درحال تایپ رمانِ ماهیا|فاطمه صابردوست کاربر انجمن ناول کافه

5.00 star(s) 1 Vote
fatemeh_saberdust

fatemeh_saberdust

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
19/3/20
6
17
3
اسمِ رمان ؛ماهیا
ژانر؛عاشقانه معمایی
اسمِ نویسنده؛فاطمه صابردوست
اسمِ ناظر: amir.alavie
خلاصه؛ دختری به نامِ مهان و در آستانه ی بیست و هفت سالگی که با انتخابِ عاشقانه ای درست یا نادرست که در سال های گذشته ی زندگی اش داشته، آشوب را مهمانِ زندگی اش کرده و آینده ی خود و اطرافیانش را دستخوشِ دگرگونی ها ساخته و شخصیتی مجهول از خود و دیگر شخصیت ها را در ذهنِ مخاطب ایجاد میکند که با گذرِ زمان حقایق مشخص میشود...حال با رو در روییِ دوباره با آدم های سال های پیشینِ زندگی اش و تردید هایی که دوباره به سراغش آمده، ذهنش به سمتِ آن روز های دور پرواز میکند، تا دلیلِ موقعیتِ فعلی اش مشخص شود...این داستان قرار نیست به یک عاشقانه ی ساده ختم شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
amir.alavie

amir.alavie

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
25/1/20
39
317
53

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.
لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.

هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
پس از اتمام، پایان تایپ رمان خود را در تاپیک زیر اعلام نمایید:
موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه*
 
fatemeh_saberdust

fatemeh_saberdust

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
19/3/20
6
17
3
مقدمه؛
ماهیا..!همیشه استوار بمان...
سرت را بر فراز آسمان بلند کن تا ابرهاي سياه، جوانه هاي سبزت شوند، به صداي تيشه ها گوش نکن بگذار ريشخندشان، ريشه ات را در تار و پود زمين محکم کند.
گوش کن..!از آتشي که اطرافت را فرا گرفته هراسي نداشته باش، آن پرتو هاي خودخواه مي سوزند و تو را هم در آتش اين عشق مي سوزانند، تو نيز مي سوزي، تنت آتش مي گيرد و اشک هايت ريشه ات را آبياری
مي کنند، اما سر انجامِ تمام آن درد ها، لبخندی است که روزی تمام سرزمين وجودت را در بر مي گيرد.
در فصلی داغ که آن ها می پندارند مغلوب پرتوهای جگرسوزشان شدی، مطیع ثمره ی شیرینت می شوند و سرانجام این تو هستی که سفره ی دلشان را رنگین می سازی...
ماهیا(مخ)؛ درختِ خرما
مهان(منسوب به ماه،زیبا رو)
فواد(دل،قلب)
اردلان(راستی و درستی)

فصل اول:تردید
همزمان با اینکه سعی دارم با یک دست سوییچ ماشین را در کیفم جا دهم، با دست دیگرم کیسه ی سرم و قرص های مسکن را میگیرم، از جدالی که دست های پرم درگیرشان شده کلافه می شوم و نفسم را به بیرون فوت
می کنم، به آسانسور که می رسم خوشحال از اینکه در طبقه ی هم کف است واردش می شوم و دکمه ی طبقه ی ششم را می فشارم، هنگامیکه خیالم از تنهایی ام راحت می شود برای لحظه ای کیفم را زمین می گذارم و نایلون حاوی دارو را رویش قرار می دهم، انگار با همین حرکت کوچک باری از روی دوشم برداشته می شود، به سمت آینه ی آسانسور می چرخم و آرایش ملایمی را که از صبح روی صورتم مانده چک میکنم و با پشت دست چندقطره عرقی را که روی پیشانی ام نشسته پاک میکنم، خیالم که از آراستگی ظاهرم راحت
می شودکیف و داروها را برمی دارم، همزمان صدایی ضبط شده من را از رسیدن به طبقه ی ششم آگاه می کند.
گویی قلبم ساز مخالفی کوک کرده که اینگونه خود را به در ودیوار سینه ام می کوبد و انگار می خواهد با حرکتی به بیرون بجهد، سعی می کنم تپش قلب لعنتی را به جدالی که لحظاتی پیش دست هایم را درگیر کرده بود ربط دهم و به دلشوره ای که چندسالی است گریبان گیرم شده و هر لحظه به من گوشزد می کند که ممکن است اتفاق بدی بیفتد نیاندیشم، دستم را که برای فشردن زنگ کنار در پیش میرود، با آواهای نامفهومی که نشان دهنده ی جر وبحث است و از پشت در به گوش می رسد، متوقف می کنم و لحظه ای با خود می اندیشم که کاش قبل از آمدنم با فرانک تماس گرفته بودم، باید به این فکر می کردم که حتی صمیمیت بیش از حد و خانه یکی بودنمان هم نمیتواند باعث شود حریمی را که همه ی خانواده ها دارند را بشکنیم، همانطور که در تمام آن سال ها فرانک مانند یک خواهر مهربان و حتی یک مادر دلسوز کنارم ایستاد اما هیچ گاه تا خودم نخواستم در روابطم دخالتی نداشت.
پشیمان از اینکه این همه راه را بدون اطلاع قبلی آمدم، میچرخم و راهم را به سمت آسانسور کج می کنم که همان موقع آواهای نامفهوم اوج می گیرند وهرلحظه نزدیک تر و کلمات مفهوم تر می شوند، در میان صداها لحن طلبکارانه و خاص شخصی باعث می شود برای لحظه ای بهت زده به در خیره شوم...مگر قرار نبود هفته ی پیش برای همیشه برود؟

هنوز جوابی برای ذهنم پیدا نکرده ام که در باقدرت باز می شود و با همین حرکت از شوک خارج می شوم و در جایم یک قدم بلند به سمتِ عقب برمیدارم، او هم انگار با دیدن ناگهانی من آن هم درآن موقعیت جا خورده که برای ثانیه ای نفس در سینه اش حبس می شود و خیره نگاهم می کند،رگه های قرمزی دور مردمکش حلقه زده ونفس نفس میزند، پوست صورتش نیز گلگون شده و بر این باور دامن می زند که از همان عصبانیت هایی است که خودش معتقد بود که سالی یک بار آن هم فقط برای عزیزترین های زندگی اش خرج می کند، و چه کسی برای این مرد عزیز تر از روشنا... دستش را به سمت پیراهن سفیدرنگش که کمی شلخته شده می بَرَد ودکمه ی سوم راهم باز می کند،انگار همین حرکت کافی است تا بازدمی حجیم از اسارت سینه اش آزاد شود و خیلی زود یادش بیافتد که عصبانی است، اینبار برخلاف عادت همیشگی اش اخم هایش را کورتر می کند ونگاهش را از چشمانم می گیرد و باتنه ای محکم از کنارم می گذرد که باعث می شود روی پاشنه ی کفشم لق بخورم ودستم را به دیوار بگیرم.
زبانم را غلاف می کنم تا حرف بی ربطی به این همه طلب کاری اش نزنم،خوب می دانم بازی با اعصابش در این موقعیت بازی با دم شیر است، آن هم وقتی از بلبشویی که این روزها دامن گیر عزیزانش شده است خبردارم، نگاهی به در باز خانه می اندازم و با احتیاط قدم به ورودی خانه می گذارم، از همین فاصله صدای هق هق خفه ی فرانک که با صدای جدی و مقتدر مادرش که بغض آشنای سال های پیش کمی به آن رنگ بخشیده به گوش می رسد،حتما می پندارند او دررابسته، آخر سر دلم طاقت نمی آورد وبا صدایی آرام فرانک را صدا می زنم، آن ها که انگار توقع شنیدن صدای مرا ندارند ناگهان ساکت می شوند و مادرش انگار به سمت در قدم تند می کند و همزمان میگوید:
- کیه؟
- من...
هنوز حرفم را تمام نکردم که جلویم ظاهر می شود، مثل هر وقت دیگری که این زن را می بینم کمی هول می شوم، دیسیپلین و جذبه ی این زن مثل همیشه برایم محترم وستودنی است... سعی می کنم دستپاچگی ام را در پس لبخند کمرنگی که سعی در حفظش دارم پنهان کنم، با دست گوشه ی شالم را مصلحتی درست می کنم و دسته ای از موهایم را به عقب می رانم:
-سلام،من واقعاً معذرت میخوام که بدون اطلاع قبلی مزاحم شدم.
او نیز با لبخندی کمرنگ و این بار با آرامش قدم به جلو می گذارد و دستم را گرم می فشارد وبه سمت سالن هدایتم می کند وهمزمان می گوید:
-خوب کردی عزیزم، اتفاقاً خیلی به حضورت نیاز داریم.
 
آخرین ویرایش:
fatemeh_saberdust

fatemeh_saberdust

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
19/3/20
6
17
3
وسایلم را روی یکی از گل میز ها می گذارم، فرانک که تا آن لحظه انگار از روی کنجکاوی گریه اش قطع شده بود، چشمانش خون انداخته و موهای فرش پریشان تر از همیشه صورتش را قاب گرفته ،تلاش می کند حرفی از گلویش بیرون بکشد اما ناگاه بغضش باصدایی بلند در گلویش می شکند، گویی سونامی ای است که باید طغیان کند و در دلش تلاطم راه بیاندازد تا بعد در ساحل نگاهش رام عسلی های خونگرفته شود.
به سمت آغوشم پرواز می کند،من نیز رسم مهمان نوازی را بجا می آورم و دست هایم را حصار تن ظریفش می کنم، با بغضش بغض میکنم،با گریه اش چشمانم نم دار می شود اما برای اشک هایم سدی میسازم، او نیاز به گریه و اشک و آه ندارد، اویی که زمانی برای من وزندگی و تنهایی ام ستون شد و پشتم را گرم کرد نیاز به یک آغـ*وش گرم دارد تا کمی زخم هایش را التیام بخشد، قد کوتاهش این فرصت را به من می دهد تا موهایی که تارهای سفید میانشان بیشتر از همیشه خود نمایی می کند به چشمم بیاید...این موها چگونه در عرض چند ماه سفید شده؟موهای فرانک سی و نه ساله ای که نازپرورده ی این خاندان است هم مگر سفید می شود؟تارهای سفیدی که این روزها بر تعدادشان اضافه می شوند تأسف برانگیز است وقتی که درک کنی اینهمه درد برای تن ظریف و روحیه ی لطیف این زن زیادی است.
میان انبوه اشک هایی که از چشم هایش جاری شده و گلویی که از شدت بغض وناراحتی خش برداشته، سعی می کند کلمه هایی را ادا کند که گویای حالش باشد ولی گریه امانش نمی دهد؛
-م...دیدی...بچه م...حالا چ...چیکار کنم..هیع هیع...
-عزیزم...عزیز دلم آروم باش، ببین...من و ببین!
دستم را دوطرف صورتش میگذارم و سعی میکنم از لرزشی که به تنش افتاده کم کنم.
-فرانک حواست هست داری با خودت چیکار می کنی؟ حواست به مادر بودنت هست؟ مگه نه که باید کنار سالار باشی؟ فکر می کنی اون تنهایی می تونه همه چیز رو درست کنه؟ حواست هست که تو تکیه گاه یه مردی؟ سالار اگه تورو اینجوری ببینه خورد می شه...دیگه از پس هیچی برنمیاد...
-اسم اون و نیار...اونا...اونا باعث شدن اینجوری شه هیع...هی گفتم محدودش نکنید...چقدر به سالار گفتم...گفتم حالا که یه عمر نازش و کشیدی یهو باهاش بد نشو،گفتم حواست باشه دخترت مثل من نیست که اگه باهاش تندی کنی خفه خون بگیره.
درهمین لحظه دستش را چندین بار و محکم بر دهـ*ان خود می کوبد و دوباره شیون سرمی دهد
-دیدی؟ دیدی با بچه م چیکار کردن؟ دیدی چجوری خون دختر طفل معصومم رو توشیشه کردن؟

با تمام قدرت دست هایش را می گیرم و سعی در مهارشان دارم، مادرش که تا آن زمان با رنگ و رویی پریده روی مبلی نشسته و با دست راستش شانه ی چپش را ماساژ می داد، وقتی دخترش را درآن حال می بیند انگار خودش را فراموش کرده باشد که اینگونه از جا بلند می شود و به یاری ام می آید؛ زن بیچاره دستانش یخ است و رنگ به رو ندارد اما بازهم دخترش را به خودش ترجیح می دهد که اینگونه اورا در آغـ*وش گرفته ... با آنهمه اتیکت او باز هم یک مادر است...
تلاشمان بی فایده است و فرانک حتی کمی آرام نشد، اشک ها را از کاسه ی چشمم پس میزنم و از مادرش می خواهم کمک کند تا فرانک را به رخت خوابش ببریم، او را روی تختش می خوابیانیم و من همچنان که سعی می کنم خونسردی ام را حفظ کنم، به سرعت سِرُم را آماده می کنم و و بعد از اینکه رگ پشت دستش را به پبنه ی الکلی آغشته می کنم،آنژیوکت را در رگش فرو می برم و سوزن را از آن خارج می کنم و داروی آرامبخش را به سرم تزریق می کنم؛فرانک که نسبت به قبل کمی آرامتر شده چشمانش را روی هم می گذارد و حالا از گریه های بلند چندی پیش، نفس های عمیقی باقی مانده که به صورت آه و گاهی هق هقی کوچک از بینی و گلویش خارج می شود.
وقتی بالاخره آرامبخش اثر می کند و چشمان فرانک پشت پرده ی پلک ها آرام می گیرد، به سمت پایین تختشان می روم و روی پاف سرویس خوابشان می نشینم و بالاتنه ام را روی قسمت پایین تخت رها می کنم، با دستانم صورتم را می پوشانم و چشم هایم را دورانی مالش می دهم،انگار تازه یادم افتاده که دیشب فقط دوساعت توانستم بخوابم و شب بیداری و قهوه را به کابوس هایی که هنوز بعضی شب ها به سراغم می آید ترجیح دادم، چشمانم را رو ی هم می گذارم تا کمی از سکوتی که بر فضای خانه حاکم شده استفاده کنم، غافل از اینکه خواب کم کم مهمان چشمانم می شود و همه جا در تاریکی مطلق فرو می رود.
 
آخرین ویرایش:
fatemeh_saberdust

fatemeh_saberdust

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
19/3/20
6
17
3
میان خواب و بیداری زمزمه هایی آشنا به گوشم می رسد و عصب ها به چشمهایم فرمان عکس العمل می دهد، به سرعت چشمانم را باز می کنم و سر جایم مینشینم و این حرکت باعث می شود پتویی که شخصی آن را رویم انداخته تا یخ نکنم پایین بیُفتد، بدنم بخاطر حالت بدی که برای خواب انتخاب کرده بودم کوفته شده، کمی اطراف را نگاه می کنم و مردمک هایم در جست و جوی ساعت روی دیوارها کنکاش می کنند، بالاخره ساعت را پیدا می کنم، شش و پانزده دقیقه،با خودم فکر میکنم یعنی صبح شده یا غروب همان روزی است که به این خانه آمدم؟ موقعیت زمانی را به کل از دست داده ام، به سمت پنجره می روم و پرتوهای طلایی و قرمزی که از پس پرده به این سمت می تابید مهر تاًییدی شد بر غروب پاییزی این روزها.
نگاهم را به سمت تخت می کشانم و فرانک را می بینم که هنوز در همان حالت خوابیده و انگار کسی سرم خالی را از او جدا کرده که اثری از آن باقی نمانده ،گره ی روسری را که از سرم افتاده و دور گردنم حلقه شده را باز می کنم و روی چوب لباسی اتاقشان می گذارم و جلیقه ی آستین حلقه ای را هم از تنم خارج می کنم و وقتی خیالم از بابت مرتب بودن نسبی ظاهرم راحت می شود، دستی به پشت گردنم می کشم و همان طور که به بدنم کش و قوس می دهم به سمت در اتاق حرکت می کنم، به سالن پذیرایی که می رسم با دیدن نسترن خانم که با نظم همیشگی اش روی مبل نشسته و یکی از پاهایش را روی دیگری انداخته و به مبل سه نفره ی مقابلش خیره شده است، دست هایم را می اندازم و دم عمیقی را که دارد به درازا می انجامد را با نفسی کوتاه به بیرون فوت می کنم، او هم انگار با دیدن من کمی هول شده که لیوان دمنوشش را روی میز مقابلش می گذارد و سر پا می ایستد و همزمان می گوید:
-بیدار شدی عزیزم؟ خسته بودی کاش بیشتر استراحت می کردی...

زنِ مقابلم کلمات را ادا می کند و همزمان شخصی که انگار روی مبل سه نفره خوابیده و نمی شود از پشت مبل اورا دید، از حالت درازکش خارج می شود و پشت به من روی مبل می نشیند؛ حتی تصور اینکه مدل و رنگ موی شخص مجهول برای من ناآشنا باشد هم خنده دار است، با انگشتان دست راستش موهایش را شانه میزند و دست هایش را از پشت در هم قفل می کند و با کششی که به آنها وارد کرده صدای مهره های مفلوک کمرش را در می آورد.
دیدن دوباره ی او در این خانه جای سوالی بابت جدا کردن سرم فرانک و پتویی که من را از سرمای اندک ایمن کرده بود باقی نمی گذارد، سعی میکنم بی تفاوت به او و عهدی که در دیدار آخر بسته بود و ظواهر امر دال بر شکستنش است مادرش را مخاطب قرار دهم و هیجان اندکی که در دلم جوانه زده را نادیده بگیرم.
-ممنونم،اصلاً نمیدونم کی خوابم برد، بی خوابی ای که دیشب داشتم بالأخره کار خودش رو کرد.
گویی با همین کلام کوچک توجه ش به حرف هایم جلب می شود که به سرعت گردنش را به سمتم می چرخاند و چشم هایش را به من می دوزد،دهانش را برای حرفی باز می کند اما انگار پشیمان می شود که به گفتن سلام کوتاهی اکتفا می کند؛ من هم مانند خودش بی تفاوت سلامش را پاسخ می دهم و سپس چشمانم را به سمت نسترن جان که من را مخاطب حرف هایش قرار داده سوق می دهم؛
-پس حالا که بیدار شدی بیا بشین یه دمنوش چای سبز بخو، اتفاقاً فؤاد هم داشت می رفت خونه ی خودمون من تنها می شدم.
-ولی من قرار نبود جایی برم.
سعی کردم دروغ مصلحتی ای را که مادرش برای راحتی من به هم بافته است را با حرکتی جمع و جور کنم بنابراین نگاهی به میز می کنم و وقتی از بودن لیوان اضافی اطمینان حاصل می کنم به سمت مبل تک کنار نسترن خانم می روم وبا دست بافت ظریف آبی رنگ را توی تنم مرتب می کنم و می نشینم؛نسترن خانم که هنوز نگاه خصمانه و هشدارگونه اش را به فؤاد دوخته وقتی دید او مثل همیشه خونسرد سرجایش نشسته و شانه هایش را بالا می اندازد،نگاهش را از او می گیرد و با حفظ لبخندی هرچند مصنوعی دستش را به سمت قوری دمنوش پیش می برد که من با این حرکت پیش دستی می کنم و قوری را برمی دارم؛
-شما زحمت نکشید، برای شما هم بریزم؟
-من از این دمنوش ها نمیخوام...پاشو یه چای درست حسابی دم کن دورِ هم بخوریم.
نگاهم را به سمتش می چرخانم و با حرصی پنهان خیره ی چشمان همیشه خونسردی می شوم که دارد از معذب بودن و رودربایستی ای که با این زن دارم کمال استفاده را می کند،در این لحظه دلم میخواهد...به جد که دیگر نمیدانم چه میخواهم،چندیست که اسیر تردیدها شده ام...مادرش به طرفداری از من کلمات را شمرده از دهانش خارج می کند و فؤاد را مخاطب حرفهایش قرار می دهد؛
-توی قوطی سوم سمت چپ از سرویس گوشه ی کابینت هست، پاشو برای خودت دم کن اتفاقاً مهان هم بیشتر چای معمولی دوست داره میتونی برای مهان هم بیاری.
اما فؤاد خونسرد ابروهایش را بالا می پراند؛
-نه بابا..!
 
  • لایک
Reactions: Essence and Melorin
fatemeh_saberdust

fatemeh_saberdust

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
19/3/20
6
17
3
و دوباره میخواهد روی مبل درازکش شود که با صدای تک زنگ کوتاه در و بعد چرخش کلید درون در که خبر از بازگشت امیرسالار به خانه را می دهد متوقف می شود، با این حرکت من و نسترن خانم به سمت در هجوم می بریم و انگار منتظریم دختری هرچند گریان و کمی شکسته و مظلوم را ببینیم که از طوفان نجات یافته و به مأمن گرم روزهای خوشش بازگشته.
با دیدن صحنه ی مقابلم شادی ای که از آزادی این پرنده ی کوچک طوفان زده به قلبم سرازیر شده است برای لحظه ای پر می کشد، سکوت بر فضا حکم فرما می شود و سه نفرمان مات و مبهوت خیره ی صحنه ی مقابل دهانمان چفت می شود؛ دختری که زیبایی اش زبان زد همه بود حالا باقدی خمیده دستش را دور بازوان پدری که انگار خودش نیز زیر بار این همه غم کمر خم کرده حلقه زده است و نگاهش را از سرامیک های کف راهرو بالاتر نمی آورد.
بالأخره قدم جلو می گذارم و آغوشم را به روی حجم زیادی از معصومیت می گشایم، نگاه اشکی و پرخونش را بالا می کشد و روی دست هایم ثابت می ماند،با قدم هایی لرزان به سمتم می آید واشکش می ریزد، باقی راه را خودم می پیمایم و دستانم را با احتیاط دور گردنش حلقه می کنم، کمرش زیر بار اینهمه غم خم شده که برای گذاشتن سرش بر شانه ام حتی اندکی خم نمی شود؟آخر همه ی دوستانش حسرت قد رعنایش را می خورند.
اصلاً این دختر زیادی عزیز است که حتی مادربزرگ بااتیکت هم بدون اینکه از دستمال سفید مخملش برای زدودن اشک چشم هایش کمک بگیرد به ما می پیوندد و هردویمان را درآغوش می گیرد؛ لحظاتی بعد روشنا را به سالن می بریم و روی مبل سه نفره می نشانیم و من زیر چشمی فؤادی را می پایم که انگار هنوز از شوک در نیامده و فقط با نگاهش تا کنار مبل دنبالمان می کند.
چشمانمان روی یکدیگر ثابت می ماند،نگاهش سرخ و تیره تر از همیشه است و این یعنی به شدت عصبانی است،نگاه هردویمان پر از درد و حرف های ناگفته است،سرانجام او است که این رابطه ی چشمی را به پایان می رساند، به پاکت سیگاری که روی دراور کنارش است چنگ میزند و به سمت بالکن خانه حرکت می کند، و من هنوز چشمم به جای خالی نگاهش است،گویی از ابتدا هم آنجا نبوده...درست مثل پنج سال پیش...

با انگشت شست و اشاره ی دست راستم گوشه ی چشمانم را می فشارم و به چند ساعت پرتلاطم گذشته می اندیشم،گریه ی دوباره ی فرانک و روشنا در آغـ*وش هم، سالاری که مدام با وکیلش صحبت می کرد و می خواست دمار از روزگار نامردمانی که دل دخترکش را خون کردند در بیاورد، فؤادی که بعد از دود کردن خشمش در بالکن خواهرزاده اش را درآغوش گرفته بود و با جدیت رو به جمع گفت برای بحث های متفرقه همیشه و همه جا وقت هست اما حالا مهم ترین امر برای همه ی ما بازگشت دوباره ی امنیت و آرامش به روشناست؛ و بعد که روشنا به کمک مادربزرگش برای تعویض لباس به اتاق رفت با صدایی آرام تر و کمی تند زمزمه کرد اگر میخواهید با اشتباهاتی که در حق این دختر کردید اورا به کشتن بدهید همین رفتار را پیش بگیرید، این شد پایان جنجالی که با ورود دخترک به خانه آغاز شده بود و آرامش و سکون نسبی که به منزل بازگشت...و من در فکر فرو می روم که چرا این حجم از حمایت و منطق این مردِ آرام نصیب من نشد...
تکیه ام را از کانتر می گیرم وبرای زیر و رو کردن کتلت هایی که در تابه هستند به سمت گاز می روم، دکمه ی هود را می فشارم تا از بوی نسبتاً زیاد غذایی که در آشپزخانه پیچیده بکاهد، سرگرم کار خودم هستم که با حس سنگینی نگاهی سرم را بلند می کنم و با فؤادی چشم در چشم می شوم که در حالیکه به کانتر تکیه زده، دستهایش را روی سینه قفل کرده است و متفکر من را می نگرد، نمی خواهم به نگاه پرحس و حسرتش بیاندیشم و برای اینکه ذهنم را منحرف کنم به حرف می آیم؛
-چیزی می خوای؟
-آره...
-چی؟ خب اگه چیزی لازم داری خودت بردار.
همانطور که نگاهمان به یکدیگر است کمی جلو می آید و هر دو دستش را روی میز وسط آشپزخانه برای بدنش ستون می کند و کمی به جلو خم می شود؛
-به تنهایی نمی تونم، توهم باید کمکم کنی...باید بخوای که بشه...
می دانستم ته این بحثی که با زرنگی آغاز کرده قرار است به کجاها ختم شود برای همین خودم را سرگرم کتلت هایی که هنوز کمی خام هستند می کنم و با بی حوصلگی می گویم؛
-باور کن الان وقت مناسبی برای زدن حرف هایی که باهاش دختر بچه های دبیرستانی رو گول میزنن نیست، می تونی یه زمان دیگه ای به خیال خودت من رو خام کنی.
انگار حرف هایی که کمی باتندی و تمسخر در صورتش می کوبم به مذاقش خوش نمی آید که طبق تمام وقت هایی که چیزی باب میلش نیست ابروهایش را بالا میدهد و لــ*ب هایش را کمی جمع می کند و با جدیت می گوید؛
-درست میگی، بعداً هم می تونم گولت بزنم...هر چی نباشه تو با بیست و هفت سال سن یه دختر بچه ی زودرنج هستی که هنوز اخلاق نوجوونیت رو حفظ کردی...
سپس با قدم هایش فاصله ی میانمان را به صفر می رساند و سرش را اندکی خم می کند وهمانگونه که هرم داغ نفس هایش را به صورتم میپاشد خیره در چشمانم پچ میزند؛
-به هر حال دختر بچه ای که هر حرفی رو نجوییده از دهنش پرت می کنه بیرون راحت گول میخوره...
 
  • لایک
Reactions: Melorin

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote