کامل شده دلنوشته طرح دل | deniz78 کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع deniz78
  • تاریخ شروع
deniz78

deniz78

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
24/4/19
111
726
93
امروز برایم روز نحسی بود.
از همان اولش که چای روی دستانم خالی شد فهمیده بودم اما نخواستم باور کنم.
اما زمانی که او را دیدم
لیوان یک بار مصرف چای دستم بود
تا در زمان بین دو کلاسم کمی از آن نوش‌جان کنم.
صبح که نشد حداقل الان که ساعت هفت عصر بود کمی گلويم گرم شود.
اما باز چای روی دستانم خالی شد.
وقتی اورا دیدم آشناترین آشنای دیرینه‌ام بود اما دست در دست دخترکی غریبه
چشمانش برایم ناخوانا بود ،به همدیگر نزدیک شدیم دخترک بلند قامت ولی لاغر اندام برایش با آب و تاب چیزی را تعریف می‌کرد و لبان رژ قرمز خورده‌اش حالت‌های متفاوتی به خود مي‌گرفت.
کم‌کم چشمانش برایم خوانا شد ولی چه می‌گفت؟
حرف آن چشمان مشکی چه بود؟
نمی‌خواستم التماس چشمانش را باورکنم که می‌گفت بگذر از من ،نخواه که زندگی‌ام با این دخترک لاغر اندام را خراب کنی.
حرف چشم‌هايش حالا برایم جز خواناترین خواناها بود.
گذشتیم از کنارهم و صدای زیبای دخترک به گوشم می‌رسید.
_ عزیزم میدونی چه‌قدر دوستت دارم؟
شاید این هم یک نشانه بود که بگذرم
از مرد چشم سیاهم بگذرم و گذشتم
به کافه همیشگی‌مان، نه
جای دیگری رفتم.
از صبح چای نخورده بودم اما
حال با بغض چای را پایین می‌دادم.
و خاطراتم با آن چشمان سیاه...
آه ببخشید...
خاطراتم را با آن غریبه مرور کردم
دلم که کمی آرام گرفت خاطرات را در سطل زباله‌ی همان کافه ریختم.
در راه خانه عهد بستم که دیگر به آن کافه نروم.
اما یک چیز را خیلی خوب می‌دانستم
خوش به حال آن دخترک ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
deniz78

deniz78

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
24/4/19
111
726
93
درخیابان‌ها که قدم می‌زنم
ادم‌های شاد را که می‌بینم با خود می‌گویم این‌ها دردی غمی چیزی ندارند؟مرفه بی‌دردند؟
درد خدا فقط بر سر ما نازل شده است؟
اخر غمی ،غصه‌ای ،بی‌پولی ،عشق ناکامی هیچ ندارند؟
بعد به خود فکر می‌کنم صبح‌ها که از خواب بلند می‌شوم چشمان پف کرده‌ام مرا می‌ترساند.
خدا پدر سازنده لوازم ارایش را بیامرزد که آبرو می‌خرد.
سپس به رفتارم فکر می‌کنم.
لبخندهایم ،صدای بلندخنده‌هایم ،قهقه‌هایم
و بعد به دردهای عمیقم فکر می‌کنم
به غم‌هایی که کم نیستند.
از ظلم‌ها از ستم‌ها از جامعه‌ای که بد شده است ،از کودکان کار از بی‌پولی‌شان از مریض‌های لاعلاج از غم‌های ادم‌های مهم زندگی ام از ...
سپس به نکته عجیبی می‌رسم.
دنیا پر شده است از آدم‌های خوشحال غمگین
پارادوکس عجیبی است ولی باید باور کرد.
حال فهمیده‌ام اگر خوشحالی فردی را دیدم باید برایش بگریم.
درد هرچه عمیق‌تر قهقه‌ها بلندتر.
باید اگر کسی بلند خندید دستی به شانه‌اش بزنم و برایش طلب صبر کنم.
دنیای این روزهای من پر شده است از این ادمک‌های به ظاهر خوشحال.
آن قدیم بود که رنگ رخسار خبر می‌داد از سر درون الان اما دیگر هیچ چیز را نمی‌شود فهمید.
به امید آن‌روز که ادم‌های خوشحال غمگین سرزمینم به ادم‌های خوشحال خوشحال خوشحال تبدیل شوند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
deniz78

deniz78

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
24/4/19
111
726
93
از کلاس کنکورم بیرون آمدم که تو را دیدم ساعت هفت و نیم عصر دی ماه اسمان تاریک و هوا بس ناجوان مردانه پرسوز سیاهی شب و کوچه خلوت مرا می‌ترساند اما بودن پسرجوانی در آن کوچه خلوت مرا بیشتر می‌ترساند.
همچین اتفاقی در تاریکی دیدمت دقیقا همانند رمان ‌های دوران نوجوانی‌ام
ارام ارام به منه ترسیده نزدیک شدی ظاهرت اما هیچ به آن پسران زیباروی خوش هیکل رمان ‌ها شبیه نبود،
مجال فکر کردن بیشتر نداشتم
لحن گرمت سرمای دی ماه را از تنم بیرون راند.
_نترس دختر خانم قصد بدی ندارم هوا تاریکه و این کوچه خلوت غیرتم نمیزاره این ساعت و تو این کوچه خلوت یه دختر جوون رو تنها بزارم تا خیابون اصلی پشت سرت میام.
چشمانم گشاد شده بود
در این حد مردانگی از نامردهای این زمانه را حقیقتا باورنداشتم.
نگاهم را از توی لاغر ولی به شدت بلند گرفتم.
همیشه دلم بابا لنگ دراز جروشا ابوت رو می‌خواست و حال
بابا لنگ دراز غیرتمندی دقیق جلویم ایستاده بود.
راه افتادم و صدای قدم‌هایت ارام به گوشم می‌رسید.
تمام مردان مثل تو پر صلابت قدم بر می‌دارند؟
فکر نمی‌کنم.
به خیابان اصلی رسیدیم خواستم تشکر کنم که این وقت شب و اون اموزشگاه که به حمد خدا ته یه کوچه خلوته واسه زن‌ها هم خطرناکه چه برسه به یک دختر تنها.
_به خانواده اطلاع بده بیان دنبالت یه وقت اتفاقی نیوفته که نشه جبران کرد عزت زیاد.
راهت را گرفتی و رفتی.
رفتی اما دل من هم مسافر قدم‌هایت شده بود و خبر نداشتی.
رفتی و نگذاشتی بگویم خانه ما دقیقا در همان کوچه است همان که باهم از جلویش رد شدیم
همان که چسبیده است به در اموزشگاه
و چه شجاع شده بودم من آن‌ شب که قدم به قدم پسر جوانی از جلوی خانه‌یمان رد شدم.
ولی خب بعضی چیزها هستند که عجیب ریسک پذیرند.
مثل همان هم قدمی‌مان در عصر دی ماه که سال هاست شیرین‌ترین خاطره‌ی عمر من است .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
deniz78

deniz78

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
24/4/19
111
726
93
اختصاصی دلم



نامه ای به تو
سال‌هاست که گذر زمان را حس نمی‌کنم. نبودن تو و بودن من پارادوکس عجیب این روزهایم است.
مگر می‌شود تو نباشی و من باشم؟
انگار به آتش بگویی داغ نباش.
بی تو در سرازیری احساس قدم می‌گذارم، تنها در هیاهوی بی‌کسی‌ام به تو فکر می‌کنم، به تویی که دیگر نیستی،به تویی که خیلی وقت است نیستی.
به تویی که نمی‌دانم کجایی؟
چه می‌کنی؟
حال دلت چطور است؟
بعد از تو در و دیوار این خانه ،این شهر، این کشور منی دیگر را در خود دیده است.
منی خسته ،منی ناتوان ،منی ناامید
ناخواسته به یادت میفتم.
به یاد لبخندت ، به یاد برق گیرای چشمانت، به یاد خاطراتمان، صدای قهقهه‌هایمان در خیابان هنوز در گوشم می‌پیچد.
هنگامی که بی‌پروا زیر باران دی ماه می‌دویدیم و می‌خندیدیم.
بستنی به دست با دندان‌های یخ زده می‌لرزیدیم.
مغازه‌داران با تمسخر، عابران با تعجب
و پيرترها با تاسف سرهایشان را برایمان تکان مي‌دادند.
منو تو اما این چیزها برایمان مهم نبود
دست در دست هم می‌خواندیم
عشق باشد و ما باشیم و باران باشد هرکس دل تنگش نمی‌خواهد نباشد
یادت هست جانا؟
این شعر ما در آوردی را زیر شلاق زمستان؛ زمزمه می‌کردیم
وقتی با لباس‌های خیس پشت آن میزهای صمیمی کافه دریا می‌نشستیم؛ زمزمه می‌کردیم
چای را که با لرز دست‌هایمان از سرما می‌نوشیدیم؛ زمزمه می‌کردیم
در حیاط دانشگاه که چشم در چشم هم مي‌شديم ؛زمزمه می‌کردیم :
عشق باشد و ما باشیم و باران باشد
هرکس دل تنگش نمی‌خواهد نباشد.
عهد کردیم هر زمان همچین بارانی ببارد هرجا که هستیم خود را به هم برسانیم
زیرش بدویم و بخندیم و بستنی شکلاتی دلخواهمان را بخوريم.
پشت میز‌های صمیمی با رومیزی‌های گلدار چای بنوشيم.
من دستکش‌هايم را فراموش کنم و تو گرمای دستانت را به رخم بکشی
تو برایم از گلو دردت بگویی و من شال گردن ببافم.
یادت هست؟
یادش بخیر بارانش عجیب بود.
خیلی عجیب...
سرت را درد نياورم جانا
حال چندسال گذشته است؟
نمي‌دانم اما باران می‌بارد
دقیقا مثل همان باران خاطره‌انگیز
مثل همان‌روزها...
رفیق روزهای سخت کمی بیا
بگذار به عهدمان وفادار بمانیم
بگذار اگر سال‌ها بعد کسی قصه آن لیلی و مجنون که ما باشیم را خواند، نگوید عشقشان توخالی بود ،بی‌ريشه بود.
بیا و بگذار معرفت عشقمان پابرجا بماند
من به باران ،به کافه دریا ،به رومیزی‌های گلدار ،به شالگردنی ک تازه برایت بافته‌ام
،به دستان سردم
قول آمدن تورا داده‌ام
کمی بیا...
عزیز سال‌های دور افتاده‌ام امیدوارم نامه‌ام به موقع به دست‌های گرمت برسد.
و درآخر
بیا و لیلی را تنها نگذار مجنون جان
به آمدنتان شدید نیازمندیم مجنون جان

فرستنده :منِ تو
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
deniz78

deniz78

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
24/4/19
111
726
93
محرم


محرم آمده است.
با صدای طبل و زنجیر آمده است.
با چشمان گریان آمده است.
جلوي آینه می‌ایستم.
مشکی پوش امام هستم.
عزادار اربابم.
دوستانم اما لباس‌های شیک‌تری به‌ تن کرده‌اند.
لباس‌هايي سفید و نباتی و شیری و عسلی و نسکافه‌ای
می‌گویند محرم است و همه همدیگر را می‌بینند باید خوش‌پوش باشیم.
من اما مانتوی ساده کمی تا قسمتی قدیمی سیاهم را پوشیده‌ام.
خط چشم همیشگی‌ام را نکشیده‌ام.
روسری بزرگ مشکی‌ام را روی سینه‌ام گره مي‌زنم.
نمي‌فهمند محرم است.
نمي‌فهمند همچين روزی دردها کشیده‌اند حسین و یارانش.
زجرها کشیده‌اند ابوالفضل و یتیمان کربلا
رژهای تیره می‌زنند لبشان زیبا شود.
نمي‌فهمند خانم، خانم‌هايم آن زمان از تشنگی لــ*ب‌هايش ترک خورده بود.
در سیاهی شب راه میفتم.
می‌روم و می‌روم و می‌روم تا می‌رسم به دل شب، به نبض شهر، به هیئت که سوزاننده می‌زنند.
طبل که مي‌زنند دلم می‌لرزد.
از غربت حسینم.
از بی‌کسی ابوالفضلم
از غم حضرت زینبم.
از ترس طفل سهَساله‌ام در کربلا
طبل می‌زند و دل من دل می‌زند.
با هر ضربه‌ای بر روی طبل مشت بر سینه می‌کوبم.
مشت می‌کوبم.
مشت می‌کوبم.
اما در کنارم شرمساری را تا حد اعلا حس می‌کنم وقتی چشمک دختر کناریم را می‌بینم به پسری که در حال طبل زدن است.
اهل قضاوت نیستم
شاید براداش است.
حسینم تو ببخش، ابوالفضلم تو بزرگوار باش.
یتیمان کربلایم ،آخ یتیمانم ،شرمسارم شماهم ببخشید.
جلوتر از ما ایستاده است دختری که روسری‌اش را روی گردنش انداخته است.
لــ*ب مي‌گزم ،محکم مي‌گزم لبانم به ذُق ذُق میفتند.
حضرت زینبم ،خانم من ،عزيزتر از جان
می‌شود باز ببخشی حتما حواسش نبوده است.
می‌شود؟
مگر همین زمان نبود خانم من از حرمتش از عفتش دفاع کرد.
تکانی به خود می‌دهم به سمتش حرکت می‌کنم نگاه‌های اطرافم کمی رویم مي‌نشيند.
روسری بزرگ مشکی‌ام
را سفت تر می‌کنم
خودم را از بین آدم‌های کیپ شده رد می‌کنم به او می‌رسم
زیباست و از من بلندتر روبه‌رویش که می‌ایستم با تعجب نگاهم می‌کند
دستانم را به سمت شال افتاده در گردنش می‌برم و آرام روی سرش می‌کشم.
هنوز با استفهام نگاهم می‌کند و بالاخره نگاهش خشن می‌شود.
می‌دانم حتی با بلندترین فریاد عمرم هم با او حرف بزنم صدایی به گوشش نمي‌رسد.
بین این همه صدای طبل و زنجیر
صفحه بزرگ موبايلم را روشن می‌کنم و تصویر زمینه ای را به او نشان می‌دهم تصویری با نوشته به صورت...
از فکر بیرون می‌آیم این جور تحقیر کردن به کارم نمی‌آید.
به سمتش حرکت می‌کنم و کنارش می‌ایستم همزمان لبخندی نثارش می‌کنم که زیباتر جواب می‌دهد.
شانه به شانه‌اش می‌ایستم و گوشی‌ام را روشن می‌کنم متوجه می‌شوم کمی متمایل به من می‌شود.
وارد پیجم می‌شوم و نوشته را پست می‌کنم
عزادار غربت اربابم.
عزادار لــ*ب تشنه ابوالفضلم.
عزادار حرمت شکسته شده زینبم.
جاخوردنش حس می‌شود.
کمی صبر می‌کند و سپس شال را روی سرش می‌کشد.
لبخندی عجیب می‌زند و خیره‌ می‌شوم
دستش را می‌گیرم و کمی فشار می‌دهم و
به آرامی از کنارش رد می‌شوم.
صدای طبل هنوز می‌آید.
زنجیر می‌زنند ،مداح می‌خواند.
ای عمو العطش ،العطش ای عمو
ای عمو...
اصلا می‌دانی ابوالفضل جنس مرامش فرق می‌کند.
اصلا حسین جنس غيرتش فرق می‌کند.
اصلا زینب جنس عصمتش فرق می‌کند.
صدا دور می‌شود و من هنوز راه می‌روم.
هنوز می‌بینم تمام عزاداران اربابم را
تمام ياران اربابم را
دلم می‌لرزد
دلم میگرید
غم غربتشان را
دلم می‌فهمد ،دلم گریه کن ،دلم زاری کن به خاطر غم طفل سه‌ساله کربلا
دلم شیون کن.
علی اصغرم ،شش ماهه حسینم
به دستان بی‌رحمان
چه بی‌رحمانه
شهید شد
دلم زاری کن، دلم گریه کن
شش ماهه کربلا را کشتند
دلم شیون کن.
سینه می‌زنم و اشکانم سرازیر می‌شود.
حال و هوایم حسینی می‌شود.
غم‌هايم دوچندان می‌شود.
سینه می‌زنم و...
این شب تمامی ندارد ،غم ها پایان ندارد
این همه اشک دریا می‌شود
این همه درد درمان نمي‌شود
می‌دانم هرسال همین است.
حال محرمی همین است.
حال و هوایش همین است.
اصلا محرم جنس هوایش فرق می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
deniz78

deniz78

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
24/4/19
111
726
93
دلنوشته من هم به پایان رسید.
خوانندگان عزیز متشکرم از این‌که با طرح دلم همراه بودید.
خیلی جاها نزدیک بود جا بزنم و بگم بسته دیگه دنیز چه‌قدر اصرار و پافشاری.
ولی به خواست خدا و تلاش خودم و کمک بعضی دوستان توانستم تا يک جاهایی برسم و ازاين بابت خیلی خوشحالم.
نوشتن برای من شاید آرزويی بود که فکر نمي‌کردم روزی تحقق پیدا کنه منتهی هیچ‌چیز تو زندگی نشد نداره درسته اول راهم خیلی اون اول‌ها هستم ولی همین هم برام ارزشمنده و در آخر
زندگی میگذره.
چه بخوایم ،چه نخوایم.
چه به سازش برقصیم ،چه به سازش نرقصیم.
اگه ناراحت باشیم ،اگه نخندیم
اگه فقط به فکر درد‌ها و غم‌هامون باشیم
مگه اصلا برای زندگی مهمه؟
این ما هستیم که ضرر می‌کنیم.
چه‌قدر خوبه این دوروز دنیا رو شاد زندگی کنیم.
نمی‌گم اصلا به دردهامون فکر نکنیم نه
زندگی که بی‌درد نمي‌شه.
فقط نمکی روی زخم‌هامون نباشیم.
به جای درد روی درد آوردن درمون زخم‌هامون باشیم.
زندگی می‌گذره.
چه با درد ،چه بی درد
این ما هستیم که انتخاب می‌کنیم زخمی روی باقی زخم‌هامون باشیم یا دوای دردمون
انتخاب با خود توست.
برای همه آدم‌های سرزمینم آرزو می‌کنم
هيچ‌وقت هوای دلشون ابری نباشه
هوای دلتان بهاری.

یاعلی

پایان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.