درحال تایپ رمان‌ صبورا | به قلم Zahra.banoo کاربر انجمن ناول‌کافه

  • شروع کننده موضوع Zahra.banoo
  • تاریخ شروع
Zahra.banoo

Zahra.banoo

گوینده انجمن
گوینده انجمن
20/4/19
33
247
33
نام رمان :رَزین
نویسنده:زهرا بانو
ناظر: *SEDNA*
ژانر:عاشقانه، تراژدی
***
خلاصه:
زندگی‌اش خوب بود اما تا قبل از آنکه آن دفتر را بخواند؛ آن دفتر او را متهم به جرمی کرده بود که دستی در آن نداشت؛ اما دلش این فلسفه را قبول نمی‌کرد. پرونده‌اش بعد از هجده‌سال دوباره باز شده بود. اتهامی که عقل قبول نداشت و‌ سعی‌ می‌کرد او را تبرعه‌کند؛ اما مرغ دل هم یک پا داشت.
 
آخرین ویرایش:
*SEDNA*

*SEDNA*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
8/3/19
189
1,083
93
446634581_260040.jpg



*به نام خالق قلم*
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

*موفق باشید*

تیم مدیریتی ناول کافه
 
Zahra.banoo

Zahra.banoo

گوینده انجمن
گوینده انجمن
20/4/19
33
247
33
مقدمه:
در زندگی دردهایی است که هیچگاه فراموش نمی‌شوند.یعنی قابلیت فراموش شدن ندارند؛ می‌شوند جزئی از وجودت و تا ابد مثل خوره به جان روحت می‌افتند، و روحت را آرام آرام می‌خورند.
شاید بعضی ها با این دردها کنار بیایند یا به قول خودشان فراموششان کننداما من نه می خواهم و نه می توانم...،چون این سرنوشت من است، و من نمی‌توانم از سرنوشتم فرار کنم و یا با کلمات دروغ خودم و افکارم را فریب دهم.
برای بار نمی‌دانم ابد و چندم، ناخودآگاه ذهنم به سمت گذشته پرواز کرد؛ به سمت خاطراتی تلخ و شیرین، اما چه کنم، که با آمدن من تلخی‌ها بر شیرینی‌های زندگی زیبای مادرم غلبه کرد؛ تلخی‌اش آنقدر زیاد است که هنوز می‌توانم طعم گسش را زیر زبانم مزه مزه کنم.
بغض قدیمی که به گلویم چنگ می‌زند‌ را قورت می‌دهم باز مثل هرروز، هرشب، هرساعت و هر‌ثانیه به یاد گذشته می‌افتم، و دوباره و دوباره خاطرات در ذهنم زنده می‌شوند. اول می‌شوم مادرم، و شیرینی لحظات عاشقی‌اش را حس می‌کنم؛ و با آمدن خودم، دردهای بی‌پایان را!
سال‌هاست که با این خاطرات زندگی می‌کنم؛ دیگر یادآوریشان باعث عذابم می‌شود. اما می‌ترسم! می‌ترسم که فراموش‌شان کنم، حس می‌کنم با فراموش کردن‌شان، به آن‌ها، به خودم، و به مادرم خیانت کرده‌ام‌؛ جرم کمی نیست، حتما حکمش اعدام است. مرگ! اما چه چیزی از مرگ برای یک ترسوی بی‌عرضه بهتر است؟ آخر مرگ هم ترس دارد، به‌دلیل همین است که حتی کوچک‌ترین تلاشی برای فراموش کردن‌شان نمی‌کنم.

پارت اول
از لای در چوبی و قدیمی اتاق، به بیرون نگاه کردم. سکوت سنگینی میان جمع حاکم بود که زور کسی به آن نمی‌رسید.
همه، نگاه‌شان را به زمین دوخته بودند، جز هما، معلوم بود در عالم دیگری سیر می‌کند و محو تماشای حامدش بود که معصومانه در آغوشش به خواب شیرین تابستانی رفته بود.
نمی‌توانستم چهره صالح را درست ببینم از آنجا فقط نیم‌رخش پیدا بود، اما همان یک چشمش کافی بود تا قلب مرا به هم بریزد. قلبم شروع به تپیدن کرد! آنقدر تندتند می‌تپید که فقط یک تلنگر کافی بود تا از جایش کنده شود، و از دهانم بیرون بپرد.
در خانه باز شد. زمانی‌‌ که صدای باز شدن در خانه را شنیدم، دستم بی‌اختیار در اتاق را بست. همان‌طور که ایستاده بودم، خودم را به سمت پایین کشیدم و نشستم.
هرچقدر سعی می‌کردم آرام باشم و خودم را کنترل کنم، نمی‌شد. نفسم به شماره افتاده بود و دهانم خشک شده بود؛ به حدی که احساس می‌کردم حلقم زخم شده است.
صدای احوال‌پرسی‌شان می‌آمد. انگار همه منتظر آمدن هدی و آقا فاضل بودند، تا شروع به حرف زدن بکنند. کسی نفهمید این دو مامور هستند؛ تا حکم حرف زدن را صادر کنند.
صدایی در گوشم پیچید؛ صدای مادر صالح بود که ازم می‌خواست بروم تا مرا ببینند. انگار تا به حال من را ندیده، و بالاخره لحظه‌ایی که استرس‌اش را داشتم رسید؛ کاش اصلا نمی‌آمدند. کسی نیست بگوید، دختر تو که اینقدر خجالتی پس شوهر کردنت دیگر برای چیست؟
این‌دفعه صدای مادرم بود.
-هانیه‌جان، بیا دخترم!
بلند شدم سرم گیج می‌رفت. چادرم را روی سرم درست کردم و نفس عمیقی کشیدم. نمی‌دانستم جواب بدهم، یا نه! اصلا پاسخ نمی‌دهم! جوابی ندارد دیگر، گفت بیا، می‌روم همین!
در اتاق را که باز کردم، اولین کسی را که دیدم بابا بود که با ابروهای گره خورده نگاهم می‌کرد. با خودم کلنجار می‌رفتم همه‌ی چشم‌ها به سمت من بود؛ از صالح، پدر مادرش، و خواهر و برادرنش گرفته، تا پدر و مادر خودم و خواهرهایم.
می‌ترسیدم! در دلم می‌گفتم، نکند روسری‌ام خراب شده باشد، یا صورتم زشت به نظر برسد، اصلا به تعریف و تمجیدهای مادر صالح توجهی نمی‌کردم؛ می‌شنیدم اما نمی‌فهمیدم؛ که چه می گوید؟
هدی با دست، به جای خالی که بین خودش و مامان بود اشاره کرد.
-هانیه‌جان، بیا بشین؛ چرا سر پا وایستادی؟
بدون کوچک‌ترین مکثی رفتم و نشستم. با ریش‌ریش‌های پشتی کنارم سرگرم شده بودم؛ تا مثلا استرسم را نشان ندهم؛ اما کدام آدم عادی این کار را می‌کند؟
فقط همه سعی‌ام را می‌کردم، که با صالح چشم تو چشم نشوم؛ چون اگر می‌شدم‌، به قول معروف، همهُ بند را آب می‌دادم و آبرویم می‌رفت.
هما، حامد را به هدی داد و خودش به سمت آشپزخانه رفت. من هم دنبالش بلند شدم و رفتم. پاهایم که به آشپزخانه رسید، در را سریع بستم. با صدای در، هما به سمتم برگشت و با صدایی که فکر کنم خودش هم به سختی می‌شنید شروع کرد به غرزدن.
-دختر، زشته! تو چرا اومدی؟ توروخدا نگاش کن؛ چرا اینقدر رنگت پریده؟
دستم را روی صورتم گذاشتم؛ کاملا سرد بود.
-برگردم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Zahra.banoo

Zahra.banoo

گوینده انجمن
گوینده انجمن
20/4/19
33
247
33
همانطور که استکان ها را در سینی می چید با حالتی تاسف آمیز نگاهم کرد.
-نخیرصبر کن چایی ها رو ببر.
دلم می خواست سرش فریاد بزنم و بگویم به تو چه اصلاخواستگاری خودم است هرکاری که دوست داشته باشم می کنم.از بچگی فقط زورشان به من می رسید اگر بابا دعوایشان می کرد حرصشان را سرمن خالی می کردندهمان بهتر که شوهر کردند و رفتند درست است تنها شدم اما بهترهمان بابا برای اینکه آرامشم را به هم بریزد کافی است احتیاجی دیگر به این دو نیست.
احساس گرسنگی می کردم ؛رفتم که در یخچال را باز کنم انگشت شصت پای راستم محکم خورد به لبه کابینتی که کنار یخچال بود بدنم شل شد و افتادم زمین آخ بلندی گفتم از حرص محکم کوبیدم به زمین هما با ترس به سمتم آمد.
-چی شد؟خب اون چشمتو وا کن امشب یه کاری دست خودت می دی.
-پام خورد به کابینت داره خون میاد
جعبه دستمال کاغذی را از کنار سماور جهیزیه مامان برداشت و کنارم نشست.
-ببینم پاتو این که چیزیش نشده یه قطره خون که بیشتر نیست.
حوصله نق زدنش را نداشتم به خاطر همین جوابی نمی دادم تا دیگر حرفی نزند.دستمال را روی انگشتم گذاشت.
-هانیه خر نشی یه وقتا مثه من شوهر کردی بگو باید درسمو بخونم خب؟،یه سال که بیشتر نمونده
راست می گفت اگر درسش را می خواند لازم نبود برای یک قرون پول منت حسین را بکشد یا اینکه یواشکی برای خودش پول جمع کند تا آن شوهر خسیسش که صبح تا شب در حال کار کردن است نفهمد.
-باش می خونم
-آفرین اینجوری دیگه دستت میره تو جیب خودت همه مردا یکین همشون پول دوستن
دلم براش می سوخت همه مردها یکجور نیستن ؛ هدا هم درسش را کامل نخواند اما زندگی اش خوب است شوهرش معلم است فقط تنها مشکلش بچه است.نکند صالح نگزارد که درسم را بخوانم نه صالح مثل اینها نیست حتما می گزارد.
بلند شد و دستم را گرفت
-بیا تو سینی چایی رو ببرمنم شیرینی میارم
سرم را به نشانه تایید تکان دادم انگشتم می سوخت بدشانس تر از من هم وجود داشت؟ به قول مریم(ما اگه شانس داشتیم اسممونو میزاشتن شمسی خانم).
نفس عمیقی کشیدم و پشت سر هما راه افتادم عینه جوجه اردکی که دنبال مادرش حرکت می کند،هما اول رفت سمت عباس آقا پدر صالح من هم همراهش رفتم و سینی را جلویش گرفتم سینی خیلی سنگین بود هر آن ممکن بود تعادلم را از دست بدهم و سینی از دستم بیوفتد بفرماییدی زیر لــ*ب گفتم بعد رفت سمت بابا با استرس سینی چای را به سمتش گرفتم با همان اخم همیشگی استکان را برداشت.
هما شیرینی را که به صالح داد با صدای گریه حامد؛ظرف شیرینی را گذاشت وسط حامد را بـ*غـل کرد و نشست.به سختی سینی را جلوی صالح گرفتم دستانم می لرزید احساس کردم الان است که بیهوش شوم فکر کنم او هم حال من را فهمیده بود به خاطر همین بدون هیچ حرکت اضافه ایی سریع چای را برداشت.
ناخودآگاه سینی را کنار ظرف شیرینی گذاشتم و کنار مامان نشستم مامان پهلویم را نیشگون گرفت یکدفعه تمام صورتم داغ شد.
 
Zahra.banoo

Zahra.banoo

گوینده انجمن
گوینده انجمن
20/4/19
33
247
33
-مادرجان چرا نشستی؟
هدا به دادم رسید.
-مامان جان من میبرم عروس خانم باید بشینه.
البته دلش برای من نسوخته بود می‌خواست گندکاری ام را جمع کند.
صدیقه؛خواهر بزرگ صالح گاز کوچکی از شیرینی زد و سریع جوید و قورتش داد.
-خب بهتره هانیه خانم و آقا صالح برن یکم با هم صحبت کنن.
از اینکه اسم ما را کنار هم آوردند کلی در دلم ذوق کردم اما یکدفعه از استرس اینکه قرار است تنها با صالح حرف بزنم بدنم لرزید مطمئن بودم یک خرابکاریی می کنم.
سرم را بالا آوردم دیدم صالح با آن چشمهای قهوه ایی روشنش زیر چشمی نگاهم می کند‌اصلا فکر نمی کردم که روزی صالح به خواستگاری ام بیاید از بچگی دوستش داشتم اما همیشه او را از همه لحاظ از خودم سرتر می دانستم یک‌درصد هم احتمال نمی دادم که او هم به من علاقه داشته باشد.
هما تک سرفه ایی زد.
-هانیه جان آقا صالح رو راهنمایی کن برید تو حیاط صحبت کنید.
داشتم از خجالت آب می شدم کاش می شد خودم را به نشنیدن بزنم زبانم یاری نمی کرد آمدم که بلند شوم چادرم زیر پایم گیر کرد و محکم کشیده شد هم چادرم افتاد و هم روسری ام به هم ریخت.دستپاچه شده بودم سریع خودم را جمع کردم چادرم را انداختم روی سرم و با قدم های بلند از در خانه رفتم بیرون چادرم را روی شانه ام انداختم تکه ایی از موهایم که ریخته بود روی صورتم را زدم بالا و روسری ام را درست کردم با صدای باز شدن در خانه،دست و پایم را دوباره گم کردم.
-کجا بشینیم؟
بدون اینکه به سمتش برگردم دستم را به سمت نیمکت های چوبی کنار حوض دراز کردم.
-اونجا
با قدم های آرام به سمت نیمکت ها حرکت کردم جرئت نمی‌کردم که برگردم و پشت سرم را نگاه کنم صدای کفش‌های صالح خبر از بودنش می‌داد.
هوا گرم بود اما تمام بدنم یخ زده بود قلبم تندتند میزد اولین باری نبود که استرس را با تمام وجودم حس می‌کردم ولی استرس قایم شدن از دست بابا کجا و استرس بودن صالح کجا؟.
این از آن استرس‌هایی است که می‌شود خاطره،خاطره‌ایی شیرین که طعم می‌دهد به چای دبش بهشت دو‌نفره‌ مان‌.چایی که بعد از هر قلوپ خوردنش چشم در چشمش می‌دوزم و از آن روز برایش می‌گویم از حس‌وحال آمیخته با ترسم ازشوق رسیدن به او از قلبم که با هر نگاهش می‌مرد و دوباره جان می‌گرفت.
نشستم و شروع‌کردم ناخن زدن به دسته‌ی نیمکت کاری که از بچگی‌انجام می‌دادم زمان‌هایی که از دست بابا دلخور می‌شدم باعروسکم می‌آمدم اینجا و عصبانیتم را سر این نمیکت چوبی بدبخت خالی می‌کردم.
سینه اش را صاف کرد فکر کنم میخواست من را متوجه حضورش کند سیم‌‌های مغزم به هم پیچیده بود انگار تمام کلمات فرار کرده بودند.
-خب شما به این وصلت راضی هستید؟
 
Zahra.banoo

Zahra.banoo

گوینده انجمن
گوینده انجمن
20/4/19
33
247
33
این‌چه سوالی بود تا به‌حال کسی از من نپرسیده بود که راضی هستم یا نه ؛همیشه همه به جایم تصمیم می‌گرفتند خب حالاجواب این سوال را نمی‌دانستم راضی هستم؟نیستم؟،فقط‌ می‌دانم که‌ از او خوشم می‌آید همان می‌شود دیگرپس راضی‌ام.
تکه‌ایی از چادر که روی پایم جمع شده بود را درست کردم.
-بله
زیر چشمی‌نگاهش‌کردم دست به سینه نشسته بود نگاهش را که دنبال کردم به حوض وسط‌ حیاط رسیدم حوضی که خانه بهترین دوست‌های کودکی‌ام‌بود و هروقت ناراحت بودم با آنها درد و‌دل می‌کردم.
و دوباره نگاهم را به او دوختم و می‌خواستم که وراندازش کنم؛اما اوزرنگ تر از این‌ حرف‌ها بود مچ نگاهم را گرفت سریع نگاهم را دزدیم و به روبه‌رو زل زدم.
***
با صدای چرخیدن کلید؛سریع دفتر را زیر بالشت قایم‌ کردم موبایلم را برداشتم و خودم را مشغول‌نشان‌دادم دلم نمی‌خواست عینه دفعه‌پیش مامان به‌خاطر برداشتن دفترش سرزنشم کند و بگوید:«دفترچه خاطرات وسیله شخصیه تو حق نداری توحریم شخصیه دیگران سرک بکشی» اما این حس کنجکاوی رهایم نمی‌کند باید از گذشته مامان بفهمم از پدری که هیچوقت حضورش را حس نکردم پدری که از وجودش حتی یک قبر هم نصیبم نشده بود فقط حرف ،گفته‌های مامان نشان می‌داد که در دریا غرق شده‌ و هروقت از پدرم می‌پرسیدم یکجور طفره می‌رفت من‌هم چندسالی است دیگر چیزی نمی‌پرسم از ترس اینکه مامان دلخور شود یا دلتنگ شود اما حالا خودم باید بروم دنبالش و تنها راهش خواندن این دفتر ممنوعه است.
-صبورا بیداری؟
دستپاچه شدم دستی به موهایم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم مامان داشت خریدهایش را از داخل پلاستیک‌ها در می‌آورد.
-سلام خسته نباشی.
پلاستک را گره داد
-سلامت باشی
و گذاشت داخل کشوهمیشه اینکار را می‌کرد تا زیاد جا نگیرد.کارش که تمام شد مانتویش را در آورد و روی مبل‌ کنار تلوزیون دراز کشید.فلاکس را برداشتم روی سینک ظرفشویی گرفتم و کمی از چای را روی دستم ریختم کاملا سرد چقدر زود سرد شده همین دو ساعت پیش درست کردم قوری را از آب پر کردم و روی اجاق گذاشتم.
-صبورا به نظرت یه چندروزی بریم شیراز پیش خانوم‌جون؟
فلاکس را خالی کردم و شستم
-اره بریم من که مشکلی ندارم کنکورمم دادم راحت‌شدم فقط بهت مرخصی میدن؟
نشست موهایش را باز کرد تکانی داد و دوباره جمعشان کرد بالای سرش و محکم در کلیپس جایشان داد.
-آره با رییس بیمارستان صحبت کردم قبول کرد بندر خیلی گرم‌شده میریم اونجا یه هوایی عوض می‌کنیم.
کمی چای خشک ریختم داخل فلاکس و رفتم روبه‌روی مامان نشستم داشت با موبایلش ور می‌رفت همیشه عاشق چشم‌های خاکستری‌اش بودم که از خستگی قرمز شده بود هر‌وقت شیفت شب می‌ایستاد چشمهایش اینجوری می‌شد گودی زیر چشمش بیشتر شده فکر کنم دیگر با کانسیلر هم نمی‌شود پوشاندشان.چقدر دوستش دارم فکر نبودنش دیوانه‌ام می‌کند.
 
Zahra.banoo

Zahra.banoo

گوینده انجمن
گوینده انجمن
20/4/19
33
247
33
هیچوقت نگذاشت که کمبود پدر را حس کنم اما وقتی چیزی جایش خالی باشد هرچیزه دیگری جایش بگزاری جایش را نمی‌گیرد.همانطور خالی می‌ماند.
با صدای زنگ آیفون هردو به سمت آیفون نگاه کردیم.هیچوقت از جای آیفون خوشم نیامد آخر کدام آدمی آیفون را داخل آشپزخانه آن هم کنار گاز نصب می‌کند.
با بی‌حوصلگی به سمت آشپزخانه رفتم خوب موقعی رسیدم آب‌جوش ها در حال سرریز شدن بود یکم هم ریخته بود.زیرش را خاموش کردم گوشی آیفون را برداشتم
-بله
با صدای شاد مهسا فهمیدم که روز خوبی داشته.دکمه آیفون را زدم.
-کی بود؟
دستمال را از روی کابینت برداشتم
-مهسا بود
آب ها را خشک کردم و دستمال را کنار گاز انداختم و به سمت در رفتم دررا باز کردم و به دیوار تکیه دادم درست جلوی آینه قدی کنار دستشویی یه پایم را به دیوار زدم سرم را کج کردم و با چشمهای ریز شده هیکلم را ورانداز کردم.تابستان که می‌شود من هم تپل می‌شوم خوش‌به حال مهسا هرچه می‌خورد چاق نمی‌شود.
موهای جلویم را با دستم شانه کردم و پشت گوشم زدم صدای پای مهسا از سمت راه پله آمد برگشتم سمت درنفس نفس زنان دستش را به دیوار گرفت و سعی کرد که نفس بکشد.
-دیونه چرا از پله اومدی
کفشش را به سختی باز کرد تا پایش را داخل گذاشت‌ روی سرامیک‌های سرد راهرو خودش را انداخت.
-آب...آب بیار
با سرعت به سمت آشپزخانه رفتم مامان داشت غذا گرم می‌کرد با دیدن من،سریع رفت پیش مهسا لیوان را برداشتم و در یخچال را باز کردم هوای سرد یخچال یکم از حرارت همیشگی بدنم کم کرد پارچ آب را برداشتم و لیوان را از آب لبریز کردم از سنگینی پارچ انگشت‌هایم درد گرفت آمدم پارچ را داخل یخچال بگذارم از دستم افتاد زیرپایم را کلا آب گرفت. توجهی به وضعیت پیش‌آمده نکردم و خودم را به مهسا رساندم مامان روبروی مهسا زانو زده بود و داشت شانه‌هایش را ماساژ می‌داد.
لیوان آب را جلویش‌گرفتم.
-بیا بخور
لیوان را گرفت و یکسره بالا کشید.مامان بلند شد و در خانه را بست.
-این آسانسور هم بعضی وقتا بازی در میاره
حرفش را با سر تایید کردم.مهسا بلند شد
لبخند دندان نمایی زد
-خوب شدم خاله جون
 
Zahra.banoo

Zahra.banoo

گوینده انجمن
گوینده انجمن
20/4/19
33
247
33
مامان لبخندی زد لپ مهسا را کشید و برگشت داخل سالن ؛ مهسا دستم را گرفت و با سرعت رفت داخل اتاق نشستم روی تخت قبل از اینکه‌بپرسم چی شده در حالی که داشت دکمه‌های‌مانتویش را باز می‌کرد‌ شروع کرد به تعریف کردن
-وای دارم از خوشحالی بال در میارم.صبورا اگه بفهمی چی شده
آخرین دکمه را که باز کرد خودش را پرت کرد روی تخت این‌عادت را از بچگی داشت خودش را با تمام قدرت روی تخت پرتاب می‌کند.
-بابام قبول کرد که مهدی بیاد خواستگاری
دهانم از تعجب باز شده بود به چشمانش که از خوشحالی برق می‌‌زد نگاه کردم
-چطوری؟
بلند شد و به سمت پنجره کوچک اتاق رفت پرده را کمی کنار زد نور خورشید چشمان عسلی‌اش را جذاب‌تر می‌کرد
-با پا در میونی مامان‌بزرگم اما گفت مطمئنم که پشیمون می‌شی.
بلند شدم‌ رفتم سمتش دستانش را محکم گرفتم لبخندی که تمام شادی‌اش را نشان می‌داد روی لبان صورتی‌اش نقش بست.
-مهسا مطمئنی؟ تو هنوز درست خانوادشو نمیشناسی اصلا خودش کار درستی داره؟درس خونده؟
دیگر خبری از آن لبخند چند ثانیه پیش نبود می‌خواست به هرروشی که شده خیال مرا از مهدی راحت کند ؛اما خیالم راحت نبود فقط از خدا خواسته بودم راهی جلوی پایم قرار دهد تا منصرفش کنم تنها امیدم به مخالفت پدرش بود که آن‌هم رضایت داده بود.
-صبورا درسته دیپلم داره اما همه‌چیز که به تحصیلات نیست آره کار داره توی یه املاک کار میکنه ماهی دو میلیون حقوقش.
با نگاهی که سراسر تاسف بود به چشمانش‌زل زدم.
-تحصیلات مهم نیست قبول‌تو که خودت میگفتی خیلی عصبیه و‌بداخلاق
- دیگه در اون حدم نیست تازه قول‌داده درست شه
محکم مرا در آغـ*وش گرفت؛دیگر حرفی نمانده بود یعنی بود اما گفتنش بی‌‌فایده تر از نگفتنش بود بازویش را نیشگون گرفتم.
-ولم کن لهم کردی دیونه.
آخی گفت و هلم داد
-خوبی هم نیومده بهت
خودش را دوباره پرتاب‌کرد روی تخت و‌دراز کشید من هم کنار دیوار لیز خوردم آمدم پایین به‌صورتش نگاه کردم خوشحالی در تک‌تک اجزای‌صورتش موج می‌زد تا به حال مهسا را اینقدر خوشحال ندیده‌بودم از بعد فوت مادرش
خیلی افسرده‌شده بود.مادرم‌هم حال بهتری نداشت پدر مهسا به‌ اندازه سی‌سال پیرتر شد بعد یک‌سال که مهدی سرو‌کله‌اش پیدا شد مهسا کم کم بهتر شد.فکر کنم الان دوسالی باشد که باهم هستند حالا که فکر می‌کنم شاید من یکم بدبین باشم اما...
امیدوارم خوشبخت شود اما ته دلم حس خوبی ندارم ولی‌هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آید مهسا همیشه به هرچیزی‌که بخواهد می‌رسد از بچگی‌همینجوری بود شاید من در بچگی حسرت‌هایی داشتم‌اما مهسا هرچیزی که می‌خواست سریع به‌دست می‌آورد خب شرایط زندگی ما با زندگی آنها فرق می‌کرد درست است من زندگی مرفهی مثل مهسا نداشتم اما باز هم کنار
 
Zahra.banoo

Zahra.banoo

گوینده انجمن
گوینده انجمن
20/4/19
33
247
33
مامان خوشحال بودم زندگی‌ام قشنگ بود آرامش داشتم اما مهسا آرامشی که من داشتم را نداشت پدرش آدم خوبی بود اما کمی تند بود بعد از‌مرگ مادرش شرایطش بدتر شد هر روز با چشمان گریان می‌آمد اینجا من می‌ترسم که نکند در کنار مهدی هم شاد نباشد.حتما هست که اینقدر خوشحال است.
چرخید به سمتم و دست را زیر سرش گذاشت
-صبورا
-هوم
بلند شدم رفتم کنار لباس‌هایی که پایین کمد ریخته بود شروع کردم به تا کردن.
-میگم که...تو هنوز حامدو دوست داری؟
از حرفش شوکه شدم حامد مگر فراموش هم می‌شود شاید اگر بچه نبودم...شاید اگر پخته‌تر بودم... اما دیگر نمی‌شود جبران کرد...
-حامد؟ نه بابا چرا باید دوسش داشته باشم؟اون واسه من مرده!
چشمانش را ریز‌کرد برای اینکه نتواند از چشمانم حرف بکشد نگاهم را روی لباس‌ها متمرکز کردم اما ذهنم رفت به سه سال پیش به روزی که از شیراز برگشتیم دقیق به‌خاطر دارم جمعه بود داشتم با گوشی بازی می‌کردم که صدای هشدار واتساپ حواسم را پرت کرد پیامی از شماره ناشناس «سلام حالتون خوبه؟» جوابش را دادم خیلی زود خودش را معرفی کرد برایم عجیب بود پسرخاله حامد!چرا به من پیام داده؟...
با صدای مامان که داشت با مهسا صحبت می‌کرد باز همه چیز را فراموش کردم کاری که باید می‌کردم چون دیگر حامدی در زندگی‌من نبود؛پس فکر کردن به خاطرات فقط وقت تلف کردن است.مهسا با آب‌وتاب داشت ماجرا را برای مامان تعریف می‌‌کرد این راحتی‌اش با مامان را دوست داشتم به قول خودش بعد از فوت مادرش مامان‌ برایش کم مادری نکرده.
من هم با خاله‌مینا راحت بودم حتی بیشتر از خاله‌های واقعی خودم مهربانی‌اش را دوست داشتم بعد از فوتش خیلی گریه کردم اما سخت‌تر از آن این بود‌ که هم هوای مامان را داشتم هم مهسا را شاید حرف‌های حامد بود که مرا آنقدر محکم نگه‌ داشته بود دوباره حامد...حامد...تمام خاطراتم آخرش برمی‌گردد به او.
-صبورا تو عصر میری زبانسرا؟
لباس‌ها را یکی‌یکی داخل کمد گذاشتم
-آره مامان امروز دیپلمم رو میدن
با یادآوری‌اش یک‌کله قند بزرگ در دلم آب‌شد خیلی خوشحال بودم بلاخره می‌توانستم در یک آموزشگاه کار کنم البته قبلش هم می‌توانستم اما کسی به تسلطی که بر روی زبان‌‌انگلیسی داری نگاه نمی‌کند هرجا که بروی مدرک می‌خواهد.
-خب‌ پس من عصر میرم بازار کار دارم الان ساعت دوازده و نیم ساعت شیش که خواستی بری بیدارم کن.
-چشم
تا مامان پایش را بیرون گذاشت مهسا با ذوق به طرفم آمد اولش محکم زد روی دستم که چرا زودتر نگفتم بعدش‌محکم بغلم کرد و تا می‌توانست خوشحالی‌ کرد.
***
چشمانم را به زور باز کردم مهسا هنوز خواب بود.سریع کنار بالشت دنبال‌ موبایلم گشتم نبود با بی‌میلی بلند شدم و بالشت را محکم پرتاب کردم سمت مهسا که پایین تخت خوابیده بود سرش را بلند کرد و با عصبانیت نگاهم کرد.
 
Zahra.banoo

Zahra.banoo

گوینده انجمن
گوینده انجمن
20/4/19
33
247
33
-چته؟
به خاطر باد مستقیم کولر پنجره‌ایی قدیمی که جزء عتیقه‌های این خانه هیجده سال ساخت بود؛صدایم کاملا گرفته بود.
-گوشیم کو؟
مهسا با موهای پریشان و در هم رفته‌اش نشست شانه‌ ‌ای بالا انداخت. بلند شدم موبایلم پایین تخت افتاده بود.صفحه‌اش را روشن کردم‌ ساعت شیش بود برق از سرم پرید.با عجله رفتم و دست‌وصورتم را شستم همینطوری که حاضر می‌شدم سعی می‌کردم که مهسا را بیدار کنم‌.که بالاخره موفق شدم.روسری‌ام را برداشتم و‌رفتم جلوی آینه‌قدی. روسری را روی سرم درست کردم صورتم پف کرده بود چند‌ضربه به صورتم‌زدم اما فایده‌ایی نداشت؛از بچگی هروقت از خواب‌بیدار می‌شدم صورتم پف می‌کرد اللخصوص دماغم.
کوله‌ام را انداختم روی دوشم چندباری مهسا را صدا زدم در خانه را که باز کردم؛یادم آمد که باید مامان را هم بیدار می‌کردم.با قدم‌های سریع به سمت مبلی که مامان خوابیده بود رفتم کمی‌تکانش دادم.
-مامان پاشو من دارم میرم
نگاهی‌به صفحه موبایل انداختم
-پاشو شیش و ربع شد
مامان چشمش را باز کرد باشه‌ایی گفت و بعدش من با سرعت به سمت در دویدم.مهسا داشت موهایش را درست می‌کرد‌.
-مهسا من دارم میرم تو کجا میری؟
بند کفشم را بستم.
-من تا زیر زبانسرا میام باهات تو اسنپ بزن
پاهایم بیرون در بود دستم را روی دیوار گذاشتم و خودم را کشیدم داخل،دست مهسا را به سختی گرفتم و به سمت خودم کشیدمش.
-دستمو کندی!
دوباره برگشت جلوی آیینه رژلبش را از داخل کیفش بیرون آورد و روی لــ*ب‌هایش کشید.
- مهسا دیرم شده بدو من اسنپ رو گوشیم نصب نمیشه تاکسی میگیریم فقط بدو
کفشش را پوشید دکمه آسانسور را زدم‌ اما نیامد.هنوز درست نشده بود.انگار همه‌چیز دست به دست هم داده بود تا من دیر برسم.با عصبانیت یک ضربه محکم به دکمه آسانسور زدم.
-صبورا من از پله نمیام
جوابی ندادم و با تمام سرعتم از پله‌ها پایین رفتم،پله‌ها را دوتا یکی می‌پریدم تا زودتر برسم.پشت سرم را که نگاه کردم دیدم مهسا خیلی آرام و باکلاس در حال آمدن است.دستش را گرفتم و همراه خودم کشیدمش هنوز چند پله‌ایی نرفته بودیم که دستش را از دستم کشید.
-ولم کن میام خودم.اه
وقت کل‌کل کردن با مهسا را نداشتم دوباره به راهم ادامه دادم.دیگر نفسم بالا نمی‌آمد پله‌های آخر را آرام‌تر طی کردم.تا رسیدم به پارکینگ به دیوار تکیه دادم و چند نفس عمیق کشیدم.به سمت در رفتم مهسا همینطور که نفس‌نفس می‌زد مرا صدا می‌کرد به در پارکینگ که رسیدم منتظرش ایستادم.