داستان‌های انگلیسی

Khazan

Khazan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
9/7/19
150
158
43
Barbara couldn’t take it anymore. Her upstairs neighbor was blasting his stereo again. She had asked him twice already to turn the volume down. The first time she asked, he was surprised. He said he didn’t know that she could hear his stereo.
“Yes,” she said. “It’s just like your stereo was in my living room. I can hear every note!”
He said he would keep it down. She hoped that he was telling the truth. Of course, he wasn’t. The very next day, he blasted his stereo. She marched upstairs to remind him of his promise. He said the volume was so low that he could barely hear it. She asked him to turn it lower. He said he would try. Barbara could swear that when she reentered her apartment, the music was louder than when she had walked upstairs.
So, this was the third time. She took her baseball bat upstairs with her. She knocked very loudly on his door. When he opened the door, she screamed at him like a crazy person. She told him she would kill him if he didn’t turn the music down and keep it down. His eyes got big.
She went back downstairs. She couldn’t hear a note.
I can’t believe I said that, she told herself.
 
Khazan

Khazan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
9/7/19
150
158
43
باربارا نمیتونست اون رو بیشتر تحمل کنه. همسایه طبقه بالایی شون دوباره ضبط استریوشو در حد انفجار بلند کرده بود. اون ازش دو بار خواسته بود که صداش رو بیاره پایین. اولین باری که اون درخواست کرد، طرف تعجب کرد. اون گفت که نمیدونست باربارا میتونه صدای ضبط رو بشنوه.

“بله”. او گفت.”شبیه اینه که ضبط شما داخل اتاق نشیمن من باشه. من همه نت ها رو میتونم بشنوم”.

اون مرد گفت که صداش رو کم میکنه. اون خانم امیدوار بود که مرد حقیقت رو گفته باشه. البته نمیگفت. روز بعدش اون ضبطش رو در حد انفجار بلند کرد. اون خانم به طبقه بالا پیشروی کرد تا قولش رو بهش یادآوری کنه. اون گفت که صدا اون قدر کم بود که حتی به سختی میتونست بشنوه. اون از مرد خواست که صداشو کم کنه. او گفت که سعیش رو میکنه. باربارا میتونست قسم بخوره که وقتی دوباره وارد آپارتمانش شد موسیقی از زمانی که اون به طبقه بالا رفته بود بلندتر شده بود.

بنابراین این بار سوم میشد. اون چوب بیسبال خودش رو هم همراهش طبقه بالا برد. اون خیلی بلند به در زد. وقتی مرد در رو باز کرد اون خانم سر مرد مثل یک آدم دیوانه داد زد. اون گفت که اون مرد رو میکشه اگر صدای موزیک رو کم نکنه و کم نگه نداره. چشمان اون مرد بزرگ شد. اون به طبقه پایین برگشت. اون دیگه یک نت هم نشنید. من نمیتونم باور کنم که اون رو گفتم. اون به خودش گفت.
 
Hmrz.shd

Hmrz.shd

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/3/19
2,261
20,390
113
زمین والیبال...
Mountain Story
"A son and his father were walking on the mountains.
Suddenly, his son falls, hurts himself and screams: "AAAhhhhhhhhhhh!!!"
To his surprise, he hears the voice repeating, somewhere in the mountain: "AAAhhhhhhhhhhh!!!"
Curious, he yells: "Who are you?"
He receives the answer: "Who are you?"
And then he screams to the mountain: "I admire you!"
The voice answers: "I admire you!"
Angered at the response, he screams: "Coward!"
He receives the answer: "Coward!"
He looks to his father and asks: "What's going on?"
The father smiles and says: "My son, pay attention."
Again the man screams: "You are a champion!"
The voice answers: "You are a champion!"
The boy is surprised, but does not understand.
Then the father explains: "People call this ECHO, but really this is LIFE.
It gives you back everything you say or do.
Our life is simply a reflection of our actions.
If you want more love in the world, create more love in your heart.
If you want more competence in your team, improve your competence.
This relationship applies to everything, in all aspects of life;
Life will give you back everything you have given to it."
YOUR LIFE IS NOT A COINCIDENCE. IT'S A REFLECTION OF YOU!"
-- Unknown Author
ترجمه فارسی:
داستان كوهستان
پسري همراه با پدرش در كوهستان پياده روي مي كردند كه ناگهان پسر به زمين مي خورد و آسيب مي بيند و نا خود آگاه فرياد مي زند: "آآآه ه ه ه ه"
با تعجب صداي تكرار را از جايي در كوهستان مي شنود. "آآآه ه ه ه ه"
با كنجكاوي، فرياد مي زند:"تو كي هستي؟"
صدا پاسخ می دهد:"تو كي هستي"
سپس با صداي بلند در كوهستان فرياد مي زند:" ستايشت مي كنم"
صدا پاسخ مي دهد:" ستايشت مي كنم"
به خاطر پاسخ عصباني مي شود و فرياد مي زند:"ترسو"
جواب را دريافت مي كند:"ترسو"
به پدرش نگاه مي كند و مي پرسد:" چه اتفاقي افتاده؟ "
پدر خنديد و گفت:" پسرم، گوش بده"
اين بار پدر فرياد مي زند: " تو قهرمان ي"
صدا پاسخ مي دهد : " تو قهرمان ي"
پسر شگفت زده مي شود، اما متوجه موضوع نمي شود
سپس پدر توضيح مي دهد: " مردم به اين پژواك مي گويند، اما اين همان زندگيست"
زندگي همان چيزي را كه انجام مي دهي يا مي گويي به تو بر مي گرداند
زندگي ما حقيقا بازتابي از اعمال ماست
اگر در دنيا عشق بيشتري مي خواهي، عشق بيشتري را در قلبت بيافرين
اگربدنبال قابليت بيشتري در گروهت هستي. قابليتت را بهبود ببخش
اين رابطه شامل همه چيز و همه ی جنبه هاي زندگي مي شود
زندگي هر چيزي را كه به آن داده اي به تو خواهد داد
زندگي تو يك اتفاق نيست، انعكاسي از وجود توست
نويسنده: نامشخص
*انجمن ناول کافه*
 
Hmrz.shd

Hmrz.shd

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/3/19
2,261
20,390
113
زمین والیبال...
The Farmer's Donkey
One day a farmer's donkey fell down into a well. The animal cried piteously for hours as the farmer tried to figure out what to do. Finally he decided the animal was old, and the well needed to be covered up anyway; it just wasn't worth it to retrieve the donkey. He invited all his neighbors to shovel dirt into the well. At first, the donkey realized what was happening and cried horribly. Then, to everyone's amazement, he quieted down.
A few shovel loads later, the farmer finally looked down the well, and was astonished at what he saw. With every shovel of dirt that hit his back, the donkey was doing something amazing. He would shake it off and take a step up. As the farmer's neighbors continued to shovel dirt on top of the animal, he would shake it off and take a step up. Pretty soon, everyone was amazed as the donkey stepped up over the edge of the well and trotted off!

ترجمه فارسی:
الاغ كشاورز
روزی الاغ یک کشاورز به درون چاه افتاد و ساعتها گریه کرد. کشاورز تصمیم گرفت فکری به حال ماجرا کند. سرانجام به این فکر افتاد که چون الاغ پیر است بهتر است چاه را بپوشاند. الاغ ارزش بیرون آوردن از چاه را ندارد. چند تن از همسایگانش را صدا کرد تا با بیل خاکها را داخل چاه بریزند. الاغ که این را فهمید شروع به زاری کرد. اما چیزی نگذشت که ساکت شد.
بعد از مقداری خاک پاشیدن کشاورز به درون چاه نگاه کرد و از چیزی که میدید متعجب میشد. با هر بیل خاکی که داخل چاه ریخته میشد، الاغ آنها را از بدنش میتکاند و یک قدم بالاتر می آمد. همین کار ادامه پیدا کرد و طولی نکشید که الاغ به لبه ی چاه رسید.
نتیجه:زندگی همیشه سختی دارد. اما شما میتوانید از هر کدام از سختی ها به عنوان یک پله ی ترقی استفاده کنید. ما میتوانیم با تسلیم نشدن در برابر مشکلات از عمیق ترین چاه ها و گرفتاری ها خلاص شویم
*انجمن ناول کافه*








 
Hmrz.shd

Hmrz.shd

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/3/19
2,261
20,390
113
زمین والیبال...
EAGLES IN A STORM
Did you know that an eagle knows when a storm is approaching long before it breaks?
The eagle will fly to some high spot and wait for the winds to come. When the storm hits, it sets its wings so that the wind will pick it up and lift it above the storm. While the storm rages below, the eagle is soaring above it.
The eagle does not escape the storm. It simply uses the storm to lift it higher. It rises on the winds that bring the storm.
When the storms of life come upon us - and all of us will experience them - we can rise above them by setting our minds and our belief toward God. The storms do not have to overcome us. We can allow God's power to lift us above them.
God enables us to ride the winds of the storm that bring sickness, tragedy, failure and disappointment in our lives. We can soar above the storm.
Remember, it is not the burdens of life that weigh us down, it is how we handle them.
ترجمه فارسی:
عقاب ها در طوفان
آيا مي دانستيد كه عقاب قبل از شروع طوفان متوجه نزديك شدنش مي شود؟
عقاب به نقطه اي بلند پرواز مي كند و منتظر رسيدن باد مي شود
وقتي طوفان از راه مي رسد بال هايش را باز مي كند تا باد بلندش كند و به بالاي طوفان ببردش
در حالي كه طوفان در زير بالهایش در جريان است، عقاب بر روي آن در حال پرواز است
عقاب از طوفان نمي گريزد و از آن براي بلند تر پروزا كردن استفاده مي كند. با باد هايي پرواز مي كند و اوج مي گيرد كه طوفان را به همراه دارند
وقتي طوفان زندگي به سمت ما مي آيد و بی شک همه ما آنها را تجربه خواهیم کرد، مي توانيم با قرار دادن ذهن و اعتقاداتمان به سمت خدا بر آنها چيره شويم. طوفان ها نبايد بر ما غلبه كنند. ما مي توانيم اجازه بدهيم كه قدرت خدا ما را به فراتر از آنها ببرد
خداوند ما را توانا ساخته تا بر فراز باد هاي طوفان هايي كه همراه خود بيماري، مصيبت، شكست و نااميدي در زندگي را به ارمغان مي آورند پرواز كنيم
به ياد آوريد، بار زندگي نيست كه باعث سقوط ما مي شود بلكه علتش نوع عکس العمل ماست
*انجمن ناول کافه*


 
Hmrz.shd

Hmrz.shd

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/3/19
2,261
20,390
113
زمین والیبال...
مادر من و چشمش My mom and her eye
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهـ*ن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بودم كنار در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
*انجمن ناول کافه*