کامل شده دلنوشته ذهن بیمار | محدثه فارسی کاربر انجمن ناول کافه

وضعیت
موضوع بسته شده است.
M

Mohadeseh.f

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/8/18
354
1,560
93
تیران لرزید و بغلش کرد، رایان باز سرفه کرد... تیران با بدنی که لرزون بود در اثر گریه بلند شد و داد زد:

تیران _ نـه، رایان خواهش می کنم رفیق!

نگاه هراسونم کشیده شد به سمت رایان که چشماش باز بودن و لبخند روی لبش!

من _ رایان؟ رایان؟ رایان؟(تکونش دادم، محکم و به سرعت) رایان؟ صدام و می شنوی؟

اما دیگه جواب نمی داد، بغض داشت خفم می کرد، صبر کردم... صبر کردم... دهنم و باز کردم و از ته دلم فریاد زدم:

من _ رایـــان، نــه خدایا!

تکونش دادم و زار زدم... نباید ترکم می کرد؛ نباید! هنری با داد گفت:

هنری _ فرار کرد!

خون جلوی چشمام رو گرفته بود، با حالی زار به رایان خیره شدم... خیلی دوستت دارم، به خدا قسم فراموشت نمی کنم؛ انتقامت رو می گیرم!

تیران به سرعت بلند شد و حمله ور شد سمت لکسی، موهاش رو کشید و خنجر و محکم فرو کرد توی شکمش، با گریه چشمای باز رایان و بستم، مت با حالی داغون لنگ لنگون به سمت رایان اومد و با گریه زانو زد جلوش... گریه کنان بلند شدم و زار زدم، داد زدم، دیوونه شده بودم و می خواستم خودم و از طریق داد زدن خالی کنم!

باور نمی کردم که رایان دیگه پیشمون نیست، خدایا دوستش داشتم... گناه من لعنتی این بود که اعتراف نکردم بهش دوستش داشتم، عاشقش نبودم ولی دوستش داشتم!

تیران بدجوری به جنگ لکسی رفته بود و هنری و دمی با حالی داغون می جنگیدن!

حرف رایان توی مغزم اکو شد" اینجا رو منفجر کنید، خوا... خواهش می کنم، شما موفق میشید." نگاه اشکیم رو دوختم به جنازش که توی بـ*غـل مت بود! هرچی تو بخوای.

غرش غول پیکر بلند شد و به سمت تیران حمله ور شد، با سرعت به سمت تیران رفتم و از لکسی جداش کردم، لکسی جون سگ رو داشت و انگار نمی خواست بمیره!

تیران رو کشیدم عقب و گفتم:

من _ همین جا بمون!

نگاه پر از خشم اشکش رو دوخت بهم و گفت:

تیران _ نمی تونم.

با اشک دستم و گذاشتم روی سینش و گفتم:

من _ خواهش می کنم، جون من!

ساکت شد و نگاهم کرد و اشک از چشمش فرو ریخت، این مرد که من بهش غبطه می خوردم شکسته بود!

با یه حرکت، به سرعت نور از جلوی چشمش دور شدم و دمی و هنری رو هم از اونجا دور کردم، زامبی ها و غول پیکره به دستور لکسی می خواستن سمتمون حمله ور بشن!

با نگاهم دنبال مت گشتم و داد زدم:

من _ مــت؟

نگاه اشکیش رو دوخت بهم و بیشتر داد زدم:

من _ بیا اینجا!

بلند شد و خواست رایان رو هم بیاره ولی با بغض گفتم:

من _ نیارش.

مات نگاهم کرد، دمی با گریه گفت:

دمی _ چی داری میگی هیلدا؟

بغضم و قورت دادم و گفتم:

من _ خواست خودشه.

اشک از چشمام چکید و دمی با گریه دستش رو گذاشت روی دهنش و روش رو ازم گرفت، مت هنوز مات نگاهم می کرد که تیران آروم سرش رو تکون داد و اون با تردید رایان رو گذاشت روی زمین!

زامبی ها داشتن نزدیک می شدن، باید زودتر میومد... چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم! به خدا توکل کردم و روپوشم و در آوردم، با سرعت به سمت مت رفتم و به دادشون توجهی نکردم و مت و با یه حرکت پرت کردم سمت بچه ها و نذاشتم حرف اضافه دیگه ای بزنن که با نیروی روحم محکم هولشون دادم به سمت عقب، همشون رو... انگار که گردباد اومده و اونا به سمت عقب رفتن، با اشک دستم و رو کشیدم و هاله ای از حباب حصار کردم، این و توی همون کتاب خوندم... یه شب که دوباره کش رفته بودم!

"تنها کسانی قادر هستند از نیروی روح و حصار استفاده کنند که دارای قدرت کامل باشند"!
 
M

Mohadeseh.f

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/8/18
354
1,560
93
من یه دخترم...
یه جنس لطیف و با احساس...
که هر احمقی اون رو با شهر بازی اشتباه می گیره!

***
 
M

Mohadeseh.f

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/8/18
354
1,560
93
-دوستت دارم.
+ولی من ندارم...
-مهم نیست!
+چرا؟
-چون من به جای توام، تورو دوست دارم!

***
 
M

Mohadeseh.f

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/8/18
354
1,560
93
به نظر من شب توی چشمای تو خلاصه شده...
وقتی که به خواب میری دنیام تاریکه...
چون ماهی ندارم که به شب های تاریکم تابیده بشه!
***
 
M

Mohadeseh.f

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/8/18
354
1,560
93
همه میگن غروب خورشید دلگیره...
ولی من مخالفم!
غروب خورشید فقط خاطرات لعنتی رو برات یادآور می کنه.

***
 
M

Mohadeseh.f

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/8/18
354
1,560
93
_ می دونی یه جور خاص می خندی!
+ چجوری؟
_ انگار که تمام غم دنیا توی خنده هات جا شدن!؟
+ ...!

***
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.