ترجمه‌رمان دروغ‌های خواهرم | دینا مرادی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Dina_moradi
  • تاریخ شروع
Dina_moradi

Dina_moradi

مترجم زبان انگلیسی
مترجم انجمن
ویراستار آزمایشی
16/4/20
41
210
33
تنکابن
My Sister's Lies
S.D. Robertson

دروغ های خواهرم
نویسنده:
اس. دی. رابرتسن

مترجم: دینا مرادی

ژانر: ماجراجویی عاشقانه

داستانی گیرا و اندوه آور از عشق ، فقدان و اسرار خانوادگی تاریک

خلاصه: برای یک دهه ، زندگی هانا تقریباً کامل بود - او شغل بسیار خوبی دارد ، با مارک ازدواج کرده است و زندگی بدون فرزندش به معنای این است که او مثل یک پرنده آزاد است. تنها غم و اندوه زندگی او ، مشاجره‌اش با خواهرش دایان است ، که بیش از ده سال با او صحبت نکرده است. اما اکنون دایان در آستان در خانه اوست - و این بار ، دختر نوجوانش میا را در آغـ*وش دارد. وقتی دایان از او می‌خواهد که میا چند روز در کنار هانا و مارک بماند ، هانا از این فرصت برای آشنایی با خواهرزاده اش خوشحال است. اما وقتی روزها به هفته تبدیل می شوند و دایان بر نمی گردد ، هانا نگران می شود که چرا خواهرش با او در تماس نبوده است؟
دایان راز ویرانگری دارد که زندگی هانا را که با تلاشش ساخته بود نابود خواهد کرد. اما او چقدر مشتاق به فاش کردن رازش است - و چه زمانی این کار را خواهد کرد؟



 
Toraɴj

Toraɴj

مدیر بازنشسته تیم ترجمه + تالار نرم افزار
مدیر بازنشسته
شاعر انجمن
16/6/19
1,569
14,708
113

به نام خالق قلم
مترجم گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، لطفا قبل اقدام به ترجمه رمان قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
*قوانین گذاشتن رمان های در حال ترجمه*

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
*اعلام پایان کار ترجمه*

موفق باشید
 
  • لایک
Reactions: HAZELNUT
Dina_moradi

Dina_moradi

مترجم زبان انگلیسی
مترجم انجمن
ویراستار آزمایشی
16/4/20
41
210
33
تنکابن


دیباچه


از شیشه جلوی اتومبیل خود با او خداحافظی می کند و به خاطر بازیگری خوبش به خود تبریک می‌گوید. نسبتاً مطمئن است كه موفق شد در طول سفر کوتاهش به ایستگاه در اتوموبیل چیزی را فاش نکند. به آن سختی نبود که ممکن است برای شخص دیگری باشد. به هر حال ، همه چیز بین آنها ناخوشایند بود به ویژه از شب گذشته و هرآنچه که درباره آن بحث می کردند. اما هنوز هم به راحتی می توانست چیزی بگوید یا کاری کند که - برای نشان دادن اهداف خود - سوء ظن های او را برانگیزد، اما او این کار را نکرد. اکنون اطمینان دارد که با مرگش او هم مانند همه افراد شوکه خواهد شد.
خیلی نمانده ، اما اول چیزهای مهمتر. مسافتی کوتاه را طی می کند تا اینکه یک صندوق پستی را می‌بیند. سپس ماشین را در كنار جاده پارك می‌کند ، كیف دستی خود را باز می‌كند و پاكت كوچك باد کرده را كه زودتر در آنجا قرار داده بود بیرون می آورد. لحظه ای آن را در دستان خود نگه می دارد ، چشمانش به اجمال نام و آدرس و برچسب پستی را که صبح زود چاپ کرده بود اسکن می کند ، سپس آه کوتاهی کشید و احساس کرد چند قطره اشک بر گونه هایش ریخت. این بسته کوچک مانند بسته‌های دیگری که ارسال کرده بود و یا خرت و پرت هایی که در eBay می فروخت به نظر می رسد، اما با آن‌ها متفاوت است و با ارسال آن ، سرنوشت خود را تعیین می کند. پس از آن دیگر بازگشتی نخواهد بود.
از ماشین خارج می شود و جلوی صندوق پستی قرمز می ایستد. لحظه ای تردید می کند. یک بار دیگر به نام و آدرس نگاه می‌کند ، دوباره بررسی می کند که درست باشد و قبل از اینکه بتواند نظر خود را تغییر دهد ، آن را به درون صندوق می‌اندازد.
انجام شد.
به ماشین برمی گردد ، به صورت رنگ‌پریده‌اش در آینه نگاه می‌کند و پس از آن حرکت می‌کند. یک قدم به پایان نزدیک‌تر شد.
چند دقیقه بعد به کاستا می رسد. کاستا شعبه کافی شاپی بود که آن‌ها همیشه قبل از خرید کردن در صبح شنبه با هم می‌رفتند چون خیلی آرام تر از صبح روزهای دیگرهفته بود.
همانی را سفارش می‌دهد که همیشه قبلا با هم سفارش می‌دادند، لاته و هات چاکلت ، حتی اگر اکنون تنها او باشد. وسوسه می شود بیسکویت یا کیک هم سفارش دهد اما به این نتیجه رسید که احتمالاً نمی‌تواندهمه آن‌ها را بخورد.
لاته را می خورد و وانمود می کند که تنها نیست. در بین خاطراتش دنبال تصویری از هات چاکلت در یک جفت دست در یکی از آن شنبه های خیلی خوب می گردد ، که هرگز به درستی قدرشان را ندانست تا زمانی که دیگر نبودند. فکر می کند همه چیز در زندگی به همین صورت است. ما قدر چیزهای خیلی خوبی را نمی‌دانیم ، فقط وقتی که دیگر نباشند می‌فهمیم چقدر شگفت‌انگیز هستند. این باورنکردنی است که مرگ قریب الوقوع با دیدگاه ما چه می کند.
او در واقع بیشتر قهوه خود را ننوشید ، از ترس اینکه کافئین ممکن است معده او را ناراحت کند. به جای قهوه سفارش یک نوشیدنی بدون کافئین یا نوشیدن هات چاکلت معقول تر بود، اما او می خواهد همان طعم و مزه را که بسیار مشتاقانه از روزهای گذشته به یاد دارد، بچشد.
مزه و بوی قهوه مسلماً کار خود را کردند. وقتی چشمش را می بندد ، به گذشته پرت می‌شود. او تا آنجا که بتواند در آنجا می‌ماند و از شیرینی خوشایند آن لذت می‌برد ، تا زمانی که فنجان در دست‌هایش سرد می‌شود و به‌زحمت به زمان حال برمی‌گردد: آخرین صبح او روی زمین.
هنگامی که برای رفتن برمی‌خاست یکی از کارکنان خوش‌رو ، به او می گوید. 'خداحافظ ، روز خوبی داشته باشید.'
با آگاهی از این موضوع که این می تواند آخرین کلماتی باشد که او به شخص دیگری می گوید، با لبخند پاسخ می دهد، ' متشکرم. شما هم همین‌طور ".
 
آخرین ویرایش:
Dina_moradi

Dina_moradi

مترجم زبان انگلیسی
مترجم انجمن
ویراستار آزمایشی
16/4/20
41
210
33
تنکابن
قبل از اینکه اتومبیل را روشن کند، ناگهان لحظه ای دچار ترس و اظطراب شد. برای یک ثانیه احساس می کند به خاطر صدایی که در سرش می گوید همه چیز اشتباه است و او نباید این کار را کند، نمی تواند نفس بکشد.
این مطمئناً اولین گزینه‌اش برای انجام این کار نبود، اما در حال حاضر این تنها چاره ی او است. اینطور نیست؟
از فاصله دور به یک درخت خیره می شود و سعی می کند ذهن خود را روی آن متمرکز کند ، تعداد شاخه ها را شمارش کرده و ، در حالی که می کوشد آرام نفس بکشد و خود را کنترل کند ، برگ‌های درخت را که در نسیم ملایم می‌رقصند نظاره می کند.
سرانجام این کار نتیجه داد و در حالی که احساس آرامش می کند ، در تلاش برای ادامه‌ی این روند با صدای بلند صحبت می کند: «داری کار درست را انجام می‌دهی. سخت است، اما در نهایت برای همه بهتر خواهد بود. تردید‌هایت طبیعی است ، اما نباید تسلیم آنها شوی. داری کار درست را انجام می‌دهی. داری کار درست را انجام می‌دهی...»
چند دقیقه بعد ماشین را شروع می کند و در حالی که هنوز سعی می‌کند تنفسش را منظم کند، موسیقی کلاسیک در رادیو پیدا می کند. به نظر می رسد آهنگی از یک فیلم حماسی است. او از لرزیدن تار‌ها و فریاد ترومپت‌ها در آهنگ قدرت می گیرد.
مقصد نهاییش خیلی دور نیست. آن را با دقت انتخاب کرده است؛ یک خیابان مسکونی عادی که ترکیبی از خانه های تراس‌دار و نیمه مجزا* در دو طرفش است. در این ساعت از یک روز وسط هفته تعداد زیادی جای پارک وجود دارد؛ احتمالاً به این دلیل است که بسیاری از ساکنان برای کار بیرون رفتند.
او ماشین را در یک جای خالی بیرون یكی از شیک ترین ملک‌های خیابان پارک می‌کند. خانه‌ای که پیچک‌ها آجرهای سرخ رنگش را آراسته‌اند و بیشتر حیاط کوچک جلویی‌اش را ردیفی از درختچه ها ، گلدان ها و سبدهای آویز پر کرده است.
بعد از اینکه به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی او را نمی‌بیند، ساعت ، حلقه ها ، گردنبندها و گوشواره هايش را در‌آورد و آن‌ها را درون داشبورد گذاشت. او قصد داشت این كار را قبل از ترک خانه انجام دهد، اما یادش رفت.
بعد از ماشین خارج می‌شود‌، دستش را به آرامی روی سقف می گذارد تا خداحافظی کند. ماشین را قفل می‌کند و به سمت پیاده‌رو می رود که او را به راه آهن و حصار شکسته‌ای که حائل آنهاست نزدیک می کند.
چند نفر از کنارش رد می‌شوند و او لبخندی به آنها می زند تا مشکوک نشوند. با خود می‌اندیشد: «این مسخره است، چرا آنها باید به اویی که مضطرب یا ناراحت به نظر می‌رسد مشکوک شوند ؟
اگر بعداً او را در نزدیکی خط آهن مشاهده کنند ممکن است شک کنند؛ اما اگر آنها در خانه ای زندگی می کردند که به آنجا دید نداشته باشد این‌طور نیست. هیچ ضرری در مراقب بودن وجود ندارد. او باید کار درست را انجام دهد. حتی اگر آم کار ذرست کشتن خودش باشد. اگر کسی به نحوی بتواند جلوی او را بگیرد، خیلی بد خواهد شد.
این درخواست برای کمک نیست. او کاملاً می خواهد این کار انجام شود، صد درصد؛ بار اول و فوراً؛ بدون هیچ گونه مزاحمتی. به همین دلیل است که او چنین روش نا‌خوشایندی را انتخاب کرده است. با شرایط درست، میزان مرگ و میر بسیار بالا است. خیلی سریع است؛ حتی اگر فوراً کشته نشود، حداقل باید بلا‌فاصله بیهوش شود. البته احتمال کمی هم وجود دارد همه چیز آن طور که می‌خواهد پیش نرود، و با صدمات جدی زنده بماند. به همین دلیل است که همه‌ی جوانبش را سنجیده بود، و از قبل جای مناسب را پیدا کرده است ؛ قبل از انتخاب این مکان به عنوان مناسب ترین جا، چندین مکان دیگر هم بررسی کرده بود.
در ابتدا قصد داشت چند روز دیگر صبر کند ، تا وقت بیشتری را برای نظم امور اختصاص دهد. با این حال ، دیروز ورود مهمان غیر‌منتظره اش او را به تعجیل واداشت، زیرا به اندازه ای به او گفته بود که اگر همانطور که از او خواست عمل نکرد، برنامه هایش را به کل در معرض خطر قرار دهد. این واقعیت که مهمانش با قطار آمده و با آن رفته است نیز یک نشانه به نظر می‌رسد.
با رسیدن به حصار شکسته ، با دیدن اینکه هنوز تعمیر نشده است نفس آسوده‌ای می کشد. آخرین بار همین چند روز پیش اینجا بود و به نظر می رسید مدتی حصار به همین شکل بوده است ، اما با تجربه وی، قانون ساد هر لحظه می توانست نقض شود. خوب، می بیند که این بار نه. قبل از این که از شکاف حصار خودش را رد کند چک می کند که کسی نبیند، در این حین شلوار جینش به حصار گیر می‌کند اما او آزادش می‌کند. بعد پشت یک بوته در همان نزدیکی پنهان می‌شود.
 
Dina_moradi

Dina_moradi

مترجم زبان انگلیسی
مترجم انجمن
ویراستار آزمایشی
16/4/20
41
210
33
تنکابن
او چند دقیقه همان‌جا ماند و نفسی تازه کرد و بار دیگر خود را آرام کرد. سپس به موقعیت بهتری پناه برد؛ جایی که از دید دیگران به وسیله‌ی شاخ‌و‌برگ‌های انبوه مصون بماند اما در کنار ریل قطار باشد.
قلبش دارد تند می‌تپد و در حال حاضرکار خاصی برای آرام کردنش از دست او بر‌نمی‌آید. با توجه به اینکه الان کجاست و آنچه که قصد انجامش را دارد جای تعجب نیست. دستانش می‌لرزد و چشم راستش مانند وقت‌هایی که استرس دارد یا خسته است تیک گرفت.
ذهنش به بدن بی ارزشش نهیب زد؛ استقامتت هیچ خوب نیست. این تقصیر توست که در این شرایط قرار داریم. هرچه به تو گفته شد انجام خواهی داد. این تنها راه است.
منتظر می‌ماند؛ فقط باید قطاری از اینجا بگذرد. از هر جهت آمد؛ فرقی ندارد. دلیلی که او اینجا را انتخاب کرد، علاوه بر حصار شکسته‌اش، این است که همه‌ی قطارهایی که از اینجا می‌گذرند فاصله کافی تا ایستگاه دارند که سرعتشان زیاد باشد. به لطف مسیر منحنی ریل، فقط می‌تواند فاصله‌ی کمی از مسیر ریل را ببیند که این خوب است. به این معناست که هیچ راننده‌ای هم او را از دور نمی‌بیند تا بخواهد سرعت قطار را کم کند. او آمدن قطار را با شنیدن صدایش خواهد فهمید و تنها کاری که باید انجام دهد این است که از مخفی‌گاهش خارج شود. آن موقع، دیگر مهم نیست که راننده او را ببیند؛ آن موقع برای انجام هر کاری دیر شده است. آن طور که او هنگام جستجوی آنلاین در این مورد متوجه شد، متوقف کردن قطار سریع السیر خیلی زمان خواهد برد.
تنها کاری که باید انجام دهد این است که از جایش بیرون بیاید. به نظر خیلی آسان است، اینطور نیست؟ او ته دلش می داند که آسان نخواهد بود. احتمالش است که جا بزند؛ اما نباید. اول می‌خواست بگذارد امتحانی یک قطار بگذرد ولی بعد با خود فکر کرد سروصدای وحشتناک و هیبت قطار که با غرش با فاصله‌ی خیلی نزدیکی از او می‌گذرد ممکن است او را به حدی شوکه کند که تصمیمش را عوض کند. نه، او برای انجام این کار باید با غریزه‌ی بقای طبیعی خود مبارزه کند؛ و او اطمینان دارد که بدون اجرای آزمایشی آسان‌تر خواهد بود. به علاوه؛ ممکن است اولین راننده متوجه او و قصدش شود، كه در آن صورت به راننده قطار بعدی هشدار خواهد داد. بنابراین باید اولین بار انجام شود.
او باید بدون فکر کردن این کار را انجام دهد. زمان اندیشیدن سر‌آمد. او در روزهای اخیر گزینه های مختلف را بارها و بارها سنجید و تصمیم نهایی خود را گرفت.
او می ترسد، البته باید هم بترسد. می ترسد مرگ و بی خبری به همان سرعتی که امیدوار است به سراغش نیاید و مجبور باشد درد طاقت‌فرسایی را متحمل شود. بنابراین به خودش خاطر‌نشان می کند که به نفعش است که موفق شود.
به این فکر می‌کند که هرگز او را نخواهد دید...
نه ، نباید به این اسم حتی فکر کند؛ الان نه. چندین خاطره از با هم بودنشان در ذهنش شکل می‌گیرد و اشک‌هایش روی صورتش جاری می‌شوند. اما او دندان‌هایش را روی هم می‌ساید، چشمانش را می‌بندد و می کوشد از هجوم خاطرات جلوگیری کند.
او زیر لــ*ب می گوید: « نمی‌توانم. الان نه. باید انجامش دهم. باید انجامش دهم. این تنها راه است.»
و بعد صدایی از دوردست به گوشش رسید. همان است؛ شک ندارد خودش است. قطار از سمت چپ به سرعت در حال نزدیک شدن است. هنوز نمی تواند آن را ببیند، اما مطمئناً در حال آمدن است. بنابراین به محض اینکه شجاعتش را پیدا می کند می‌ایستد. صدا به سرعت بلندتر می شود و همینطور که به آن مسیر خیره می شود، خم می شود، منتظر می ماند، قلبش مثل مته می‌زد، به سختی نفس می‌کشید، و تمام بدنش می‌لرزید.
بعد از یک تردید زودگذر، او به روی ریل می رود، علی‌رغم مقاومت مداوم بدنش، عزم وی او را به جلو سوق می دهد.
زمان می خیزد تا اینکه قسمت جلوی قطار نمایان می‌شود، اکنون صدا کرکننده است و او به قطارخیره شده است.
او صورت راننده‌ی هوشیار را می بیند که ریش دارد و همان طور که چشمانش به اوست تنها کاری که می‌تواند انجام می‌دهد؛ سوت را به صدا درمی‌آورد. در آن لحظه دلش برای او می‌سوزد، می داند که این بدترین کابوس اوخواهد بود؛ چیزی که مادام‌العمر او را درگیر می کند. و آرزو می کرد که کاش مجبور نبود آن کسی باشد که او را وارد این جریانات می‌کند.
اگرچه این چهره ای که به سرعت به سمت او می‌آمد چهره‌ی راننده‌ی قطار بود، ولی در آخرین لحظه ذهن مشوش او آن را با شخص دیگری جایگزین می کند: فردی که او بیش از هر کس یا هر چیز دیگری دوست دارد.
«متاس...»
 
Dina_moradi

Dina_moradi

مترجم زبان انگلیسی
مترجم انجمن
ویراستار آزمایشی
16/4/20
41
210
33
تنکابن
فصل 1
دوازده روز پیش

هانا کوک با اخم به صفحه رایانه خیره بود و می‌خواست یک سری کلمات نگون بخت که به آن ها خیره شده بود حذف کند که صدای در را شنید.
چشمانش به سرعت به سمت ساعت گوشه‌ی نمایشگر می‌چرخد که 4:07 عصر را نشان می‌داد. در این ساعت از روز چه کسی می تواند باشد؟
برای برگشتن مارک به خانه خیلی زود بود. در هر صورت او از زنگ استفاده نمی‌کند، مگر اینکه کلیدهای خود را در دفتر جا بگذارد یا آنها را به نوعی گم کند. و هیچ کدام از دوستانشان بدون اطلاع نمی‌آمدند. محض رضای خدا سال 2019 است؛ در این عصرارتباطات، نیازی به بی‌خبر سرزدن افراد نیست. در حقیقت ، انجام این کار دور از ادب است.
هانا فکر کرد که این باید مامور پست باشد علی‌رغم اینکه منتظر چیزی نبوده است؛ یا کسی که شماره آپارتمان را اشتباه انتخاب کرده است. او احتمال داد مورد دوم باشد، از آنجا که زنگ فقط یک بار زده شد؛ و یک لحظه منتظر ماند.
این طور نبود که او دلش می خواست از لپ‌تاپش دور نشود. در طول روز دلایل بی شماری برای این کار وجود داشت، که او مانند یک حرفه ای به تعویق انداخت. مسئله این بود که اگر او اکنون، بعد از ظهر جمعه ، این کار را تمام کند، احتمالاً مجبور نیست دوباره به سراغش برود. اگر انجامش ندهد تمام شب و آخر هفته احساس گناه می کند؛ حتی ممکن است روزهای شنبه یا یکشنبه ی خود را که باید با همسرش وقت بگذارند، کار کند.
نویسندگی نیاز‌ها و محدودیت‌هایی داشت. ساعت کاری منظمی ندارد و مثل ادارات نیست که سر ساعت خاصی تعطیل کنند و هیچ دفتری وجود ندارد.
او یک بار در جایی خوانده بود که نویسنده بودن مانند این است که برای همیشه تکلیف داشته باشی.
آن زمان که چاپ کتاب خواسته‌ی قلبیش بود و می‌پنداشت هرگز تحقق نخواهد یافت، به این حرف خندیده بود. اما حالا حقیقت آن جمله را فهمیده است، حتی اگر هنوز نویسنده به حساب‌نمی‌آید چون دراصل چند ماه دیگر رمانش به چاپ می‌رسد.
زنگ بار دیگر زده شد؛ این بار بلندتر و مصرانه‌تر. هانا آن بخش بی‌اعتنا و ناامید خود را که فکر می‌کرد کارش به اندازه‌ای خوب نیست که ذخیره شود، نادیده گرفت و آن را ذخیره کرد. و به قصد کریدور از سالن خارج شد.
هانا گوشی آیفون را که کنار ورودی آپارتمان بود برداشت و گفت: «بله؟»
و در آینه‌ای که رو‌به‌رویش قرار داشت به خود نگاه کرد و به ریشه‌های خاکستری که در موهای مجعد قهوه‌ای رنگش که تا سرشانه‌اش می‌رسید ظاهر شده بود، اخم کرد.
آن شخص در آن‌سوی خط مکث کرد تا گلویش را صاف کند. سپس، کلماتی را مانند شلیک گلوله از تفنگ گفت که هانا انتظار شنیدنشان را نداشت:
- هانا؟ دایانم.
سکوت ناراحت‌کننده ای بین مکالمه‌ی بی‌روحشان حاکم شده بود، که هانا به‌طور ناامید کننده‌ای حس می‌کرد برای فرار از آن باید از خانه‌اش بگریزد. اندکی بعد، هانا برای شکستن سکوت گفت:
- از زمانی که آخرین بار دیدمت خیلی تغییر کرده ای میا. آن زمان فقط یک نوزاد بودی.
دایان گفت:« او مثل قبل زیباست، اما به دلایلی دوست دارد آن را پشت تمام آن آرایشی که شبیه آرایش جنگ است، مخفی کند.»
میا که کنار مادرش روی کاناپه نشسته بود، به او که داشت ناخنش را طوری می جوید انگار که کندنش خیلی مهم است، اخم کرد.
دخترک نوجوان نگاهی کوتاه به هانا کرد که بر روی صندلی راحتی روبه‌روی آن‌ها نشسته بود؛ و شانه‌هایش را بالا انداخت. سپس سرش را پایین انداخت و چشمان سبزش که با آرایش دراماتیک و تیره پوشانده شده بود، پشت چتری‌های بلند موهای سیاه و صافش ناپدید شد. چون در زمان کودکی موهایش قهوه ای تیره بود، هانا فکر کرد که او باید آن را رنگ کرده باشد اگرچه برای این کار کوچک بود.
 
آخرین ویرایش:
Dina_moradi

Dina_moradi

مترجم زبان انگلیسی
مترجم انجمن
ویراستار آزمایشی
16/4/20
41
210
33
تنکابن

هانا دقایقی پیش، موقعی که صدای دایان را از آیفون شنید نزدیک بود از‌هوش برود. حدود یازده سال خواهرش را ندیده و با او صحبت نکرده بود. او به خود قبولاند که هرگز خواهر و خواهرزاده‌اش را نخواهد دید. و حالا هر دو در نشیمن خانه‌اش نشسته بودند.
چند لحظه طول کشیده بود تا هانا از شوک شنیدن صدای خواهرش پس از آن‌همه مدت درآید. در‌واقع گوشی آیفون از دستش رها شده بود و در حال تاب خوردن از سیم مارپیچش در کنار دیوار بود؛ در حالی که او با چشم‌های گشاد‌‌شده به نقطه‌ای خیره مانده و دهـ*ان بازش را با دستان خود پوشانده بود و ناامیدانه سعی در درک آنچه اتفاق افتاده داشت.
سپس او دوباره صدای دایان را شنید که این بار خیلی ضعیف‌تر از تلفن آویزان می آمد.
- هانا؟ آنجایی؟ منم، دایان. می‌دانم بعد از این همه مدت از شنیدن صدایم تعجب کرده‌ای، اما واقعاً باید ببینمت. مهم است. میا هم با من است. هانا؟
او بالاخره به خود آمد و دکمه‌ی اف‌اف را زد تا در باز شود. در آن لحظه این تنها کاری بود که می توانست انجام دهد. برای مسلط شدن بر خود به زمان بیشتری از مدتی که طول می‌کشید آسانسور به طبقه‌ی هشتم برسد نیاز داشت. هانا با دیدن آن دو که جلوی در ظاهر شده بودند تلاش کرده بود حرفی بزند.
در عوض، با وجود اتفاقات گذشته، او ناخودآگاه هر دوی آن‌ها را با هم در آغـ*وش گرفت و اظهار داشت چقدرعالی است که آن‌ها را می‌بیند. اوضاع عجیب و غیرعادی شده بود، بنابراین او آن‌ها را به داخل خانه راهنمایی کرد. پس از آنکه با تعارف او در نشیمن نشستند، با عجله به آشپزخانه رفت تا یک قوری چای دم کند. غیر از این چه کار دیگری باید می‌کرد؟
این دقیقاً سؤالی بود که وی وقتی در آشپزخانه تنها بود و به موبایل شوهرش زنگ زد قصد داشت از او بپرسد. متأسفانه، هانا پیام صوتی او را دریافت کرد، به این مضمون که او احتمالاً در یک جلسه حضور دارد.
هانا سعی کرد وقتی پیام می‌گذارد صدایش محکم باشد.
- مارک، لطفاً هرچه زودتر به خانه بیا. من اینجا وضعیت سختی پیدا کرده‌ام.
قبل از ادامه‌ی ضحبتش نفس عمیقی کشید:
- چیزی رو که میگم باور نمی کنی؛ اما سروکله‌ی دایان و میا پیدا شده. آنها الان اینجا تو آپارتمان هستن. با من تماس بگیر.
هانا در حالی که روبه‌روی مهمانانش نشسته بود نگاهش را از چتری‌های کوتاه میا به روی ناخن جویدن مداوم دایان و سپس به موبایلش که روی دسته‌ی سمت راست مبل قرار داشت انداخت.
با خود فکر کرد «زود باش مارک، با من تماس بگیر تا حداقل بهانه خوبی برای اینه دوباره نشیمن را ترک کنم داشته باشم.» او قبلاً برای آوردن شکر و بیسکویت به آشپزخانه برگشته بود و یک بار هم به دستشویی رفته بود.
خیلی ناجور بود و از آنجا که آن‌ها در خانه او بودند، احساس کرد به نوعی وظیفه اوست که مکالمه ی نصفه‌نیمه‌شان را ادامه دهد، اما وقتی درباره‌اش فکر کرد، به نظرش مسخره رسید.
این دایان بود که تمام آن سال‌های گذشته رفته بود، نه او. حال این خواهرش بود که بی خبر و کاملاً سرزده در آستانه در او ظاهر شده بود. در حالی که شلوار کشی سرمه‌ای، بلوز سفید و کفش بدون بند پوشیده بود و نحیف و خسته به نظر می رسید. پس چرا او در مورد دلیل آمدنش صحبت به میان نیاورد؟ او همیشه حرف‌های زیادی برای گفتن داشت.
یک گفت و گوی پیش پاافتاده مانند یک سری خوش‌وبش‌های کوتاه و عجیب درمورد آب‌و‌هوا، سفرشان با ماشین از بورنموث به منچستر، آپارتمانش و سایر موضوعات حاشیه‌ای نظیر نوسازی شهر داشتند. دایان موهای مدل پیکسی‌اش را به رنگ شرابی زیبایی درآورده بود؛ و هانا از او از پرسیده بود چه مدت است موهای خود را به این مدل می آراید. و دایان گفته بود: «اوه، دقیقا نمی‌دانم. خیلی وقت است، چند سال پیش».
هانا نتوانست پاسخ مناسبی برای این موضوع بیابد. سخنان دایان به او یادآورمی‌شد که مدت‌ها از دور شده بودند، و چقدر کم از اوضاع کنونی هم اطلاع داشتند.

 
Dina_moradi

Dina_moradi

مترجم زبان انگلیسی
مترجم انجمن
ویراستار آزمایشی
16/4/20
41
210
33
تنکابن
به عنوان مثال؛ هانا فکر می‌کند خواهرش نداند او مدت‌هاست نویسندگی تبلیغات را رها و به طرز معجزه آسایی راهش را برای چاپ کتابش هموار کرده؛ و با انتشارات قرارداد بسته است؟ البته این موضوع در رسانه‌های اجتماعی عنوان شده بود، اما تا آنجا که هانا می دانست دایان در هیچ کدامشان عضو نبود. بنا به اطلاع او، وی با کسی از گذشته‌شان هم در تماس نبود که بخواهند به او گفته باشند؛ البته به جز پدرشان.
پدرشان تنها فردی است که هانا می داند با دایان در ارتباط است. با این حال، او پس از اینکه تلاش‌هایش برای میانجی‌گری بین دخترانش ناکام ماند، صریحا از اینکه طرف یکی از آن‌ها را در عداوت احمقانه‌شان بگیرد امتناع کرد. به این ترتیب، سوگند یاد کرد که برای حفظ وضعیت بی‌طرفش، تا هرزمان که دشمنی‌شان به طول بیانجامد با هیچ‌کدام از آن‌ها درباره دیگری صحبت نکند.
پدرش(فرانک ولز) یک مرد سرسخت بود، بنابراین هانا نمی توانست تصور کند او عهد خود را فقط به‌خاطر فاش کردن این خبر خاص بشکند. اما هانا تصور می‌کند بدون شک او شخصی بود که با فکر به اینکه ممکن است به آشتی آنها منجر شود، آدرس وی را به دایان داده است.
هانا ناگهان فهمید درحالی که او لحظه ای در افکار خود غرق شده بود، میهمانانش نیز ساکت بوده‌اند. و از اولین سکوت طولانی و ناخوشایند بینشان از زمان دیدار ناراحت شده بود. پس دل به دریا زد و تلاش کرد از شوک بازگشت دایان درآید.
او درحالی که کف دست‌هایش را به هم فشار می‌داد و ابروهای خود را بالا می برد گفت: « گفتی باید با من در مورد چیز مهمی صحبت کنی.»
دایان پاسخ داد:« بله، درسته؛ اما میشه بعداً در مورد آن صحبت کنیم؟ راستی مارک چه‌طور است؟ فکر کنم هنوز سر کاره مگه نه؟»
- خوبه، دیگه خیلی نمونده که برسه.
- خوبه.
حالا هانا ، که احساس شوک و اضطراب اولیه‌اش باعث ناراحتی و سردرگمی‌اش شده بود، دوست داشت دوباره از دایان بپرسد چرا او به اینجا آمده است و مصرانه از او پاسخ سوالش را بگیرد. این قطعاً یک سوال منطقی است، اما او پس از آخرین پاسخی که دایان داد نمی‌توانست خودش را به انجام آن کار متقاعد سازد. در عوض، او دوباره شانسش را برای برقراری ارتباط با میا که گذشته از همه‌ی این‌ها، فرد بی گناهی در دعوایی که همه این مدت آنها را از هم دور نگه داشته، بود. دراین بین یکی از دردناک ترین چیزها در ارتباط نبودنش با خواهرزاده‌اش بوده است که او را شاید به اندازه‌ی کودکی از بطن خود دوست داشت. سعی می کند در مورد تمام آن سال‌ها و رویدادهای مهم زندگی که در کنارش نبود، فکر نکند.
- خوب میا ولز. بگو ببینم. الان باید چهارده سالت باشه درسته؟
میای لاغراندام که شلوار جین چسبان و تی‌شرت سیاه رنگی به تن داشت بدون اینکه به او نگاه کند سرش را به علامت تایید تکان داد.
- خوب الان سال چندمی؟
میا با صدای یکنواخت پاسخ داد: « سال نهم رو تازه تمام کردم.»
هانا سر خود را تکان داد و سعی کرد مفهوم آنچه میا گفت را بفهمد. به یادآورد سیستم نامگذاری برای سال‌های درسی نسبت به زمان او و دایان تغییر کرده است. خواهرش انگارکه فکرش را می خواند، به کمکش می‌آید.
- همان سال سوم خودمان . از ماه سپتامبر او پنجم متوسطه خواهد بود، دارد تلاش می‌کند گواهی عمومی آموزش متوسطه‌اش را تا پایان سال بعد بگیرد.
-بنابراین، تعطیلاتت شروع شده میا؟
میای نوجوان پاسخ داد: بله.
دایان در حالی که نگاهی به ناخن‌هایش که داشت می جوید انداخت، اخم کرد و سپس هر دو دست را در زیر پاهایش برد و توضیح داد: آن‌ها در اوایل این هفته درسشون رو تموم کردن.
 
آخرین ویرایش:
Dina_moradi

Dina_moradi

مترجم زبان انگلیسی
مترجم انجمن
ویراستار آزمایشی
16/4/20
41
210
33
تنکابن
هانا به این فکر کرد که عادت‌های قدیمی به ندرت از بین می‌روند. در حالی که سعی می‌کرد ارتباط چشمی برقرار کند، به خواهرزاده‌اش لبخند زد و گفت:
- عالی است. کل تابستون تعطیلی. شرط می بندم کلی برنامه‌ داری. برای تعطیلات جایی می روی؟
- فکر نکنم.
- که این طور.
میا پرسید: می توانم از توالت استفاده کنم؟
با سقلمه و نگاه خیره‌ی مادرش یک لطفا هم به جمله‌اش افزود.
- بله البته. توی راهرو، کنار درب ورودی است.
دایان نگاهش را به دنبال میا روانه کرد و هنگامی که او قادر به شنیدن صدایش نبود گفت : در مورد خانوم کوچولوی بدقلق معذرت می‌خوام. در سن بلوغش است.
هانا دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و با هیس گفتن نگذاشت دایان حرف بزند.
- گوش بده. می‌خوام بدونم چه خبره. بعد از این همه سال بی‌خبر سروکله‌تون دیدا شده؛ اون وقت اونجا نشستی و هیچی نمی گویی. چرا اینجایی؟ یکی از شما تو دردسر افتادین؟ باید به من بگی.
- میگم؛ اما نه جلوی میا.
- الان که اینجا نیست.
- هر آن امکان داره برگرده. تازه اگر مارک هم باشد بهتر است.
- مارک؟ چه...
با شنیدن صدای سیفون، هانا خرفش را تغییر داد.
- یالا ، سریع. فقط بگو.
- الان نمی تونم. متاسفم. باید امشب بعد از رفتن میا به رختخواب باشد بگم.
- رفتنش به رختخواب؟
هانا همانطور که به تدریج درک می‌کرد سخنان دایان به چه معناست گفت:
- کجا می مانید؟
- ام، خوب، من امیدوار بودم تو موقتا امشب ما رو در خانه‌ات نگه داری.
- چی؟ تو حتی به این فکر نکردی که باید از قبل زنگ بزنی.
- اول این که شماره موبایلت را نداشتم؛ بعدش هم... خوب، شماره تلفن خانه‌تان را از پدر گرفتم؛ اما فکر نمی‌کردم تو به تماس من پاسخ دهی. آمدن به اینجا بهترین کار بود.
دیان خجالت‌زده به خواهرش نگاه کرد.
- می دانم در این شرایط سؤال زیادی برای پرسیدن داری، اما ازت خواهش می‌کنم فعلا نپرس.
میا به نشیمن برگشت، همان موقع هم تلفن هانا زنگ خورد.
هانا در حالی که به این فکر می‌کرد که نکند خواهرزاده‌اش هیچ یک از حرف‌هایشان را اتفاقی شنیده باشد، گفت: «متأسفم، باید من را ببخشید. احتمالا همان تماس کاری‌است که منتظرش بودم. باید جواب بدم.
موبایلش را برداشت و چون حدس می‌زد مارک باشد که زنگ زد قبل از جواب دادن به فضای تقریبا امن آشپزخانه می رود.
با وجود اینکه در را بسته بود، آرام صحبت کرد.
- سلام عزیزم.
- حالت خوبه؟ من همین الان پیامت را دریافت کردم. متاسفم، من در جلسه بودم.
هانا به سرعت هر آنچه اتفاق افتاده بود برای شوهرش تعریف کرد. در آخر گفت:
- خیلی عجیب است؛ مگر نه؟
- بله خیلی.
- پس چه کنیم؟ آیا آن‌ها می توانند امشب بمانند یا نه؟
صدای مارک را از أن سوی خط شنید که آه بلندی سر داد.
- مزورانه است؛ مگر نه عزیزم؟ با وجود این، آن‌ها هنوز هم خانواده‌ت هستند و میا هیچ تقصیری این میان ندارد. نمی‌توانم بدون اینکه خودم آن‌ها را ببینم نظر درستی دهم. نظر خودت چیست؟ فکر می کنی دایان با نیت خوبی اینجا است یا نمی دانم مثلا برای فتنه‌اندازی؟ چه طور به نظر می رسد؟ به طرز عجیبی رفتار می کند یا ...
 
آخرین ویرایش:
Dina_moradi

Dina_moradi

مترجم زبان انگلیسی
مترجم انجمن
ویراستار آزمایشی
16/4/20
41
210
33
تنکابن
- او همان دیان گذشته ست منتها مسن تر.
هانا با صدای آرامی که به زمزمه می مانست، ادامه داد:
- او خسته و مضطرب به نظر می رسد. کم حرف است. مطمئنا چیزی ذهنش را مشغول کرده. فکر کنم برای چیزی به کمک ما احتیاج دارد. شاید پول احتیاج دارد؟ چرا که او می خواهد به جای رفتن به هتل، در خانه ی ما بماند. وقتی به خانه بیای خودت خواهی دید. بیا همان موقع درباره ماندن آن ها تصمیم بگیریم. چه موقع به خانه می آیی؟
- من به چند ایمیل پاسخ دهم و بعد به خانه خواهم آمد. قول می دهم به زودی در خانه باشم.
- بسیارخوب، عجله کن لطفا. من تمام حرف هایم ته کشیده است.
خوشبختانه ، محل کار مارک در مركز منچستر واقع شده بود و پیاده تنها پانزده دقیقه با آپارتمان فاصله داشت. مارک طبق قولی که داده بود حدود نیم ساعت بعد به خانه بازگشت، اگرچه برای هانا به اندازه‌ی یک عمر گذشت.
او نزدیک بود به روشن کردن تلویزیون متوسل شود، اگرچه ازانجام این کار در حضور میهمانان به شدت بدش می آمد. درعوض ، او به آشپزخانه رفت و بار دیگر مشغول تهیه چای شد.
به محض شنیدن صدای چرخش کلید درون قفل، به سمت درب ورودی رفت.
مارک کت و شلوار تیره‌اش را که معمولا همان را برای رفتن به اداره می‌پوشید، به تن داشت. کیف چرمی برنزه‌اش را در دست چپ و کلید خانه را در دست راست خود داشت. او مثل همیشه خوش‌ قدوبالا و جذاب به نظر می رسید، موهای کوتاه و ضخیم جوگندمی‌اش کمی ژولیده بود، و ته‌ریشش چانه‌ی مربع‌شکل او را پوشانده بود. او با بالا رفتن سنش ظاهرش بهتر شده بود.
در چهل سالگی بر خلاف برخی از هم‌سالان فربه‌اش، هیکل ورزشی و خوب خود را به روشی طبیعی حفظ کرده بود؛ اما نه از طریق باشگاه بدنسازی. او این کار را با بازی های منظم اسکواش و پیاده روی ، همراه با خوردن و آشامیدن کنترل‌شده انجام داده است.
هانا همیشه به داشتن چنین مرد جذاب ، باهوش و در عین حال معقولی به عنوان شوهرش افتخار می‌کرد. و این خیلی خوب است که او شغل خوبی به عنوان مدیر مالی ارشد در یک شرکت فناوری پیشرفته دارد و حقوق خوبی می گیرد؛ چون هانا قادر خواهد بود به دنبال رویای نویسندگی خود برود.
او به یاد آورد که چگونه در چشم و‌هم‌چشمی‌های بین دو خواهر خودش را یک‌ پله بالاتر از خواهرش احساس می کرد چون با چنین فرد لایقی ازدواج کرده بود. حال با نگاهی به او که در کوریدور ایستاده است ، دوباره همان حس به او دست داد. درست است دیان میا را داشت؛ اما او هم مارک را دارد.
با صدایی بلند که به گوش میهمانانشان برسد ، پرسید:
- عشقم، روز خوبی داشتی؟
- بله ممنون. بد نبود.
همان‌طور که هنوز هم با صدای بلند صحبت می‌کرد افزود:
- من خبر حیرت‌انگیزی دارم؛ مهمانانی داریم که نمی‌توانی حدس بزنی که هستند.
هانا واقعاً آرزو می‌کرد که نیازی نداشت این را که برای حمایت و مراقبت با شوهرش تماس گرفته از دایان پنهان کند. اما با این وجود، او به عادت های بد گذشته برگشته بود، زیرا دایان همیشه بسیار مستقل و بی باک بود، وبه سادگی می توانست با همه‌چیز رو‌به‌رو شود؛ و حالا شاید حتی بیشتر از گذشته. او مطلقاً نمی خواست در مقابل خواهرش ضعیف و نیازمند به نظر برسد.