ترجمه داستان داستان کوتاه ناردانیه خانوم|Hamraz کاربر انجمن ناول کافه.

  • شروع کننده موضوع HaMrAz.ShaHeD
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 Vote
HaMrAz.ShaHeD

HaMrAz.ShaHeD

مدیر تالار زبان + مدرس زبان انگلیسی و ترکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
مترجم انجمن
مدرس زبان
طراح آزمایشی
25/3/19
2,220
18,276
113
زمین والیبال...
به نآم خدآوند نآمیرآ.
داستان کوتاه :ناردانیه خانوم|NARDANİYE HANIM
به قلم:اورهان پاموک
مترجم:Hamraz.MB
مقدمه:
Benimle oynama, hayatımın arkasına saklanma, ben gittim.
با من بازی نکن،پشت زندگی من پنهان نشو، من ویران شده ام.
.
پ.ن: سلام به کاربران گرامی، از همین اول بگم که اگه نقصی در ترجمه من دیدین خیلی عذر می خوام این اولین تجربه من بوده و سعی دارم که به خوبی از عهدش بر بیام: )
با تشکر از همه.
Hamraz

*انجمن ناول کافه*
*تالار ترجمه*
 
Toraɴj

Toraɴj

مدیر تیم ترجمه+تالار نرم افزار+مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
مترجم انجمن
شاعر انجمن
منتقد آزمایشی
16/6/19
1,379
11,399
113
به نام خالق قلم
مترجم گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، لطفا قبل اقدام به ترجمه رمان قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
*قوانین گذاشتن رمان های در حال ترجمه*

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
*اعلام پایان کار ترجمه*

موفق باشید
 
HaMrAz.ShaHeD

HaMrAz.ShaHeD

مدیر تالار زبان + مدرس زبان انگلیسی و ترکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
مترجم انجمن
مدرس زبان
طراح آزمایشی
25/3/19
2,220
18,276
113
زمین والیبال...
بسم تعالی*پآرت اول

یکی بود و یکی نبود، در یکی از روز های خدا در نی* یک باگور زندگی می‌کرد، این باگور یک دختر زیبا ‌و با ارزش داشت، که علاقه زیادی هم به او‌ داشت، سن دخترک حدود دوازده ‌‌سیزده سال بود، مادرش را در سنین خردسالی از دست داده بود و باگور با سختی و‌ مکافات فراوان دخترکش را پرورش داده بود. همچون گلی زیبا و با ارزش.

باگور که یک مرد خردمند و‌ دانا بود همیشه برای تنهای و بی مادری دخترکش نگران و پریشان بود، همیشه با خود می‌اندیشید که چه کسی را برای همسری خود برگزیند که هم یک زن خوب و هم همدم خوبی برای دخترک نوجوانش باشد و هم کمک یاری برای بزرگ کردنش باشد.(منظورش اینه که چه کسی رو برای همسری انتخاب کنه که هم زن خوبی باشه هم برای دخترش مادری کنه هم کمکش کنه که دخترش رو‌بزرگ ‌کنه)
معلم دخترک که زنی بود بسیار زیبا، به باگور علاقه مند شده بود و در تب رسیدن به ان می‌سوخت ( یعنی عاشقش شده بود و دلش می‌خواست باهاش ازدواج کنه) ..پس به فکری افتاد و ‌دست بر چاره زد (یعنی شروع کرد به فکر کردن تاچاره ای برای رسیدن به باگور پیداکنه)..
در یکی ‌از روزها بعد از ساعات کاری کلاس، لیلا (زنی که به باگور علاقه داشت) اویکو(دختر باگور) را به کناری کشید، ‌با مِهربانی فراوان چهره اش را از نظر گذراند.(یعنی زل زد به صورتش، تا مثلا اثر گذاری حرفش بیشتر باشه) :
-اوه خدای من، اویکو جان دختر قشنگم، تو دانش اموز باهوش و زیبای من هستی، صلاح در این است که من مراقبت باشم، نقل بازار است که پدرت به دنبال همسر برای خود و مادری دلسوز برای تو است، صحبتش کن و بگو تاروی من فکر کند، من و تو در کنار هم روزهای خوبی را سپری خواهیم کرد،من دوست صمیمی تو ‌خواهم‌ شد.(منظورش اینه که حالاکه پدرت دنبال زنه بگو بیاد من رو بگیره تا من و تو بهم نزدیک‌تر بشیم، به عباراتی من بشم مادرتو: ) فکر اقتصادی بالایی داشته؛) )
ادامه دارد؛)

 
HaMrAz.ShaHeD

HaMrAz.ShaHeD

مدیر تالار زبان + مدرس زبان انگلیسی و ترکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
مترجم انجمن
مدرس زبان
طراح آزمایشی
25/3/19
2,220
18,276
113
زمین والیبال...
اویکو بعد از مدرسه به خانه برگشت و تا شب منتظر شد که پدرش به خانه بازگردد، وقتی پدرش به خانه امد، در هنگام صرف شام اویکو با کمی مکث و فکر شروع به حرف زدن کرد:
_پدر، من کمی فکر کردم، اگه میشه برای زن ایندتون، معلم من رو به همسری انتخاب کنید، اون یک زن خوب و قابل قبوله و من بهش علاقه دارم، اگه می خواهید معلم من رو بگیرید من کسی دیگر رو نمی خواهم.
باگور نیم نگاهی به دخترک باهوشش کرد و با کمی مکث گفت:
-اگر تو مشکلی نداری، بیشتر اشنا می شویم...
بعد از مدتی طولانی و اشناییت باگور با لیلا و علاقه مندی اش به او، ازدواج می کنند، اویکو خوشحال از اینکه بالاخره بعد از سالیان سال مادر دار می شود نمی دانست چگونه خوشحالی اش را بروز دهد، بالاخره می توانست درد و دل های خود را به مادر جدیدش لیلا بگوید!(منظورش این هست که چون از کودکی مادر نداشته و خب بالاخره هر دختری با مادرش راحت تره تا با پدرش، با ورود لیلا به زندگیش، میتونه هر حرفی که تاالان نتونسته بوده به باگور بگه به لیلا بگه)
لیلا برخلاف اویکو می اندیشید، حال که شوهری به عاشقی و پولداری باگور داشت، چرا باید دخترک لوس اورا تحمل کند؟
چند ماه که میگذرد، لیلا شروع به حسادت می کند، کم کم به نقشه هایش پر و بال میدهد که چگونه از دست اویکو ساده خلاص شود، اویکو که متوجه برخلقی کم لیلا هنگام نبود باگور شده بود، در پی زمانی بود که بنشیند و با لیلا صحبت کند و دلیل این بداخلاقی اش را بپرسد(منظورش این هست که وقتی باگور به سرکار میره بداخلاقی های لیلا با خودش رو میبینه، دنبال یه زمانی میگرده که بشینه با لیلا صحبت کنه و ازش بپرسه که چرا بدخلقی می کنه، ولی لیلا هر بار با بهانه ای اونو از سر خودش باز می کنه)
لیلا با خود می اندیشی(که چیکار کنم؟ چه نقشه ای بکشم؟ چجوی از شرش خلاص بشم؟)
ادامه دارد..
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote