درحال نگارش رمان آبشار آرزوها|حسنا(هکر قلب)کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع حسنا(هکر قلب)
  • تاریخ شروع
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
93
372
53
18
شیراز
نام رمان: آبشار آرزو ها
نویسنده : حسنا(هکر قلب)
ژانر :تخیلی
نام ناظر: @فاطمه محمدی
خلاصه:
در دل جنگلی سر سبز راز و افسانه‌ای نهفته است که ادموند و دوستانش این افسانه را کشف می‌کنند.این راز می‌تواند،سرنوشتی را بسازد که دنیای دیگری از جهان را ببینند.
 
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
9/8/18
666
2,265
93
تهران
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
93
372
53
18
شیراز
امروز بابا و مامانم برای تعطیلات اروپا میرفتن،به خاطر یه اشتباه کوچیک من و روژینا خواهرم باید توی خونه با پرستار جدید خانم الکساندر میموندیم، از این زن به شدت متنفرم؛ الکساندر پسری به اسم موریس داره که خیلی خود شیرینه، دو سال ازم کوچیک‌تره، نگاهم رو از روی تبلتم برداشتمو به موریس که روی پشت میز چوبی تحریرم نشسته بود و با رنگ قرمز مداد رنگی داره روی کاغذی سفید رنگ داره چیزی می‌کشه، نمیدونم طبق معمول شاید یه نقاشی باشه؛نگاهی به رنگ قهوه‌ای لباسش که روش یه لکه بزرگ سیاه گوشه سمت چپش آستینش بود، انداختم. اون همیشه لباس رنگ قهوه‌ای می‌پوشید. دلیلش رو هم نمی‌دونستم. سرم رو به تبلتم انداختم مشغول بازی انگری برد شدم. خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم؛ شايد به خاطر این که موریس توان خریدن لباس های دیگه، که رنگی باشه رو نداره.
_ادموند،موریس،ناهار حاضره؟
لعنت به کلاغ مزاحم، بازم باید کدوی پخته و کلم خام بخوریم. این زن جز این غذا،غذای دیگه بلد نیست.
با اکراه از روی تختم چوبیم، بلند شدم و تبلتم رو خاموش کردم و روی میز عسلی کنار تختم گذاشتم.
_چته ادموند بی‌حوصله ای؟
چشم غره‌ای بهش رفتم و به سمت در اتاقم رفتم و گفتم :
_به توجه! سرت تو کار خودت باشه موریس!
دستگیره در اتاق رو لمس کردم، فلزی سردش تمام وجودم رو مور مور می‌کرد، دستگیره رو به طرف پایین فشردم و در اتاق رو باز کردم و بدون این که قیافه‌ی عصبانی موریس که مطمئن بودم الان از حرص سرخ شده و دود از دماغ ِِکج و کله‌اش بیرون میاد رو ببینم؛ بیرون رفتم. میدونستم الآن میره به الکساندر می‌گه، به جهنم!
با باز شدن در اتاق صورتی رنگ روژینا، اخمامو باز کردم. روژینا از اتاقش بیرون اومد، نگاهی به گردی صورت روژینا کردم، برعکس صورت من، صورت من کشیده بود.
_ادموند میای عصری پارک بریم؟
خواستم بگم اگه این موریس و مادرش خوابیدن با هم میریم؛ صدای نحس موریس نذاشت، حرف بزنم.
_من هم میام.
بدون حرف وارد آشپزخونه شدم، آشپزخونه کوچیک و جمع و جوری داشتیم، صندلی میز ناهار خوری رو کنار کشیدم و روی صندلی نشستم. به روژینا که به الکساندر کمک می‌کرد، نگاه کردم یه دختر با موهای خرگوشی و لباس صورتی و شلوارک سفیدی داشت. اون قدری که من از موریس بدم میومد، روژینا بدش نمی اومد. براش فرقی نداشت.
با بوی مزخرف غذا فهمیدم که یه نیم ساعت باید علاف بشینم.
_ادموند ؟
با صدای مامانم،به پشت سرم برگشتم و نگاهش کردم؛ چمدون قرمزی به دست، رو به روی در چوبی آشپزخونه ایستاده بود، بلند شدم و به سمتش رفتم درست رو به روش ایستادم و به چشم های خاکستری رنگش چشم دوختم و به روش لبخندی زدم و گفتم :
_جانم مامان؟
با لبخندی ملیحی به روم زد خم شد و سرم رو بوسید و گفت :
_اذیت الکساندر و موریس نکن، مواظب خواهرتم باش.
***
بعد از خوردن ناهار و رفتن مامان و بابا، الکساندر من رو تو اتاق زندانی کرد. همش کلافه بودم، نمی‌دونستم باید چیکار میکردم، با داد گفتم:
_من حوصلم سر رفته! میخوام برم بیرون!
هیچ صدایی رو نمیشینیدم، صدای چرخش قفل توی در شنیدم، ترسیدم نکنه الکساندر بخواد منو بزنه، دستگیره‌ی در کشیده شد پایین و با دو خودم رو روی تخت انداختم و پتو رو روی خودم انداختم. مطمئن بودم در اتاق باز شده و الکساندر وارد اتاق شده و می‌خواد تنبیهم کنه. نمی‌دونم چرا ناخودآگاه از زیر پتو اومدم بیرون و بهت زده به در بسته اتاقم نگاه می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
93
372
53
18
شیراز
از روی تخت بلند شدم و ‌در اتاقم رو باز کردم، سرم رو بیرون بردم و به اطرافم نگاه کردم هیچ‌کسی توی خونه نبود، یعنی چی؟ پس کی در اتاقم رو باز کرده؟ برگشتم تو اتاقم و روی صندلی نشستم. شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_شاید کار روژینا باشه.
روی میز قهوه ای رو به روم دو تا کاغذ بود یکی از کاغذ ها، نقاشی موریس بود، یه کشتی کشیده بود و یه عده آدم داخلش بودن که به طرف جزیره‌ای می‌رفتن؛ پوزخندی به نقاشی موریس زدم و اونو مچاله کردم و توی سطل آشغال قرمز رنگ اتاقم پرت کردم. از جام بلند شدم و خواستم از اتاقم برم که یه نیرویی عجیب منو به سمت کمدم می‌کشوند. دست خودمم نبود، رفتم سمت کمد دیواری که درش کمی به خاطر لنگه‌ی جورابم نیمه باز مونده بود، جلوی کمد ایستادم و دستم رو یواش بردم سمت در، همین خواستم در کمدم رو باز کنم، صدای روژینا، مانعم شد.
_ادموند؟!
اون نیروی کششی دیگه وجود نداشت، عقب عقب روی فرش قرمزم که وسط اتاقم پهن شده بود، رفتم و کمی بعد با دو از اتاقم بیرون رفتم و با هول به روژینا که با تعجب به سر تا پام نگام می‌کرد، گفتم:
_الکساندر اینا کجان؟
روژینا تازه انگار یادش اومد، که چی شده با جیغ که از سر شادی بود، گفت:
_باورت نمیشه، خاله‌ی الکساندر مریض شده، الکساندر هم رفته خونشون تا شبم نمیاد.
_البته من هستم!
موریس بود،بدون این که نگاهی به موریس کنم، پوزخندی به روژینا چهره‌ی ذوق زده‌ش زدم و گفتم :
_فکر این که بریم بیرون از خونه رو از سرت بیرون کن. کلاغ خبرچین الکساندر اینجاست!
می‌دونستم اگه روژینا به حرفش گوش ندم، جیغ میکشه و تا خود شبم گریه می‌کنه. متاسفانه حدسم درست بود، روژینا جیغ تیزی کشید، گوشم رو گرفتم و نگاهی به موریس کردم که لبخندی روی لبش داشت، فهمیدم داره ذره ذره این صحنه رو داره تو مغز کوچولوش ثبت می‌کنه تا به مامانش گزارش خبر بده.
با چشمم براش خط و نشون کشیدم، می‌دونستمم فایده‌ای نداره تهدیدام؛ با چشماش بهم فهموند که هیچ غلطی نمی‌تونم بکنم،رفت توی اتاقم. جیغ روژینا دیگه داشت روی جمجمه ام راه میرفت، دستم رو به صورت تسلیم بالا بردم و گفتم:
_خیلی خوب باشه میریم. برو!
جیغش رو خاتمه داد و اومد سمتم و بغلم کرد و گفت :
_ممنون داداشی!
بازم این کلاغ شروع به قار قار کرد از توی اتاق داد زد:
_باید منم ببرید.
کمی حرصی شده بودم، طوری که دلم می‌خواست سر به تنش نباشه. البته باجرفی که زد، امروز رو از خیر سرش می‌گذرم.
_اگه منو ببرین ‌؛ منم به مامانم نمی‌گم.
موریس با کتی قهوه‌ای رنگ و با کفش کالج خردلیش ست کرده بود از اتاق بیرون اومد، به چشمای مشکیش که اصلا به چشمای عسلی مادرش الکساندر نرفته بود، خیره شدم، ذوق زده شدم اما اونو توی نقابی از بی‌تفاوتی پنهون کردم و گفتم:
_ باشه می‌برمت ولی باید قول بدی، هر چی که شنیدی رو باید از تو سرت حذف کنی!
سری تکون داد و که موهای مشکیش کمی از تکون خوردن سرش به رقص افتادند.
-باشه.
 
آخرین ویرایش:
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
93
372
53
18
شیراز
موریس با دو به اتاقم رفت، نمی‌دونم دیگه برای چی رفت؟ موریس که شال و کلاه کرده بود! روژینا هم به اتاقش رفت، منم به سمت آشپزخونه قدم برداشتم.لیوانی از داخل کمد کابینت کنار ظرفشویی برداشتم و به سمت سینگ ظرفشویی رفتم، شیر آب رو باز کردم و لیوان رو پر کردم یه نفس آب رو سر کشیدم. لیوان شیشه ای رو گذاشتم روی کابینت و از آشپزخونه بیرون رفتم؛ به سمت اتاقم قدم برداشتم، اما قبل از این که قدمی بردارم، حس کردم یه چیزی، با سرعت نور از جلوی چشام رد شد،چشمام رو ریز کردم و با دقت به اطرافم نگاه می‌کردم.
_ادموند کجایی؟
با صدای روژینا چشام رو بستم و با حرص گفتم:
_چی شده؟
صدایی نشینیدم؛ عصبی به سمت اتاق روژینا رفتم و در اتاقش رو باز کردم، نگاهی به اطراف اتاق کردم، اتاقی با تمی صورتی سفید کارتون هلو کیتی بود،از افکار هایی که من رو از این دنیا دور می‌کرد، بیرون اومدم، روژینا داخل اتاق نبود؛ با حرص داد زدم :
_روژینا شوخی جالبی نیست.
روژینا از با صدای بلند که از سمت در خونه میومد، گفت :
_ادموند میشه بیای دم در؟دو نفر اومدن با تو کار دارن.
با دو خودم رو به در رسوندم، روژینا از جلوی در آهنی خونه، رنگ سبزی که بابام به در زده بود، اما کمی از لبه های در رنگش رفته بود، کنار رفت، دو تا که صورتاشون رو زخمی کردن پشت در ایستاده بودن و داشتند به من نگاه میکردن. من تا به حال،چنین دوست هایی نداشتم و نمیشناختمشون. قیافه‌ی جدی به خودم گرفتم و رو به دو پسر گفتم:
_بله بفرمایید؟
یکیشون که لباسش به رنگ لباس های موریس بود به آرامی خم شد و توی گوشم گفت:
_پدر و مادرت رو دزدیدن؛ حتی نه فقط پدر و مادر تو تمام پدر و مادر ها رو دزدیدن چون جزیره لارا در خطر بود.
سرش رو برد بالا و حوصله‌ی حرف های مزخرفی که می‌زد نداشتم، آدم به اون گندگی رو مگه میشه دزدید، گفتم :
_شوخی قشنگی نکردین، من کار دارم بعد باهاتون حرف میزنم.
خواستم در رو ببندم که دیدم، آرتور از دور داره با دو به سمت خونه ما میاد‌؛ آرتور دوست صمیمیم بود؛ آون تو همه شرایط کمکم می‌کرد؛ منم بهش کمک می‌کردم.
_ادموند...ادموند؟
به سمتم که رسید، نفس نفس میزد و بریده بریده سعی می‌کرد، حرف بزنه و گفتم :
_نفس بگیر بعد حرف بزن.
بعد از این نفسش تنظیم شد؛ گفت:
_لیندا یه آرزو کرد؛ اونم برابرده شد.
از این که آرزوی یکی برابرده شده لبخندی روی لبم نشست و گفتم :
_خوب این که خوبه!
آرتور دست برد سمت موهایی که روی پیشونیش ریخته بود و کنار زد و گفت:
_نه مامان به لیندا گیر میداد و بابا هم که از سر کار اومده بود، به لیندا یه چیزی گفت، اونم آرزو کرد و مامان و بابام غیب شدن.
با تعجب به چشمام رو بزرگ کردم و تقریبا بلند گفتم :
_چی؟!
روژینا با خنده گفت :
_ اصلا مگه میشه.
اون دو تا پسر با آرتور یک‌صدا با هم گفتند:
_آره میشه!
سرم رو به اون دو‌تا چرخوندم و شونه ای بالا انداختم و اوردموشون توی خونه و در هم بستم به سمت حال و پذیرایی حرکت کردیم و به روی مبل ها نشستیم و پام و روی پا انداختم و گفتم:
_حالا کجا رفتن.
آون دو پسر غریبه به هم دیگه نگاه کردن و به من نگاه کردن و با اطمینان گفتن:
_جزیره لارا!
 
آخرین ویرایش:
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
93
372
53
18
شیراز
اون دو تا غریبه کمی مشکوک میزدند و چشام رو ریز کردم بهشون نگاه کردم و گفتم:
-از کجا میدونید؟
پسر اولیه که لباسش مثل موریس پوشیده بود و فقط او لکه نداشت؛ گفت:
-ما اون‌جا زندگی می‌کنیم؛ پدر و مادر ما از ما ناراضی بودند و ما رو این‌جا تبعید کردن.
پسر کناریش به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
-این شبیه کسی هست که میتونه ما رو نجات بده.
برگشتم و به پشت سرم نگاهی انداختم و برگشتم به چشمای عسلیش نگاه کردم و خنده‌ای کردم و گفتم:
-اشتباه نمی‌کنید؟ این حتی نمی‌تونه شلوارش رو بالا بکشه چه برسه به این که ما رو نجات بده.
موریس از این که جلوی دو غریبه اونو خورد کردم، با نفرت نگام کرد و کنار آرتور نشست و گفت :
-من که به خزعبلات شما گوش نمیدم، چون اینایی که می‌گید خیالی هست و وجود خارجی ندارند.
یه لحظه با خودم فکر کردم، کارم اشتباه بود، نباید؛ موریس رو خورد می‌کردم، اونم جلوی دو غریبه، البته کمی هم از بی عرضگی خودشه!چون اون هم دهـ*ن لقه، هم نمی‌شه بهش اعتماد کرد.
آرتور پوزخندی زد و به اون دو تا غریبه نگاه کرد، راست می‌گفتم از موریس آبی گرم نمیشه باید خودمون یه کاری کنیم. نگاهی به ساعت دیواری دیجیتال، که شکل ماهی رنگ قرمز بود توی بدن ماهی عدد ساعت رو نشنون میداد ، بالای تلویزیون که رو به روم بود، کردم. ساعت 4 رو 18 دقیقه رو نشون می‌داد، روژینا که کنارم نشسته بود خم شد به سمت صورتم آهسته در گوشم گفت :
-اسم اینا رو نمیخوای بدونی؟
راست می‌گفت، باید اسم اینا رو می‌دونستم؛ بلاخره می‌خواستیم، با هم یه گروه شیم. سری تکون دادم گفتم:
-باشه الان ازشون میپرسم.
نگاهی به آرتور کردم و اشاره کردم بیاد، کنارم بشینه، که روژینا متوجه شد و رفت جای آرتور نشست.آهسته در گوش آرتور گفتم:
-ببین اینا دارن درست میگن؟
آرتور با همون صدا آروم گفت :
-آره!
سری تکون دادم و رو به پسره که داشت با موریس کل کل می‌کرد، کردم و گفتم:
-میشه اسماتون رو بدونم. من اسمم ادموند هست.
پسره اولی همونی که لباسش شبیه لباس موریس بود گفت:
-سایمون هستم.
بعد هم دستش رو رو طرفم دراز کرد و که دستش رو فشردم و گفتم :
-خوشبختم.
بعد پسر کناریش، دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :
- منم آلوین هستم.
بعد از ابراز خوشبختی و بعد از معرفی بچه ها به اون دو غریبه، تصمیم گرفتیم، یه نقشه یک نقشه بکشیم، تا بتونیم وارد جزیره لارا بشیم. ولی باز هم موریس مخالف بود و حرف اصلیش رو زد که گفت :
-من نمیخوام دنبال دردسر بگردم، من نمیام.
آلوین با بی تفاوتی گفت :
-هر طور که مایلی!
 
آخرین ویرایش:
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
93
372
53
18
شیراز
از بی‌خیالی آلوین تعجب کردم و خواستم حرف بزنم که آلوین اشاره کرد که حرف نزنم و خودش گفت:
-من اجباری کسی رو وارد ماجراجویی نمی‌کنم.
سایمون هم با سر، حرفش رو تایید کرد و آرتور هم مثل من تعجب کرد و گفت:
-اما شما ها گفتین، این می‌تونه ما رو از این فاجعه نجات بده.
آلوین سری تکون داد و پا روی پا انداخت و به آرتور نگاه کرد و من به موهاش که کمی از موهاش شکلاتی بود، بعد لا به لای موهاش قهوه‌ای سوخته دیده می‌شد، نگاه کردم، موهاش خیلی قشنگ بود،کمی بعد آتور سری تکون و آلوین گفت :
-همین طوره، ولی وقتی یکی نخواد با واقعیت رو به رو بشه، ما هم نمی‌تونیم کاری کنیم.
سایمون حرف آلوین رو ادامه داد و گفت:
-آدمی که خودش رو به خواب زده رو اصلا نمی‌شه بیدارش کنیم.
با صدای شکستن پنجره‌ی اتاق روژینا، از جام بلند شدم، ببینم چی شده که، آلوین با تحکم گفت:
-بشین!
بدون اعتراض نشستم، از توی جیبش یه جعبه کروی شکل قرمزی در اورد و درش رو باز کرد و روی میز رو به رومون تکون داد از داخلش، شش‌تا قرص بیرون اومد و گفت:
-نفری یه دونه از این رو بر دارین.
سریع برداشتم، آرتور برنداشت و از جاش بلند شد و گفت :
-چرا باید برداریم؟
حرف آرتور منطقی بود، اما تا زمانی که جونمون تو خطر نباشه.
سایمون قرص خواست بخوره که نخورد و قرص رو توی دستش فشار داد و گفت :
-چون الان مامور های ملکه لارا، میریزن این‌جا!
سایمون این گفت و قرص رو خورد و غیب شد. آلوین هم این کار رو کرد و اونم غیب شد، آرتور با ترس روی مبل کرم رنگ نشست، به چشمای که برق خاصی توشون داشت نگاه کردم، مشخص بود، که خیلی ترسیده،بله حدسم درست بود؛ آرتور ترسیده بود.
-من می‌ترسم.
روژینا، از این اتفاقات بیشتر حال می‌کرد، به قول کارن، خدا می‌خواسته این پسر شه، اما دکمه اینتر رو دیر زده.
روژینا در جواب آرتور با هیجان گفت :
-ترس نداره؛ این سفر هیجان داره.
این گفت و قرص رو خورد من و آرتور و موریس موندیم.
موریس از روی مبل بلند شد و با طعنه گفت:
-ببینید...يه مشت چرندیات اینا گفتن، شما باور می‌کنید؟
لبخند کجی زدم و بدون این که حرفی بزنم، قرص رو خوردم، پلکی زدم و خودم رو توی خونه درختی دیدم. شایدم اینم خونه از چوب ساخته شده. با دیدن دو گوریل کنارم، ترسیدم و از سر جام بلند شدم، که یکی از گوریل ها گفت:
-بابا منم سایمون، اینم آلوین. با لکنت گفتم :
-م.. ما کجاییم؟
روژینا که از این سر هیجان جیغی کشید و گفت‌:
-وایی این جا چه قدر قشنگه.
همون لحظه موریس و آرتور ظاهر شدند.
با طعنه گفتم :
-به به موریس خان، چی شد اومدی؟
اونم با دیدن آلوین و سایمون جیغی کشید و گفت:
-اینا کین؟
 
آخرین ویرایش:
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
93
372
53
18
شیراز
آرتور خواست حرف بزنه که آلوین گفت:
-شما گول خوردید، شما هیچ راه برگشتی ندارید.
یعنی چی؟یعنی تمام حرف هاشون الکی بود، رو به آرتور کردم و با قیافه متعجبش، عصبی شدم و گفتم:
-پس تو هم، با اینا بودی؟!برای این که من رو خام کنی؟
خواست حرف بزنه که به تحقیر به چشمای آبی متعجبش نگاه کردم و با داد گفتم:
-چند سال باهات دوست بودم، این بود جواب دوستیمون، خنجر زدن به خانوادم؟
اون یکی از گوریل ها که حس می‌کردم سابمون باشه چون لباسش قهوه‌ای بود،با یه سیلی بهم فهموندن این جا باید اونا داد بزنن. پوزخندی زدم و به آرتور نگاه کردم و گفتم :
-ازت متنفرم آرتور!
سایمون با اخم نگاهم کرد و با چشماش برام خط و نشون می‌کشید، سرم رو به سمت روژینا چرخوندم که به محض این که دید من نگاهش میکنم، با خنده گفت:
-آخ جون، گروگان گرفته شدیم.
من و آرتور با تعجب به روژینا نگاه کردیم. که روژینا از نگاه های ما ذوقش رو پنهون کرد و گفت:
- یعنی نباید ذوق کنم؟!
اگه کسی نمی‌دونست، فکر می‌کرد شیرین عقله. بعید نیست شاید اون قرصی که خوردیم، روژینا رو شیرین عقل کرده،چشم غره‌ای بهش رفتم که گفت:
-ببخشید.
سکوت اتاق رو حکم فرما شد، نمیدونم چرا دوست نداشتم کسی حرف بزنه و تا بتونم یه نقشه فرار توی ذهنم پیاده سازی کنم.باید فرار می‌کردیم،همون طور که نشسته بودم، نگاهی به اطرافم کردم. این جا یه پنجره داشت که تار عنکبوت اون رو بسته بود، همون طور که نگام به تار عنکبوت بود، عنکبوت بزرگ روی تار نشست، با وحشت به لکنت افتادم که و رو به سایمون، التماس وار گفتم:
-ت.. ت.. تو رو خدا، ما رو از این جا ببر، من از این عنکبوت می.. ترسم. هر کاری بگی انجام می‌دم.
سایمون و آلوین داشتن نگاهم می‌کردند، آرتور بلند گفت :
-دیوونه شدی،تو می‌خوای خودت رو به کشتن بدی؟
پوزخندی زدم و با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم:
-واسه تو چه فرقی داره من تو خطر باشم یا نباشم؟
موریس که تا الان حرفی نزده بود، بلند شد و به طرف عنکبوت رفت، دستش رو برد جلو، عنکبوت رو نوازش کرد. عنکبوت از کنار رفت، دوباره کلبه روشن شد. موریس همون جا که بود گفت:
-عنکبوت ها حیوانات بی‌آزار هستند.
چشمام مثل توپ گرد شده بود داشتم به موریس نگاه می‌کردم، این موریس از مورچه هم می‌ترسید. اگه همین جور ادامه بده ممکنه عقلمم از دست بدم. بعد اومد سرجاش نشست و رو به من گفت:
-ادموند، می‌دونستی، من قدرت ذهن خوانی دارم. میشه پشت سر من دیگه فکر نکنی، بدم میاد.
کم کم به لکنت افتادم و رو به آلوین که با بیخیالی به ما نگاه می‌کرد گفتم :
-چی خورده؟! هان؟ چی به خوردش دادین؟
سایمون مثل این که کلافه شده بود، رو به آلوین کرد و گفت :
-من میرم بیرون، سر گوشی آب بدم، دیر کرده.
این رو گفت و ازچوب کلبه رد شد.
 
آخرین ویرایش:
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
93
372
53
18
شیراز
منظورش کی بود. کی دیر کرده. عصبی نفس می‌کشیدم و رو به آلوین کردم موزی از داخل کیسه‌ی زرد رنگ بیرون اورد و موز رو باز کرد از خونسردیش حرصی شدم و چشمامو بستم و عصبی تر شده بودم، گفتم:
-ما رو می‌خواید تحویل کی بدین!
آلوین موزش رو با دو ضرب خورد پوستش رو داخل کیسه انداخت و دو باره یه موز دیگه بیرون اورد، بازش کرد. اونو هم خورد، رهمین طور که دهنش پر بود رو به من کرد، بلاخره زبون باز کرد و گفت:
-سال ها پیش،یک روز داشتیم توی جنگل بازی می‌کردیم من و آلوین و دوستمون اسنیپ. ابر های سیاه که نشونه، روزگار سیاه بود آسمون رو پوشوند.
نزاشتم حرف بزنه، چون می‌دونستم یه داستان سر هم کرده تا وقت کشی کنه، وسط حرفش پریدم و ابرو هام رو تو هم بردم و گفتم :
-به جایی این که داستان سر هم کنی و یه چیزی به ما بگی، راستش رو بگو.
آلوین بدون توجه به حرف من، حرفش رو ادامه داد.
-جادوگری سیاه و بدجنسی با نام لوسیس اومد و ما رو تبدیل به یک گوریل کرد و اسنیپ رو هم با خودش برد، پدر اسنیپ قبلا نگهبان این جنگل بود، طبق گفته لوسیس، این جنگل یک رازی داره که فقط پدر اسنیپ می‌دونه، اما پدر اسنیپ بیست ساله که مرده.
آرتور که داشت تابلوی هایی که روی دیوار های کلبه آویزون بود نگاه می‌کرد، به سمت آلوین برگشت و رو به آلوین کرد و گفت:
-حالا چرا، اسنیپ رو برده.
آلوین از جاش بلند شد و رفت، جلوی همون چوبی که سایمون ازش رد شد و گفت:
-می‌خواد پدرش رو احظار کنه تا بتونه اون راز رو بفهمه.
این رو گفت و از در رد شد، بهت زده گفتم:
-من آخر نفهمیدم ما ته پیازیم یا سر پیاز.
روژینا که داشت به تابلو های روی دیوار نگاه می‌کرد، گفت:
-من که حس می‌کنم، دارن دروغ میگه تا وقت بگذره.
حسم بهم گفت، حرف آلوین درسته، اگه درسته برای چی ما رو این جا نگه داشته. اصلا این موضوع به ما چه ربطی داره.
-ربطش این‌که شاید پدر من، پدر اسنیپ باشه.
برگشتم و به موریس نگاه کردم و با قهقهه گفتم :
-حالت خوبه؟! اونا میگن بیست ساله که پدر اسنیپ مرده...بعد تو می‌گی شاید من برادر ناتنی اسنیپ باشم.
موریس با نفرت خاصی بهم نگاه کرد و به سمت آرتور چرخید و با اعتراض گفت :
-ببین آرتور، من نمیتونم با ادموند دوست باشم.
قبل این که آرتور حرفی بزنه با تمسخر گفتم :
-نه بیا دوست شو، تو رو خدا، به دوستیت نیاز دارم.
بعد هم از خنده روی زمین ریسه رفتم.با صدای روژینا خندم رو قورت دادم.
-بسه ادموند، یه کاری کن از این جا فرار کنیم، من می‌ترسم. این جا خیلی ترسناکه.
خنده‌ام و قورت دادم و برگشتم و با روژینا نگاه کردم مثل موش تو کنج دیوار نشسته بود و مثل بید می‌لرزید؛راست می‌گفت، تا قبل از این که اینا بیان و ما رو تحویل این جادوگر بدن باید کاری کنیم. از جام بلند شدم و به طرف همون دری که اون دو تا ازش خارج شدم رفتم و ایستادم.در نگاا می‌کردم، نمی‌دونستم چی‌کار کنم تا بتونیم از کلبه خارج بشیم.
-باید یه وردی بخونی.
نمی‌دونم چرا حرف موریس رو قبول کردم وشاید به خاطر اون قرصی که خورده و تغییر کرده حرفش رو قبول می‌کردم، البته اگر غیر از این باشه نمی‌تونستم قبول کنم، گفتم:
-چه وردی؟!
 
آخرین ویرایش:
حسنا(هکر قلب)

حسنا(هکر قلب)

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
93
372
53
18
شیراز
برگشتم و به موریس نگاه کردم منتظر شدم و اون کمکم کنه، چشماشو بسته بود چیزایی رو زیر لــ*ب زمزمه می‌کرد، یه دفعه چشماشو باز کرد و گفت:
-در باز شو.
سری تکون دادم و برگشتم به سمت در رو چشمام رو بستم و گفتم :
-در باز شو.
با صدایی چشمام رو باز کردم. با دیدن تمام چوب ها که داره از دیدم محو می‌شه. با شادی برگشتم و رو به بچه ها گفتم :
-بچه ها شد.
بعد از پنهان شدن تمام چوب های اطراف کلبه، با دیدن یک گروهی که دارن سمت ما میان؛ با فریاد گفتم :
-فرار کنید.
بچه ها با دو به سمتی که کسی نماید دوییدن و منم پشت سرشون دوییدم، نباید به عقب نگاه می‌کردم. چون ممکن بود از سرعتم کم شه و اونا بهمون برسن.
_می‌گم اگه گیر بیوفتیم، بدبخت می‌شیم اینا پدرمون رو در میارن.
آرتور بود، چیزی نگفتم.نمیدونم چرا کردم حس کردم کسی دیگه دنبالمون نمیاد و ایستادن و گفتم:
_صبر کنید بچه ها.
بچه ها هم ایستادن و من برگشتم به عقب نگاه کنم که دیدم هیچ‌کس دنبالمون نمی‌آد و جای سر سبزی بودیم. نگاهی به پرنده هایی که با هم آواز می‌خونند و خورشید انگار بهمون لبخند گرمی زده بود، درختان سر به فلک کشیده، با نوازش باد می‌رقصیدن، برام عجیب بود چرا انقدر این جنگل سوت و کوره.
-قشنگه، مگه نه؟
صدای هیچ کدوم از بچه ها نبود، با سایه‌ای که روم حس کردم و چشم از جنگل گرفتم و با ترس آب دهنم رو رو قورت دادم و به آرومی برگشتم و دیدم یه گرگ بزرگ که آب از آب و لوچه‌ش داره سر‌ازیر می‌شه. بالا سرمون ایستاده و نگاهمون می‌کنه، چشم چرخوندم و به بچه ها نگاه کردم، رنگ از صورت بچه ها به خصوص روژینا پریده بود.
-چی شده، چرا مثل بید میلرزید؟!
صدایی به خودم اومدم و به اطراف نگاه کردم‌؛ کسی رو یافت نکردم و با لکنت گفتم:
-تـ...تو... تو کی هستی؟
از قهقهه‌ای که زد، دوباره سرم رو اطراف چرخوندم، صدا نزدیکم بود، نگاهی به گرگ قهوه‌ای رنگ رو به روم کردم که با پاهاش، گوشش رو می‌خاروند نگاه کردم و بعد از این‌که کارش تموم شد، لــ*ب هاش رو باز کرد و گفت:
-عجیبه!غریبه هستید؟
اما برعکس بود، این‌جا هیچیش نرمال نبود، حیوونا حرف می‌زدند. انسانی وجود نداشت.
-آره ما غریبه هستیم. می‌شه شما بگید کی هستید؟
روژینا بود، از ترس این رو گفت. می‌دونستم اون هنوز منبع صدا رو نفهمیده بود، اگه بفهمه صد در صد سکته می‌کنه.
-من گرگ این جنگلم! دوست پدر اسنیپ ،هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بچه‌ای بیاد و ما رو از این وضعیت نجات بده.
باید هرجوری که شده، از دست این گرگ در بریم وگرنه باید یه کاری کنیم این گرگ و اون دو تا میمون به آرزوشون برسند. گرگه سرشو آورد سمت موریس و گفت‌:
-چه قدر قیافه تو برام آشناست.
موریس به لکنت و گریه افتاد و گفت:
-تـ.. تو رو خدا منو رو نخور، گوشت تلخی دارم.
گرگ قهقهه ای زد که هوا تاریک شد، گرگ با دیدن آسمون که خورشید نرم نرمک پنهان می‌شد و نشون از تاریکی هوا بود، گفت :
-شما باید از این جا برید. چون لوسیس شب ها تمام جنگل رو پر از سرباز می‌کنه.
آرتور سری تکون داد و گفت:
-کجا باید بریم؟
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.