داستان فرح و ویدا

R

Rahil_shams

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
دو زن ایرانی، هر دو در سوگ فرزند و دور از زادگاه، یکی منتقد گذشته و آن یکی بر مواضع باقی مانده، دو زن ایرانی که میانه دهه ۳۰ در دانشگاه معماری پاریس به هم رسیدند، دو دوست یکی فرزند سوم خاندانی اصیل و آن یکی تنها دختر مادری بیوه و خیاط. محمدرضا پهلوی سرنوشت این دو زن را از هم جدا کرد، یکی شد ضد شاه و آن یکی زن شاه. دو زن آواره ایرانی در پاریس یکی تاب دوری تنها فرزند را نداشت و آن یکی مانده بر میراث خاندانی دربه‌در. حالا مرگ برای همیشه راه ویدا حاجبی تبریزی را از فرح دیبا جدا کرد. مرگی که عصر روز دوشنبه ۲۳ اسفندماه در بیمارستانی در حاشیه پاریس به سراغ ویدا آمد و او را مانند «یادها» برد.

ویدا حاجبی یکی از مشهورترین زنان زندانی سیـاس*ـی ایران در دهه ۱۳۵۰ بود که با عقاید آزادی‌خواهانه به زندان افتاد و دوم آبان ۵۷ در حالی که فکر می‌کرد رژیم پهلوی برای منحرف کردن افکار عمومی، زندانیان سیـاس*ـی را آزاد می‌کند از دروازه اوین بیرون آمد. آنچه ویدا حاجبی را در این سال‌ها معروف کرد، فقط کتاب «داد بی‌داد»، مجموعه خاطرات او و هم‌بندی‌هایش در اوین در دوران هفت سال حبس نبود که خاطراتی بود که به اسم «یادها» منتشر شد و در آن او بخشی از خاطرات دوران دانشگاه و جوانی و نزدیکی‌اش با فرح دیبا که بعدها به عنوان ملکه ایران و مادر ولیعهد پهلوی شناخته شد را نوشت و شاید پاسخی به این سؤال درباره او بود که چطور دختر جوانی با گرایش‌های چپ توانست با شاه ایران ازدواج کند. ماجرایی که فرح نیز در سال‌های اخیر در خاطراتش به آن اشاره کرده است؛ اشاره‌ای که حاجبی را به پاسخگویی به دوست سابقش واداشت.انجمن ناول کافه
 
R

Rahil_shams

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
اما خاطره دوستی دور او با ملکه بعدی ایران شاید بخشی از خاطرات عجیب و هیجان‌آور ویدا حاجبی بود. زنی که در سال‌های جوانی و میانسالی در جریان مهمترین انقلاب‌های جهان بود و با انقلابیون بزرگی چون فیدل کاسترو از نزدیک ملاقات کرد و با همین سابقه هم به ایران آمد و آن‌طور که خودش می‌گوید فقط به خاطر همکار بودن با برخی از چهره‌های انقلابی ایران، ۷ سال در زندان‌های همسر دوست سابقش زندانی شد.


سال‌های جنگ

خاطرات ویدا حاجبی با تلخ‌ترین حادثه‌ای که از پنج‌ سالگی‌اش به یاد دارد آغاز می‌شود؛ لحظه‌ای به اعتقاد او هولناک که در کوچه تنگ خاکی محل زندگی‌اش در دروازه شمیران، آژان محله چادر دایه دوست‌داشتنی و مهربانش، فاطمه سلطان را از سرش کشید و بی‌اعتنا به التماس‌ها و گریه زاری او چادرش را پاره پاره کرد و ریخت توی جوی آب پر از آشغال کنار کوچه. این خاطره تلخ برای سال‌ها در جان ویدای کودک تا زمانی که به کودکستان برسابه در میدان بهارستان پشت وزارت معارف رفت، باقی ماند.انجمن ناول کافه
 
R

Rahil_shams

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
او که می‌گوید در کودکی بیشتر دنباله‌روی برادرش قهرمان بود، همراه او به کودکستانی می‌رفت که مدیرش خانم هوسپیان ارمنی بود: «کمی چاق، با موهای سیاه کوتاه، لپ‌های سرخ، سر و صورتی آراسته و مثل مادرم زیبا و مهربان.»


او در خاطراتش از دوران کودکی می‌نویسد: «توپ‌بازی را بیشتر از کاردستی، نقاشی دوست داشتم. برادرم قهرمان در مقابل پسربچه‌ها به خصوص دو تاشان که خیلی مرا اذیت می‌کردند و زور می‌گفتند حامی من بود. البته خانم برسابه همیشه به سرپرست جوان و لاغر ما که گیسوان بلند مشکی و خوشگلی داشت می‌گفت هوای دخترها را داشته باش.»


اما هنوز یک سال از رفتن او به مهدکودک نگذاشته بود که جنگ جهانی دوم سایه‌اش را بر ایران انداخت و خانواده او را به ترک تهران و رفتن به کرمان پیش مصطفی کاظمی، پدربزرگ مادری‌اش که استاندار بود مجبور کرد. این تصمیم البته با مخالفت مادربزرگ پدری‌اش مواجه شد. مادربزرگی که دختر باغبان کاخ اقدسیه ناصرالدین شاه بود که در ۱۲ سالگی به عنوان آخرین سوگلی ناصرالدین شاه به کاخ گلستان رفت. زنی که می‌گویند در آخرین روزهای زندگی ناصرالدین شاه سرنوشت سلطنت را با همراهی با امین‌السلطان تغییر داد. سرنوشت خانم‌باشی ۱۵ ساله اما بعد از مرگ شاه قاجار به خان قهرمان میرزا حاجبی گره خورد و پدر ویدا حاصل این ازدواج بود. ویدا در خاطراتش از مادربزرگش یاد می‌کند و پری خواهر بزرگترش را شبیه او می‌داند. اما مخالفت مادربزرگ باعث نشد تا خانواده آن‌ها به کرمان نروند و او به همراه برادر و خواهرش برای اولین بار سوار ماشینی بزرگ شدند و به کرمان رفتند.انجمن ناول کافه
 
R

Rahil_shams

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
او می‌نویسد: «کوچه‌ها و خیابان‌های کرمان همه خاکی بود و به نظرم خیلی کوچکتر و تنگ‌تر از تهران. هوا گرم بود، راه که می‌رفتیم گرد و خاک بلند می‌شد. اما باغ پر درخت و خنک پدربزرگم، بابا جون، خیلی خوشم آمد. هر چند خیلی کوچکتر از باغ دراندشت سرسبز او با استخری بزرگ در زعفرانیه شمیران بود. باغ کرمان با نخل‌های بلند خرما که شاخ و برگشان مثل چتر باز شده بود و آب زلال نهری تمیز که مثل آیینه‌ای شفاف از سراسر باغ می‌گذشت، خیلی دوست‌داشتنی بود. شب‌ها که تو حیاط کنار نهر می‌خوابیدیم ستاره‌ها چنان نزدیک بودند که انگار دست دراز می‌کردم می‌توانستم آن‌ها را بگیرم.»


او را به همراه خواهر بزرگترش پری و بتول دختر دایه‌اش و قهرمان به مدرسه دخترانه «تهیه» فرستادند. او در صندلی نزدیک به آموزگار می‌نشست و برای نخستین بار با موضوعی مواجه شد: فلک کردن.


دیدن فلک کردن دختری در مدرسه تاثیر بدی روی ویدا گذاشت و باعث شد که نه تنها دیگر پا در آن مدرسه نگذارد که دیگر به هیچ نصیحت و فشاری تن ندهد: «همین حال را در آغاز دهه ۵۰ در زندان اوین هم حس کردم. زمانی که چندی پس از پایان دوره شکنجه مرا چشم بسته به دفتر سربازجو عضدی (محمدحسن ناصری) بردند. برای چندمین بار بود که از من می‌خواست در تلویزیون ابزار ندامت کنم. با خشونت گفت: این منو که می‌بینی! بالاخره تو رو پای تلویزیون می‌برم. اگه جرات داری به چشمم نگاه کن تا با هم شرط ببندیم! و با اطمینان دستش را جلو آورد. از ترس و دلهره یک لحظه بی‌حرکت واماندم. اما ناگهان به خود آمدم و همان حس سرپیچی ناشی از غرور در دلم بیدار شد. به چشمان ترسناکش چشم دوختم و دستم را برای شرط‌بندی جلو بردم. قلبم از جا کنده شد، این بار خون غلیظ گرمی از پاهایم فروریخت. با سیلی محکم عضدی نقش زمین شدم.»
انجمن ناول کافه
 
R

Rahil_shams

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
خانواده حاجبی در کرمان نمی‌ماند و به غرق‌آباد می‌‌رود؛ روستایی که چهاردانگش به خانواده آن‌ها تعلق داشت. مهمترین اتفاق این سفر دستگیری خانواده توسط آمریکایی‌ها در راه ساوه بود.


در غرق‌آباد، مثل همه دهات نه مدرسه وجود داشت، نه پزشک، نه برق و نه محلی برای تفریح. خانه‌ها همه کاهگلی بودند و کوچه‌ها تنگ و پر از گل و برف. سختی‌هایی که سرانجام آن‌‌ها را متقاعد کرد به تهران بازگردند و در خانه‌ای در خیابان کاخ زندگی‌ کنند.
انجمن ناول کافه