ترجمه رمان تواریخ زیرزمینی | ترنج شایگان کاربر انجمن ناول کافه

Toraɴj

Toraɴj

مدیر آزمایشی تالار نرم افزار + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
کاربر VIP انجمن
طراح انجمن
مترجم انجمن
16/6/19
999
4,235
93
کنار پریز برق:|
مجموعه تواریخ زیرزمینی
نام اصلی:
underland chronicles
کتاب اول، جهانگردی به نام گرگور

نوشته سوزان کالینز
ترجمه ترنج شایگان


ناول کافه
 
آخرین ویرایش:
پریسا حسن زاده

پریسا حسن زاده

ناظر ارشد رمان+مدیر تالار ترجمه+مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
مترجم انجمن
21/4/19
70
663
83
IMG_20190417_152914_199 (1).jpg

به نام خالق قلم
مترجم گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، لطفا قبل اقدام به ترجمه رمان قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
*قوانین گذاشتن رمان های در حال ترجمه*

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
*اعلام پایان کار ترجمه*

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
Toraɴj

Toraɴj

مدیر آزمایشی تالار نرم افزار + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
کاربر VIP انجمن
طراح انجمن
مترجم انجمن
16/6/19
999
4,235
93
کنار پریز برق:|
انجمن ناول کافه
گرگور پیشانی خود را به مدت طولانی بر روی پرده فشار داده بود و می‌توانست یک دایره کوچک بالای ابروهایش حس کند. انگشتانش را روی پستی بلندی ها حرکت داد و در مقابل انگیزه‌ اش اینکه جیغ بزند مقاومت کرد. این انگیزه در سینه اش بالا میگرفت، از آن زوزه‌ های طولانی بود که برای شرایط اضطراری واقعی نگه داشته بود -مثل وقتی که به یک ببر وحشی بر میخوری یا وقتی آتشی را در عصر یخ بندان روشن میکنی! او حتی تا آنجا که دهانش را باز کند و نفس عمیقی بکشد پیش رفت اما قبل از اینکه سرش را به صفحه بکوبد، با صدایی از خستگی، نفس عمیقی کشید. «هوففف»
بهرحال، چه فایده ای داشت؟ هیچ چیزی را عوض نمیکرد. نه گرما ، نه بی‌حوصلگی ، نه فضای بی‌پایان تابستان که در برابرش گسترده شده‌ بود.
نقشه کشیده بود که چکمه، خواهر دوساله اش را فقط برای کمی سرگرم شدنش بیدار کند، اما گذاشت که بخوابد. حداقل او در اتاق‌خواب تهویه مطبوع، خنک بود که با خواهر هفت ساله‌اش ، لیزی ، و مادربزرگش آن‌ را شریک بود . این تنها اتاق تهویه مطبوع در آپارتمان بود.
گرگور و مادرش در شبهای بسیار گرم میتوانستند لحاف ها را روی زمین بیندازند و بخوابند، اما بازهم اتاق با وجود پنج نفر خنک نبود، تازه ولرم قابل تحمل بود.
گرگور از فریزر یک تکه یخ بیرون آورد و آنرا به صورتش مالید . به حیاط نگاهی انداخت که سگ ولگرد در آن سطل آشغال را بو می‌کشید . سگ پنجه‌های خود را روی لبه سطل گذاشت و قوطی را به داخل پیاده‌رو پرتاب کرد . گرگور چند نفر را دید که مثل شبح سیاه لباس پوشیده بودند و با عجله به طرف دیوار حرکت می‌کردند و شکلکی در آوردند. هع! او هرگز به آن‌ها عادت نمیکرد.
جز این حیاط خالی بود . معمولا ً پر از بچه‌هایی بود که توپ‌بازی می‌کردند، طناب بازی می‌کردند، یا در سالن ژیمناستیک پوشیده از طنابهای آویزان تاب می‌خوردند . اما امروز صبح، اتوبوس مدرسه همه را به اردو برده بود و هر بچه‌ای که بین چهار تا چهارده سالش بود با آن رفته بود. به جز یکی .
مادرش چند هفته پیش به او گفته بود:"خیلی متاسفم ، عزیزم. تر نمیتونی بری" و واقعا ً هم متاسف بود، می‌توانستی این را در چهره اش ببینی:" یکی باید وقتی من سرکارم مراقب چکمه باشه، و هر دومون خوب میدونیم مامان بزرگ نمیتونه با اینکار کنار بیاد."
البته که این را می‌دانست. برای آخرین سال مادربزرگش در حال گذر از واقعیت و سیر کردن خارج از واقعیت بود . یک بار مثل زنگ دقیق بود و یکبار دیگر او را سایمون صدا میزد. سایمون که بود؟ او واقعا نظری نداشت.
چند سال پیش همه چیز فرق میکرد. مادرش فقط پاره‌وقت کار می‌کرد و پدرش ، که در دبیرستان تدریس می‌کرد ، تابستان ها سرش خالی بود .او بود که باید از چکمه مراقبت میکرد. اما از زمانی که پدرش یک شب ناپدید شد ، نقش گرگور در خانواده تغییر کرده بود . او بزرگ‌تر از همه بود ، بنابراین باید بسیاری از مسئولیت ها را برعهده میگرفت . مراقبت از خواهرهای کوچک او بخش بزرگی از آن بود .
پس آنچه گرگور گفته بود این بود :"بسیار خوب ، مامان ." او شانه‌هایش را بالا انداخت تا نشان دهد که تا ساعت یازده ، او دیگر حتی به این مسئله اهمیتی نخواهد داد. اما بگی نگی او را غمگین‌تر کرده بود .
"میخوای لیزی باهات بمونه خونه؟ یکم بهت کمک کنه؟"
از این پیشنهاد نوعی وحشت بر چهره‌ لیزی سایه انداخت. احتمالا اگر گرگور این پیشنهاد را رد نمیکرد میزد زیر گریه.
"نه ، بذارین بره.اوضاع اینجا با چکمه خوبه"
نکته همین بود. این اصلا خوب نبود. خوب نبود که تمام تابستان را زندانی یک دختر بچه دو ساله و مادربزرگی باشد که فکر میکرد اسم او...
"سایمن !" او صدای مادربزرگش را از اتاق شنید . گرگور سرش را تکان داد ولی نتوانست جلوی لبخند کمرنگش را بگیرد:
"الان میام مامان بزرگ!"
این را گفت و بقیه مکعب یخ را خرد کرد.
 
آخرین ویرایش:
Toraɴj

Toraɴj

مدیر آزمایشی تالار نرم افزار + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
کاربر VIP انجمن
طراح انجمن
مترجم انجمن
16/6/19
999
4,235
93
کنار پریز برق:|
انجمن ناول کافه
همانطور که تلالو نور خورشید بعد از ظهر سعی میکرد راهش را از میان سایه ها پیدا کند، درخششی طلایی اتاق را پر کرده بود. مادربزرگش روی تختی که لحاف پنبه ای کوچکی رویش افتاده بود دراز کشیده بود. هر تکه از آن لحاف از لباسهایی بود که مادربزرگ طی سالها برای خودش دوخته بود. در همان لحظه های درخشان*، مادربزرگ برای گرگور درباره لحاف تعریف میکرد.
«این تکه پارچه سوییسی خالدار از لباسیه که برای جشن فارغ التحصیلی لوسی، دختر خاله م پوشیده بودم. اون موقع فقط یازده سالم بود. این تکه پارچه زرد لیمویی هم برای یکی از لباسهای یکشنبه هام بود. و این سفیده هم، راستش گوشه ی لباس عروسیمه! باور کن دروغ نمیگم!»
در واقع این اصلا هم یک لحظه درخشان نبود!
مادربزرگ در حالیکه انگار از اینکه او به حرفهایش گوش کرده بود خیلی خوشحال بود گفت:
«سایمن! فکر کنم ظرف ناهارت رو فراموش کردی! از اینهمه شخم زدن حتما گرسنه میشی!»
مادربزرگش در یک مزرعه در ویریجینیا بزرگ شده بود و وقتی با پدربزرگش ازدواج کرده بود به نیویورک آمده بود.اما او هرگز واقعا اینکار را نکرده بود. گرگور بعضی وقتها یواشکی از اینکه او میتواند هر وقت خواست در خیالش به آن مزرعه برگردد واقعا خوشحال میشد. و حتی کمی حسودی میکرد. آخر اینکه همه اش در آپارتمانشان بنشیند هیچ جذابیت و سرگرمی ای نداشت. با خودش فکر میکرد تا الان دیگر اتوبوس باید به اردوگاه رسیده باشد و لیزی و بقیه بچه ها الان دارند....
صدای ضعیفی گفت: «گِ گو!»
یک کله ی فرفری خودش را روی تخت انداخت و گفت:
«من، بیرون!»
چکمه، ته خیس دم سگ عروسکی را در دهانش کرده بود و هر دو دستش را به سمت برادرش بلند کرده بود. گرگور خواهرش را در هوا بلند کرد و قلقلکش داد. دخترک خندید و سگ از دهانش پایین افتاد.
او چکمه را نشاند تا بتواند دوباره برش دارد.
مادربزرگ فریاد زد: «کلاهت رو بردار! یادت نره! هنوز جایی در ویرجینیا بود.»
گرگور دستش را گرفت و سعی کرد تا حواسش را متمرکز کند. پرسید: «یه نوشیدنی خنک میخوای، مامان بزرگ؟ نظرت درباره یه روت* چیه؟»
مادر بزرگ با خنده گفت: «روت؟ روت دیگه چیه؟ تولدم؟»
چطور میشد جواب چنین سوالی، چنین چیزی باشد؟!
گرگور دست او را کمی فشرد و بعد چکمه را بـ*غـل کرد و رو به مادربزرگ بلند گفت: «زود برمیگردم.»
مادربزرگ هنوز داشت با خودش میخندید: «روت!!» دوباره این کلمه را تکرار کرد و چشمانش را پاک کرد.
گرگور به آشپزخانه رفت و لیوانی را از روت خنک و یخ پر کرد و برای چکمه هم بطری ای از شیر آماده کرد.
چکمه در حالیکه بطری را به صورتش میفشرد زمزمه کرد: «سد»
گرگور گفت: «آره، سرد و دلچسب.»
تقه ای بر در او را از جا پراند. چشمی در، در طول چهل سال خوب گذشته بلا استفاده بود. از پشت در پرسید: «کیه؟»
«عزیزم، منم؛ خانوم کورمسی*. به مامانت گفته بودم که ساعت چهار میام مامان بزرگت رو ببینم»
یکدفعه گرگور یاد کوهی از لباس افتاد که باید برای شستن به رختشوی خانه میبرد. حداقل از خانه بیرون میرفت.
در را به روی خانم کورمسی که از گرما حالت پژمردگی پیدا کرده بود، باز کرد.
«هی! سلام! بهت گفته بودم که از گرما با خوشحالی زجر نمیکشم!»
در حالیکه دستمال گلدار کهنه ای را به صورتش میکشید وارد آپارتمان شد.
«اوه، خدای من! این برای منه؟»
و قبل از اینکه گرگور بتواند حرفی بزند داشت قلپ قلپ روت را فرو میبرد، انگار که در بیابان گم شده بود.
گرگور زیر لــ*ب گفت: «بله» و به آشپزخانه برگشت تا یکی دیگر درست کند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*۱: لحظه های درخشان، به معنای لحظاتی خوش است، در اینجا از به یاد آوری خاطرات قدیمی. میتواند توصیفی ظاهری از اتاق که با نور عصرگاهی درخشان شده نیز باشد.
*۲: روت نوعی نوشیدنی الکل دار است. root beer.
*۳: Mrs. Cormaci
 
آخرین ویرایش:
Toraɴj

Toraɴj

مدیر آزمایشی تالار نرم افزار + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
کاربر VIP انجمن
طراح انجمن
مترجم انجمن
16/6/19
999
4,235
93
کنار پریز برق:|
انجمن ناول کافه
اصولا برایش اهمیتی نداشت که خانم کورمسی را ملاقات کند، اما اینبار واقعا مایه آسایش خاطرش بود. «عالیه، تازه روز اوله و من مشتاقانه چشم انتظار سفری به رختشوی خانه م! تا سپتامبر که قبض تلفن میاد حتما از خوشحالی مرده م!»
خانم کورمسی لیوانش را برای یک نوشیدنی دیگر به طرف گرگور گرفت و گفت: «خب، پس کی بالاخره بهم اجازه میدین فال تاروتتون رو بگیرم، جناب؟ میدونی که من تو این کار استعداد خدادادی دارم!»
خانم کورمسی نشانه هایی از این استعدادش را برای مردم با پست فرستاده بود و پیشنهاد کرده بود که فقط در ازای دریافت ۱۰ دلار برای هربار امتحان کردن فال تاروتشان را میگیرد. البته همیشه میگفت از او پولی نمیگیرد. او هیچوقت قبول نکرده بود چون حس بدی نسبت به سوالاتی که خانم کورمسی ممکن بود بپرسد داشت، حس میکرد آنها بیشتر از چیزی هستند که او میخواهد. سوال هایی که او نمیتواند جواب بدهد. مثلا سوال هایی درباره پدرش.
او چیزی درباره رختشوی خانه زمزمه کرد و سریع دوید تا لباس ها را جمعشان کند. او خانم کورمسی را میشناخت، احتمالا او همین الانش هم یک بسته کارت در جیبش داشت. پایین، در اتاق رختشوی خانه، گرگور لباسها را تا جایی که میتوانست خوب دسته بندی کرد. سفید ها، تیره ها، رنگی ها... شلوارکهای راه راه سفید و مشکی چکمه را باید کجا میگذاشت؟ در حالیکه مطمئن بود تصمیم غلطی گرفته آنها را در سبد تیره ها گذاشت.
بیشتر لباسهای خانواده شان نوعی رنگ طوسی- خاکستری داشت. او فقط تعداد کمی تی شرت داشت که از پارسال اندازه اش بودند، ولی چه اهمیتی داشت وقتی قرار بود تمام تابستان در آپارتمانشان زندانی باشد؟
«توووپ!!!» صدای گریه چکمه بلند شد. «توووپ!»
گرگور دستش را لای ماشین های خشکشویی برد و توپ تنیس کهنه ای که چکمه میگفت را بیرون کشید. توپ را چرخاند و پرتاپ کرد. چکمه مثل سگی کوچک دنبال آن دوید.
گرگور با دیدن خواهرش کمی خندید:«چه افتضاحی! چه افتضاح چسبناکِ غبارآلودی!»
بقایای ناهار خواهرکوچکش، سالاد تخم مرغ و پودینگ شکلاتی هنوز روی لباس و صورت چکمه معلوم بود. او دستهایش را با ماژیک های قابل شستشویی که گرگور پیش خودش فکر میکرد شاید با ماشین سندبلاست* پاک شوند، بنفش کرده بود و پوشکش تا زانوهایش پایین آمده بود و آویزان شده بود. هوا گرمتر از آن بود که بخواهند شلوارک پایش کنند. چکمه در حالیکه پرزهای حاصل از شستشوی ماشین ها لای فر موهایش گیر کرده بود با توپ پیش گرگور برگشت. صورت مهربانش همانطور که توپ را در دست گرفته بود برق میزد.
گرگور پرسید: «چی تو رو خیلی خوشحالت میکنه چکمه؟»
چکمه سرش را به سمت زانوهایش پایین برد و همانطور که با بالا آوردن سرش میپرید فریاد زد:«توپ!»
گرگور توپ را پرتاپ کرد و توپ بین ماشین های خشکشویی بزرگ قل خورد. چکمه برای گرفتنش به پرواز درآمد. همانطور که بازی ادامه پیدا داشت، گرگور سعی میکرد زمانی را به یاد آورد که به اندازه ای که چکمه با توپش خوشحال میشود، خوشحال بوده. او هم چندباری را برای به خاطر آوردن، از سالهای دورِ گذشته به یاد داشت. مثلا شهری که مدرسه راهنمایی برای اجرای سالن کارنیجی آنها را برده بود. فوق العاده بود. او حتی قطعه سولوی کوتاهی را خودش با ساکسیفونش اجرا کرده بود. همه چیز وقتیکه او موسیقی میزد بهتر به نظر میرسید. انگار نت ها او را با خودشان به دنیایی کاملا متفاوت میبردند. دویدن در زمینهای مسابقه نیز لذت بخش بود. ولی اگر میخواست با خودش صادق باشد، میدانست سالها از زمانی که واقعا حس خوشحالی کرده بود میگذشت. دقیقا دو سال و هفت ماه و سیزده روز. تلاش نمیکرد که بشمارد، اما عدد ها خودشان در ذهنش ثبت میشدند. او نوعی ماشین حساب درونی داشت که میدانست دقیقا چندوقت از موقعی که پدرش مرده میگذرد. چکمه میتوانست خوشحال باشد، وقتی آن اتفاق افتاد او حتی هنوز به دنیا نیامده بود. لیزی تازه چهار سالش شده بود، اما گرگور هشت سال داشت و چیزی را از دست نداد: تماس های ناخوشایند با پلیس هایی که حتی جوری رفتاد میکردند انگار خسته شده اند از شنیدن این واقعیت که پدرش ناپدید شده بود. آنها به صورت واضحی فکر میکردند او فرار کرده باشد.
اما این درست نبود. اگر چیزی بود گرگور میدانست. گرگور میدانست که پدرش عاشق مادرش بود، عاشق او و عاشق لیزی بود. و اینکه قرار بود عاشق چکمه باشد. ولی چطور ممکن بود آنها را بدون گفتن حتی کلمه ای، ول کرده باشد و رفته باشد؟!
 
آخرین ویرایش:
Toraɴj

Toraɴj

مدیر آزمایشی تالار نرم افزار + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
کاربر VIP انجمن
طراح انجمن
مترجم انجمن
16/6/19
999
4,235
93
کنار پریز برق:|
انجمن ناول کافه
برای گرگور قابل باور نبود که پدرش خانواده را ول کرده باشد و هیچوقت پشت سرش را هم نگاه نکند. با خودش زمزمه کرد: «قبول کن،» موجی از درد از بدنش گذشت: «اون مرده» اما این نمیتوانست حقیقت داشته باشد. پدرش باز خواهد گشت چون... چون... چون چی؟ چون او به شدت دلش میخواست این اتفاق بیفتد باید راست میبود؟ چون آنها به او احتیاج داشتند؟ گرگور با خودش فکر کرد: «نه. این بخاطر اینه که میتونم حسش کنم. میدونم که برمیگرده.»
لباسشویی چرخید و چرخید تا متوقف شد، و گرگور لباسها را در خشک کن ها انداخت و همینطور که در خشک کن را میبست زیرلب گفت: «و وقتی که برگشت، بهتره یه توجیه خوب برای اینکه کجا بوده داشته باشه! مثلا اینکه سرش به یه جایی خورده و فراموش کرده کی بوده. یا اینکه بیگانه ها گروگانش گرفته بودند.»
در تلویزیون خیلی از مردم را بیگانه ها گروگان میگرفتند و میدزدیدند. شاید امکانش بود که اتفاق افتاده باشد.
او مدت زیادی درباره اتفاق های مختلفی که ممکن بود افتاده باشند فکر کرد اما آنها بندرت ممکن بود با اتفاق اینکه پدرش الان در خانه نبود ارتباط داشته باشند. توافقی ناگفته وجود داشت که پدرش برمیگردد. تمام همسایه ها فکر میکردند او فقط برای مدت کوتاهی رهایشان کرده. بزرگسال ها هیچوقت اشاره ای نمیکردند، و همینطور بیشتر بچه ها- بهر حال نصف آنها با یکی از والدینشان زندگی میکردند. با اینحال غریبه ها گاهی میپرسیدند. بعد از تقریبا یکسال تلاش برای توضیح دادن آن، گرگور داستانی ساخت با این مضمون که مادر و پدرش طلاق گرفته اند و پدرش در کالیفرنیا زندگی میکند. دروغ بود ولی مردم درست موقعی که به نظر میرسید هیچکدام حقیقت را باور ندارند آنرا باور کردند. گرگور با صدای بلند گفت: «و بعد از اینکه برگشت خانه میتوانم ببرمش...» و بعد صدایش را متوقف کرد. داشت قانون را میشکست. قانون این بود که او نمیتوانست به چیزهایی فکر کند که بعد از بازگشتن پدرش اتفاق می افتادند. و اگر قرار میشد پدرش برگردد، هر لحظه ای که این خبر را میشنید، دیگر به خودش اجازه نمیداد که درباره آینده و اتفاق هایی که قرار بود بیفتد فکر کند. ترس محسوسی داشت از اینکه ممکن بود اتفاق هایی که میخواهد بیفتند، مثلا اینکه پدرش تا کریسمس آینده پیششان باشد یا پدرش کمک مربی تیم ورزشی محبوبش باشد، آنها هرگز اتفاق نیفتند. بعلاوه، همانقدر که بعضی رویا پردازی ها او را خوشحال میکرد، فقط تبدیل شدنشان به واقعیت را بیشتر دردناک میکرد. پس این یک قانون بود، گرگور باید ذهنش را روی حال متمرکز میکرد و آینده را به حال خودش میگذاشت. او میفهمید که این سیستم خیلی هم خوب نیست، اما این بهترین راهی بود که برای رد شدن از یک روز پیدا کرده بود.
گرگور متوجه شد که چکمه مدت طولانی ایست که به طرز مرموزی ساکت است. اطراف را نگاه کرد و حس خطر کرد وقتیکه نتوانست پیدایش کند. سپس یک جفت صندل صورتی رنگ را دید که از آخرین خشک کن بیرون زده بودند. گرگور فریاد زد: «چکمه! از اون تو بیا بیرون!»
او باید وقتی چکمه دور و بر وسایل برقی بود از او مراقبت میکرد. او عاشق پریز‌برق بود.
همانطور که از آنطرف اتاق خشکشویی میدوید صدای تقی از یک چیز فلزی شنید و بعد خنده چکمه را.
گرگور با خودش فکر کرد: «عالیه، حالا اون داره خشک کن رو بلا استفاده میکنه.»
هنگامیکه او به دیوار دور رسید، با صحنه ی عجیبی روبرو شد.