کامل شده دلنوشته سکوت برکه | مجتبی کلهر کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Mojtaba
  • تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.
Mojtaba

Mojtaba

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
20/8/18
257
1,628
93
از فردیس کرج
Behnevis_1547206545574.png
نام دلنوشته: سکوت برکه
نام نویسنده: مجتبی کلهر
ژانر: درام
مقدمه: مقدمه اش را کلاغ‌های برکه می‌دانند و بس...

دیگر سهراب نمی‌گوید:
_ناگهان چه‌قدر زود دیر می‌شود!
تو که نبض آخرین دقایقی برای دلواپسی‌هایم، کاش در امتداد این غربت دلگیر به ثانیه‌های کوتاه، یک پلک به اندازه‌ی رستاخیز عظیم در من خراب می‌شدی...
تو که وام دار همه حواس پرتی‌هایم هستی.

ذوق بر سر احساس می‌آید از تفسیر واژه واژه الفبای وجود تو...
و من در چنین روزگار وانفسایی چه بگویم؟
چه بسرایم؟
تراژدی عشق را ؟
آه...سرها همه در گریبانند، فقط سایه‌ها می‌دانند چه بر سر اقاقی‌ها امده!
وتو خوب می‌دانی که در نبودت احساس غریبم چه شاعرانه سقوط می‌کند .
تمام سر تیتر‌ها به این معنی ختم می‌شوند .
_نرسیدن به سرزمین کلاغ‌ها
جای تعجب هم ندارد.
گل‌ها عزادار مرگ تدریجی برکه اند.
و تو چه توقع داری به رسیدن.
آه ای درد، تو چه‌قدر آشنایی به همه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Mojtaba

Mojtaba

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
20/8/18
257
1,628
93
از فردیس کرج
چه بر سرم آوردی؟
تو که آسان از همه چیز می‌گذری، چه توقع داری با خاطراتت زنده بمانم.
همیشه منتظرم و خوب می‌دانی که می‌دانم داشتنت محال است و خیال...
کاش زود‌تر تمام شود این دل مشغولی...
ویا این‌که...
چرا بیهوده بی‌خوابم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Mojtaba

Mojtaba

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
20/8/18
257
1,628
93
از فردیس کرج
شعرم را تو می‌فهمی.
آری... تو.
تو که ذهن مشوشم را چه خوب می‌دانی و دانستنت را "Love " پوشاندی...!
چه ساده واماندی و گذشتی و نماندی...
رفتی...
گُل ماند و عندلیب
ساقه‌ها شکستند.
دریای دلم طوفانیست...
چه عاشقانه گفت:
_ مستی که ره را دشوار می رفت سوی خرابه شب.
باختم...
به دل عاشقم
به سادگی باورم
به هر آن‌چه من باورم بود و تو...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Mojtaba

Mojtaba

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
20/8/18
257
1,628
93
از فردیس کرج
دیر زمانیست که ثانیه‌ها تو را می‌خوانند...
می‌سوزم و دقایق را بی تو چه غریبانه می‌شمارم.
چه شب‌ها که گریستم
و تو را فریاد زدم...
در سکوت آینه ترک خورده‌ای که در فراسوی نگاهش تکه‌های شکسته غرورم جاودانه ماند و نریخت.
تا بماند...
آری...ماند.
تا رسوا کند کین زمانه را...
چه زیبا...!
شکوه عشق تو مانَد و دل بیمارم...
و امروز که تو را دارم خیالی نیست که جز تو هیچ ندارم، که نه!
هر آن‌که تو را ندارد، هیچ ندارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Mojtaba

Mojtaba

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
20/8/18
257
1,628
93
از فردیس کرج
تو که معنی واژه‌هایت را نمی‌دانی...
شعرهای سیاه پوشم را ببین.
ببین...
رفتم ولی سایه‌ام ماند و نیامد.
باز می‌خواهم بنویسم.
اما می‌ترسم...
می‌ترسم که قلم شعله کشد و دل را بسوزاند.
تو بگو چه کنم؟
"حال دل بیمارم خراب است و خموش"
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Mojtaba

Mojtaba

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
20/8/18
257
1,628
93
از فردیس کرج
روی یک کاغذ بی خط...
شعرم خسته‌تر از همیشه...
تو نیستی و قلمم جوهر نوشتن ندارد.
وادی تردید بی انتها و تاریک، قدمی بر می‌دارم.
قدم‌هایم خسته‌تر از نوشته‌های دیروز.
توقف زمان در برکه‌ای که سکوتش فریاد دلم را به گوش تو می‌رساند.
در پس تنهایی نفس‌هایم تو می‌مانی و راز دل عاشق رسوا...
شب با خیال تو پایانی ندارد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Mojtaba

Mojtaba

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
20/8/18
257
1,628
93
از فردیس کرج
رنگ زرد برگ پاییزم افتاد، سردِ سرد.
حواست کجاست؟
دلواپسم...
به نگاه خشکیده به سردی کلامت.
گریه های خنده ام، دیوانه‌وار پیداست.
پشت پلک شب ماندی و نشد.
دیگر غروب اسیر نگاه انتظار تو نیست.
حواست کجاست؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Mojtaba

Mojtaba

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
20/8/18
257
1,628
93
از فردیس کرج
تو را حیف است باریدن بر ایوان سیاهی‌ها.
نبار ای برف!
چه حاصل که آمدنت همانا و پوشاندن رد پایش همانا.
سوز و سرما ...
آه که چه یخ زدن‌ها از سوز و سرما نیست!آه که لحنت چه سوزی داشت.
چه شاعرانه رو به آسمان نگریستم و به پیوند بین عشق و پرواز از بیکران آسمانی که پر بود دلش از نامهربانی‌ها...
کوچه‌های تکراری را از پس نگاهت می‌گذرانم.
با دستان گم شده‌ام در لباسی که مرا شاید از سرمایی می‌پوشاند که خود شاهد کلاه گذاشتن بر سر خاطراتی یخ زده بود.
حواسم نبود، دستانم را رها کردم...
بی اختیار...
تو را ساختم.
با بغض در گلو...
با اشک درچشم...
غرق در تو شدم و
تو را ساختم...
باز از سوز به خود آمدم.
اما نه، انگار که تب دارم، دستانم را از تو کندم و با خنده ای تلخ باخود گفتم:
_درست کردن آدم برفی آسان و نگاه داشتنش چه سخت است.
چرا که از برف هم اگر آدم بسازی چه سود، که " دل " ندارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Mojtaba

Mojtaba

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
20/8/18
257
1,628
93
از فردیس کرج
جا مانده‌ام؟
نه...
همیشه یک قدم از تو عقب می‌مانم.
دل خوشم به این‌که پا‌هایم را جای رد پایت بگذارم.
چه حس خوبی...
سراب هم که باشی باز از تو سیرابم.
نگاهم در رد پایت گم می‌شود.
هر قدم که بر می‌دارم به تو نزدیک‌تر و
باز سراب نزدیک‌تر!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Mojtaba

Mojtaba

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
20/8/18
257
1,628
93
از فردیس کرج
پُرم از تهی...
از شعر سهراب...
خسته‌تر از سهرابم...
ساکت‌تر از برکه...
اقاقی هم گم شد.
واژه ها بیمار...
قاصدک هم خبر از تو نداد.
شاید هم ...
وجود نداشتی ومن، دیوانه رسوا...
بی خیال.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.