کامل شده داستان کوتاه آرزویی که دور نیست ویژه ایونت روز قلم|maryamBano کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع پروین امیرکافی
  • تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
14/9/18
280
2,069
93
نام داستان کوتاه: آرزویی که دور نیست
نام نویسنده: maryamBano
ویراستار: هایده عباسی

IMG_20190725_185840_579.jpg

دفترم را بستم و خودکار را داخل لیوان دسته شکسته‌ی روی میز گذاشتم. گیره‌ی موهایم را باز کرده و لابه‌لای آن‌ها دستی کشیدم. صندلی چوبی دست‌ساز آقاجون را به عقب هل داده و از رویش بلند شدم. تخت چوبی، ست با صندلی و کنسول را دور زدم و مقابل پنجره‌ی قدی تراس ایستادم. دست عرق کرده‌ام را روی شیشه‌ی سرد گذاشتم. باران نم‌نَمَک، گل‌های شمعدانی و حسن‌یوسف مادر را نوازش می‌کرد. درب ریلی تراس را هل دادم. پایم را که روی سرامیک خیس گذاشتم، لرزی به تنم نشست. کمی توی خودم جمع شدم. دستم را دور نرده‌های تراس بند کردم و به تراس طبقه‌ی دوم ساختمان روبرویی خیره شدم، تراسی که در آن مبلمانی مختصر شامل دو صندلی و یک میز کوچک سفید و گلدانی با چند شاخه گل‌ مصنوعی، چیده شده بود.
شاید مسخره به نظر برسد اما هروقت توی رمان م گیر می‌کنم، سری به آن تراس می‌زنم. عروس و دامادی هم یک ماهی هست که به ساختمان روبرویی آمده‌اند و گاهی عصرانه‌شان را آن‌جا می‌خورند.
موهای خیسم از شدت باران به سرم چسبیده بود. نگاه اجمالی به خیابان انداختم، رج‌به‌رج ماشین‌ها با مدل‌های گوناگون پارک شده بود. تک‌و‌توک آدم‌هایی رد می‌شدند، یکی چتر داشت و دیگری می‌دوید تا خیس نشود! کودکی هم این میان گریه می‌کرد که چتر را از دست مادرش بگیرد و مادرش هم کلافه او را بـ*غـل کرده بود. جای خالی پیرمردهای بازنشسته روی نیمکت روبه‌روی سلمانی آقا حیدر توی ذوق می‌زد.

- اینجایی، هی صدات می‌زنم!؟

هول برگشتم، مامان بود. با ابروهای به‌هم چسبیده نگاهم می‌کرد.

مادر: خودت به درک، اون‌جوری چسبیدی به تراس، گل‌ها رو نابود کردی!

خنده تا پشت لــ*ب‌هایم آمد اما ریسک رها کردنش را به‌ جان نخریدم.

- ممنون که انقدر به فکر منی نه گل‌هات!

کمی از اخمش باز شد. دستی به پیراهن نخی بلندش کشید و شروع به جمع کردن لباس‌های پخش و پلای اتاق کرد.

- اگه از نقش موش آب کشیده، خسته شدی، می‌تونی بیای تو!

برای این‌که از سقوط احتمالی‌ام توسط مامان در امان باشم به داخل رفته و بخاری را زیاد کردم.

- یه سر هم به ما بزنی، بد نیست! والا برای خودت می‌گم، دیگه کم‌کم داری رنگ اتاقت میشی!

لباس خیسم را با ست تاپ و شلوارک آبی‌ام عوض کرده، روی تختم نشستم و پتوی جمع نشده و ولوی روی زمین را برداشته و روی پاهای سردم کشیدم.
- مجبوری مگه تو زمستون تاپ و شلوارک بپوشی؟ به فکر جیب بابای بدبخت‌تون هم که نیستین! با این وضع توی خونه می‌گردین و بخاری رو می‌ترکونید، قبض که بیاد بابای بدبختت جای بخاری آتیش می‌گیره!
دستم را دراز کرده و حوله‌ی دست‌وصورت مچاله‌ی روی میز را برداشتم و مشغول خشک کردن موهایم شدم.
مامانم با چشم غره‌ای به من لباس‌های خیسم را برداشته و حوله را از دستم کشید.

- چرا تو اینقد شلخته‌ای آخه؟! الان به درک، دو فردا که شوهر کردی چی؟! گرچه آخرش یکی از همین پیرمردا که هر روز واسشون دست تکون میدی، میاد و می‌گیرتت!
بلند شدم و بدن پر از چربی‌اش را بـ*غـل کردم:
- الهی دورت بگردم، آخه بهتر از این‌جا کجا برم!
- خوبه خوبه، به جای زبون ریختن یه دستی به اتاقت بکش. می‌ترسم فردا خودتم توش گم کنیم!
مرا کنار زد و کنار میز تحریرم رفت، انگشت‌اش را روی میز کشید و رو به من گرفت و گفت:
- نگاه چه‌قدر خاک داره!
کنارش رفتم و روی صندلی کنار میز نشستم و دفترم را باز کرده و در جواب گفتم:
- بزار پارت این هفته رو بنویسم، یه خونه‌تکونی اساسی راه می‌‌اندازم.
دفتر را از دستم کشید، هاج‌ و‌ واج نگاهش کردم! نگاهی سرسری به آن انداخت و گفت:
- نمی‌دونم این نوشتن واست آب و دون میشه؟ اون از اون کتابی که نصفش توی انبار خاک می‌خوره، این‌هم از این که داری مجانی می‌نویسی، واسه یه عده بی‌کارتر از خودت!
برای عدم درک ‌‌خانواده و اهمیت ندادن آن‌ها به علایقم، بغض کردم. دفترم را از دستش گرفتم و به آغـ*وش فشردم. حس مادری را داشتم که می‌خواهد فرزندش را از دست ندهد.
با پوفی زیر لــ*ب و بدون حرفی اتاقم را ترک کرد. چشم از درب بسته گرفتم و نگاهم را به دفتر توی دستم دادم. مثل یک جنس با ارزش بوسیدمش و سر جای خودش قرار دادم. گوشی در حال شارژم را از روی پایه‌ی چراغ خواب کنار تختم برداشتم. وارد صفحه‌ی انجمن ناول شدم، کنار آیکون پیام، عدد دو به رنگ قرمز چشمک می‌زد. بازش کردم.
"پارت می‌گذارید امشب‌؟"
"وای منتظر پارتم"
بدون جواب، گوشی را قفل و روی تخت پرت کردم:
- پس این‌همه آدم‌های مجازی که از رمان من تعریف می‌کنن کجای زندگی واقعی‌ام قرار دارن؟!
با صدای مادر برای آماده بودن ناهار از اتاقم دل کندم. صدای ظرف از آشپزخانه می‌آمد. بابا پارچه‌ای پهن کرده و دل و روده‌ی چای‌ساز مامان را بیرون ریخته بود تا به قول خودش تعمیرش کند. همه‌مان می‌دانستیم که چیزی که برود زیر دست پدر، درست‌بشو، نیست!
امین روی زمین دراز کشیده و در حال تماشای فوتبال بود (به جای مستفیض کردن اجداد رونالدو به فحش‌هایی که باید توی فرهنگ لغت دنبالش می‌گشتم و به خاطر حضور بابا)، پوست تخمه را به‌جای بشقاب، دو متر آن‌طرف‌تر پرت می‌کرد.
سلامی کردم، امین سری برایم تکان داد.
بابا: به جای اون اراجیفی که می‌نویسی بیا یه کمک به مادرت بکن!
هر کس بی‌اعصاب می‌شد، زورش به نوشتن من می‌رسید! بدون جواب وارد آشپزخانه شدم.
مامان: برو بگو بیان. غذا حاضره، تا ما شروع کنیم، نفیسم میاد.
بعد از سرفه‌ی کوتاهی، دوباره به سالن برگشتم:
- غذا حاضره.
بابا بدون حرفی بلند شد. امین صدای تلویزیون را زیاد کرد تا صدایش را بشنود.
روی صندلی کنار مادر نشستم و مقداری سالاد برای خودم ریختم. بابا وارد آشپزخانه شد. همان‌طور که آستین پیراهن سرمه‌ای‌اش را بالا می‌زد، به‌سمت شیر‌آب ظرف‌شویی رفت تا دست و صورتش را بشوید. امین روبه‌رویم نشست تا به تلویزیون اشراف داشته باشد و همان‌طور که چشمش به فوتبال بود بشقابی برداشت که البته از کوری‌اش به ظرف خورشت برخورد کرد و خورش روی لباسش ریخت.
مامان: بچه مگه کوری؟ پولش رو اونا می‌گیرن، حرصش رو من باید بخورم!
امین با چنان حال زاری به تی‌شرت سفید تازه خریداری شده‌‌‌اش، نگاه می‌کرد که ناتوان از کنترل خودم شروع کردم به خندیدن.
امین: چرا به این چیزی نمی‌گین که همش چسبیده به اتاقش و چیزای خاک بر سری تحویل ملت میده!
چشم‌هایم از این گرد‌تر نمی‌شد!
- چی می‌گی واسه خودت، هر کی بهت یه چیزی می‌گه، زرتی می‌پری یقه من رو می‌گیری!
امین: دستم را در دستانش قرار دادم و با شوق نگاهش کردم، خیره به لــ*ب‌هایم بود که...
بابا: بسه، با هر دوتونم!
باورم نمی‌شد که رمان من را خوانده باشد، با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم و از زیر میز لگدی به پایش زدم. آخی زیر لــ*ب گفت و با دندان کلید شده نگاهم کرد. چشمی برایش گرداندم که یعنی بعداً حالت را می‌گیرم!
در با تقی باز شد و پشت‌بندش نفیسه سلام بلند‌بالایی کرد. بر‌خلاف همیشه که اول برای تعویض لباس به اتاقش می‌رفت، به‌محض ورود به آشپزخانه آمد. چنان خودش را پیچیده بود که انگار از قطب جنوب برگشته بود. پالتویش را تا زیر چانه کشیده، کلاهی پشمی روی مقنعه‌اش پوشیده و شال گردنش را هم تا روی دماغش بالا کشیده بود.
امین: بوران اومده مگه، بکش پایین اون شال رو، واسه خودت می‌گم، کبود شدی از کمبود اکسیژن!
بدون توجه به امین روبه‌رویم قرار گرفت. قاشق توی دستم معلق بین دهانم و بشقاب مانده بود.
نفیسه: امروز خیلی کیف کردم ازت نازی، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم رمان ‌ات این‌قدر سروصدا کنه! اصلاً فکر نمی‌کردم این‌قدر خوب بنویسی که استادمون ازش خوشش بیاد.
یک لنگه ابرویم طبق عادت بالا پرید! ماچی رو لپم کاشت و رفت. نگاهی به بقیه انداختم که کم‌تر از من نبودند. امین بدون توجه به گل‌ گفتن‌های آقای گزارش‌گر خیره نگاهم می‌کرد. بابا دستش را تندتند به ریش‌اش می‌کشید که خوب اغلب اوقات وقتی متعجب بود این‌کار را می‌کرد. مامان برایم از خورشت، گوشت‌ها را سوا می‌کرد که خوب نوع علاقه و ذوق مامان را نشان می‌داد. بهترین غذای عمرم را خوردم و با عزمی راسخ‌تر به اتاقم رفتم. سیستم را روشن کردم. قبل از پارت جدید نوشتم:

"من یه نویسنده‌ام، شاید خیلی‌ها مرا جدی نگیرند و یا شاید حتی به‌دیده تمسخر نگاهم کنید اما من خالق دنیای خودمم.
توی ذهن من پر از کلمه‌ است که رج‌به‌رج کنار هم قرار گرفتند که من باهاشون دنیایی جدید خلق کنم.
من یک نویسنده‌ام..."
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.