درحال‌تایپ رقصنده‌ی درد | پریا عباسی (کاربر انجمن ناول کافه)

5.00 star(s) 1 Vote
P&ria Abbasi

P&ria Abbasi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
13/5/20
13
37
13
28
نام کتاب:رقصنده ی درد
ژانر :اجتماعی ،عاشقانه،اجباری
نام نویسنده:پریا عباسی
مقدمه:
و من آیه، زاده شده از پهلوی حوا... از تبار زن، زنی که یک‌بار فریفت و تمام فرزندان و نوادگانش محکوم شدند به فریب خوردن، ظلم دیدن و بی‌صدا فریاد زدن، حتی به وقت آلوده شدن بدن، توسط یک مرد.
گذر کردم از ظلم و گوش بستم رو به موسیقی درد. در آستانه‌ی فصلی عاشقانه پا به پای خواستن اشک ریختم و فراموش کرد مرا به خاطر چیزی که هستم دوستم بدارد.
بخاطر خودم ،عشقم و بودنم.و افسوس که دنیا باز‌هم ساز ناکوک‌ مینواخت و من،رقصنده ی درد،درد را رقصیدم و رقصیدم و‌رقصیدم.
خلاصه:
رقصنده ی درد روایت زندگی دختری به نام آیه است که مانند هزاران دختر این سرزمین در نوجوانی مورد تجاوز قرار گرفته و تابحال مسکوت مانده.آیه ناخواسته وارد بازی می شود.و حال او زنی است درآستانه ی عاشقی.
وآیا مادران این سرزمین به پسران خود آموخته اند زن را دوست بدار همانگونه که هست؟
 
آخرین ویرایش:
Z

ZolfaKhalili

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
1/4/20
16
68
13
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨





نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:










با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.





هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:







نویسنده‌ی عزیز


هنگام تایپ رمان به موارد زیر دقت فرمائید:


فضا: صحنه‌ای که در اون اتفاقات شکل میگیره.


خواننده باید بتونه تصوری از وسایل، مکان و ... که کارکترها در اون حضور دارند داشته باشه. فضا باید آرام آرام برای خواننده تصویر بشه، نه یکباره. مگر اینکه دیگه به اون فضا برنگردید مثل یک سوپر مارکت.


لطفا در این مهم از توصیف پرهیز کنید


مثال توصیف


خانه چهار خواب داشت و در هر خواب یک تخت دو نفره بود. کابینت‌های آشپزخانه سفید بود و میز بزرگ هشت نفره را وسط آشپزخانه گذاشته بودند


مثال فضا


ناخنم روی مخمل سرمه‌ای مبل رد انداخت. خیره ماندم به سر ستونهای تجملی خانه‌ای که بوی اشراف‌زادگی می‌داد. زینب سینی نقره را جلوی رویم گرفت و دستم پیش نرفت برای حلقه شدن دور استکانی که قیمت خریدش هزینه‌ی یک هفته‌ی گرسنه‌ای را می‌داد.





حس: در تمام رمان باید احساسات کارکتر برای خواننده گویا و روشن باشه.


مثال


قلبم از تهمتش آتش گرفت.


زندگی برای من سخت شده بود و او بی‌خیال برای کیف جدیدم تبریک می‌گفت.








دیالوگ: یکی از اساسی‌ترین عناصر داستانی است. دیالوگ نباید حشو باشه، یعنی تغییری در روند داستان ایجاد نکنه،چ؛ مثل احوالپرسی دو دوست. دیالوگ خیلی طولانی نباشه.





مواردی که اخطار خواهند گرفت


۱. دیالوگ محور بودن. یعنی میون چند دیالوگ نه حسی نوشته بشه و نه فضایی. هیچ دو یا چند نفری بدون احساسات و بدون حتی تکان خوردن یک‌سره صحبت نمی‌کنند.





۲. قصه‌گویی


مادرم پنجاه و شش سال داشت و وقتی بچه بود پدرش را در تصادف از دست داده بود. وقتی هجده ساله بود با پدرم آشنا شد و ازدواج کرد. این قصه‌گوییه. اگر میخواید این اطلاعات را به خواننده بدید می‌تونید در قالب دیالوگ بدید


-مامان چرا انقدر زود ازدواج کردی؟


-من که کسی رو نداشتم دخترم، پنج ساله نشده بودم که پدرم از بالای ساختمون افتاد و از بین رفت، مادرم موند و یتیم داری. پدرت رو که دیدم فکر کردم اگر نتونستم برای خرج خونه کاری بکنم، می‌تونم بار خودم رو از روی شونه‌هاش بردارم، برای همین با پدرت ازدواج کردم.





ببینید خیلی راحت اطلاعات رو میتونید تو دیالوگ و یا در قالب یک فلاش بک کوتاه نشون بدید.





۳. چرخش راوی زیاد


سعی کنید یک راوی انتخاب کنید. برای ژانرهایی مثل معمایی راوی دانای کل بهتره و برای عاشقانه راوی اول شخص. ولی اگر لازمه که حتما چرخش راوی داشته باشید که واقعا لزومی نداره سعی کنید هر فصل رو با یک راوی پیش ببرید؛ نه اینکه مرتب راوی رو تغییر بدید. و نهایتا راوی اول شخص رو میتونید دو راوی در نظر بگیرید، ولی لطفا از تلفیق دانای کل و اول شخص اجتناب کنید





۴. توصیف به جای فضا.





لطفا به تمام اینها توجه کنید، ما سعی کردیم موارد مهم آموزشی و اخطاری رو یادآوری کنیم که شما قلمی تواناتر داشته باشید‌ و اگر ناظر بعدا به این موارد برخورد حجت را پیشاپیش بر شما تمام کرده باشد.





پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:






7D85071C-560E-4149-B05E-653A0E221A9A.jpeg✨مانا باشید✨


°کادر مدیریت ناول‌کافه•
 
P&ria Abbasi

P&ria Abbasi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
13/5/20
13
37
13
28
نام کتاب:رقصنده ی درد
ژانر :اجتماعی ،عاشقانه،اجباری
نام نویسنده:پریا عباسی
مقدمه:
و من آیه، زاده شده از پهلوی حوا... از تبار زن، زنی که یک‌بار فریفت و تمام فرزندان و نوادگانش محکوم شدند به فریب خوردن، ظلم دیدن و بی‌صدا فریاد زدن، حتی به وقت آلوده شدن بدن، توسط یک مرد.
گذر کردم از ظلم و گوش بستم رو به موسیقی درد. در آستانه‌ی فصلی عاشقانه پا به پای خواستن اشک ریختم و فراموش کرد مرا به خاطر چیزی که هستم دوستم بدارد.
بخاطر خودم ،عشقم و بودنم.و افسوس که دنیا باز‌هم ساز ناکوک‌ مینواخت و من،رقصنده ی درد،درد را رقصیدم و رقصیدم و‌رقصیدم.
خلاصه:
رقصنده ی درد روایت زندگی دختری به نام آیه است که مانند هزاران دختر این سرزمین در نوجوانی مورد تجاوز قرار گرفته و تابحال مسکوت مانده.آیه ناخواسته وارد بازی می شود.و حال او زنی است درآستانه ی عاشقی.
وآیا مادران این سرزمین به پسران خود آموخته اند زن را دوست بدار همانگونه که هست؟
 
آخرین ویرایش:
P&ria Abbasi

P&ria Abbasi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
13/5/20
13
37
13
28
_"آقا...آقا صبر کن,نگه دار....آقا"
واتوبوس رفت.بیشعوری زیر لــ*ب گفتم و ریز سنگی که جلوی کتونی هایم بی جان افتاده بود پرت کردم.
تمام مسیر خانه تا ایستگاه اتوبوس را آنقدر دویده بودم که اینجا نفس کم آوردم.خیابان مثل هر روز در آن وقت صبح شلوغ میزد و صدای بوق ماشین ها و ترافیک خیابان ,خش می انداخت بر روح و روان خسته ام.
پوفی کشیدم و زیر لــ*ب فحش ریز دیگری نثار روح عمه ی راننده ی اتوبوس کردم و روی صندلی آهنی و چرک ایستگاه نشستم.نگاهی به اطراف انداختم .همه درتکاپو بودند وهر کسی درعالم خودش بود. دستفروشی پیر تازه داشت بساط کارش را کنار دیوار پشت ایستگاه پهن می کرد. ودعوای دو راننده ی تاکسی آنطرف خیابان بالا گرفته بود.
آه از نهادم بلند شد انگار این بیچاره ها هم مانند من روز خوبی را شروع نکرده بودند.باز هم سر کار دیر میرسیدم.همه ی اینها تقصیر خودم بود.نباید به حامد قول میدادم تمام تکالیف ریاضیش را انجام میدهم
بشرطی که برای رفتن به حمام تن در دهد.حمام رفتن این برادر کوچکترهم در خانه ی ما معذلی شده بود.نیم خیز شدم و
نگاهی به مسیر آمد اتوبوس انداختم و تقریبا از آمدنش ناامید شدم. دلم آشوب شد.میدانستم مهری جون سرپرست کارگاه در کارش جدی است و خودم تا به حال شاهد اخراج چندین نفر از دختران بودم.پس تامل نکردم. گوشی نچندان مد روزم را از جیب کنار مانتوام بیرون کشیدم,شماره ی نرگس را گرفتم. از روی صندلی ایستگاه بلند شدم ,کمی جلوتر آمدم و برای پراید سفید اسقاطی که خرامان بسمتم می آمد دست بلند کردم.
_دربست.کامرانیه چند می برید آقا؟
دو دستش به فرمان چسبیده بود و همانطور بطرفم برگشت و نگاهی به سرتاپاییم انداخت و رو برگردانند:
_از اینجا تا اونجا خیلی راهه آبجی ,می شه سی تومن.
از سر ناعلاجی آهی کشیدم ودر صندلی عقب ماشین را باز کردم و تقریبا با بوق اعتراض ماشین های پشتی، خودم را پرت صندلی کهنه و پوست شده ی عقب کردم و از آیینه ی جلو،چهره ی آفتاب سوخته ی مردی را دیدم که از دشت صبحش راضی بنظر می رسید.صدای جیغ نرگس در گوشم پیچید:
_آیه تو که هنوز نیومدی؟بخدا من دیگه نمیتونم کاری بکنم اگه بفهمه جفتمونو پرت می کنه بیرون.کجایی تو آیه الو؟
از همهمه ی اطرافش معلوم بود که هنوز در رختکن هستند.صدایم را تا حد ممکن مظلوم کردم و نالیدم:

_نرگسی از اتوبوس جا موندم,الان دربست گرفتم.گوشیم آلارم نداد لعنتی.ببین، تو فقط در سالن و باز بزار خودمو زود میرسونم.جبران میکنم قول میدم.
صدای آیه گفتن اعتراضیش فضای گوشم را پر کرد.صدایش را آرامتر کرد تا اطرافیان متوجه نشوند:
_ببین میگن امروز بت یونانی سرکشی داره.تا قبل اون شاید مهری نفهمه نیستی ,تورو خدا خودتو قبل اینکه مهری بفهمه برسون.
.باز صدای آرامش رنگ اعتراض گرفت:
-تو که هر وقت این سرکشی داشت نبودی.بیا ببین دخترا چه تر گل ورگلی میکنن خودشونو براش.
داشتم نرگس را با ادای این جمله تصور میکردم.لبخند کمرنگی زدم:
_نرگس جون در اون سالن وامونده رو باز بزار سرکشیه بت یونانی پیشکش.امروز و اخراج نشم یه چیزی نذر امام زاده میکنم.
خنده ی ریزی کرد :_بس بی لیاقتی....
صدایش شتاب گرفت و من شنیدم :
_آیه من باید برم ..ببین درو باز میزارم خودتو برسون..
و صدای بوق های ممتد گوشی گوشم را آزرد.
گوشی را در کیفم چپاندم.خودم را بـ*غـل کردم و سرم را به پشتی یه سیاه صندلی ماشین تکیه دادم و چشمانم را بستم.با اینکه کابوس های شبانه ام کمتر شده بود ،باز هم حسرت خواب راحت چندین سال بود در من میلولید.فکرم بسمت او رفت.
 
آخرین ویرایش:
P&ria Abbasi

P&ria Abbasi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
13/5/20
13
37
13
28
نوه ی پسریه حاج آقا زند،مدیر و موسس برند زند در خاورمیانه.بت یونانی.این اسمی بود که دختران کارگاه برایش انتخاب کرده بودیم ،الحق که شبیه اسطورههای یونان بود.پوستی سفید،موهای جو گندمی.چشمان میشی و شیطان،و لــ*ب و بینی متناسب که همیشه ی خدا لبخندی گوشه ی لبش بود که اعتراض حاج آقا را در می آورد و نمیدانم طبق چه قانون و رابطه ای هربار چشمکش نصیب یکی از دختران کارگاه می شد و دختر بیچاره را تا مرز سکته میبرد.حالا بماند دخترک چه رویاها که نمی بافت و تا کجا ها پیش نمیرفت.
به یاد چند هفته ی پیش افتادم که چشمکش نصیبم شده بود . از پچ پچ دختران کارگاه و نگاه تعدادی شان عجیب قند در دل یخ زده ام آب شد.می شد ساعت ها به او فکر کرد و خسته نشد.
زمان از دستم رفته بود به یاد حبیب اقا افتادم، همسایه ی کناریمان که چه با زحمت این کار را برایم جور کرده بود.از شانزده سالگی کلاس خیاطی رفتم و تا حدودی کمک خرج مادر بودم اما دوسالی می شد آنجا کار میکردم و شانه ی مادر سبکتر شده بود. با فکر اخراج پشتم تیر کشید .چشمانم را باز کردم ودر جایم صاف نشستم.
-آقا من خیلی عجله دارم میشه تندتر.#
بالاخره رسیدم پولش را حساب کردم و پیاده شدم و ماشین لخ لخ کنان از کنارم گذشت .به ساختمان بلندروبرویم نگاهی انداختم که تماما متعلق به برند زند بود.بخشی مطعلق به پوشاک ،بخشی مبلمان ،بخشی مربوط به قسمت اداری و ...افکاری حول عدالت خدا برای فقیر و غنی درسرم رنگ میگرفت که به خودم تشر زدم الان وقتش نیس و برای حفظ شغلم باید عجله کنم.کیف روی شانه ام راچسبیدم و قدم تند کردم و از خیابان گذشتم.پا به سنگفرش ساختمان نگذاشتم که ماشین آبی متالیک با صدا و شتاب بالایی از پارکینگ ساختمان زند بیرون زد و تا بخودم بیاییم سهم من از آنهمه شکوه رد مسیر رفتش و پاچه های شلوار آب چاله ی خیابان خیس خورده شد.
آه از نهادم بلند شد .امروز واقعا روز من نبود.گندت بزنن فرزاد زند.این ماشین مطعلق به بت یونانی بود ،پس سرکشیش تمام شده.کم مانده که مهری جون نبودم را متوجه شود.معطل کردن را بیشتر جایز ندانستم.نگاهی دوباره به مسیر رفتش کردم و بدو وارد ساختمان شدم.سلامی عجول به حسن آقا نگهبان مهربان ساختمان دادم و وارد آسانسوری شدم که ساز رفتن مینواخت.به طبقه ی پوشاک رسیدم.در سالن خیاطی نیمه باز بود .سرم را کمی داخل بردم و آنجا را دید زدم و بعد آرام دررا باز کردم و نرم بداخل رختکن لباس که کنار درسالن بود پریدم.لباس های فرم سورمه ای یم را بتن کردم .دوباره داخل را دید زدم.مهری در اتاق شیشه اش با طراحان لباس صحبت میکرد و بقیه در عالم خود بودند.از اتاق بیرون آمدم و بطرف چرخم که کنار نرگس بود خزیدم .چشمکی به نرگس زدم و او ریز خندید.
 
آخرین ویرایش:
P&ria Abbasi

P&ria Abbasi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
13/5/20
13
37
13
28
عصر بعد از تمام شدن کار با نرگس به بستنی فروشی همان نزدیکی رفتیم و بخاطر حرکت قشنگی که نرگس درباز نگه داشتن درسالن زده بود او را مهمان کردم.وقتی با هم بودیم زمان از دستمان در میرفت .آنقدر غرق صحبت از هر دری می شدیم که ممکن بود ساعت ها طول بکشد.نرگس هنوز هم داشت بابت ماجرای خیس شدن پاچه های شلوارم میخندید که دلخوری ای به نگاهم دادم وبا تشر سمتش گفتم:
-خوبه حالا،جمع کن خودتو ملت نگامون میکنن.
ته مایه ی خنده اش را نصف نیمه قورت داد و ظرف بستنی اش را جلو کشید:
-جون آیه میبینی تورو خدا..همه رو‌برق میگیره تورو‌ آب جوی خیابون.
نتوانست خودش را کنترل کند دوباره پوغی زد زیر خنده
.قاشقی بستنی در دهانم گذاشتم و به خوشمزگی های این دوست بقول خودش توپر دوساله ام دل سپردم.
-آیه ماشینش اسمش چیه؟لعنتی خیلی خوشگله.
بیخیال شانه هایم را بالا انداختم.دندانم از سردی بستنی مور مور شد.
-چه میدونم من فقط اسم چندتا ماشین و بلدم.اصن اینا چطوری جا میشن تو این ماشینا؟.
لــ*ب پایینش را بالا فرستاد و بجان بستنی اش افتاد.
-قربون عدالت خدا برم ،میبینی تو این دوسال این چندومیشه که عوض کرده؟کوفت او دوست دختراش بشه الهی.
اخمش درهم رفت .میدانستم به چه فکر میکند.دوست من از وقتی نارفیقی کلاه بزرگی به سر پدرش گذاشته بودکینه ی بزرگی به ثروتمندان پیدا کرده بود.ساکت بود و با بستنی اش بازی میکرد. اجازه دادم باخود کنار بیایید.انگار چیزی یادش آمده باشد سر بلند کرد و نگاهم کرد.
-راستی آیه تو میدونستی این حاج آقا زند یه پسر دیگم داره؟
چشم از کودکی که با مادرش برسر خوردن بستنی اش نغ نغ میکرد برداشتم .بستنی فروشی فضای نسبتا شیک اما کوچکی داشت و من اصلا طاقت ماندن در محیط بسته و کوچک را نداشتم.بستنی ام را که تقریبا تمام شده بود کنار زدم و با گرفتن بند کیفم بلند شدم.
-اگه خوردی پاشو بریم دیر میرسیم خونه.
نرگس اعتراضی کردو قاشقی پر از بستنی در دهانش چپاند و بدنبالم راه افتاد.
-حالا میمردی دو دقه دیگم وای میستادیم..آخ یخ زدم.
با بدجنسی خندیدم .
-آخه اگه بتو بود که باید تا صبح تو هپروت خانوم سیر میکردیم و با بستنیت بازی میکردی.
-بیشعور داشتم در مورد پسر حاج اقا حرف میزدم ها.
-والله تا جایی که من تو این دوسال میدونم یه پسر داشت که پدر بت یونانی یه.حالا چرا میپرسی؟
همینطور از پیاده رو ی پر ازدحام بسمت ایستگاه اتوبوس می رفتیم.برای اینکه صدا به صدا برسد مجبور بود صدایش را بلندتر کند:
-د..نه...د...امروز که برای سرکشی اومده بود دست یکی دیگه روهم گرفته بود با خودش آورده بود میگفت پسر عمومه...آیه نمیدونی چقد فرق دارن اینا باهم .یارو انگار عصا قورت داده بود اصن نگامون نمیکرد.اینجوری...
به شکلک نرگس از توصیفش خنده ای زدم.
-این پولدارام دنیایی دارن ها.هیچیشون معلوم نیس.یهویکی معلوم میشه پسرشه یکی نوشه.
-فک کن آیه یه روز یه زن و مرد پولدار بیان بم بگن تو رو دزدین، تو بچه ی مایی.
اتوبوس را از دور دیدم که نزدیک میشد دستش را کشیدم و قدم تند کردم و اورا بدنبالم کشاندم:
-خانم پولدارکمتر حرف بزن فعلا راه بیا که از اتوبوس جا نمونی.
همانطور دنبالم کشیده میشد:
-آیه راستی بت جریان عاشقیه مرتضی رو گفتم.
وکل مسیر تا ایستگاهی که پیاده شد از داستان عاشقی بردار بزرگترش حرف زد .همیشه مسیر رفت تا خانه لذت بخش بودحتی بعد آنهمه خستگی وسرآپا ایستادن در بین مسافران تعداد بالای اتوبوس.
تقریبا دو ایستگاه بعد از پیاده شدن نرگس ،از اتوبوس بیرون زدم و مسیر خانه ی نچندان دورمان را از ایستگاه در پیش گرفتم .هندزفری را از گوش هایم در آوردم و داخل کیف انداختم و همانطور بدنبال کلید خانه گشتم.بقول مادر خر با بارش در کیفم گم میشد.بالاخره پیدایش کردم .از پیچ کوچه ی طویل و پهن گذشتم .از همان جا هم میشد دیوار آجری خانه که از پیچک های خانه ی مریم خانم رویش کشیده شده بود، دید ودر سفید کوچک خانه و جوانی که پایش را تکیه به دیوار روبرو زده و سرس در گوشی است.ازهمان فاصله هم میتوانستم تشخیص دهم او کیست.او را کجای دلم بگذارم .سرم را پایین انداختم مثلا اورا ندیدم و بسمت در خانه رفتم.زیر چشمی نگاهش میکردم .پایش را از دیوار کند .دستی به موهای صافش کشید و یقه ی مرتبش را مرتب تر کردو بسمتم آمد.هنوز کلید خوب جا نیفتاده بود که صدایش را شنیدم.از درمان دگی چشمی برهم زدم و بطرفش برگشتم.احوالپرسی گرمی بامن کرد و من حال مادرش را پرسیدم.درعروسی خواهر زاده ی دایی،مادر عروس ،زن چاق و فربه ی کوتاه قدی در قسمت زنانه از میان جمعیت دختران درحال رقص خودش را به مادرم رساند و آدرسمان رابرای امر خیر جویا شد. هنوزنگاه خریدارانه اش برایم زنده است.
صدایش را شنیدم:
-منو دایی فرستاده آیه خانوم.......برای اون قضیه.
دایی..مرد خداشناس و لوتی مسلکی که از هر فامیل نمایی برای من و خانواده ام فامیل تر بود.همان وقتی که همه بخاطر پدر مارا ترک کرده بودند ، دستمان را گرفت و یا علی گویان تا همین امروز پشتیبانمان بود.
-من یه جواب درست و حسابی میخوام.نه بهونه نه پیچوندن.
نگاهی به جوانک لاغراندام روبرویم انداختم.طی چندماه گذشته دوبار به خواستگاریم آمده بود و هر دوبار جواب من منفی بود.نه تنها به او که به تمام خواستگارانم.من محکوم بودم به تنهایی.در تقدیر من نیامده بود که مثل دیگر دختران به معیارهایم فکر کنم و خواستگارانم را بسنجم و انتخاب کنم.تقدیر من و امثال من در این سر زمین حسرت بود و درد.هنوز نوجوان بودم که این را فهمیدم.
اخم ریزی به ابروانم دادم :
-من جوابتونو همون چندماه قبل دادم .به دایی هم گفتم.
کمی این پا و آن پا کرد انگارحرفش را مزه مزه میکرد ومردد بود که بگویید یا نه.وقتی نگاه منتظرم را دید به حرف آمد:
-من میدونم آیه خانم اون حرفایی که به داییم زدید راست نیس بخاطر پیچوندنه .واسه اینه که دست از سرتون بردارم.ولی بخدا آیه خانم من مزاحم نیستم ...من...
بصورتش نگاه میکردم که با ادای جملات سرخ و سفید میشد ولی من دیگر صدایی نمیشنیدم .من پرتاب شده بودم به چند ماه پیش روی تخت چوبی روبروی حوض حیاط پشتی کوچک خانه که مغموم روبروی دایی نشسته بودم.##
 
P&ria Abbasi

P&ria Abbasi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
13/5/20
13
37
13
28
آنقدر انگ های آبکی به خواستگارانم زده بودم و یکی یکی راجواب داده بودم که صدای مادر درآمد و متوسل به دایی شد.آن روز دایی به خانه ی ما آمده بود که اتمام حجت کند.روی تخت دست روی زانو گذاشته بود و طبق عادت تسبیح شاه مقصودش را دور میزد.کت سیاهش روی شانه هایش بود و کلاه شاپوریش را کناری گذاشته بود.و خیره ی استکان کمر باریک چایی اش بود.
_دردت چیه دختر؟گفتیم درس بخون برو دانشگاه گفتی درس اخه، گرونه ،نمیکشم ،دوس ندارم ،عاشق خیاطیم ،میگیم شوور کن میگی کخه،نمیخوام.هر نه نه مرده ای پا پیش میزاره یه انگ میچسبونی بش و هری.یه ذره بفکر این مادر پیرت باش تا کی قراره جور شماهارو بکشه؟دردت چیه تو بگو من میشنوفم.
سرم پایین بود و‌طاقت زل زدن در چشمان مردش را نداشم برو بر و راست راست دروغ بگویم.چاره ای دیگر نداشتم من مجبور بودم تقدیر من جوری رقم خورده بود که درنوجوانی روح زنانه ام مرده بود و صدایش را کسی نشنیده بود.تنها راه حلی که عقلانی تر بنظر میرسید به زبان آوردم به امید روزی که فشار هایشان برای ازدواجم کمتر شود.با نخ روی روسری ام بازی می کردم و لــ*ب باز کردم که عاشق جوانی محجوب و خانواده دار شدم و دل در گرو هم داریم و قصدش ازدواج است.
به چهره ی شکسته اش نگاهی انداختم در صورتش کنکاش کردم آیا حرفم را باور کرده یا نه؟
اخمش در هم بود با انگشت شصت و سبابه اش مهره ی تسبیحش را می چرخاند و عمیقا فکر میکرد.
-چرا پا پیش نمیزاره؟
-فعلا یکم از درساش مونده و درگیر بیزینسشه،تصمیم داره در اولین فرصت بیاد برای دست بوسی.
به باغچه ی کوچک پر ریحان کنار حیاط چشم دوختم و فکر کردم چه دروغگوی قهاری هستم.
لیوان چایش را برداشت و هورتی نوشید :
-مادرتو‌صدا کن بیاد اینجا،
همین،از آنچه که تصور میکردم برخوردش راحتر بود.با اجازه ای گفتم و بلند شدم که صدای مقتدرش متوقفم کرد:
-ببین به این شازده بود زودتر پا پیش بزاره خوبیت نداره .
و هورتی دیگر نوشید.مادر از پله های آهنی میوه به دست،بسمت حیاط می آمد و من صدای کلاغ های دور خانه را واضح میشنیدم.معلوم بود میخواهد مادر رادر جریان صحبت هایم بگذارد و حالا بماند از آن به بعد از طرف مادر چقد شماتت شدم و سوال پیچ.
-آیه خانوم حواستون بمنه؟
افکارم پاره شد .موقعیت تازه را درک کردم .من چه بگوییم به این جوان عاشق پیشه ."میگم نره میگه بدوش"
نه اینطوری نمیشد و واقعا بعد از یه روز کاری مثل امروز باتریم درحال اتمام بودحق من اینهمه سراپا ایستادنبود.به نگاهم جدیتی دادم و قاطع گفتم:
-ببین آقای جلال،دایی شما حق پدری بگردن من دارن و تا آخر عمر من و خونوادم مدیون محبت های ایشونیم ولی جواب من منفیه چون همچین جوونی وجود داره و ما قراره بزودی ازدواج کنیم .
رنگش پرید و ابروهایش بالا رفت .
-ولی من میگم...
نگذاشتم حرفش را تمام کند شورش را در آورده بود من خسته ی کار بودم و او پر چانکی میکرد.
-ولی نداره آقا جلال من حرفمو زدم الانم حرفی بین ما نمیمونه بهتر برید تو کوچه خوبیید نداره.
بهش اجازه عکس العمل بیشتری ندادم عقب گرد کردم و با کلید درراباز کردم و همانطور که داخل خانه میشدم و در را میبستم خداحافظی گفتم و نفسی از آسودگی کشیدم.
کفشهایم را درآوردم و در جاکفشی پر شده از کفش های حامد جا دادم.دستم را به نرده گرفتم و چند پله ی باریکی که به سالن خانه ختم میشد بالا رفتم .خانه در سکوت بود و بوی سبزی قرمه در فضا پخش بود.حامد روی کتاب و دفترهای مدرسه اش دراز به دراز به سینه دروسط سالن افتاده بود و خرناس میکشید.با نوک پا آرام چندبار به پهلویش زدم:
-پاشو حامد برو سر جات این چه وضعشه؟
غرغری کرد و سری خاراند و بطرف اتاقش رفت.انگار نه انگار این پسر پانزده سال سن دارد.بندو بساطش را جمع کردم وهمانجا روی عسلی وسط سالن روبروی تلوزیون ریختم. بسمت پنجره ی باز کنار تلویزیون رفتم که پرده را تکان میداد،بستم.مسیر آشپز خانه را گرفتم که جلیز وولیز تف دادن سبزی قورمه بلند بود.مادر با کفگیر سبزی را هم میزد و پشتش بمن بود ،سماور قل قل میکرد و بوی چایی و سبزی مخلوط شده بود .از پشت بغلش کردم و آویزانش شدم.
-سلام بر مادر بدقول مگه شما قول نداده بودی از اینکارا نکنی؟
-خودتو لوس نکن.دو کیلو سبزی تو عالم همسایگی جای دوری نمیره.تو کجا بودی تاحالا دیر اومدی؟
مرا از خود جدا کرد و بسمت سماور رفت.
-بانرگس رفتیم بستنی،
به میز ناهارخوری دست دوم گوشه ی آشپزخانه که کلی سبزی پاک نکرده رویش دیده میشد اشاره ای کردم :
-بله قشنگ معلوم دو کیلو سبزی بیشتر نیست.
-برو لباساتو درار برات چایی ریختم.
-یعنی برو دنبال نخود سیاه زیادم حرف نزن بچه آره؟
-برو ببینم...
استکان چایی را روی میز گذاشت و خودش پشت آن روی صندلی نشست و مشغول پاک کردن سبزی شد.
-اگه دختر خوبی باشی شام برات شامی گذاشتم .
-دو دستم را به نشانه ی تسلیم بالا بردم.
-قربون مامانم بشم که قشنگ بلده چطوری دهنمو ببنده.
خندید و خندیدم و بسمت اتاقم رفتم.تاپ و دامنی خنک پوشیدم. دست و صورتم را شستم و موهای فر بسته ام را باز کردم و‌دورم ریختم و به مادر در پاک کردن سبزی ها ملحق شدم.####
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: المیرا
P&ria Abbasi

P&ria Abbasi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
13/5/20
13
37
13
28
آنشب بعد از شستن ظرفها راهیه اتاق شدم .مادر در اتاقش مشغول اتمام سفارش لباس مجلسی بود.گذشته ای از جلوی چشمم عبور کرد که مادر جوانم مجبور بود برای مخارج زندگی خانه ی این و آن برای تمیزکاری برود.بعد از چند سال که خیاطی را آموخت بیشتر خرج زندگیمان از آن تامین شد و من هم کمک خرج مادر بودم .هرماه مبلغ کمی از حقوقم برمیداشتم و بقیه را به مادر میدادم.حامد جلوی تلویزیون داشت دست آخر بازیش را انجام می داد و بشقاب چیپسش روی فرش، کنارش ولو شده بود.
از شدت خستگی روی پاهایم بند نبودم تازه صبح زود هم باید بیدار می شدم و سر کار میرفتم.همانطور که از سالن بسمت اتاقم رد می شدم صدایم را بلند کردم.
-مامان شب بخیر ،من میرم بخوابم ،خسته م وگرنه میومدم کمکت،
و بعد رو به حامد که نشسته از شدت هیجان بازی بالا پایین میپرید کردم.
-توام تمومش کن دیگه فردا باید بری مدرسه،
اشاره به چیپس های روی فرش کردم .
-اینارم جمع کن فردا پاشدم نبینمشون ها.
ومنتظر نماندم تا جواب"چشم آبجی دست آخر،جمع میکنم"حامد را پاسخ دهم و وارد اتاقم شدم.
تور سفید پنجره ی اتاق در آن تاریکی واضح بود و آرام تکان میخورد .به خودم زحمت روشن کردن چراغ را ندادم .بسمت میز کامپیوترم، گوشه ی اتاق رفتم و آباژور کنارش را روشن کردم.فضای اتاق آبی نرمی بخود گرفت و با نور چراغ کوچه که داخل اتاقم افتاده بود، حل شد.بسمت تخت تکفره ی گوشه ی دیوار اتاق نچندان بزرگم رفتم.روانداز بهاری را پس زدم و خودم را به آغـ*وش تخت سپردم ومتوجه نشدم چه وقت خوابم برد.
صدای خنده های پدر بود و دوستان عیاش هر شبش.چراغ اتاقک آنطرف حیاط خانه ی کودکی هایم روشن بود و کل حیاط بزرگ را مه پوشانده بود.صدای گریه ی حامد کوچک می آمد و کمی آنطرفتر ،پدر مـسـ*ت بجان مادر افتاده بود و کتکش میزد.ودستی که معلوم نبود کیست و مرا بسمت دخمه ی تاریک و نمور زیرزمین می کشید .نفسم بریده می شد از آنهمه تاریکی و سیاهی و بدنی که تماما درد میکرد و ...
نفس زنان سرم را از روی بالشت برداشتم .نفس هایم به مسابقه افتاده بودند و عرق سردی از لای موها و پیشانیم بیرون زده بود.به ساعت کوچک روبرویم روی میز کامپیوترم نگاهی انداختم هنوز ساعتی نشده بود که وارد اتاق شده بودم.خیلی وقت بود خواب پدر را نمی دیدم و امشب سیاهی های زندگی ام بجان اعصاب و روانم افتاده بودند و باز خوابم را میدریدند..سردی خود را به جانم زد.به پنجره ی کنارم نگاه کردم بلند شدم و پرده را کنار زدم و پنجره را بستم.
چرا تمام نمیشد ؟چندین سال بود که تنها خواب دیدنم شده بود تصاویر سوخته و مه آلود از دوران کودکی و نوجوانیم.پرده ی تور را کشیدم و بسمت کمد قهوه ای سوخته ی کنار تختم رفتم و از داخلش لوازم طراحی ام را بیرون کشیدم.چند وقتی از آن ها استفاده نکرده بودم و امشب بازهم دلم میخواست مانند قبل دردو کابوسم را روی ورق بیاورم.روی تخت نشستم و به بالشم تکیه دادم .کاغذ واگرم را روی پا گذاشتم و مارکر طراحی ام را بدست گرفتم.باید طرح میزدم درد این کابوس های مه آلود را که جان میبرد.تقریبا بعد از آن روز سیاه زندگی ام و یه سال بعد که کلاس خیاطی رفتم تمام سکوت و دردم را طرح زدم .طرحی از لباس ،لباسی از جنس دردهایم.طرح هایی گاه آنقدر زیبا که آنهمه زیبایی قد علم میکرد روبروی سیاهی آنهمه کابوس و درد و گاه آنقدر تاریک و خشن که خشم و نفرت را می شد در تمام بند بندش حس کرد.شاید خشم و نفرت از پدری که داشتم و هیچ وقت نداشتمش.تمام فلسفه ی پدر برای من خلاصه می شد به مرد جوان و پشت خمیده ای که بیشتر اوقات خمار بود و با سیخ و منقل وقلیانش ته اتاقک آخر حیاط می شد پیدایش کرد.گاهی از شدت خماری با فحش به جان من و مادر می افتاد و باکمربند دنبالمان می کرد.به حامد حسودیم می شد که آنقدر کوچک بود ودرکی از این صحنه ها نداشت و گاه از سر کوک بودن کیفش ضبط کوچکش را روی شانه میگذاشت و با بیژامه و عرق گیر چرکش وسط حیاط قری برای من و مادر می داد و در عالم کودکی ذوق میکردم و نگاها و آه های حسرت بار مادر را که گاه و بیگاه از سینه اش بیرون می داد نمیفهمیدم.با یاد آوری آن قسمت از کودکیم با واکر قرمز گلی روی دامن طرحم زدم.
 
  • لایک
Reactions: Mahak.mim
P&ria Abbasi

P&ria Abbasi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
13/5/20
13
37
13
28
بزرگتر که شدم فهمیدم هروقت اتاقک پدر شلوغ است و صدای خنده های مستانه می آید یعنی حتی برای رفتن به دسشویی حیاط هم اجازه ی رفتن ندارم و در اتاق باید قفل باشد.اتاقی که برای من و مادر و حامد یک ساله، هم اتاق بود هم پذیرایی هم آشپزخانه.این قانون مادر بود و حتی وقتی خودش در خانه نبود و تمیزکاری می رفت و حامدرا بمن می سپرد باید رعایت میکردم و منه تازه به بلوغ رسیده چه سرم پر باد بود که گاه تذکر های مادر را نادیده میگرفتم و پدر را که حالا شکسته تر و بی حالتر می نمود ،همان پدر رقاص کودکی هایم میدیدم.
آن روز جمعه بود ومادر خانه نبود. حامد کوچک را خوابانده بودم. وارد حیاط شدم.دو روزی بود که به پدر جنس نرسیده بود و مثل مرغ سر کنده در حیاط قدم رو میرفت.دل دخترانه ی نوجوانم برایش سوخت.
-بابا فلاکست چایی داره؟برات پرش کنم؟
نگاهی شماتت بار مهمانم کرد که یعنی الان وقتشه؟گفتم فحش و بدو بیراه را الان خواهم شنید که پدر با صدای زنگ بلبلی خانه از جا پرید و بدو در راباز کرد.مواد را روی هوا از اکبر زاغ سیاه زد و بدو بطرف اتاقکش رفت.نگاهم به نگاه جوانک لاغر و چرک روبرویم افتاد که نیشش باز بودو نگاهم میکرد.تاحالا چندین بار اوراکنار پدر یا جور کردن جنس هایش دیده بودم.از طرز نگاهش بیزار بودم .همان لحظه پدر از اتاقکش بیرون پرید و با کلی قربان صدقه پولی کف دست اکبر زاغی گذاشت ،در را بست و بدو دوباره بطرف اتاقکش رفت .حالا باید بعد دوروز خودش را می ساخت.
آهی برحال و روز پدرم کشیدم وبطرف زیر زمین رفتم.بدنبال سیب زمینی هایی بودم که مادر میگفت آنجا گذاشته تا ناهاری ساده جور کنم. خم شدم و داخل پلاستیک پایین پاییم را نگاهی انداختم که یه جفت پای مردانه روبرویم سبز شد.ترس بجانم افتادوبعد آن هرچه بود ،درد بود، زجه بود و فریاد ی بود که با دهـ*ان پوشیده ی من بیرون نمی آمد.اشک بود و تقلا کردن بود و دست پا زدن.سیلی بود و جر خوردن لباس هایم و چشمان وحشی به خون نشسته و دهانی که بو می داد.التماس دختر ۱۵ساله بود و سنگینی جسم مردانه و دردی که تا عمق وجود دخترانه ام را میسوزاند.اشک بود و سوز بود و صداکردن خدا و پدر زیر دهـ*ان محصور شده ی دستانش .خون روی لباس بود و صورتی کبود و جای خالی مرد مـسـ*ت و دخترانه هایی که مظلوم به تاراج برده شده بود.ساعت ها درآن تاریکی و نمور برخود میلرزیدم و زجه میزدم .درآن سن میفهمیدم که چه بلایی سرم آمده و تباه شده ام.چقدر از گریه های حامد کوچک میگذشت که درمان ده و مملو از درد از آن قتلگاه بیرون آمدم و وارد خانه شدم حامد را بـ*غـل زدم و با گریه هایش گریسدم شاید او هم میفهمید چه بلایی سرخواهرش آمده.
بغضی که مانده در دل من وا نمی‌شود
حتی برای گریه مهیا نمی‌شود
بعد از تو جز صراحت این درد آشنا
چیزی نصیب این من تنها نمی‌شود

مارکر سیاهم رابرداشتم تمام سفیدی های دور یقه ی طرحم را سیاه کردم .مثل غمی جانگاه که آنروزها روی سینه ام چمبره زده بود ودستانش دور گردنم داشت مرا خفه میکرد.
بعد از آنروز من بزرگ شدم اندازه ی هیچ نوجوانی که تا حالا بزرگ نشده بود .تمام سهم من از نوجوانیم شده بود عذاب وجدان خفت بارو چرک و کثافاتی که فکر میکردم وجودم را گرفته ،که با آب هیچ حمام و غسلی پاک نمیشد.و دهانی بسته و رازی مگو که قاتل جانم شده بود .حتما مادر درکشیده و زخمی از کتک های شوهر که بیشتر روز را سرکار میرفت و شب خسته بدون خوردن شام کنار حامد خوابش میبرد، نمیتوانست مرهمی باشد بر روح تازیانه خورده ی زنانه هایم.
یک سال با بدترین نوع ممکن برای نوجوانیم گذشت ومن هرروز لاغرتر و نحیف تر میشدم .از مدرسه رفتن و درس خواندن که تا آن زمان همدم روزهایم بود بیزار شدم و مدرسه را کنار گذاشتم.از آن روز شوم دیگر اکبر زاغی را ندیده بودم حتی ساقی پدر هم عوض شده بود.پدر دوماهی می شد که عصبی تر بنظر می رسید.گاه آنقدر فریاد میزد و مادر را زیر مشت و لگد میگرفت و گاه آنقدر مغموم بود که تا چندین ساعت از اتاقش بیرون نمی امد .و گاه بمن زل میزد و من خودم شاهدم همانطور که بمن خیره می ماند چشمانش پراز اشک می شد.
صبح زود با صدای ناله های مادر که بالای سر من و حامد نسشته بود و پدر را نفرین میکرد از خواب بیدار شدم.سر جایم نشستم و به مادر نگاهی انداختم .گریه میکرد و پدر را فحش می داد و نفرین می کرد.آن روز فهمیدم که پدر تمام پول پس انداز مادر و چند تیکه از اموال خانه را جمع کرده و رفته است حتی به انگشتر یادگار مادربزرگ هم رحم نکرده بود.تا عصر خانه ماتم سرا بود و مادر همچنان می نالید تا اینکه انگار دچار تشنج شده باشد از جا بلند شد، چادرش گلدارش را سر کرد و حامد را زیر بـ*غـل زد و رو بمن تشر زد که بجنبم و دنبالش راه بیفتم. کوچه های تو در توی چند محله بالاتر ،گریه های حامد و فحش و نفرین هایی که هنوز مادر نثار پدر میکرد شفاف جلوی چشمانم زنده است.
-الهی به زمین گرم بخوری مرد ،الهی رفتی خبر مرگت و بیارن.حالا بودی چیکار میکردی برامون ،تو دلت برای این طفل معصوما نسوخت ،تو رحم نداری ،بتو میگن پدر ،نشونت میدم اینبار بت میگم.....
برای اولین بار دایی را آنروز دیدم ..مرد لوتی مسلک وحجره داری که به همه کمک میکرد وهمه اورا دایی صدا میزدنند و آنرا به مادرم معرفی کرده بودند.از ابهتش حامد را بـ*غـل کردم و پشت سر مادر که با گریه روبروی دایی حرف میزد نشستم.
از آنروز دایی برایمان همه فامیل نداشته یمان شد .کمکان کرد در منطقه ی دیگر خانه ای اجاره کنیم.واز آن محل برویم و تضمین کرد نگذارد پدر مارا پیدا کند.ومن مدیون دایی بودم که مرا از آن ضبحگاه دخترانه هایم بیرون کشید.به کمک دایی مادر طلاق غیابی گرفت و من دل به نصیحتهایش سپردم ودر محله ی جدید تا دیپلم خواندم .ولی بازهم کلاس خیاطی که مادر مرا ثبت نام کرده بود را ترجیح میدادم و اینگونه درد و غم مگویم را طرح میزدم.من از پانزده سالگی محکوم شده بودم به تنهایی و سکوت.پس باید عذاب وجدان را به جان میخریدم و به دروغم پافشاری میکردم .مارکر سیاهم را انداختم و اسپری فیکس را روی کارم زدم و بطرحم که پراز گل های سیاه و دامنی با گل قرمز بود نگاه کردم.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote