درحال نگارش خاطرات بنفش | Amir_af کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع khaterat_banafsh
  • تاریخ شروع
K

khaterat_banafsh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
6/2/19
19
86
13
#1
نام رمان: خاطرات بنفش
نویسنده:Amir_af
تایید کننده: @Elahe Dehghani
ژانر: معمایی، هیجانی
خلاصه:

داستان یک پدر خوانده مافیایی که دو نفر سعی دارن علیهش مدرک جمع کنن تا اونو تحویل پلیس بدن. مرد مافیایی داستان ما وقتی موضوع رو میفهمه سعی میکنه اونارو گیر میاره اما با..
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
9/8/18
123
554
93
22
#2
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
K

khaterat_banafsh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
6/2/19
19
86
13
#3
زندگی، باهرکس خوب رفتار نمی‌کند. آدم‌ها همیشه به‌دنبال یک‌ راه چاره که آن‌هارا از فلاکت آزاد کند می‌گردند. شاید من کسی باشم که بارها سعی کرده‌ام این راه را پیدا کنم، اما هیچ‌وقت نتوانستم. شاید اصلا نتوانم این راه را پیدا کنم و خودم‌را از فلاکت آزاد کنم.

روی بالکن ایستاده بودم و به منظره حیاط پشتی نگاه می‌کردم. درختان و گل‌های باغ به‌من روحیه تازه می‌دادن.
تاریکی شب و چراغ های باغ منظره حیاط رو زیباتر می‌کرد. نفس‌های عمیقی که می‌کشیدم، به من جون تازه‌ای می‌داد. خیلی محو تماشای باغ شده بودم که نتونستم صدای پای کسی که از پشت‌سرم اومده بود رو بشنوم. با حرفش از فکر بیرون اومدم.
- آقا کامیار؛ بچه ها جمع شدن و منتظر دستور شماییم.
همین‌طور که به حیاط پشتی نگاه می‌کردم جوابش‌رو دادم.
-باشه، الان میام.
چشمی گفت و رفت. دوباره نفس عمیقی کشیدم و به گذشتم فکر کردم.

*آذر ماه1388*

هوای سردی بود و کمی سوز داشت. از یقه لباسم گرفته بود و به جلو هلم می‌داد. ترسیده بودم، نمی‌دونستم می‌خواد چی‌کار کنه. به‌در که رسیدیم پرتم کرد بیرون.
-برو گمشو عوضی، دیگه لیاقت نداری اینجا بمونی.
نفس نفس میزدم و قلبم انگار داشت استوپ می‌کرد. با هق هق به‌پاهاش افتادم و همین‌طور که داشتم گریه میکردم گفتم:
-نه داداش؛ غلط کردم، خواهش می‌کنم من ‌و ببخش.
-خودت فکر کن، دیگه راهی واسه ببخش مونده؟
چقدر بخاطر سیگار و هر درد و مرضی بخشیدمت؟ فکر میکنی این شیشه کشیدنات هم راهی واسه ببخش گذاشته؟
-خواهش می‌کنم داداش؛ قول می‌دم دیگه تکرار نمی‌شه.
-از این قول‌ها زیاد دادی، دیگه فایده‌ای نداره، فقط برو.
حرفش که تموم شد، رفت توی خونه و در رو بست. حتی نزاشت من به حرف زدنم ادامه بدم. بادو رفتم به‌سمت در و با مشت می‌کوبیدم به‌در که شاید بیاد بیرون و به‌حرفام گوش کنه، اما فایده‌ای نداشت و هیچ حرکتی از خودش نشون نداد. این‌دفعه دیگه حرف آخرش رو زد. می‌دونم که دیگه ناله‌هام هیچ فایده‌ای نداره و فقط باید برم. شاید برای همیشه.

*اردیبهشت ماه1402*

راه‌روی حیاط و طی کردم که رسیدم به بچه‌ها. همه حاظر بودن، با تمام تجهیزاتشون.
پالتو و شلوار پارچه‌ای مشکی رنگ و یک پیراهن سفید. چهار ماشین شاسی بلند و یک مینی‌ون مشکی رنگ. دستیارم که تمام کارهای من رو اون برنامه‌ریزی می‌کنه رو صدا زدم:
-سامان؛ یک‌لحظه بیا.
به‌سمت من اومد و جلوم ایستاد.
-بله آقا کامیار؟
-الان دونفرشون یک‌جا هستن؟
-بله؛ خیالتون راحت، دونفرشون و کشوندیم یک‌جا.
سری تکون دادم و رفتم سمت ماشینم.

*مهر ماه1400*
از زبان راوی:


جلوی یک در سفیدرنگ ایستاد و دستش و گرفت روی زنگ. بعد از مکثی صدای دختری بلندشد:
-اومدم.
دختری با قد متوسط و گندمی رنگ با موهایی مشکی و چهره ایرانی خالص در رو باز کرد و با دیدن مرد لبخندی زد.
-سلام عمو عبدالله؛ خوش‌اومدید، بفرمایید تو.
عبدالله با سر جواب سلامش رو داد و داخل خونه شد. پله‌هارو بالا رفت و داخل پذیرایی شد. به محتویات داخل خونه نگاهی انداخت و بعد رو به دختر گفت:
-مریم جان؛ بابات گجاست؟
مریم به اتاقی اشاره کرد که پدرش داخلش بود. عبدالله به‌سمت اتاق رفت و درش رو باز کرد.
رو به مردی تقریبا مسن که کنار بخاری نشسته بود درحال نعشه کردن بود گفت:
-این چه وضعیه راه انداختی محمد؟
-به‌به داداش عبدالله! بفرمایید داخل.

عبدالله داخل اتاق شد و گوشه‌ای نشست و منتظر شد تا محمد حرفی بزنه.
بعداز چند دقیقه محمد پرونده‌ای آبی رنگ از زیر فرش درآورد و رفت جلوی عبدالله نشست و شروع کرد به سوال پرسیدن.
-تو کامیار پارسیا رو می‌شناسی؟
-نه؛ چرا باید بشناسم؟
-طرف یک تاجر معروف و سرشناسه. خیلی‌ها می‌شناسنش و واسش احترام قائلا.
-خب که چی؟ میگی برم دست بوسش؟
-نه داداش، لازم نیست. ایشون به ظاهر یک تاجره، ولی در واقع باید بگم که یک خلافکاره و یک باند مافیایی رو می‌چرخونه.
عبدالله قیافه‌ای به خودش گرفت که انگار به ظاهر تعجب کرده و گفت:
-اوه! نه‌بابا! جداً؟ اسلحه‌هم دستش می‌گیره؟
محمد از این کار عبدالله ناراحت شد و قیافه‌ای جدی گرفت و گفت؟
-امیر شاه پور رو که می شناسی؟
-آره، چه ربطی به این بچه داره؟
-امیر شاه پور همون کامیار پارسیا هستش.
عبدالله که از این حرف محمد واقعا تعجب کرده بود گفت:
 
آخرین ویرایش:
K

khaterat_banafsh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
6/2/19
19
86
13
#4
-چی؟ یعنی داری می‌گی که 14سال غیب شده، حالا برگشته و سردسته باند مافیایی از آب در رفته؟
-آره، حالا اینا به‌کنار، یک‌نفر اومد پیشم و بهم گفت که اگه بتونم ثابت کنم که کامیار پارسیا یک مافیاییه، بهم پول خوبی می‌ده.
-کی!؟
-بماند، مهم اینه که اگه بیای و بامن شراکت کنی، این پول گنده رو باهم نصف نصف می‌کنیم.
دستشو به‌سمت عبدالله دراز کرد و گفت:
-بامن هستی؟
عبدالله پوزخندی زد و بهش گفت:
-مطمئنی که می‌تونی خوب پیش بری؟
محمد، پرونده آبی‌رنگ رو به‌سمت عبدالله گرفت و گفت:
-تا الان که خوب پیش رفتم.
دوتایی‌شون خنده طولانی‌ای کردن و باهم دست دادند.
شراکت محمد و عبدالله از امروز شروع شد. شاید این شراکت اصلا به‌نفع هیچ‌کدومشون نباشه.
بعداز اتمام صحبتاشون، عبدالله خداحافظی کرد و از خونه خارج شد.
توی راه با یکی از همسایه‌های قدیمی مواجه شد. چون عبدالله در گذشته توی همین محل زندگی می‌کرد.
-به، چه‌خبر از آقا ایرج؟
-به‌به، آقا عبدالله، خودت معلوم هست کجا غیبت زده. بعداز این همه مدت تعجب کردم اینجا دیدمت.
-آره، قراره یک کاری با محمد شروع کنیم، واسه همین اومدم که باهاش صحبتامون رو بکنیم.
-آها، حالا چه‌کاری هست؟
-والا قراره که علیه یک مافیایی مدرک جمع کنیم که ثابت بشه طرف مافیاییه.
-آها؛اسمش چیه؟
عبدالله تا خواست حرفی بزنه که پسر ایرج اومد پیششون.
-سلام آقا عبدالله.
عبدالله نگاهی بهش انداخت و بعد لبخندی زد و گفت:
-به‌به آقا ایمان؛ ماشاالله چه‌قدر بزرگ شدی.
ایرج وسط حرفاشون پرید و گفت:
-نگفتی، اسم طرف چی هست؟
-نمی‌دونم، یک چیزی تو مایه‌های پارسیا.
ایمان از این حرف عبدالله تعجب کرد و گفت:
-کامیار پارسیا!؟
- آره آره، مگه تو می‌شناسیش؟
ایمان با ترس دست‌هاشو تکون داد و گفت:
-نه نه، نمی‌شناسمش. من دیگه باید برم، فعلا با اجازه.
مسیری رو طی کرد و وارد یک کوچه شد و موبایلش رو از توی جیبش در آورد و یک شماره‌ای رو گرفت. بعداز مکثی تلفن جواب داد که ایمان شروع کرد به صحبت کردن.
-الو آقا سامان، مطلب مهمیه که باید باهاتون در میون بزارم. درمورد آقا کامیار.

بعد از خداحافظی کردن، رفت سر ایستگاه‌اتوبوس. حداقل یک‌ربع منتظر موند تا اتوبوس اومد. سوار شد و روی یک‌صندلی نشست.
بعداز چند ایستگاه از اتوبوس پیاده شد و مسیری رو طی کرد که به یک کافی‌شاپ رسید. داخل کافی‌شاپ شد و یک نگاهی به اطراف انداخت که با دیدن یک نفر لبخند زد و به‌سمتش رفت.
-سلام آقا سامان؛ حالتون چطوره؟
-مرسی، خب چی‌کار داشتی؟
صندلی‌ای که روبه‌روی سامان بود رو انتخاب کرد و نشست و شروع کرد به صحبت کردن و تمام ماجرارو برای سامان تعریف کرد.
بعد از اتمام صحبت‌های ایمان، سامان اخمی کرد که ایمان هم از این اخم، نگران شد و گفت:
-حالا می‌خواین چی‌کار کنید؟
-فعلا معلوم نیست. ولی تو تموم رفت و آمدهایی که تو خونه هست رو زیر نظر داشته باش.
چشمی گفت و از سامان خداحافظی کرد و از کافی‌شاپ خارج شد.

*اردیبهشت ماه1402*
از زبان کامیار:
سوار ون شدم که سامان هم داخل ون شد و به راننده دستور حرکت داد. توی راه سامان شروع کرد به حرف زدن.
-انگار که شما اونارو می‌شناسین، درسته؟
-توی بچه‌گی، خونه یکی از رفیقام اونجا بود. این دو برادر کلا مشکل داشتن که من توی اون کوچه رفت و آمد می‌کنم.
-اوه، شت. ولی باید بگم که بد بلایی سرشون در آوردم. یه کاری کردم که عبدالله ترسیده و رفته خونه محمد و الان سه ماهه که از اونجا بیرون نیومده.

*اسفند ماه1401*
از زبان راوی:

از خونه خارج شد و دست‌هاشو به‌سمت آسمون گرفت و گفت:
-خدایا به‌امید خودت.
و به‌سمت ماشینش رفت. داشت قفل ماشینشو باز می‌کرد که با صدای یک نفر به عقب برگشت.
-آقا عبدالله، آقا عبدالله.
-جانم، چی‌شده؟
-والا چند وقتیه که حس می‌کنم یک نفر خونتون رو زیر نظر داره.
-یعنی چی؟ کی؟ چرا؟
-والا نمی‌دونم، ولی یک مردی با لباس و شلوار سیاه و یک ماشین مشکی رنگ همش میاد در خونتون و رفت و آمدهاتون رو چک می‌کنه. حتی امروز صبح، وقتی دخترت داشت می‌رفت مدرسه، رفت و تعقیبش کرد.
با این حرف مرد، ترس توی دل عبدالله ایجاد شد. به‌سمت خونش رفت و تا خواست در رو باز کنه که متوجه یک مرد که روبروی خونش ایستاده بود شد. مردی قد بلند با پالتو و شلوار پارچه‌ای مشکی که کنار یک ماشین مشکی‌رنگ ایستاده بود. ترس توی دل عبدالله بیشتر شد و بادو رفت داخل خونه. از پله ها بالا رفت و در خونه رو باز کرد و داخل پذیرایی شد. رو به همسرش گفت:
-باید از اینجا بریم؛ وسایلاتون رو جمع کنید.
همسر عبدالله بخاطر شدت ترس عبدالله، ترس توی دلش ایجاد شد و گفت:
-کجا بریم، چی‌شده مگه؟
-چیز مهمی نیست، فقط یک، چند روز می‌ریم خونه محمد.
دختر عبدالله بخاطر سر و صداها از اتاق خارج و گفت:
-چه‌خبره؟ چی‌شده؟
-دخترم، آتوسا؛ برو وسایلتو جمع کن، چندوقتی می‌خوایم بریم خونه عمو محمد.
-اما انیس هنوز مدرسه‌است!
-سر راه می‌ریم دنبالش.
***
مسیری رو طی کرد و رسید به‌یک مردی.
-آقا سامان؛ حله.
-همه‌ی حرفایی که بهت گفتم و بهش گفتی؟
-آره.
-چی‌شد؟
-هیچی، ترسید و رفت توی خونش.
سامان خنده‌ای کرد و سوار ماشینش شد و حرکت کرد.
 
آخرین ویرایش:
K

khaterat_banafsh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
6/2/19
19
86
13
#5
*اردیبهشت ماه1402*
از زبان آتوسا:

تقریبا سه‌ماهه که خونه عمو محمد مستقر شدیم. نمی‌دونم چرا بابام یهو گفت باید بیایم اینجا. خودش هم انگار ترسیده، نه خودش از خونه می‌ره بیرون، نه مارو می‌زاره که از خونه بریم بیرون. نمی‌دونم ولی بابام خیلی از اون‌روز تغییر کرده.
حوصله‌ام پوکیده بود. به مریم نگاه کردم، سرش توی گوشیش بود و داشت چت میکرد. به انیس نگاه کردم که اونم داشت درس‌های عقب افتادش رو می‌نوشت. مامان و زن‌عمو هم که توی آشپزخونه مشغول غیبت کردن بودن و من هم از رفتن توی این‌جور جمع‌ها متنفرم. توی همین افکار بودم که سر و صدای بابا و عمو بلند شد.
-ببین بخاطر تو به‌ چه‌روزی گرفتار شدم. نگاه وضعیتم و که حتی جرعت ندارم از خونه‌ات پامو بزارم بیرون.
-ببین داداش همین روزا همه‌چیز حل می‌شه. فقط یکم دیگه صبر کن.
-کی؟ کی؟ دیگه نمی‌تونم تامل کنم.
کی؟
-حل می‌شه، فقط یکم صبر کن.

غرق حرفاشون بودم که یهو زنگ در به‌صدا در اومد. پیش قدم شدم تا برم در رو باز کنم. از پله‌ها پایین رفتم و تا رسیدم به در صدای بابا در اومد:
-نه دخترم؛ یه وقت در رو باز نکنی.
اخمام رو توی هم کردم و گفتم:
-ای بابا! اصلا معلوم هست چه‌تونه؟ الکی خودتون رو حبس کردید توی خونه.
به‌سمت در برگشتم و در رو باز کردم. یک مرد قدبلند با ریش‌های زیاد و پرپش و یک کت و شلوار مشکی جلوم ایستاده بود. بهش سلام کردم که جوابم رو نداد و بی‌تعارف وارد خونه شد و پشت سرش هم یک مرد با قد متوسط و سبیل های چخ‌ماخی وارد شد که فهمیدم اینا چجور آدم‌هایی هستن. جلوی در ایستاده بودن و من از کنارشون رد رفتم و کنار خواهرم انیس ایستادم. عموم عین این آدمای پاچه خوار رفت سمت اون یارو سیبیلوعه و شروع کرد به حرف زدن.
-سلام آقا؛ خوش اومدید. چرا خود آقا تشریف نیاوردن.
یارو خیلی سرد و خشک به عموم گفت:
-اومدم مدارکی که جمع کردی رو ببرم.
-اما اونا هنوز کامل نیستن.
-مشکلی نیس؛ دیگه کافیه. افراد کامیار خان از کاراتون باخبرن و ممکنه هرلحظه بیان سراغتون.
با شنیدن این حرف عموم سریع رفت به‌طرف اتاقش و بعد با یک پرونده‌آبی رنگ برگشت و پرونده رو داد به‌طرف.
مرد نگاهی به پرونده‌ها کرد و بعد برگشت سمت در که عموم به‌سمتش رفت و گفت:
-پولمون رو کی می‌دین؟
مرد پوزخندی زد و به‌سمت عموم برگشت و گفت:
-درجریان نیستم، اما بهم گفتن که بهتره سکوت کنید.
-چشم، ماهمیشه ساکتیم.
-بله، چون خودمون قراره ساکتتون کنیم.
و به‌سمت مرد ریشو برگشت و گفت:
-کارشون رو تموم کن.
مرد ریشو هم بدون توقف اسلحشو در آورد و به‌سمت عموم شلیک کرد که یک تیر وسط پیشونیش پیاده شد و بعد به‌سمت بابام شلیک کرد و بعد خواهرم و یهو چشمام تار رفت و افتادم روی زمین.

از زبان کامیار:

مسیر خیابون و طی کردیم که رسیدیم به محلشون و وارد شدیم. نزدیک‌های خونشون بودیم که یک نفر که ظاهر مافیایی داشت به‌سرعت از خونشون خارج شد و سوار یک ماشین شاسی بلند مشکی رنگ شد و گازشو گرفت و رفت. سامان سریع از طریق هدفون گوشی به بچه‌ها گفت:
-یک ماشین بره دنبالش، ببینه طرف کیه. ماشین کنار خونشون توقف کرد و منم به‌سرعت از ماشین پیاده شدم. در خونشون باز بود که سریع داخل شدم و از پله‌ها بالا رفتم که در پذیرایی‌شون هم باز بود. وارد که شدم فقط خون و جسد بود که می‌دیدم. سامان به‌سرعت وارد شد که با دیدن جنازه‌ها گفت:
-اوه، خدای من!
-باید ببینیم اون افراد کی بودن که از خونه خارج شدن.
به عقب برگشتم که برم، صدای (هین)ای شنیدم. به‌سمت صدا برگشتم که یک نفر روی زمین افتاده بود و نفس نفس می‌زد. نزدیکش شدم؛ اوه خدای من! آتوسا؟
رفتم سمتش و روی زانوهام نشستم کنارش که دیدم خون زیادی داره از دست می‌ده. به‌سمت سامان برگشتم و گفتم:
-به داوود زنگ بزن و بگو که یک دکتر و وسایل لازم رو بفرسته خونه‌ی ما. بغلش کردم و بردمش توی ون و با عجله به راننده گفتم که راه بیوفته. تا خونه سعی کردم، جلوی خون ریزیشو بگیرم که با ورودم به خونه دکتر هم رسید. سریع گذاشتمش روی تخت و دکترهم بلافاصله تجهیزات و بهش وصل کرد و گفت از اتاق بریم بیرون.
 
K

khaterat_banafsh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
6/2/19
19
86
13
#6
آه خدای ‌من؛ نمی‌تونم پرپر شدن این دختر رو ببینم. با اینکه اون بهم پشت کرد، اما هنوز ته‌قلبم یه احساسی نسبت بهش دارم.

*آذرماه1388*

با باقی‌مونده پولم، یک هدیه کوچیک واسش گرفتم و رفتم سمت خونشون. توی روستا همه می‌دونستن که از خونه بیرونم کردن و از طرز نگاهاشون می‌شد فهمید که چه‌حسی نسبت به‌من دارن. متنفر بودم از نگاه‌های دیوونه کنندشون.
سرکوچه ایستادم و به در خونشون نگاه کردم که اون و دوستش نشسته بودن دم در. خواستم بهش علامتی بدم که متوجه حرف دوستش شدم.
-فهمیدی که امیر دوستتو، از خونه انداختنش بیرون؟
-آره فهمیدم که شیشه کشیده.
-هنوز می‌خوای باهاش دوست باشی؟
-معلومه که نه. پسره‌ی بیشعوره مهتاد.
وای خدایا! اون به‌من گفت مهتاد؟ بشکنه این دستم که ای کاش، اون بسته شیشه رو نمی‌گرفتم.
به ادامه حرفاشون گوش کردم.
-من از اولم دوسش نداشتم، ولی بخاطر اینکه خیلی بانمک بود، ازش خوشم میومد.
-می‌گم فرهاد هم یه نظرایی بهت داره، نظر خودت چیه؟
خنده‌ای شیطنت‌وار کرد و به آسمون خیره شد و گفت:
-پسره خوبیه، منم ازش خوشم میاد.

اشک توی چشمام جمع شده بود و حالم خیلی گرفته شده. بود. هدیه‌ای که واسش گرفته بودم از دستم افتاد و منم هم با سره پایین و ناامید از اونجا رفتم. تامل حرفاش واسم سخت بود، جوری که کمرم هرلحظه داشت می‌شکست.

*خرداد ماه1402*
از زبان آتوسا:

با بی‌میلی چشمامو باز کردم که نور خورشید انگار اضافی بود و داشت اذیتم می‌کرد. چشمام که به‌نور عادت کرد، فهمیدم یه‌چیزی سرجاش نیس. به ماورای اطراف که نگاه کردم متوجه شدم اینجا نه خونه خودمونه و نه خونه عمو محمد. از جام بلند شدم که درد غریبه‌ای توی شکمم ایجاد شد. بهش توجه‌ای نکردم و به‌سمت در اتاق رفتم و بازش کردم و ازش خارج شدم. به پذیرایی که رسیدم سه‌تا مرد کنار هم ایستاده بودن و یک مرد آشنایی هم پشت به اونا به‌یک قاب عکس نگاه می‌کرد. مردی که وسط دو مرد دیگه بود گفت:
-کامیار خان؛ غلط کردم، دیگه تکرار نمی‌شه.
مردی که به‌قاب عکس خیره شده بود خیلی خشک گفت:
-دیگه کُپِنت از این حرفا گذشته. ما بهت کلوپ های اینجا و ترکیه‌رو سپرده بودیم و تو ازشون سوء‌استفاده کردی. بخاطر تو چنتا از کلوپ هامون هم افتاد دست پلیس.
-ببخشید آقا کامیار، قول می‌دم که جبران کنم.
-اما تو از این قولا به‌ما زیاد دادی، ولی ضرر می‌رسوندی. دیگه نمی‌تونم تامل کنم.
و بلافاصله یک کُلت از بغلش در آورد و به‌مرد شلیک کرد. یک تیر درست خورد وسط فرق سرش که مرد افتاد روی زمین. با این کارش ترسیدم و دم‌دهنمو گرفتم و به‌مرد که اسلحشو هنوز پایین نیاورده بود و نفس نفس می‌کشید نگاه کردم. اوه خدای من! من می‌شناسمش. اون امیره! چرا اینکارو کرد. با دیدن چهره پر از خشمش بغضم ترکید و گریه کردم و اونم متوجه‌ام شد و داشت‌ به‌سمتم میومد که ترسیدم و به‌سمت اتاق دویدم و رفتم پشت تخت. بعد از مکثی وارد اتاق شد که گفتم:
-جلو نیا آدمکش. من می‌خوام برم خونمون.
-ببین، شاید دیگه نتونی بری خونتون.
با این حرفش تمام خاطرات اون‌شب اومد توی ذهنم. تیری که وسط پیشونی بابام خورد، جیغ و فریاد هایی که مامان و زن‌عمو سرداده بودند. وای خدای من؛ اصلا باورم نمی‌شد. با ترس و ناله گفتم:
-نه، نه؛ بابام هنوز زنده‌است. من می‌خوام برم پیش مامانم.
خواست بیاد سمتم که جیغ زدم:
-جلونیا؛ تو یک آدم‌کشی، طرف‌من نیا.
بدون اینکه به‌حرفم توجه کنه اومد جلو و از شونه‌هام گرفت.
-می‌دونم، دلت می‌خواد که الان اونا زنده باشن، اما اگه به‌تیری که به‌شکمت خورده، یک نگاهی بندازی، می‌فهمی هیچی دروغ نبوده.
گریم شدت گرفت و افتادم روی زمین.
-نه،‌ نه؛ مامانم، بابام، خواهره کوچولوم.
-خواهرت انیس؛ شاید اگه تیر یک‌وجب پایین‌تر می‌خورد، زنده می‌موند.
حرفاش عین نمکی بود که روی زخمم پاشیده می‌شد. نه خودش و نه خونش رو می‌تونستم تامل کنم. از جام بلند شدم و به‌سمت در رفتم که جلوم رو گرفت.
-کجا می‌خوای بری؟
-برو کنار؛ می‌خوام برم خونمون.
کلافه شد و گفت:
-با این وضعیت؟ می‌دونی که دیگه هیچ‌کس و نداری؟
با هق هق گفتم:
-من خونه یک آدم‌کش نمی‌مونم.
-مجبوری. تو الان هیچ سرپناه و کمکی نداری. از این به‌بعد اینجا می‌مونی.
-چرا باید به‌حرفت گوش کنم؟
اخماشو کرد توی هم و برگشت سمت در و گفت:
-چون امیر این حرف و نمی‌زنه؛ کامیار الان داره بهت میگه.
از اتاق خارج شد و رفت. محکم در رو بستم که صدای گوش خراشی ایجاد کرد. خودم و انداختم روی تخت و شروع کردم به‌گریه کردن. اون هرکی می‌خواد باشه باشه، حق نداره به‌من دستور بده.
هنوز صحنه‌ای که به اون مرد شلیک کرد جلوی چشمامه. احساس می‌کردم اون امیره بانمک، شیطون و پر جنب و جوش رو توی خودش کشته و به‌جاش از خودش یک آدم ترس‌ناک ساخته.
 
K

khaterat_banafsh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
6/2/19
19
86
13
#7
از همه بدتر اینکه اون یک مافیاییه و من اصلا نمی‌تونم توی خونه‌ی اون آرامش داشته باشم.
یک‌دفعه در به صدا اومد و یک نفر اجازه خواست که بیاد داخل. بفرمایینی گفتم که اومد داخل و سلام گرمی بهم کرد. قد متوسطی داشت با موهای مشکی و بلند. رنگ پوستش سبزه بود و زیر چونش ریش گذاشته بود. اومد روبه‌روم نشست و گفت:
-چرا اینقدر گریه می‌کنی؟
اشکام بیشتر سرازیر شدن و با بغض گفتم:
-من نمی‌تونم خونه‌ی یک مافیایی بمونم.
لبخندی زد و گفت:
-کامیار خان مافیایی نیستن، ایشون یک تاجر سرشناسن.
سرمو چندبار تکون دادم و گفتم:
-اره از تیپ‌هاتون معلومه.
خنده‌ای سر داد که منم نزدیک بود خندم بگیره. قشنگ خندید و بعد گفت:
-راستی، خیلی خوشحالم که حالت بهتر شده.
با این حرفش دوباره یاد خانواده‌ام افتادم. دوباره گریم گرفت و گفتم:
-مامانم، بابام، خواهرم، اونا کجان؟
حالت ناراحتی گرفت و سرش رو انداخت پایین و گفت:
- متاسفم واسه این اتفاق، ولی اونا الان سردخونه‌‌ان.
آهی کشیدم و با هق هق گفتم:
-کی این بلارو سرشون آورد؟
-نمی‌دونم، ولی ماهم دنبالشونیم. هرکی هستن مربوط به اون مدارکی که عموت سعی کرد علیه ما جمع کنه هستن.
یاد اون پرونده آبی‌رنگ افتادم که عموم داد به اون مردا.
-منظورتون یک پرونده آبی‌رنگه؟
-پرونده‌ی آبی‌رنگ؟
-آره انروز قبل از اینکه همه‌رو بکشن، عموم یک پرونده آبی‌رنگ داد دست یکی از اون مردا. از حرفاشون فهمیدم اون پرونده مربوط به آقا کامیار میشه.
-اون مردا چه‌شکلی بودن؟
-یکی‌شون قد متوسط و موهای کم‌پشتی داشت با سبیل‌های فرم داده شده و اون‌یکی هم موهای پرپش و ریش وسبیل زیاد. موهاش خرمایی بود و عینک دودی گذاشته بود که نتونستم قیافشو درست ببینم.
-مرسی؛ من میرم تا دربارشون تحقیق کنم.
از جاش بلندشد و رفت سمت در که یهو ایستاد و برگشت سمت من.
-راستی؛ هروقت آماده بودی خبرم کن تا کارای تشیع جنازه خانوادتو بکنیم.
برگشت و در رو باز کرد و از اتاق خارج شد.

از زبان کامیار:

از اتاق خارج شدم و راهرو رو طی کردم و داخل پذیرایی شدم. رفتار خوبی با اون دختر نداشتم. باید یه‌جوری آرومش کنم که سعی نکنه از اینجا فرار کنه. رو به سامان کردم و گفتم:
-برو یکم اون دختر رو دلداری بده. رفتارم اصلا باهاش خوب نبود.
-چشم؛ شما می‌خواین کجا برین؟
-میرم تا جایی و زود برمی‌گردم.
-مطمئنید که لازم نیست من باهاتون بیام؟
بااین حرفش اخم کردم و گفتم:
-نه من بچه‌ام و نه تو پرستارمی. حالا برو به‌کارت برس.
خنده‌ای کرد و رفت سمت اتاق آتوسا.
منم برگشتم و از خونه رفتم بیرون و سوار ماشین شدم. توی راه همش به‌خاطرات گذشته فکر می‌کردم.

*آذرماه1388*

تنها با سری پایین توی خیابون راه می‌رفتم. خسته شده بودم از زندگیه مزخرف و بیهوده‌ام. از شدت سرما به‌خودم می‌لرزیدم. بدنم بخاطر نکشیدن مواد درد می‌کرد. توی دلم به‌خودم فحش می‌دادم بخاطر اینکه با 16سال سنم به‌سمت مواد رفتم. کاش دستم می‌شکست و مواد نمی‌کشیدم. اهی کشیدم بخاطر این فکرم. همین‌طور بی‌مقصد راه می‌رفتم و به‌حال شومم غصه می‌خوردم که با یک‌نفر برخورد کردم. به‌عقب برگشتم و نگاهی بهش انداختم. کفش و شلوار و یک پالتوی بنفش که می‌شد گفت زرشکی رنگه. پیراهن خاکستری‌ و یک تسبیح هم دستش بود. تپل و سفید رنگ بود و موهای یکی در میون سفیدی داشت. ریش و سبیل زیبایی داشت که قیافه‌اش رو جذاب می‌کرد. عذرخواهی کردم و با سر پایین از کنارش گذشتم. از شونه‌ام گرفت و پرسید:
-چرا اینقدر بی‌حالی؟
آخه این کی بود که این سوال و ازم می‌پرسید؟ چی‌کار به کار من داشت؟
سرمو به بالا تکون دادم و گفتم:
-چیز مهمی نیست.
لبخندی زد و دستشو از روی شونه‌ام برداشت و گفت:
-بعضی وقتا حرف زدن با دیگران، می‌تونه بزرگترین کمک واسه خوده آدم باشه.
با این حرفش حس خاصی نسبت بهش پیدا کردم. احساس می‌کردم که میشه با همچین آدمی درد و دل کرد. اشک‌هام سرازیر شدن و گفتم:
-از خونه انداختنم بیرون. طرد شدم، دیگه من پسر اون خانواده نیستم.
به‌سمتم برگشت و گفت:
-دلیل این‌کارشون چی‌بوده؟
اشک‌هام شدت گرفتن و گفتم:
-کاش دستم می‌شکست. کاش سمت مواد نمی‌رفتم.
اخم‌هاش و کرد توی هم گفت:
-هر خانواده آداب قوانین مختص به خودشو داره. خانواده‌ی توهم خط قرمزشون مواد بود که تو بی‌اعتنا ازش گذشتی، پس طبیعیه‌ که تورو از خانواده طرد کردند.
فقط اشک ریختم و چیزی نگفتم. نفس عمیقی کشید و با دستش چندباز زد به پشتم و گفت:
-خودت می‌خوای که دوباره برگردی به خونه؟
نور امیدی توی دلم پیچید. سرمو بالا گرفتم و تو چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم:
-البته که می‌خوام.
-پس با من بیا، مواد رو ترک کن، سر و وضعتو مرتب کن، بعد برگرد به خونه‌ات.
نمی‌دونم چطور شد که به این مرد اعتماد کردم، باهاش رفتم تا دوباره از اول شروع کنم. توی این روزگارک برادر به برادر اعتماد نداره. اما اون چیزی که من توی وجود این مرد دیدم، بهش اعتماد کردم و باهاش رفتم.
 
K

khaterat_banafsh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
6/2/19
19
86
13
#8
*خردادماه1402*

دونفر در رو باز کردن که وارد باغ شدیم. یک باغ سرسبز و درندشت با یک استخر بزرگ که وسطش بود. کناره‌های دیوار‌ها انواع درخت‌ها کاشته شده بود. یک زمین گلف سمت چپ خونه قرار داشت و یک زمین فوتبال‌هم سمت راست. توی باغ پر بود از مرغ و خروس و بوقلمون و اردک و غاز. از ماشین پیاده شدم و به‌سمت خونه رفتم و داخل شدم. یکی از خدمه‌ها جلو اومد و گفت:
-خوش اومدید کامیارخان، بفرمایید داخل.
نگاهش کردم و گفتم:
-منوچهر خان تشریف دارن؟
-بله، دنبالم بیاین تا راهنماییتون کنم.
دنبالش رفتم که من و برد داخل یک اتاق که منوچهر نشسته بود با دوتا مرد و یک زن قمار بازی می‌کرد. به‌سمتش رفتم که با دیدنم گفت:
-به به کامیار خان! خوش‌اومدید.
از روی صندلی بلند شد و به‌سمتم اومد.
-چی‌شده که اومدی طرف‌ما؟
نفس عمیقی کشیدم و به چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم:
-یک‌نفر سعی داره علیه من توطئه کنه. ظاهرا که یک مافیایی‌هم هست. به کمک نیاز دارم تا پیداش کنم.
نیش‌خندی زد و گفت:
-انتظار نداری که بعد از اون اتفاق، هنوز من کمکت می‌کنم؟
با این حرفش ناراحت شدم. دستام و مشت کردم و گفتم:
-فکر کردم بعد از این همه مدت سره‌عقل اومده باشی.
-تو خواهرم و کشتی، چه انتظاری ازمن داری؟
-من خواهر تورو نکشتم. اون اتفاق تقصیر من نبود.
با اصبانیت گفت:
-اما تو بهش پشت کردی.
فریاد زدم:
-من بشت نکردم. اون منظور من و بد متوجه شد.
بعد صدام و آروم کردم و بهش خیره شدم گفتم:
-منوچهر؛ من خواهر تورو دوست داشتم، هنوزم دوستش دارم. ولی مسئول مرگش من نبودم.
اخم کرد و به‌عقب برگشت و گفت:
-تو یک بی وجدانی.
و در اتاق و باز کرد، داخل اتاق رفت و در رو بست. از شدت اصبانیت داشتم می‌ترکیدم. اون هنوز من‌رو مسئول مرگ خواهرش می‌دونه.

*بهمن ماه 1398*

توی اتاق خورشید نشسته بودیم. خورشید دختر قدر بلند سفیدرنگی بود. موهای مشکی و بلندی داشت که تا پایین کمرش می‌رسید. عادت داشت همیشه توی خونه لباس های بی‌آستین و جلو باز بپوشه که خیلی زیبایی خودشو بیشتر می‌کرد. دلبری بود واسه خودش.
نشسته بودیم و داشتیم صحبت می‌کردیم. خیلی پر حرف بود و خیلی خوشش میومد که بامن حرف بزنه.
بهش گفتم:
-می‌دونی چیه؟ خسته شدم از این زندگی. می‌خوام همه‌چیز و تموم کنم. دیگه سرم داره گیج میشه.
خیلی خفه و سردرگم پرسید:
-منظورت چیه؟
-منظورم واضحه، دیگه خسته از زندگی کردن. می‌خوام به‌فکر یک راه چاره باشم واسه تموم کردن همه‌چیز.
خشکش زده بود و خیره داشت بهم نگاه می‌کرد. گفتم:
-من حتی حوصله خودمم ندارم.
بعد گونه‌اش رو بوسیدم و از اتاقش رفتم بیرون. منوچهر درحال قمار بازی بود و خیلی هم کیف می‌کرد. انگار که چند دور قبلی رو برده. لبخندی بهش زدم و به‌معنی خداحافظی دستم و براش تکون دادم. اونم لبخندی زد و دستشو برام تکون داد. از خونه خارج شدم و رفتم سوار ماشین شدم که راننده ماشین و روشن کرد و حرکت کرد. وسط راه توی افکار خودم بودم که گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم دیدم خورشیده. جواب دادم که تا گفتم الو شروع کرد به پرخاش‌گری.
-تو نمی‌تونی اینکار و باهام بکنی. من به تو اعتماد کردم، بهت علاقه مند شدم، تو نمی‌تونی همین جوری تمومش کنی.

اوه، این داره چی‌میگه؟
-صبرکن ببینم خورشید، منظورت چیه؟
-تو یک بی‌شرفی. من ازت متنفرم.
و گوشی رو قطع کرد. ای بابا این داشت چی‌ می‌گفت؟ منظورش از این حرفا چی‌بود؟
بهش زنگ زدم که جواب نداد. دوباره سعی کردم شمارشو بگیرم که گوشیشو خاموش کرده بود. نگران شدم و به منوچهر زنگ زدم که تا وصل شد گفت:
-چی‌کار کردی با این دختر؟ از خونه گزاشت و رفت.
تعجب کردم کشیده گفتم:
-چی!؟
بعد صدام و بلند کردم و گفتم:
-منظورت از این حرفا چیه؟
گفت:
-اومد پیش‌من و با گریه گفت که قصد داری باهاش تموم کنی.
نگران شدم و گفتم:
-وای خدا، اون منظور من و بد متوجه شد. من بعدا بهت زنگ می‌زنم.
گوشی رو قطع کردم و به راننده گفتم:
-دور بزن، دور بزن.
دور زد و سرعت ماشین رو زیاد کرد. رفتیم داخل یک خیابون که ترافیک بود و انگار جلو یک‌خبری بود. از ماشین پیاده شدم و بادو رفتم جلو که دیدم مردم دور یک نفر جمع شدن. ترسیدم و رفتم جلو که با وحشت‌ناک ترین صحنه عمرم مواجه شدم. وای خدا، اون خورشید بود. با خشم همرو کنار زدم و رفتم جلو. با گریه گفتم:
-کی بهش زده؟ کی بهش زده؟
یک نفر گفت:
-نمی‌دونم، فرار کرد.
با اصبانیت گفتم:
-کجا رفت اون بی‌شرف؟
با دست یک خیابون و نشونم داد. بلند شدم و برگشتم عقب که منوچهر رو دیدم که با بغض داشت به جنازه خورشید نگاه می‌کرد. جنازه یک دختر ناز و معصوم که روی زمین افتاده بود. اون داشت به جنازه خواهرش نگاه می‌کرد.
 
K

khaterat_banafsh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
6/2/19
19
86
13
#9
*خرداد ماه 1402*

با اصبانیت از خونه‌اش خارج شدم. نمی‌تونستم این‌همه تحقیر رو به‌پذیرم. سوار ماشین شدم و راننده هم به‌راه افتاد. با این همه اصبانیت نمی‌شد به خاطرات تلخ گذشته فکر نکرد.

*آذر ماه 1388*

از ماشین پیاده شدم که همراه با من اون‌هم پیاده شد. دستش و انداخت روی شونه‌ام و لبخندی زد و گفت:
-همه‌چیز درست میشه، نگران نباش.
نگاهم و ازش گرفتم و به‌جلوم نگاه کردن که دیدم جلوی یک گاوداری ایستادیم. با دستم بهش اشاره کردم و با تعجب گفتم:
-قراره با گاوداری همه‌چیز درست بشه؟
خنده ریزی کرد و به گاوداری نگاه کرد و گفت:
-اینجا جاییه که باید تربیت بشی، معنی خانواده رو بفهمی و خودتو اسلاح کنی.
سرمو تکون دادم و رفتم سمت در که مرد دستشو گذاشت روی زنگ. بعداز مکث کوتاهی صدای یک‌نفر اومد.
-کیه؟
جوابی از طرف ما دریافت نکرد که در رو باز کرد. با دیدن مرد لبخندی زد و گفت:
-سلام بابا؛ حالتون چطوره؟
بعد دست مرد و گرفت به نشانه احترام بوسید. تعجب کردم! خودش به این پولداری، اونوقت پسرش سرایدار گاوداریه؟
مرد همین‌طور که داخل می‌شد به پسرش گفت:
-بقیه کجان؟
-بعضیا رفتن کود جمع کنن، داریوش هم که داره شیر می‌دوشه، بقیه هم رفتن یا کاه جمع کردن، یا شیر صاف کردن.
مرد سری تکون داد و گفت:
-خیلی خوب. من اومدم اینجا تا این پسر رو معرفی کنم. این پسر شلوغ کاری‌های زیادی کرده و اشتباهاتی انجام داده که باعث شده از خونه بندازنش بیرون. اما حالا تصمیم داره این اشتباهات رو بزاره کنار و به‌فکر زندگی دوباره باشه. به‌ما پناه آورد و حالا ماهم باید کمکش کنیم.
پسرش سرش رو تکون داد گفت:
-امیدوارم که از این راه موفق بره بیرون.
بعد سمت من برگشت و گفت:
-اسمت چیه پسر؟
توی چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم:
-امیر، امیر شاه‌پور.
سری تکون داد و برگشت سمت سرایداری و خطاب به مرد گفت:
-بیاین بریم تو، چای تازه دمه.
مرد به‌راه افتاد و گفت:
-نه دیگه من باید برم، بچه‌ها منتظرم هستن.
پسر سری تکون داد و گفت:
-در رو براتون باز می‌کنم.
رفت سمت در و از دستگیرش گرفت و بازش کرد. مرد از کنارم رد رفت و جلوم ایستاد و گفت:
-خب دیگه کاری نداری؟
خیلی دلم می‌خواست اسمش و بدونم، سرم و انداختم پایین و بهش گفتم:
-اسمتون چیه آقا؟
خنده ریزی کرد و بعد گفت:
-اردلان.
سری تکون دادم و گفتم:
-خیر پیش.
پسر که در رو بست اومد سمت‌من و گفت:
-بیا بریم.
دنبالش رفتم که رسیدیم به‌یک کوه کود. یک بیل داد دستم و گفت که کودها رو بریزم توی گودالی که کنارشون بود. رو بهش کردم و گفتم:
-من اینجا نیومدم که کود جمع کنم، اومدم تا مواد رو ترک کنم.
حالت بیخیال گرفت و گفت:
-برام مهم نیست، ولی حرف من اینجا، یعنی حرف بابا.
داشت می‌رفت که یک‌نفر صداش زد.
-شهرام، بیا این دبّه رو بگیر.
پسر که فهمیدم اسمش شهرامه، رفت دبه رو از اون پسر دیگه گرفت تا اون بتونه از طویله بیاد بیرون. وقتی اومد بیرون متوجه من شد و رو به شهرام گفت:
-این کیه؟
شهرام نگاهی به‌من کرد و بعد به چشمای اون نگاه کرد و گفت:
-بابا آوردتش.
مرد چشم‌هاشو درشت کرد و گفت:
-مگه بابا اینجا بوده؟
-پیش پای تو رفت.
سری تکون داد و بعد باهم رفتن. شروع کردم به‌کارم. دیگه داشت بدنم شروع می‌کرد برای درخواست مواد. درد پیچیده بود توی استخونام و پشتم بد جوری خارش گرفته بود. بی‌طاقت شدم و بیل رو پرت کردم روی زمین. من نمی‌تونستم با این وضعیتم کار کنم. می‌خواستم یک‌جا برای نشستن پیدا کنم که صدای اون مرد متوقفم کرد.
-کجا داری میری؟
با حالت ناله گفتم:
-بدنم درد می‌کنه، خارش گرفتم، دیگه نمی‌تونم روی پاهام راه برم.
اومد جلو و گفت:
-پس بابا بخاطر این تورو آورده اینجا؟
به چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم:
-توهم پسرشی؟
خندید و گفت:
-همه‌ی افراد اینجا پسرشن، شاید توهم تا چندوقت دیگه پسرش بشی.
بعد اخم‌هاشو کشید توی هم و گفت:
-حالا کارتو بکن.
نالیدم و گفتم:
-دیگه نمی‌تونم.
یک نگاه به‌سر تا پام انداخت و گفت:
-خیلی خوب، بیا بریم توی خونه.
باشه‌ای گفتم و دنبالش رفتم. توی مسیر نگاهی بهش انداختم و بعد گفتم:
-اسمت چیه؟
همین‌طور که به جلو نگاه می‌کرد گفت:
-داریوش.

*خرداد ماه 1402*

رسیدیم در خونه که راننده با ریموت در رو باز کرد. داخل شد و ماشین رو پارک کرد. از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل خونه. تشنه بودم، تاخواستم برم سمت آشپز خونه که سامان جلوم سبز شد.
-آتوسا بهم گفت که انروز کیا به‌خونشون حمله کردن.
عینکم رو در کردم و به‌چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم:
-کیا بودن؟
-گفت یک مرد سبیلو و لاغر با یک مرد ریشو و هیکلی.
اخم کردم و خشک بهش نگاه کردم.
-خیلی زحمت کشیدی. یکم با خودت فکر کن تو کل مشهد چقدر آدم مافیایی با این ظاهر پیدا میشه.
سرشو انداخت پایین و گفت:
-راست میگید آقا کامیار، به‌هرحال من بازم تحقیق میکنم.
سرمو تکون دادم به‌علامت رضایت.

از زبان آتوسا:

توی اتاق نشسته بودم که در
 
K

khaterat_banafsh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
6/2/19
19
86
13
#10
به‌صدا در اومد. صدای دختری اومد که ازمن اجازه خواست تا بیاد داخل. اجازه دادم که دختری قدبلند با پوست سفید و چشم‌های قهوه‌ای رنگ اومد داخل و روی تخت کنارم نشست و بهم گفت:
-میشه لباستو بدی بالا تا پانسمانت رو ببینم؟
بنظر می‌اومد که پرستاره و یک کیف کمک‌های اولیه هم داشت.
سرمو به‌معنی آره تکون دادم و لباسم رو دادم بالا. بادیدن پانسمان اونو از روی زخمم برداشت و گفت:
-خیلی کثیف شده، باید عوضش کنم.
نگاهی به‌زخمم کردم که جای گلوله چنتا بخیه خورده بود. به دختره نگاه کردم و گفتم:
-چنتا بخیه خورده؟
پانسمان رو روی زخمم گذاشت و همین‌طور که داشت تنظیم می‌کرد گفت:
-چهارتا.
-جاش می‌مونه؟
-نه، فکر نکنم.
از جاش بلند شد و کیفش و برداشت و گفت:
-من دوباره بهت سر می‌زنم، فعلا بااجازه.
خداحافظی کردم و اونم از در خارج شد. خیلی حوصله‌ام سر رفته بود. از اتاق رفتم بیرون که دیدم امیر با همون مرده که اسمش سامان بود صحبت می‌کردن. بعداز اتمام صحبت‌هاشون سامان از خونه خارج شد و امیرهم رفت روی مبل نشست. رفتم پیشش که با دیدنم لبخندی زد و گفت:
-می‌بینم که بالاخره از اتاقت اومدی بیرون.
نگاهی به تی‌وی کردم و به تنه گفتم:
-کار می‌کنه؟
از کنارش کنترل رو برداشت و روشنش کرد و با یک نیش‌خند گفت:
-متاسفم، شبکه پویا نداریم.
سرمو برگردوندم و گفتم:
-کی قراره خانواده‌ام رو دفن کنید؟
نگاهی بهم کرد و گفت:
-حالا که به‌هوش اومدی، هرچه زودتر، بهتر.
-بعد از اون می‌تونم برم؟
سرشو به بالا تکون داد و گفت:
-نه.
صدامو کمی بلند کردم و گفتم:
-ولی من می‌خوام برم.
اخم کرد و از جاش بلند شد و گفت:
-وقتی میگم نه، یعنی دیگه ساکت و حرف نزن.
منم از جام بلند شدم و رفتم جلوی صورتش ایستادم و با اصبانیت گفتم:
-اصلا تو کی باشی که به‌من دستور بدی؟
-همین که هستم، دیگه ساکت.
و رفت سمت در و از خونه خارج شد.
داشتم از اصبانیت می‌ترکیدم. برگشتم برم توی اتاقم که چنتا خدمه داشتند بهم نگاه می‌کردند. شدت اصبانیتم بیشتر شد و گفتم:
-اصلا این کیه که به‌من دستور میده؟ یه آدم عوضیه از خودراضی و خلافکار.
با این حرفم همه‌شون زدن زیرخنده. رفتم جلو و با تعجب گفتم:
-دارین به‌چی می‌خندین؟
یکی از خدمه‌ها اومد جلو و گفت:
-تو به‌یک آدمی داری میگی عوضی که عین یک فرشته‌است.
پوزخندزدم و گفتم:
-اون مثل یک فرشته‌است؟
اونم یک پوزخند زد و گفت:
-اون آدمی که تو داری بهش میگی خلافکار، من و دخترم رو از دست شوهرم نجات داد. شوهری که روی دختر ۱۲سالش نظر داشت. یک آدم مهتاد که من و می‌گرفت زیر کتک. اصلا دوست نداشتم که حتی شبا کنارش بخوابم، ولی اون همیشه من و با کتک مجبور می‌کرد.
یکی دیگه از اون زنا اومد جلو و گفت:
-این آدمی که تو داری بهش میگی عوضی، من رو از دست پدرم نجات داد. پدری که بخاطر دوهزار پول بی‌ارزش دخترش رو به آدم‌های مختلف و بی‌شرف می‌فروخت. پدری که صبح تا شبم رو کرده بود جهنم، نه آسایش داشتم و نه امنیت. این آدم من رو از دست همچین پدری نجات داد.
نمی‌تونستم چیزی بگم. این آدم‌ها همه مدیون اون هستن. حتی منم جونم رو مدیون اون هستم. چیزی نگفتم و مستقیم رفتم توی اتاقم. یعنی امیر هنوز یه ذره انسانیت واسش باقی مونده، یا شایدم میشه گفت که انسانیتش بیشتر شده.

از زبان کامیار:

از خونه زدم بیرون، دیگه نمی‌تونستم از این بیشتر اون دختر رو اذیت کنم. داشتم توی باغ قدم می‌زدم که موبایلم زنگ خورد. از توی جیبم درش آوردم و به شماره یک نگاهی انداختم که ناشناس بود. با بی‌میلی جواب دادم که شروع کرد به صحبت کردن.
-آقای کامیار پارسیا؟
-خودم هستم.
-دوست دارم بیشتر آشنا بشیم.
-خب؟
-بیا سد بند گلستون، اونجا هم‌رو می‌بینیم.
-فکر می‌کنی که میام؟
-مجبوری بیای. یک‌سری چیزا هست که باید بفمی. درضمن تنها بیا.
گوشی رو قطع کرد که نگاهی به‌صفحه گوشی انداختم و بعد خاموشش کردم و گزاشتمش توی جیبم. رفتم سمت ماشین که راننده کنارش ایستاده بود و داشت سیگار می‌کشید. رفتم سوار ماشین شدم که اونم ته سیگارشو انداخت روی زمین و با کف پاش له کرد و سوار شد و گفت:
-کجا بریم آقا؟
-برو سد بند گلستون.
چشمی گفت و ماشین رو راه انداخت. با ریموت در باغ رو باز کرد و ازش خارج شد.
بعد از نیم ساعت رسیدیم اطراف بند گلستون که شمارشو گرفتم. بعد از چنتا بوق جواب داد.ازش پرسیدم:
-گجایی؟
-دارم می‌بینمت، مگه نگفتم تنها بیای؟
-اون راننده‌ی منه، نترس بی‌آزاره.
صدای خنده‌اش از پشت گوشی اومد. خیلی آشنا بود. محو صداش شدم که تلفن قطع شد. با تعجب به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کردم که یک دستی روی شونه‌ام خورد. به‌عقب برگشتم که یک نفر با نیش باز جلوم ایستاده. یکم با دقت نگاش کردم و بعد با لبخند گفتم:
-او مای گاد، علی؟
خنده‌هاش شدت گرفت و پرید توی بغلم. محکم بغلش کردم و گفتم:
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.