درحال نگارش رمان آبشار آرزوها|حسنا(هکر قلب)کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع حسنا(هکر قلب)
  • تاریخ شروع
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

هکرقلب
عضو انجمن
6/2/19
54
123
33
18
شیراز
#1
نام رمان: آبشار آرزو ها
نویسنده : حسنا(هکر قلب)
ژانر :تخیلی
نام ناظر: @فاطمه محمدی
خلاصه:
در دل جنگلی سر سبز راز و افسانه‌ای نهفته است که ادموند و دوستانش این افسانه را کشف می‌کنند.این راز می‌تواند،سرنوشتی را بسازد که دنیای دیگری از جهان را ببینند.
 
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
9/8/18
494
1,338
93
تهران
#2

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

هکرقلب
عضو انجمن
6/2/19
54
123
33
18
شیراز
#3
امروز بابا و مامانم برای تعطیلات اروپا میرفتن،به خاطر یه اشتباه کوچیک من و روژینا خواهرم باید توی خونه با پرستار جدید خانم الکساندر میموندیم، از این زن به شدت متنفرم؛ الکساندر پسری به اسم موریس داره که خیلی خود شیرینه، دو سال ازم کوچیکتره، الانم روبه روم نشسته و داره نقاشی میکشه‌؛ موریس همیشه لباس قهوه‌ای با شلوار قرمز میپوشه نمیدونم چرا هیچ‌وقت رنگ لباساش رو تغییر نمی‌ده.

_ادموند،موریس،ناهار حاضره؟

لعنت به کلاغ مزاحم، بازم باید کدوی پخته و کلم خام بخوریم. این زن جز این غذا،غذای دیگه بلد نیست.

با اکراه از روی تختم بلند شدم و تبلتم رو خاموش کردم و گذاشتم روی میز.

_چته ادموند بی‌حوصله ای؟

چشم غره‌ای بهش رفتم و به سمت در اتاقم رفتم و گفتم :

_به توجه! سرت تو کار خودت باشه موریس!

در اتاق باز کردم و بدون این که قیافه‌ی عصبانیش رو ببینم؛ بیرون رفتم. میدونستم الآن میره به الکساندر می‌گه، به جهنم!

_ادموند میای عصری بریم پارک!

خواستم بگم اگه این موریس مادرش خوابیدن با هم میریم که صدایش موریس دوباره شنیدم.

_من هم میام!

بدون حرف وارد آشپزخونه شدم، آشپزخونه کوچیک و جمع و جوری داشتیم، صندلی میز ناهار خوری رو کنار کشیدم و روی صندلی نشستم. به روژینا که به الکساندر کمک می‌کرد، نگاه کردم یه دختر با موهای خرگوشی و لباس صورتی و شلوارک سفیدی داشت. اون قدری که من از موریس بدم میومد، روژینا بدش نمی اومد. براش فرقی نداشت.

با بوی مزخرف غذا فهمیدم که یه نیم ساعت باید علاف بشینم.

_ادموند ؟

با صدای مامانم، نگاهش کردم چمدون به دست روبه روی در آشپزخونه ایستاده بود، بلند شدم و گفتم :

_جانم مامان؟

با لبخندی ملیحی به روم زد خم شد و سرم رو بوسید و گفت :

_اذیت الکساندر و موریس نکن، مواظب خواهرتم باش.

بعد از خوردن ناهار و رفتن مامان و بابا، الکساندر من رو تو اتاق زندانی کرد. همش کلافه بودم، نمی‌دونستم باید چیکار میکردم، با داد گفتم:

_من حوصلم سر رفته! میخوام برم بیرون!

هیچ صدایی رو نمیشینیدم، صدای چرخش قفل توی در شنیدم، ترسیدم نکنه الکساندر بخواد منو بزنه، دستگیره‌ی در کشیده شد پایین و با دو خودم رو روی تخت انداختم و پتو رو روی خودم انداختم. مطمئن بودم در اتاق باز شده و الکساندر وارد اتاق شده و می‌خواد تنبیهم کنه. نمی‌دونم چرا ناخودآگاه از زیر پتو اومدم بیرون و بهت زده به در بسته اتاقم نگاه می‌کردم.

 
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

هکرقلب
عضو انجمن
6/2/19
54
123
33
18
شیراز
#4
از روی تخت بلند شدم و ‌در اتاقم رو باز کردم، سرم رو بیرون بردم، هیچ خبری از کسی نبود، یعنی چی؟ پس کی در اتاقم رو باز کرده؟ برگشتم تو اتاقم و روی صندلی نشستم. شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_شاید کار روژینا باشه.
روی میز قهوه ای رو به روم دو تا کاغذ بود یکی از کاغذ ها، نقاشی موریس بود، یه کشتی کشیده بود و یه عده آب آدم داخلش بودن که به طرف جزیره‌ای می‌رفتن؛ پوزخندی به نقاشی موریس زدم و اونو مچاله کردم و توی سطل آشغال قرمز رنگ اتاقم پرت کردم. از جام بلند شدم و خواستم از اتاقم برم که یه نیرویی عجیب منو به سمت کمدم می‌کشوند. دست خودمم نبود، رفتم سمت کمدم که کنار در اتاقم بود، جلوی کمد ایستادم و دستم رو یواش بردم سمت در، همین خواستم در کمدم رو باز کنم، صدای روژینا، مانعم شد.
_ادموند؟!
اون نیروی کششی دیگه وجود نداشت، عقب عقب رفتم و کمی بعد با دو از اتاقم بیرون رفتم و با هول به روژینا که با تعجب نگام می‌کرد، گفتم:
_الکساندر اینا کجان؟
روژینا تازه انگار یادش اومد، که چی شده با جیغ که از سر شادی بود، گفت:
_باورت نمیشه، خاله‌ی الکساندر مریض شده، الکساندر هم رفته خونشون تا شبم نمیاد.
_البته من هستم!
موریس بود، پوزخندی به روژینا زدم و گفتم :
_فکر این که بریم بیرون از خونه رو از سرت بیرون کن. کلاغ خبرچین الکساندر اینجاست!
می‌دونستم اگه روژینا به حرفش گوش ندم، جیغ میکشه و تا خود شبم گریه می‌کنه. متاسفانه حدسم درست بود، روژینا جیغ تیزی کشید، گوشم رو گرفتم و نگاهی به موریس کردم که لبخندی روی لبش داشت، فهمیدم داره ذره ذره این صحنه رو داره تو مغز کوچولوش ثبت می‌کنه تا به مامانش گزارش خبر بده.
تهدید آمیز نگاهش کردم و که قیافه‌اش دمق کرد و رفت توی اتاقم. جیغ روژینا دیگه داشت روی جمجمه ام راه میرفت، دستم رو به صورت تسلیم بالا بردم و گفتم:
_خیلی خوب باشه میریم. برو!
جیغش رو خاتمه داد و اومد سمتم و بغلم کرد و گفت :
_ممنون داداشی!
بازم این کلاغ شروع به قار قار کرد.
_باید منم ببرید.
تهدید آمیز نگاش کردم که دستاش رو تو هم قفل کرد و گفت:
_اگه منو ببرین ‌؛ منم به مامانم نمی‌گم.
قهقه ای زدم و گفتم:
_ باشه می‌برمت ولی باید قول بدی، هر چی که شنیدی رو باید از تو سرت حذف کنی!
سری تکون داد و گفت :
باشه.
 
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

هکرقلب
عضو انجمن
6/2/19
54
123
33
18
شیراز
#5
موریس با دو به اتاقم رفت و روژینا هم به اتاقش رفت، منم رفتم تو آشپزخونه و لیوانی از کمد کابینت برداشتم و به سمت سینگ ظرفشویی رفتم، شیر آب رو باز کردم و لیوان رو پر کردم یه نفس آب رو سر کشیدم. لیوان رو گذاشتم روی کابینت و ار آشپزخونه رفتم بیرون حس کردم یه چیزی، به سرعت نور از جلوی چشام رد شد،چشمام رو ریز کردم و با دقت به اطرافم نگاه می‌کردم.
_ادموند کجایی؟
با صدای روژینا چشام رو بستم و با حرص گفتم:
_چی شده؟
صدایی نشینیدم؛ عصبی به سمت اتاق روژینا رفتم و در اتاقش رو باز کردم، داخل اتاق نبود؛ با حرص داد زدم :
_روژینا شوخی جالبی نیست.
روژینا از با صدای بلند که از سمت در خونه میومد، گفت :
_ادموند میشه بیای دم در؟دو نفر اومدن با تو کار دارن.
با دو خودم رو به در رسوندم، روژینا از جلوی در کنار رفت، دو تا که صورتاشون رو زخمی کردن پشت در ایستاده بودن و داشتند به من نگاه میکردن. من چنین دوست هایی نداشتم تا به حال و نمیشناختمشون. قیافه‌ی جدی به خودم گرفتم و رو به دو پسر گفتم:
_بله؟
یکیشون که لباسش به رنگ لباس های موریس بود به آرامی خم شد و توی گوشم گفت:
_پدر و مادرت رو دزدیدن؛ حتی نه فقط پدر و مادر تو تمام پدر و مادر ها رو دزدیدن چون جزیره لارا در خطر بود.
سرش رو برد بالا و گفتم :
_شوخی قشنگی نکردین، من کار دارم بعد باهاتون حرف میزنم.
خواستم در رو ببندم که دیدم، آرتور از دور داره با دو به سمت خونه ما میاد‌؛ آرتور دوست صمیمیم بود؛ آون تو همه شرایط کمکم می‌کرد؛ منم بهش کمک می‌کردم.
_ادموند...ادموند؟
به سمتم که رسید، نفس نفس میزد و بریده بریده سعی می‌کرد، حرف بزنه و گفتم :
_نفس بگیر بعد حرف بزن.
بعد از این نفسش بند اومد ‌؛ گفت:
_لیندا یه آرزو کرد؛ اونم برابرده شد.
لبخندی زدم و گفتم :
_خوب این که خوبه!
آرتور دست برد سمت موهایی که روی پیشونیش ریخته بود و کنار زد و گفت:
_نه مامان به لیندا گیر میداد و بابا هم که از سر کار اومده بود، به لیندا یه چیزی گفت، اونم آرزو کرد و مامان و بابام غیب شدن.
با تعجب به چشمام رو بزرگ کردم و تقریبا بلند گفتم :
_چی؟!
روژینا با خنده گفت :
_ اصلا مگه میشه.
اون دو تا پسر با آرتور یکصدا با هم گفتند:
_آره میشه!
شونه ای بالا انداختم و اوردموشون توی خونه و در هم بستم به سمت حال و پذیرایی حرکت کردیم و به روی مبل ها نشستیم و پام و روی پا انداختم و گفتم :
_حالا کجا رفتن.
آون دو پسر غریبه گفتن :
_جزیره لارا!
 
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

هکرقلب
عضو انجمن
6/2/19
54
123
33
18
شیراز
#6
با تعجب گفتم :
_از کجا میدونید؟
پسر اولیه که لباسش مثل موریس بود، گفت:
_ما اونجا زندگی می‌کنیم؛ پدر و مادر ما از ما ناراضی بودند و ما رو تبعید کردن این‌جا.
پسر کنایش به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
_این شبیه کسی هست که میتونه ما رو نجات بده.
برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم و خنده‌ای کردم و گفتم:
_اشتباه نمی‌کنید؟ این حتی نمی‌تونه شلوارش رو بالا بکشه چه برسه به این که ما رو نجات بده.
موریس با نفرت نگام کرد و کنار آرتور نشست و گفت :
_من که به خزعبلات شما گوش نمیدم، چون اینایی که می‌گید خیالی هست و وجود خارجی ندارند.
آرتور پوزخندی زد و به اون دو تا غریبه نگاه کرد، راست می‌گفتم از موریس آبی گرم نمیشه باید خودمون یه کاری کنیم. نگاهی به ساعت دیواری، بالای تلویزیون که رو به روم بود، کردم. ساعت 4 رو نشون می‌داد، روژینا که کنارم نشسته بود آهسته در گوشم گفت :
_اسم اینا رو نمیخوای بدونی؟
راست می‌گفت، باید اسم اینا رو می‌دونستم؛ بلاخره می‌خواستیم، با هم یه گروه شیم. سری تکون دادم گفتم:
_باشه الان ازشون میپرسم.
نگاهی به آرتور کردم و اشاره کردم بیاد، کنارم بشینه، که روژینا متوجه شد و رفت جای آرتور نشست.آهسته در گوش آرتور گفتم:
_ببین اینا دارن درست میگن؟
آرتور با همون صدا آروم گفت :
_آره!
سری تکون دادم و رو به پسره که داشت با موریس کل کل می‌کرد، کردم و گفتم:
_میشه اسماتون رو بدونم. من اسمم ادموند هست.
پسره اولی همونی که لباسش شبیه لباس موریس بود گفت:
_سایمون هستم.
بعد هم دستش رو رو طرفم دراز کرد و که دستش رو فشردم و گفتم :
_خوشبختم.
بعد پسر کناریش، دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :
_ منم آلوین هستم.
بعد از ابراز خوشبختی و معرفی بچه ها به اون دو غریبه، تصمیم گرفتیم، یه نقشه یک نقشه بکشیم، تا بتونیم وارد جزیره لارا بشیم. ولی باز هم موریس مخالف بود و حرف اصلیش رو زد که گفت :
_من نمیخوام دنبال دردسر بگردم، من نمیام.
آلوین با بی تفاوتی گفت :
_هر طور که مایلی!
 
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

هکرقلب
عضو انجمن
6/2/19
54
123
33
18
شیراز
#7
از بی‌خیالی آلوین تعجب کردم و خواستم حرف بزنم که آلوین اشاره کرد که حرف نزنم و خودش گفت:
_من اجباری کسی رو وارد ماجراجویی نمی‌کنم.
سایمون هم حرفش رو تایید کرد و آرتور هم مثل من تعجب کرد و گفت:
_اما شما ها گفتین، این می‌تونه ما رو از این فاجعه نجات بده.
آلوینسری تکون داد و پا روی پا انداخت و به آرتور نگاه کرد و گفت :
_همین طوره، ولی وقتی یکی نخواد با واقعیت رو به رو بشه، ما هم نمی‌تونیم کاری کنیم.
سایمون حرف آلوین رو ادامه داد و گفت:
_آدمی که خودش رو به خواب زده رو اصلا نمی‌شه بیدارش کنیم.
با صدای شکستن پنجره‌ی اتاق روژینا، از جام بلند شدم، ببینم چی شده که، آلوین گفت :
_بشین!
بدون اعتراض نشستم، از توی جیبش یه جعبه کروی شکل قرمزی در اورد و درش رو باز کرد و روی میز رو به رومون تکون داد از داخلش، شش‌تا قرص بیرون اومد و گفت:
_ نفری یه دونه از این رو بر دارین.
سریع برداشتم، آرتور برنداشت و گفت :
_چرا باید برداریم.
سایمون قرص خواست بخوره که نخورد و گفت :
_چون الان مامور های ملکه لارا، میریزن این‌جا!
سایمون این گفت و قرص رو خورد و غیب شد. آلوین هم این کار رو کرد و اونم غیب شد، آرتور با ترس گفت :
_ من می‌ترسم.
روژینا با هیجان گفت :
_ترس نداره، این سفر هیجان داره.
این گفت و قرص رو خورد من موندم و آرتور و موریس.
موریس از روی مبل بلند شد و با طعنه گفت:
_ببینید...يه مشت چرندیات اینا گفتن، شما باور می‌کنید؟
لبخند کجی زدم و گفتم قرص رو خوردم، پلکی زدم و خودم رو توی خونه درختی دیدم. شایدم اینم خونه از چوب ساخته شده. با دیدن دو گوریل کنارم، ترسیدم و از سر جام بلند شدم، که گوریل شروع به حرف زدن کردن.
_بابا منم سایمون. اینم آلوین، با لکنت گفتم :
_م.. ما کجاییم؟
روژینا که از این سر هیجان جیغی کشید و گفت :
_وایی این جا چه قدر قشنگه.
همون لحظه موریس و آرتور ظاهر شدند.
با طعنه گفتم :
_به به موریس خان، چی شد اومدی؟
اونم با دیدن آلوین و سایمون جیغی کشیدو گفت :
_اینا کین؟
 
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

هکرقلب
عضو انجمن
6/2/19
54
123
33
18
شیراز
#8
آرتور خواست حرف بزنه که آلوین گفت:
_شما گول خوردید، شما هیچ راه برگشتی ندارید.
یعنی چی؟یعنی تمام حرف هاشون الکی بود، رو به آرتور کردم و با قیافه متعجبش، عصبی شدم و گفتم:
_پس تو هم، با اینا بودی؟!
خواست حرف بزنه که با داد گفتم:
_چند سال باهات دوست بودم، این بود جواب دوستیمون، خنجر زدن به خانوادم.
اون دو تا گوریل با یه سیلی بهم فهموندن این جا باید اونا داد بزنن. پوزخندی زدم و گفتم :
_ازت متنفرم آرتور!
سایمون با اخم نگاهم کرد و روژینا با خنده گفت :
_آخ جون، گروگان گرفته شدیم.
من و آرتور با تعجب به روژینا نگاه کردیم. که روژینا از نگاه های ما ذوقش رو پنهون کرد و گفت:
_نباید، ذوق کنم! ببخشید.
سکوت اتاق رو حکم فرما شد، نمیدونم چرا دوست نداشتم کسی حرف بزنه و تا بتونم یه نقشه فرار توی ذهنم پیاده سازی کنم.باید فرار می‌کردیم،همون طور که نشسته بودم، نگاهی به اطرافم کردم. این جا یه پنجره داشت که عنکبوت، بسته بود، همون طور که نگام با تار عنکبوت بود، عنکبوت بزرگ روی تار نشست، با وحشت به لکنت افتادم که و رو به سایمون، التماس وار گفتم:
_ت.. ت.. تو رو خدا، ما رو از این جا ببر، من از این عنکبوت می.. ترسم. هر کاری بگی انجام می‌دم.
سایمون و آلوین داشتن نگاهم می‌کردند، آرتور بلند گفت :
دیوونه شدی،تو می‌خوای خودت رو به کشتن بدی؟
پوزخندی زدم و با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم :
_واسه تو چه فرقی داره! من تو خطر باشم یا نباشم.
موریس که تا الان حرفی نزده بود، بلند شد و به طرف عنکبوت رفت، دستش رو برد جلو، عنکبوت رو نوازش کرد. عنکبوت از کنار رفت، دوباره کلبه روشن شد. موریس همون جا که بود گفت:
_عنکبوت ها حیوانات بی‌آزار هستند.
چشمام مثل توپ گرد شده بود داشتم به موریس نگاه می‌کردم، این موریس از مورچه هم می‌ترسید. اگه همین جور ادامه بده ممکنه عقلمم از دست بدم. بعد اومد سرجاش نشست و رو به من گفت:
_ادموند، می‌دونستی، من قدرت ذهن خوانی دارم. میشه پشت سر من دیگه فکر نکنی، بدم میاد.
کم کم به لکنت افتادم و رو به آلوین که با بیخیالی به ما نگاه می‌کرد گفتم :
_چی خورده؟! هان؟ چی به خوردش دادین؟
سایمون مثل این که کلافه شده بود، رو به آلوین کرد و گفت :
_من میرم بیرون، سر گوشی آب بدم، دیر کرده.
این رو گفت و ازچوب کلبه رد شد.
 
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

هکرقلب
عضو انجمن
6/2/19
54
123
33
18
شیراز
#9
آرتور خواست حرف بزنه که آلوین گفت:
_شما گول خوردید، شما هیچ راه برگشتی ندارید.
یعنی چی؟یعنی تمام حرف هاشون الکی بود، رو به آرتور کردم و با قیافه متعجبش، عصبی شدم و گفتم:
_پس تو هم، با اینا بودی؟!
خواست حرف بزنه که با داد گفتم:
_چند سال باهات دوست بودم، این بود جواب دوستیمون، خنجر زدن به خانوادم.
اون دو تا گوریل با یه سیلی بهم فهموندن این جا باید اونا داد بزنن. پوزخندی زدم و گفتم :
_ازت متنفرم آرتور!
سایمون با اخم نگاهم کرد و روژینا با خنده گفت :
_آخ جون، گروگان گرفته شدیم.
من و آرتور با تعجب به روژینا نگاه کردیم. که روژینا از نگاه های ما ذوقش رو پنهون کرد و گفت:
_نباید، ذوق کنم! ببخشید.
سکوت اتاق رو حکم فرما شد، نمیدونم چرا دوست نداشتم کسی حرف بزنه و تا بتونم یه نقشه فرار توی ذهنم پیاده سازی کنم.باید فرار می‌کردیم،همون طور که نشسته بودم، نگاهی به اطرافم کردم. این جا یه پنجره داشت که عنکبوت، بسته بود، همون طور که نگام با تار عنکبوت بود، عنکبوت بزرگ روی تار نشست، با وحشت به لکنت افتادم که و رو به سایمون، التماس وار گفتم:
_ت.. ت.. تو رو خدا، ما رو از این جا ببر، من از این عنکبوت می.. ترسم. هر کاری بگی انجام می‌دم.
سایمون و آلوین داشتن نگاهم می‌کردند، آرتور بلند گفت :
دیوونه شدی،تو می‌خوای خودت رو به کشتن بدی؟
پوزخندی زدم و با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم :
_واسه تو چه فرقی داره! من تو خطر باشم یا نباشم.
موریس که تا الان حرفی نزده بود، بلند شد و به طرف عنکبوت رفت، دستش رو برد جلو، عنکبوت رو نوازش کرد. عنکبوت از کنار رفت، دوباره کلبه روشن شد. موریس همون جا که بود گفت:
_عنکبوت ها حیوانات بی‌آزار هستند.
چشمام مثل توپ گرد شده بود داشتم به موریس نگاه می‌کردم، این موریس از مورچه هم می‌ترسید. اگه همین جور ادامه بده ممکنه عقلمم از دست بدم. بعد اومد سرجاش نشست و رو به من گفت:
_ادموند، می‌دونستی، من قدرت ذهن خوانی دارم. میشه پشت سر من دیگه فکر نکنی، بدم میاد.
کم کم به لکنت افتادم و رو به آلوین که با بیخیالی به ما نگاه می‌کرد گفتم :
_چی خورده؟! هان؟ چی به خوردش دادین؟
سایمون مثل این که کلافه شده بود، رو به آلوین کرد و گفت :
_من میرم بیرون، سر گوشی آب بدم، دیر کرده.
این رو گفت و ازچوب کلبه رد شد.
 
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

هکرقلب
عضو انجمن
6/2/19
54
123
33
18
شیراز
#10
منظورش کی بود. کی دیر کرده. عصبی نفس می‌کشیدم و رو به آلوین گفتم:
_ما رو می‌خواید تحویل کی بدین!
آلوین بلاخره زبون باز کرد و گفت:
_سال ها پیش،یک روز داشتیم توی جنگل بازی می‌کردیم من و آلوین و دوستمون اسنیپ. ابر های سیاه که نشونه، روزگار سیاه بود آسمون رو پوشوند.
وسط حرفش پریدم و با اخم گفتم :
_ به جایی این که داستان سر هم کنی و یه چیزی به ما بگی، راستش رو بگو.
آلوین بدون توجه به حرف من، حرفش رو ادامه داد.
_جادوگری سیاه و بدجنسی با نام لوسیس اومد و ما رو تبدیل به یک گوریل کرد و اسنیپ رو هم با خودش برد، پدر اسنیپ قبلا نگهبان این جنگل بود، طبق گفته لوسیس، این جنگل یک رازی داره که فقط پدر اسنیپ می‌دونه، اما پدر اسنیپ بیست ساله که مرده.
آرتور برگشت و رو به آلوین کرد و گفت:
_حالا چرا، اسنیپ رو برده.
آلوین از جاش بلند شد و رفت، جلوی همون چوبی که سایمون ازش رد شد و گفت :
_می‌خواد پدرش رو احظار کنه تا بتونه اون راز رو بفهمه.
این رو گفت و از در رد شد، بهت زده گفتم :
_یعنی برای چی ما رو این جا نگه داشت.
روژینا که داشت به تابلو های روی دیوار نگاه می‌کرد، گفت :
_من که به حرفشون اعتماد ندارم.
حسم بهم گفت، حرف آلوین درسته، اگه درسته برای چی ما رو این جا نگه داشته. اصلا این موضوع به ما چه ربطی داره.
_ربطش این‌که شاید پدر من، پدر اسنیپ باشه.
برگشتم و به موریس نگاه کردم و با قهقهه گفتم :
_حالت خوبه؟! اونا میگن بیست ساله که پدر اسنیپ مرده...بعد تو می‌گی شاید من برادر ناتنی موریس باشم.
موریس با نفرت خاصی بهم نگاه کرد و به سمت آرتور چرخید و گفت :
_ببین آرتور، من نمیتونم با ادموند دوست باشم.
قبل این که آرتور حرفی بزنه با تمسخر گفتم :
_نه بیا دوست شو، تو رو خد.
بعد هم از خنده روی زمین ریسه رفتم.
_بسه ادموند، یه کاری کن از این جا فرار کنیم، من می‌ترسم. این جا خیلی ترسناکه.
خنده‌ام و قورت دادم و برگشتم و با روژینا نگاه کردم مثل موش تو کنج دیوار نشسته بود و مثل بید می‌لرزید؛راست می‌گفت، تا قبل از این که اینا بیان و ما رو تحویل این جادوگر بدن باید کاری کنیم. از جام بلند شدم و به طرف همون دری که اون دو تا ازش خارج شدم رفتم و ایستادم.
_باید یه وردی بخونی.
_نمی‌دونم چرا حرف موریس رو قبول کردم و گفتم :
_چه وردی؟!
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.