درخشان دلنوشته جلاد پیر | SoHeiLa MoRaDI کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع شرقی شاد
  • تاریخ شروع
شرقی شاد

شرقی شاد

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
دیگر من گم شده ام ،در میان اندوه هر روز، در پچ پچ دیوار هایی که هر بار بر سرم اوار می شوند؛ من گم شده ام.
تار های سپید که در میان گیسوانم جا خوش کرده اند، از بار حسرت،شبیه کوهی شده اند که غرورش را به تاراج بردند.
من ذره ذره به دل زمین خواهم رفتم، ذره ذره اب خواهم شد. لیک اندوه چشمانم را بر دامان خاک بر جای می گذارم.
تا بجوشد...
تا بخروشد...
 
آخرین ویرایش:
شرقی شاد

شرقی شاد

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
گاهی وقت ها پوچی است که در رگ هایت جاری می شود
جریان می یابد تا انتها،تا خاموشی.
و تو تازه اشکارا تبر زدنت را حس می کنی،سقوطط را از بلندای خیال ،ارام ارام حس می کنی
و در دریایی که مملو از تاریکی است غرق می شوی لیک غریق نجاتی برایت پیدا نمی شود مگر خودت.
همدمت می شود قاتلت،همان قاتلی که تو را به مسلخ خویش فرا می خواند
#soheila_m