کامل شده دلنوشته دنیای تنهایی | رها فروغیان کاربر انجمن ناول کافه

وضعیت
موضوع بسته شده است.
~●Monster●~

~●Monster●~

*●هیولا●*
عضو انجمن
10/10/18
71
146
18
حس بدی دارم.
حس تنها بودن، حس بد بودن.
نمی‌دانم آیا من بدم یا خوب؟
چه فرقی دارد. در هر حال برای هیچکس اهمیت ندارد.
برای هیچکس مهم نیست من خوبم یا بد؛ چون در زندگیشان وجود ندارم.
 
~●Monster●~

~●Monster●~

*●هیولا●*
عضو انجمن
10/10/18
71
146
18
حالم بد است و حال، کسی نیست تا برایش بخوانم.
کسی نیست تا برایش بگویم.
بگویم از تنهایی ام،
بگویم از بی کسی ام،
بگویم از غریبی ام.
 
~●Monster●~

~●Monster●~

*●هیولا●*
عضو انجمن
10/10/18
71
146
18
دور و برم همیشه آدم های زیادی هستند؛
اما هنگامی که میخواهمشان، هیچکدامشان نیستند.
هیچکدام یادشان نمی آیند که "منی" هم وجود دارد.
و من می ایستم و از دور، شادی های آنها را نگاه می‌کنم.
تنهای تنها...
 
~●Monster●~

~●Monster●~

*●هیولا●*
عضو انجمن
10/10/18
71
146
18
دوست های زیادی دارم.
دوست هایی که وقتی میخندم و در مدرسه ام کنارم هستند.
دوست هایی که همیشه در پناهم درد و دل میکنند.
اما، هنگامی که غم دارم کسی نیست تا به درد و دل هایم گوش کند...
 
~●Monster●~

~●Monster●~

*●هیولا●*
عضو انجمن
10/10/18
71
146
18
قلبم خودش را می‌کوباند.
میکوباند تا رها شود از این زندان احساساتم.
او اسیر است.
اسیر تنهایی وجودم.
اسیر احساساتی که برای هیچکس مهم نیست...
 
~●Monster●~

~●Monster●~

*●هیولا●*
عضو انجمن
10/10/18
71
146
18
می‌خوانم.
میخوانم برای خودم. شاد میشوم برای خودم.
من عاشق خودم هستم. من خودم را بی قرار دوست دارم.
چون دلم برای خودم می‌سوزد.
برای خودم که کسی نیست تا دیوانه وار دوستش داشته باشد...
 
~●Monster●~

~●Monster●~

*●هیولا●*
عضو انجمن
10/10/18
71
146
18
وقتی می‌نویسم، رها می‌شوم.
رها میشوم از زندانی که دور تا دورم را گرفته.
هنگامی که می‌نویسم، اسارتم برای مدتی قطع می‌شود.
دیگر می‌توانم حتی برای چند ثانیه هم که شده نفسی آسوده بکشم.
و آن هنگام است که تنها برای لحظه های کوتاهی، تنهایی مرا آزاد می‌سازد...
 
~●Monster●~

~●Monster●~

*●هیولا●*
عضو انجمن
10/10/18
71
146
18
تنهایی ام غمی فراوان دارد
تنهایی ام، تنها است!
بدان وقتی که تنهایی ام تنها است،
چقدر من دیگر تنها هستم!
 
~●Monster●~

~●Monster●~

*●هیولا●*
عضو انجمن
10/10/18
71
146
18
قدم می‌زنم در پاییز مرگم
راه می‌روم در زیر باران
ولی کسی نیست تا دستم را بگیرد و عاشقانه دوستم بدارد.
آری من تنها قدم می‌زنم!
 
~●Monster●~

~●Monster●~

*●هیولا●*
عضو انجمن
10/10/18
71
146
18
هوا بسیار زیبا و دونفره است.
و من کسی را دارم تا با او به زیر بارانم قدم بزنم.
من همیشه با او راه می‌روم و به همه جا سر می‌زنم.
او تنهایی من است، من همیشه با اوقدم میزنم!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.