کامل شده داستان کوتاه جهنم سبز|حسنا(هکر قلب)کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Hasna
  • تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.
Hasna

Hasna

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
87
425
63
18
شیراز
با این حرف اولیویر از روی زمین بلند شد و چشم‌هایش را بست و گفت:
-همه‌تون برید بالا می‌خوام تنها باشم.
تیموتی با این حرف؛ نگران به دکتر نگاه کرد، دوست صمیمی او بود، زمین خوردن و صدای شکستن غرورش را شنیده بود. اولیویر با فریاد گفت:
-همتون، حتی تیموتی!
تیموتی لــ*ب باز کرد که حرفی بزند، انگار قصدش را فهمیده بود که گفت:
-حرفم نباشه!
تیموتی سرش را با ناراحتی تکان داد و همراه آن سه زامبی به بالا رفت؛ اولیویر وقتی مطمئن شد هیچ‌کس جز خودش و عشقش نیست، لباسش را از تنش کَند، روی زمین نشست و چاقو را از روی زمین برداشت و به آن خیره شد سپس گفت:
- نمی‌خواستم بهت آسیب بزنم ولی...
نتوانست حرفش را بزند، نمی‌خواست غروری که ترمیمش کرده بود دوباره جلوی این دختر له شود. چشمانش را بست و چیزی نگفت.
صدای دوستِ نالوطی‌اش دوباره یادش آمد:
-امیلی حتی نگاهت هم نمی‌کنه، چون منو دوست داره اما من هم بهش بهایی نمیدم دست خورده‌‌ی دیویده!
حرفی که با حماقت به دوستش زده بود، یادش آمد:
-هر چی هم باشه، من قبولش دارم.
صدای امیلی، او را از فکر بیرون آورد.
-نمی‌خوای کارت رو شروع کنی؟!
نسبت به اولیویر بی‌تفاوت شده بود. می‌دانست؛ اولیویر هر چه هم باشد ولی بی‌رحم نیست، اما اگر التماس کند ممکن است جانش را از دست بدهد.
-چرا؟ شروع می‌کنم، دوستام خیلی وقته غذا نخوردن، منتظرن!
با شنیدن این حرف با ترس به چشم‌هایش خیره شد، می‌خواست از چشم‌هایش این‌که او بی‌رحم نیست را ببیند. در چشم‌هایش جز نفرت چیزی نمی‌دید.
-چشمات داره دروغ می‌گه... تو بی‌رحم نیستی!
صدای آروم اولیویر را شنید:
-من بی‌رحم نیستم؛ فقط می‌خوام انتقام غرورِ شکسته‌ شده‌ام رو بگیرم.
از روی زمین بلند شد و به‌سمت شیولاو رفت، صدایش که ترس در آن مشهود شده بود را شنید.
-باید چه تاوانی بدم.
لبخند غمگینی روی لــ*ب‌های پسرک هیجده ساله نشست؛ چیزی نمی‌توانست بگوید.
-با چاقو کشته می‌شم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Hasna

Hasna

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
87
425
63
18
شیراز
با چاقو کشته نمی‌شد، باز هم حرفی نزد، ظرف پلاستیکی را که پر از مواد بود را باز کرد، مایه‌‌ای سفید رنگ از داخل ظرف قرمز رنگ با قطره‌چکان برداشت و به سمت تختی که امیلی روی آن خوابیده بود رفت.
امیلی با ترس به قطره‌چکان نگاه کرده و گفت:
-اولیویر، به من نگاه کن!
اگر به او نگاه می‌کرد، نمی‌توانست کارش را تمام کند؛ به صورت گرد امیلی نگاه کرد، نه به اشکی که از چشم‌های امیلی خارج می‌شد؛ نگاه کرد. قطره چکان را فشار داد؛ یک قطره از ماده‌ی سوزان روی شانه‌ی بــ**رهنه‌‌اش ریخت؛ صدای ‌کر کننده‌ی جیغش کل کلبه را لرزاند. چشم‌هایش را بست، نمی‌توانست درد کشیدنش را ببیند. فوری به سمت شیلاو رفت و محتوای قطره چکان را خالی کرد و قطره چکان را برداشت، درب ماده‌ی بهبود‌بخش را باز کرد و ظرف پلاستیکی را برداشت روی امیلی ریخت. بوسه‌ی ریزی روی پیشانی‌اش کاشت و گفت:
-انقدر عاشقتم که نمی‌تونم کل بدنت رو بسوزونم!
به سمت شیلاو رفت، ناله‌ی امیلی را شنید؛ ایستاد، دستش را جلو برد و ظرف ماده‌ سوزاننده را برداشت گفت:
-تو چی؟ تو هم عاشقمی؟
نگذاشت امیلی حرفش را بزند و گفت:
- اون شب برفی یادته؟ شب تولدت رو چی؟
***
برف سنگینی می‌بارید؛ امیلی با لباس نازکی جلوی در ایستاده بود و از سرما می‌لرزید، دیوید پشت درخت پنهان شده و از آن‌جا به پسری که چتر قرمز رنگ پلاستیکی در دست داشت، خیره شده بود. از عشق اولیویر به امیلی خبر داشت و این را به زبان نمی‌آورد. می‌خواست به اولیویر بگوید، او تو را دوست ندارد اما وقتی محبت‌هایش را می‌دید نمی‌توانست حرفی بزند و این حس قشنگ را خراب کند.
اولیویر به امیلی نزدیک شده و از داخل پلاستیک، کت قرمزی رنگی که تازه برایش خریده بود را بیرون آورد و رو به امیلی گفته بود:
-چرا بدون لباس اومدی؟
با جوابی که امیلی به او داده بود؛ غرورش شکسته و با ناراحتی سرش را پایین انداخته بود.
-به خودم مربوطه!
کت را از دستش گرفته و پوشیده، چتر را از دست اولیویر بیرون کشیده بود. اولیویر با بهت به رفتنش خیره شده بود.
توقع چنین رفتاری را از او نداشت، دیوید چشم‌هایش را با خشم بسته بود، نمی‌توانست دوستش را در چنین وضعیتی ببیند، دوستی که بعدها دشمنش شد. اولیویر آرام روی برف قدم برمی‌داشت و با خودش حرف می‌زد:
-کاش امیلی، محبت‌هام و عشقی که بهش داشتم رو می‌دید.
اما امیلی خیلی خود‌خواهه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Hasna

Hasna

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
87
425
63
18
شیراز
دیوید از پشت درخت بیرون آمد و به سمت جگوار قرمزش رنگش که زیر برف کمی مشخص شده بود و سوار ماشینش شد. بعد از چند دقیقه ماشین را گرم کرده و به سمت اولیویر راند. بوقی زد که اولیویر سرش را به سمت ماشین برگرداند، دیوید اشاره‌ای کرد که سوار شود. اولیویر سری تکان داد و به سمت در شاگرد ماشین رفت و سوار ماشین شد. اولیویر لــ*ب باز کرد چیزی بگوید که دیوید گفت:
-هیس! الان وقت این‌حرفا نیست!
اما اولیویر انگار حرف دیوید را نشنیده بود:
-از کجا فهمیدی من اینجام؟
دیوید بدن هیچ حرفی نگاهش را به خیابانی که عروس شده بود دوخت. اولیویر با ناراحتی گفت:
- دیوید دیدی؟! چه‌جوری راحت غرورم رو شکوند، دیدی چه‌جوری منو شکوند؟!
دیوید با حرص گفت‌:
- خیلی خری! اون پیشنهادم رو قبول کرده!
اولیویر با عصبانیت به او سیلی زد که ماشین با صدای بدی ایستاد.
-تو چی‌کار کردی؟!
پوزخندی روی لــ*ب‌هایش نشست، خیره به دختری که از کافه‌ی رو‌به‌رو بیرون می‌آمد، گفت:
-هه! امیلی پیشنهادم رو قبول کرده که شب تولدم بهم هدیه بده!
اولیویر از این دوستش چنین انتظاری نداشت، بدون هیچ‌حرفی از ماشین پیاده شد و چند قدم از ماشین دور‌ شده بود که با صدایش ایستاد.
-تو اشتباهی عاشقش شدی! به درد تو نمی‌خوره؛ فقط به درد هدیه تولد یه شب می‌خوره!
صدای تکه‌تکه شدن قلب اولیویر شنیده می‌شد؛ انگار همین دیروز بود، دلش می‌خواست برایش لبخند بزند اما الان دیوید چه می‌گفت؛ دختری که دوستش داشت، برای دیگری هم دلبری می‌کند؟ با بهت گفت:
- نه این امکان نداره! من از چشماش عشقش نسبت به خودم رو دیدم؛ تو داری دروغ می‌گی؟ حسودی می‌کنی که من به عشقم نرسم؛ آره، امیلی دوستم داره!
دیوید سرش را داخل ماشین آورد و ماشینش را جلوی پای اولیویر نگه‌داشت و گفت:
- تو فقط الان داری با این حرفا خودت رو عذاب میدی؟خوب می‌دونی من...
با فریاد برگشت و روبه‌رویش فریاد زد:
- خفه شو! تو از این به بعد نه دیگه دنبالم میای و نه این‌که بهم زنگ می‌زنی!
این‌را گفت و در مقابل چشم‌های بهت‌زده‌ی دیوید دور شد، آن‌قدر دور که دیگر دیده نشد.
دیوید با صدای آرومی که فقط خودش بشنود، گفت:
- یه دختر انقدر ارزش نداشت که بخوای سر بهترین دوستت عربده بکشی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Hasna

Hasna

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
87
425
63
18
شیراز
صدای خنده‌‌های امیلی و دیوید توی باغ می‌پیچید.
-پسره گاگول عاشقِ منه؟
دیوید حرفی نزد و به چشم‌های وحشی‌اش خیره شد.
-لامصب ماشینم نداره که دلمون رو خوش کنیم.
صدای خنده‌‌هایش؛ گوش‌های اولیویر را که از دور شاهدِ کارهایشان بود‌؛ آزار می‌داد.
-‌ می‌دونی دیوید؛ من از پسرایی که خجالتی باشند، متنفرم!
دوباره قلبش با شنیدن این حرف شکست. دستی بر روی شانه‌های اولیویر نشست.از بوی عطر تلخ ملایمش مشخص بود که تیموتی است.
-می‌بینی تیموتی؟ ازش خواستگاری کردم غرورم رو جلوی همه خورد کرد؛ می‌خوام انتقام غرورِشکستم رو ازش بگیرم، کمکم می‌کنی؟
-تا پای جونم رفیق کمکت می‌کنم.
***
کراواتِ قرمزش را روی کتش تنظیم کرد؛ با خنده از داخل آینه به خودش نگاه کرد؛ سر‌خوش گفت:
-به نظرت تیموتی دخترا میتونن با دیدن من نفس بکشن؟
تیموتی پوزخندی روی لبش نشست و چیزی نگفت و انگار اولیویر آن شب تولد دیوید را فراموش کرده بود‌، نمی‌خواست دوباره غرور اولیویر بشکند، اولیویر، پسر هیجده ساله‌ی احساساتی چه زود گذشته‌ را فراموش کرده بود.
-می‌خوام ازش خواستگاری کنم، به نظرت کدوم حلقه‌ رو بهش بدم؟
سم وارد اتاق شد و با اخم گفت:
-نظرت چیه نریم؟
اولیویر نگاهش را به سمت سم چرخاند، تیموتی با ابرو اشاره می‌کرد که حرفی نزند.
-نریم؟! واسه چی؟
سم خواست حرفی بزند که تیموتی نگذاشت حرفی بزند.
-به نظرم نریم زشته؛ آخه هرچی‌ باشه همکلاسی‌مونه!
نگاه‌ِ سم به سمت دست‌های اولیویر که دو جعبه در دستش بود؛ افتاد و اخمش را غلیظ‌تر کرد و از اتاق بیرون رفت.
تیموتی لبخند تلخی زد و گفت:
- کاش برای کسی که ارزش داشت، کادو می‌خریدی!
اولیویر انگار حرف تیموتی را نفهمیده بود، خنده‌ای کرد و گفت:
-کادو نیست... یه حلقه‌ است برای این‌که بهش بگم دوسش دارم!
دیگر تحمل این‌که غرور له شده‌‌‌اش را ببیند، نداشت. از روی مبل قرمز رنگ کنار تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
***
-یادت میاد؟! چه‌جوری جلوی پات زانو زدم؟
ماده‌ای که قرار بود با آن بدن امیلی را بسوزاند و روی پاهایش ریخت؛ خنک بود، اما بعد کم‌کم داغی‌اش را حس می‌کرد. چیزی نمی‌توانست بگوید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Hasna

Hasna

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
6/2/19
87
425
63
18
شیراز
خرد شدنش را می‌دید، الان درک می‌کرد که چه‌قدر او درد کشیده است اما تمام این‌ها فایده‌ای نداشت، او خودش را نابود کرده بود، الان از آن موقع یک‌سال می‌گذشت. اشکی از چشمش چکید؛ با بغض گفت:
-من دیوید رو دوست داشتم.
-هیس! می‌دونی این ماده رو اگه روی خودم بریزم چی میشه؟
امیلی سرش را به معنای نه تکان داد، آهی از دهـ*ان اولیویر خارج شد، تلوتلو خودش را به سمت تخت کشید و کنار گوشش آرام گفت:
-تیموتی و سم و بقیه من رو می‌خورند!
امیلی با چشم‌های گشاد به او نگاه کرد. آهی کشید و نوازش‌وار دستش را روی گونه‌های امیلی کشید و گفت:
-اونا ژامسین (یک نوع جانور خیالی که توسط انسان ساخته شده و به زامبی شباهت دارند) هستند، من اونا رو ساختم، به خاطر همین به من می‌گن دکتر!
***
کنترل خاکستری رنگ که سه دکمه قرمز و آبی و سبز داشت را از کناره‌ تخت برداشت و گفت:
-می‌دونی اگه دکمه‌ی قرمز رو فشار بدم چی میشه؟
سری به طرفین تکان داد، نه نمی‌دانست، یک‌سال بود اولیویر را ندیده بود، از کارهای او اصلا چیزی سر در نمی‌آورد و نمی‌دانست این همه تجهیزات برای چیست؟ و چه‌قدر از نظر ظاهر و اندامش تغییر کرده بود.
-می‌خوای تو امتحان کنی؟
با صدایش برگشت، اشک در چشمانش جمع شده بود؛ اصلا دوست نداشت اولیویر بلایی سر خودش بیاورد. بالاخره بعد از چند ساعت توانست حرفی را به زبان بیاورد؛ چه‌قدر درون کلماتش درد داشت.
-تو نباید به خودت آسیب بزنی!
پوزخندی روی لــ*ب‌های اولیویر نشست، برایش این حرف مضحک به نظر می‌رسید، چون به او ثابت شده بود که برای امیلی بی‌ارزش است.
-اولیویر تو باید زندگی کنی، نباید بشکنی!
چرا این حرف‌ها را به او می‌زد؛ او خیلی وقت بود که در بین دیگران احساس پوچی می‌کرد. ته مانده‌ی غرورش هم امشب با صدای امیلی شکست.
-تو بد کسی رو دوست داشتی، کسی که حتی به تو نگاه هم نمی‌کرد!
کنترل را به سمتش گرفت و گفت:
- دکمه‌ی قرمز‌ رنگ رو فشار بده.
دستش را پس زد، نمی‌خواست که او خودش را از بین ببرد.
-واسه چی می‌خوای خودت رو نابود کنی؟
دوباره کنترل را به سمتش گرفت و با لحن محکمی گفت:
-بگیرش!
هیچ عکس‌العملی نشان نداد، نه پس زد و نه کنترل را گرفت و فقط گفت:
-نگفتی؟
لبخند غمگینی گوشه لبش نشست.
-وقتی احساس کنی که وجودت توی این دنیا بی اهمیته، پس نابودیت ممکنه برای خیلی‌ها مفید باشه!
- چرا چنین فکری می‌کنی؟ تو باید برای خودت ارزش قائل شی تا دیگران بهت ارزش بدن!
در برابر امیلی و حرف‌هایش کم آورد، نمی‌دانست چه بگوید که امیلی دست از سرش بردارد. چیزی به ذهنش نمی‌رسید؛ آرام چشم‌هایش را بست، امیلی منطقی حرف می‌زد، او نباید به‌خاطر کسی که حتی به او اهمیت نمی‌دهد؛ خودش را نابود کند اما این‌که از دور عاشقی کند، برایش بسیار سخت بود، خودش دکمه‌ی قرمز رنگ را لمس کرد، از کاری که می‌کرد مطمئن بود اما حرف‌های جیم قبل از این‌که او را به ژامسین تبدیل کند در سرش اکو شد، تصمیم برایش سخت بود؛ "اولیویر، می‌دونی بزرگ‌ترین اشتباه ما انسان‌ها آسیب‌رساندن به خودمونه!" هر لحظه دلش می‌خواست دکمه را بزند ولی نظرش عوض می‌شد. اگر دکمه را می‌زد، تمام کسانی‌که او به ژامسین تبدیل کرده بود، رویش هجوم می‌آوردند و او را تکه‌تکه می‌کردند ولی اگر این کار نمی‌کرد؛ مطمئن بود که خودش بدتر می‌شکند و حس اضافه بودن بین انسان‌ها بیش‌تر زجرش می‌دهد.
دکمه را فشرد، تمام موجودات به سمتش حمله‌ور شدند و او را مانند یک تکه گوشت بی‌ارزش جلوی امیلی خوردند.
پایان.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.