17/3/20
12
185
28
***
- هی به نظرت چه جوری اومده اینجا؟
- مگه کور بودی و ندیدی که اون دروازه لعنتی چه جوری گند زد به اتاقم؟
- مگه چی تو اتاقت داشتی که انقدر ناراحتی؟ این مسائل رو ول کن؛ به نظرت باید به کسی خبر بدیم؟
- منم نمیدونم. ولی به هر دلیلی که وارد شده ورود غیرقانونی داشته و باید این رو گزارش بدیم.
- آخه مگه چقدر خطرناکه؟!
- تو از کجا میدونی؟ شاید یکی از شیاطین باشه که تغییر شکل داده.
- اوه نگاش کن، داره تکون میخوره!
می خواستم بیشتر به حرف هایشان گوش بدم اما درد زیادی که داشتم مانع از این شد که تکان نخورم. به محض باز کردن چشمان آسمان سیاه شب را بالای سرم دیدم. به اطرافم نگاه کردم و متوجه شدم در قایقی نسبتا بزرگ قرار دارم. یک دختر و پسر هم سن وسال خودم با تعجب به من نگاه میکردند. قبل از اینکه دهانم را باز کنم پسر با اشاره به من فهماند که باید ساکت باشم. دستش را به پشتش برد و پارچه ای را روی من انداخت.
- چیکار میکنی جاش؟
- فکر میکنی اون کوتوله اگر این پسر رو ببینه میذاره ما ببریمش به شهر؟
دختر که انگار قانع شده بود دیگر حرفی نزد. بعد از اینکه بالاخره توانستم اتفاقات چند دقیقه پیش را درک و مرور کنم پارچه را کنار زدم و سعی کردم بنشینم که آن پسر دستانش را روی سینه ام گذاشت و مانع نشستن من شد.
- من کجام؟
پسر خواست حرفی بزند که دختر جواب داد:
- جنگل های اطراف سارونارد.
- سارونارد کجاست؟
دختر با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
- یعنی میخوای بگی اسم اینجا تا به حال به گوشت هم نخورده؟
- نه اصلا. مگه...
با دیدن گوش های دختر بین موهای بلندی که داشت با تعجب از او پرسیدم:
- تو یه الفی؟
- آره.
- اما...
- اما چی؟
- الف ها سال هاست که دنیای اینراگون ها رو ترک کردن.
- میدونم. فکر کنم بیش از 700 سال باشه که ما الف ها دیگه در دنیای اینتراگون ها زندگی نمیکنیم. ولی الآن این چه ربطی داشت؟
- خب پس شما اینجا چیکار میکنید؟
پسر که از سوالات من خسته شده بود گفت:
- تو واقعا خنگی یا خودت رو به خنگی زدی؟! پسر جون تو الآن در دنیای الف ها هستی. حالا هم کمتر حرف بزن و برو زیر اون پارچه تا هممون رو به دردسر نندازی.
بعد از اینکه حرفش تمام شد پارچه را دوباره روی من انداخت و پارو زدنش را سریع تر کرد. امکان نداشت که من در دنیای دیگری باشم. اصلا چطور من به اینجا آمده بودم؟ ناگهان یاد انفجار افتادم. شاید آن انفجار دروازه ای را... نه، این احمقانه بود. دروازه ها چیزی نبودند که با یک انفجار و وجود یک کتاب عجیب باز شوند. حتی باز کردن دروازه برای طی یک مسیر در یک دنیا هم کاری بود که کسی به تنهایی نمیتوانست آن را انجام دهد چه برسد به آن که مقصد دروازه دنیایی دیگر باشد! آن هم دنیای الف ها! دنیایی که به سپر های پرقدرتی که مانع ورود به آن میشد، مشهور بود.
ناگهان حس کردم قایق ایستاد. انگار به چیزی برخورد کرده بود.
- میشه مانع رو برداری؟
- اول قایق باید بازرسی بشه.
- تو که میدونی ما چیزی برای پنهان کردن نداریم؛ درضمن تو میتونی از همونجا داخل قایق رو ببینی.
- اوه... این آخرین باری باشه که قد من رو مسخره میکنی! دوست نداری که به دردسر بیافتی؟
- ناراحت نشو، من منظور خاصی نداشتم. فقط الآن حوصله ندارم و میخوام اگر ممکنه سریع تر راه رو باز کنی.


 
M

Mahrad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
17/3/20
12
185
28
- حیف که حوصله ندارم بیام تو قایقت و اونجا نشونت بدم که میتونم چه کار های وحشتناکی انجام بدم. این یه بار رو رد شو. اما مطمن باش یه روزی این تمسخر هات رو جبران میکنم.
دختر که کنار من بود نفسی عمیق از سر آسودگی کشید. ناگهان حس کردم چیزی محکم روی پیشانی ام خورد.
- آخ...
- این صدای چی بود؟
پسر با دستپاچگی گفت:
- سنگی که انداختی خورد به پام! حواست رو جمع کن!
- حواست باشه این سنگ مثل قبلیها نیست که بعد از عبور کار نکنه. این رو باید نگه داری چون هر دفعه که میای دیگه باید از این استفاده کنی.
- یعنی دیگه اینجا نیستی؟
سپس زیر لبی طوری که کوتوله نشنود ادامه داد:
- خوبه که دیگه لازم نیست قیافه نحس این رو ببینم.
کوتوله خنده ای کرد و گفت:
- فکر کردی ورود همه مجازه؟ نوع ورودت با دفعه های قبل فرقی نمیکنه؛ به هر حال باید از این رودخونه رد بشی و حفاظ ها هم تغییر زیادی نکرده.فقط این بار به جای تحویل سنگ ها در ورودی شهر هر دفعه جادوی سنگ باطل میشه؛ اما برای راحتی من و امنیت بیشتر، این سنگ باید همراهت باشه و کافیه که من هر دفعه که میای اجازه ورودت رو تأیید کنم. اینجوری دیگه لازم نیست هردفعه این سنگ های لعنتی رو با خودم حمل کنم. حالا هم ردشو که میخوام استراحت کنم.
بعد از اینکه حرف هایش تمام شد صدای باز شدن و سپس بسته شدن دری را شنیدم. قایق به راه افتاد و بعد از مدتی پارو زدن پسر گفت:
- اگه میخوای پاشی حالا میتونی. دیگه از دید اون کوتوله احمق خارج شدیم.
به محض شندیدن حرف های پسر، پارچه را کنار زدم و نشستم. به اطرافم نگاه کردم. در وسط رودخانه ای بودیم که اطرافش را درختان انبوده و بلند فرا گرفته بود. آب رود جریان نسبتا آرامی داشته که باعث میشد قایق خیلی تکان نخورد.
بر خلاف آن که فکر میکردم آب رودخانه ها همیشه پر از تلاطم است این رود خانه آن قدر آرام بود که در دید من غیرطبیعی بود.
- داریم کجا میریم؟
- برادرم مردی رو میشناسه که میتونه تو رو برگردونه به سرزمینت. ما میخوایم تو رو به اون تحویل بدیم.
- آخه چ دلیلی داره برای برگردوندن من تلاش کنین؟
به جای دختر برادرش جواب داد:
- برگشتن تو برای ما اهمیتی نداره. تو یه موجود خارجی هستی و مردی که من میشناسم برای داشتن تو پول خوبی بهمون میده.
با تکان های ناگهانی قایق حرفی که میخواستم بزنم را خوردم و دو دستم را محکم به لبه قایق بند کردم. با نگاه کردن به آب فهمیدم که احتمالا این تکان ها عادی نیست زیرا به جز آب های اطراف ما، بقیه رودخانه بسیار آرام بود.
پسر که سعی میکرد با پارویی که در دست داشت قایق را ثابت نگه دارد؛ ناگهان انگار متوجه چیزی شد. به سرعت پارویش را به خواهرش داد و به درون آب پرید. بعد از چند ثانیه تکان ها از بین رفت و قبل از اینکه بتوانم راجل آن ها چیزی بپرسم قایق تکان شدیدی خورد و من به درون رودخانه پرتاب شدم.

دست و پا میزدم. فریاد هایم به حباب بدل میشد. چیزی پایم را گرفته بود. به جز تاریکی هیچ چیز را نمیدیدم. هرچه بیشتر سعی میکردم بالا بیایم بیشتر به سمت پایین کشیده میشدم. دیگر نتوانستم نفسم را حبس کنم. با شدت آب را به درون دهانم میرفت. با این کار چشمانم تار شد و به کف رودخانه رسیدم. میتوانستم پسر را ببینم که برای نجات من به سمتم می آمد؛ اما انگار از قبل میدانستم که نمیتواند به من برسد. بر خلاف من که به راحتی به کف رودخانه آمده بودم او به سمت بالا کشیده میشد. همه این اتفاقات در دو یا سه ثانیه افتاد و سپس چشمان روی هم افتاد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

 
M

Mahrad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
17/3/20
12
185
28
نمی دانستم کجا هستم. چیزی به جز تازیکی وجود نداشت. انگار روی یک تخت خوابیده بودم. سعی کردم بنشینم که با روشن شدن اطرافم تنها توانستم چشمانم را بپوشانم. پس از چند ثانیه دوباره چشمانم را باز کردم و به فضای اطرافم نگاه کردم. مردی جوان جلوی در ایستاده بود و با چهره ای آرام به من نگاه می کرد.
اتاقی که در آن بودم بسیار عجیب بود؛ درواقع هیچ چیز به جز تخت ساده و چوبی که روی آن خوابیده بودم در اتاق وجود نداشت. اتاق دارای کفی سنگی بود. سنگ هایی که دیوار ها از آن ساخته شده بودند کمی روشن تر از کف آن جا بودند.
- پس بالاخره منتقل شدی.
- چی میگی؟ تو کی هستی؟ اینجا کجاست؟
-خب باید بگم من محافظ این دنیا هستم. این جا هم یکی از اتاق های محل اقامت من هست و در جواب سوال اولت باید بگم به زودی متوجه همه چیز میشی.
بدون توجه به حرف هایش دوباره گفتم:
- اینجا کجاست؟ من توی رودخونه افتاده بودم و...
- می دونم چه اتفاقی برات افتاده. درواقع اگر اون اتفاق برات نمی افتاد الان اینجا نبودی
- چی میگی؟ تو کی هستی؟ اون خواهر برادری که همراهم بودن کجان؟
- بهت که گفتم؛من محافظ این دنیا هستم.
یعنی تو فرمان روای دنیای الف ها هستی؟
مرد جوان با شنیدن حرف من خنده ای کرد و گفت:
البته که نه. من حتی تا به حال دنیای الف ها رو هم ندیدم. و درمورد اون خواهر برادر که پرسیدی؛ اون ها در امان هستن و به سلامت به شهرشون رسیدن.
- نمیفهمم چی میگی؟ اگر تو محافظ دنیای الف ها نیستی پس اینجا چیکار میکنی؟
- خب من تو دنیای خودم هستم.
- یعنی میخوای بگی برای دومین بار توی چند ساعت اخیر از یک دنیا به دنیایی دیگه رفتم؟! اما این امکان نداره!
- باید بگم امکان داره و متاسفانه این منتقل شدن به احتمال زیاد آخرین انتقالت خواهد بود.
- چرا؟
- خب چون الآن تو در دنیایی هستی که تعداد افراد خارج شده از اون از تعداد انگشتان دو دست تجاوز نمیکنه.
مضطرب از جایم بلند شدم و با عصبانیت به او گفتم:
- مگه من کجام؟ جواب منو بده!
مرد با دیدن عصبانیت من به آرامی گفت:
- تو آماده شنیدنش نیستی؟
با عجز تکرار کردم:
- خواهش می کنم جوابمو بده!
- خب راستش رو بخوای تو یه جورایی مردی و الآن تو دنیای مردگان هستی.
با شنیدن حرفش تعجب کردم. سپس مانند دیوانه ها شروع به خندیدن کردم. آنقدر خندیدم که نزدیک بوداز شدت خنده روی زمین بیفتم. بعد از این که خنده هایم پایان یافت رو به او گفتم:
- میخوای باور کنم که من مردم؟ این حرفت خیلی احمقانه بود.
مرد با شنیدن حرف من اخم هایش را درهم کشید و به آرامی گفت:
- مواظب باش که چطور حرف میزنی. مطمن باش بعد از مرگ هم چیز هایی برای ترسیدن وجود داره.
سپس به سرعت اتاق را ترک کرد و من را با درک حقیقتی عجیب تنها گذاشت.