درحال‌تایپ تعبیر رویاهای مهتابی | محدثه کمالی کاربر انجمن ناول کافه

محدثه کمالی

محدثه کمالی

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
6/2/20
125
585
93
اسم رمان : تعبیر رویاهای مهتابی

نویسنده: محدثه کمالی کاربر انجمن ناول کافه

ناظر: ن.مقصودی

ژانر: تراژدی، فانتزی، مافیایی!

خلاصه رمان :
دختری از جنس شب و دختری از نسل مهتاب!
دختری که فقط یک چیز و یک حرف باعث حبس کردن ارزو هاش در اعماق قلب اش میشود.
گیتار... لفظی که زندگیِ این دختر را به بازی می گیرد.
و نفرینی که او را مانند دختری از نسل مهتاب می کند.
تعبیر رویاهایی که فقط در حضور مهتاب به حقیقت میپوندد.
و...
تقاص و تاوان ناخواسته ای که توسط یک خون اشام به سراغش می اید.
نفرینی که به بدترین شکل ممکن زندگی اش را به خاک و خون خواهد کشید.

کشانی بخندید و خیره بماند
عنان را گران کرد و او را بخواند
بدو گفت خندان: که نام تو چیست؟
تن بی سرت را که خواهد گریست؟
تهمتن چنین داد پاسخ که نام
چه پرسی کزین پس نبینی تو کام
مرا مادرم نام، مرگ تو کرد
زمانه مرا پتک ترگ تو کرد
پیاده ندیدی که جنگ اورد
سر سرکشان زیر سنگ اورد؟
هم اکنون تو را، ای نبرده سوار
پیاده بیاموزمت کارزار
بزد بر بر و سینه اشکبوس
سپهر ان زمان، دست او داد بـ*ــوس
کشانی هم اندر زمان، جان بداد
چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

 
آخرین ویرایش:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر ارشد بازنشسته + مدیر بازنشسته تیم ویرایش
کاربر VIP انجمن
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
9/8/18
937
7,717
93


به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
محدثه کمالی

محدثه کمالی

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
6/2/20
125
585
93
تعبیر رویاهای مهتابی

به قلم: M.k


مقدمه

دنیا بازی‌هایت را سرم در آوردی.

گرفتنی‌ها را گرفتی‌.

دادنی‌ها را ندادی.

حسرت‌ها را کاشتی.

زخم‌ها را زدی.

دیگر بس است.

چیزی نمانده.

بگذار آسوده بخوابم.

محتاج یک خواب بی‌ بیداریم.
(لاادری)
***

- دیوونه شدی رادوین؟ زده به سرت ؟ تو که...

- اره زده به سرم خسته شدم؛تو من رو به بازی گرفتی؛ جنی مقصرش تویی، تویی که الان من رو به اینجا...

- چرا چرت و پرت میگی،مقصرش منم؟ منی که اصلا چیزی یادم...

دستش را به علامت سکوت بالا اورد:

- حرف نزن دیگه نمیخوام بشنوم.

- اما...

- میگم حرف نزن.

چشمانش را با وحشت باز کرد، صدای فریاد اخرش بدجور درون سرش اکو میشد، پتو سفید و نرمش را با دستانش فشرد و غلتی روی تخت دونفره اش زد" خدایا این دیگه کی بود؟"
نیم خیز شد و لیوان ابی که روی پاتختی اش بود را برداشت و یک نفس سر کشید و دوباره ارام روی تخت نرمش دراز کشید.
دستش را روی پیشانی اش گذاشت و به ستاره هایی که روی سقف مشکی اتاق اش خودنمایی میکرد؛ نگاه کرد.
پوفی کشید و دست اش را از روی سرش به زیر بالشت اش هدایت کرد و از پنجره باز اتاقش به مهتابی که برایش چشمک میزد، خیره شد!
تصویر ان پسر با ان چشم های مشکی را نمیتوانست با سیاهی شب مقایسه کند!
لبهایش را از هم باز کرد و شروع به زمزمه کردن صاحب ان چشمان مشکی کرد:
- رادوین...رادوین...رادوین!

کم کم چشمانش را روی هم گذاشت و به دنیای پر از رمز و راز خودش وارد شد.
***
چشم هایش را بازکرد و پتو صورتی اش را روی خودش کشید و دوباره چشمانش را روی یک دیگر گذاشت؛ دلش نمیخواست بیدار شود. با صدای زنگ گوشی اش، ناله ای سر داد و پتو را کنار زد و یک چشمی به گوشی اش نگاه کرد.
از روی پاتختی مشکی رنگش گوشی اش را برداشت که ساعت ۶:۱۰ را نشان میداد، به یک باره روی تخت نشست و با سرعت بالایی بلند شد، بعد شست و شوی صورت گرد و سفیدش، رژ مورد علاقه اش را زد.
جلوی اینه دراور ایستاد و به قیافه خودش خیره شد:
- اولین روز کالجت رو تبریک میگویم خانم البرت!
سپس دستش را مانند تفنگ روی مو های طلایی اش گذاشت و شلیک کرد!
با خوش حالی خندید و خودش را مشغول باز کردن مو هایی که دیشب توسط یونا بافته شده بود کرد، فر مو هایش باعث شد که لبخند زیبایی روی لــ*ب های صورتی اش بشیند، از داخل کمدش لباس ابی انتخاب کرد و ان را پوشید.
دستی به دامن نرم و حریری اش کشید و برای پریدن خوابش چشمان قهوه ای اش را فشار داد.
سوییچ اش را از روی میز مطالعه صورتی رنگ اش برداشت. به محظ اینکه درب اتاق مشکی اش را باز کرد دوباره صدای دعوایشان را شنید، چینی به بینی اش داد و بی حوصله راه پله های گرد را پایین رفت.
لوستر بزرگ و روشن وسط راه پله ها بسیار خودنمایی میکرد و همین خودنمایی باعث روشن شدن کل خانه و تاریک شدن چشمان لیسا شد.
نگاه نفرت امیزی به درب اتاق پدرش که منشا داد و بیداد از ان جا بود انداخت‌.
و به هیچ وجه به صدای یونا که برای صبحانه خوردن صدایش میزد توجهی نکرد و از خانه بیرون رفت!
به سمت جنسیس قرمزش که مثل همیشه تمیز بود حرکت کرد و با غرور خاصی پشتش نشست.
بوکی در حالی که چایی اش را میچشید با دیدن لیسا نیم خیز شد و دستش را به نشانه احترام روی سینه اش گذاشت و بعد درب خانه را باز کرد. شیشه دودی اش را پایین داد و با تکان دادن سرش خانه را ترک کرد.
از درب سفید رنگ خانه خارج شد، برایش پیام فرستاد و ان را ارسال کرد:
- تا سه دقیقه دیگه پایین باش!
دقایقی گذشت که صدای پیام گوشی اش بلند شد، نگاهی به گوشی ایفون اش انداخت، ان را برداشت و پیغام رزی را خواند:
- باشه
جلوی درب خانه رزی توقف کرد.
با سوار شدن رزی سکوت داخل ماشین شکست و او سلسله بار، شروع به حرف زدن کرد:

- سلام خوبی؟ دنبال جیسو نمیخواد بری، گفت باکریس میاد.
دنده را جا به جا کرد و نگاهی از اینه عقب به کوچه انداخت و فرمان را چرخاند.
در همان حال پوفی کشید و جواب رزی را داد:
- سلام اره خوبم؛ چرا این دختر حرف حالیش نمیشه؟ حس ششم من تا حالا اشتباه نکرده! من از این پسره خوشم نمیاد اخر کار دستش میده!
رزی نگاهی به لیسا که نگران دوست اش بود انداخت و دست به سمت داشبرد برد و ان را باز کرد و دنبال ان شی خوشمزه همیشگی گشت:
- تو چرا حرص میخوری؟ فعلا یکی باید تو رو از سینگلی دربیاره.
خوشحال از نتیجه موفقیت اش برای پیدا کردن ادامس سرش را بالا اورد که با قیافه درهم لیسا مواجه شد.
- چیه؟ مگه دروغ میگم؟ الان دیگه منم تو فکرش هستم!
لیسا دست اش را روی هوا تکان داد و ادامس را از دست رزی کشید و درون دهـ*ان خود گذاشت:
- سکوت کن بابا الان استاد میاد.
رزی چیشی کرد و ادامس دیگری برای خود برداشت و با لحن بامزه ای گفت:
- ببینم لیسا! نکنه چون گواهینامه نداری بگیرنت؟
لیسا صدای موسیقی را کمی بالا برد و خونسرد به خیابانی که ماشین ها برای زود رسیدن به محل کار تلاش میکردند نگاه کرد و گفت:
- نه بابا، هیچ کس به لطف داداشیم به دست فرمون من شک هم نمیکنه!
رزی بی توجه به خودشیفتگی لیسا خندید و درحالی که اینه ماشین را برای رژ زدن روی خودش تنظیم میکرد گفت:
- باورت
میشه داری میری کالج؟ اونم چی؟ معماری!
لیسا به دیوانه بازی رزی که خودش را به در و دیوار‌ میکوبید نگاهی انداخت و سکوت کرد.
رزی هم دیگر بی حرف سرش را به صندلی تکیه داد و خوابش برد!
ترسش برای دیر رسیدن به کالج باعث شده بود که با سرعت بالایی رانندگی کند، به کوچه کالج که رسید خواست بپیچد که...

فرمان را محکم درون دست هایش فشرد، همین را کم داشت؛ خیر سرش میخواست که زود برسد، با بالا اوردن سرش به چشمان قهوه ای رزی نگاه کرد! قیافه اش نوید خوب بودن را میداد، فقط کمی شکه شده بود.

درب ماشین را با عصبانیت باز کرد و پایین رفت.
همزمان در مازاراتی مشکی رنگی که با او برخورد کرده بود هم باز شد که لیسا با تعجب به قیافه ان پسر خیره شد.
"بهت نمیخوره که کره ای باشی!"
یک پسر قد بلند، با چشمان عسلی که خورشید سخاوتمندانه نورش را به سمت چشمان او گرفته بود.
عصبانی بود از دست ان زن، از دست جیسو و از ترس دیر رسیدن به کالج، پس شروع به رگ بار بستن ان پسر کرد!

- مرتیکه احمق ماشین به این گندگی رو نمیبینی ؟ مگه کوری؟
با ان اخم غلیظ اش درب ماشین را بست و با ارامش حرف هایش را شروع به گفتن کرد:
- خانم مراقب حرف زدنتون باشید؛ شما از توی کوچه با سرعت بالایی بیرون اومدید، حالا طلبکارم هستید؟
به محظ اینکه لیسا خواست جوابش را بدهد؛ یک دختر دیگر هم از ماشین ان پسره پایین امد.
لیسا با تعجب به ظاهر دختره نگاه کرد و شروع به برنداز کردن ان دختر کرد.
از پشت ان شیشه های دودی دخترک را ندیده بود و حالا با شگفتی به ظاهر ان دختر نگاهی انداخت.
دخترک به جز صورت اش و تکه ای از موهای مشکی اش را که چهره اش را زیبا تر کرده بود، هیچ چیز را در معرض دید نگذاشته بود.
او هم به نظر نمی رسید، کره ای باشد.
دختر با چشمان همرنگ برادرش به لیسا خیره شد و بعد رو به برادرش گفت:
- چی شده امیر؟

پسری که لیسا حال فهمیده بود؛ اسم اش امیر است، نگاه عصبانی اش را از لیسا گرفت:
- چیزی نیست ترانه! دارم به یک مشت چرت و پرت جواب پس میدم تو برو توی ماشین.
لیسا عصبی دستش را جلوی دهانش لوله کرد:
- حالا من چرت وپرت میگم تو کوری ماشین به این خوشگلی رو نمیبینی!
امیر از این همه اعتماد به نفس لیسا ابرویی بالا انداخت و سر تا پای لیسا را نگاهی تحقیر امیز کرد:
- یک بار گفتم دوباره هم میگم، شما خیلی با سرعت از کوچه بیرون اومدید! مفهوم نیست؟
نگاه دیگری به لیسا انداخت، پوزخندی زد ادامه داد:
- شرط میبندم گواهی نامه هم نداری دختر جون!

لیسا مو هایش را کنار زد و با چند قدم بزرگ نزدیک اش شد که باعث گرد شدن چشمان امیر شد و قدمی به عقب برداشت:
- چیکار میکنی خانم؟

یقه کت مشکی رنگ اش را با انگشتانش فشرد و او را به خود نزدیک کرد!
با این کارش ترانه دست اش را جلوی دهانش گزاشت و با ترس جیغ خفیفی کشید.
 
آخرین ویرایش:
محدثه کمالی

محدثه کمالی

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
6/2/20
125
585
93
با صدای داد ترانه، رزی هم از ماشین پیاده شد و با لحنی ترسیده ای گفت:
- چیکار میکنی لیسا؟
درب ماشین را با وحشت بست و جلو تر امد و لیسا را که با خشم به امیر نگاه میکرد از امیر جدا کرد و با همان لحنه شیرین و معذرت خواهانه بارش گفت:
- معذرت میخوام اقا، تقصیر ما بود لطفا تمومش کنید تا حراست دانشگاه نیومده و...
هنوز حرفش تمام نشده بود که سر و کله مامورین حراست پیدا شد.
مامورین با ماشین مشکی رنگی نزدیکشان شدند.
لیسا با ترس به رزی نگاه کرد و دوباره نگاهش به سمت مامورین کشیده شد که حالا از ماشین پیاده شده بودند!
همشون لباس های مشکی پوشیده بودند.
مرد به سمت لیسا امد و با لحن خشکی گفت:
- چی اتفاقی افتاده؟
هیکل اش به حدی درشت بود که نور خورشید به هیچ وجه لیسا را نمیتوانست در اغوش بگیرد و سایه میزبان لیسا شده بود.
از استرس غالب تهی کرده بود، واقعا میترسید که بفهمند گواهی نامه ندارد! استرس مثل موریانه در وجودش رخنه کرده بود!
نگاهی به مامور رو به رویش انداخت و حالت خودش را حفظ کرد، سرد نگاهی به او کرد و گفت:
- اتفاق خاصی نیفتاده، خودمون حلش کردیم.
مرد پوزخندی زد و با همان لحن سردش ادامه داد:
- اتفاق خاصی نیفتاده؟ گزارش دعواتون رو به کالج دادند خانم
با این حرفش هرچقدر سعی کرده بود که ترس و استرس درون لحن و چهرش دیده نشود این مرد از بین برد!
مرد دوباره پوزخندی زد و دست اش را پشت کمر لیسا گذاشت که لیسا عصبی نگاهی به ان کرد و خودش را از حصار دست اش بیرون کشید؛ اقای هان نگاهی به لیسا انداخت و گفت:
- همراهم بیاید.
امیر به سمتش امد و سرش را با تاسف برای لیسا تکان داد، با این کارش لیسا که میخواست، عصبانیتش را با چیزی فروکش کند؛ محکم پای او را لگد کرد.

امیر اخی گفت که ترانه سریع به طرفش رفت.
از استرس با امیر به زبان فارسی حرف میزد و همین موجب تعجب بیش از حد لیسا شده بود!
- خوبی؟
امیر سری تکان داد تا خیال ترانه را راحت کند و بعد با عصبانیت به لیسا نگاه کرد و گفت:
- دختره خر اول صبحی، گند زد به همه نقشه ام!
با هم به سمت کالج حرکت کردند و به اتاق حراست رفتند.
اقای هان درب قهوه ای را باز کرد و کناری ایستاد که ان چهار نفر وارد شوند.
اولین چیزی که بعد از ورود به چشم میخورد تضاد قهوه ای مبل های چرم با دیوار سفید بود.
ترانه و رزی روی مبلی نشستند و رزی با نگاه اش ان ها را بدرقه کرد؛ کنار مبلی که رزی نشسته بود، گلدان بزرگی گذاشته شده بود که گل های یاس و سمبل درون اش از هر چیزی در این اتاق قشنگ تر بود.
ترانه با کنجکاوی به دیواری که قاب های جورواجور داشت نگاه کرد شروع به خواندن ان ها کرد!
مامور هان ان دو را به داخل هدایت کرد و بعد به ارامی درب را بست و رفت!
لیسا با دقت به اتاقی که درست دیزاینش همانند بیرون بود نگاه کرد و بعد از گذشت ثانیه ای به مردی که با کت و شلوار مشکی و موهایی که مرتب به سمت بالا شانه کرده بود و پشت به انها به طرف پنجره ایستاده بود؛ خیره شد.
چهره اش را کاملا از پنجره میشد دید، امیر نگاهش را از چشمان مشکی مرد گرفت و به منشور شیشه ای مثلث مانندش نگاه کرد، نور خورشید میتابید و منشور زیر افتابش رقاصانه خودنمایی میکرد.
اما این خودنمایی زهر تلخ رنگی را به نمایش میگذاشت که بزرگ نوشته شده بود"اقای کیم"!
با نزدیک شدنشان اقای کیم از پشت پنجره کنار امد و سیگار اش را در جا سیگاری خاموش کرد و روی بزرگ ترین مبل اتاق، پشت میز نشست، دستانش را در هم قلاب کرد و نگاهی به امیر و لیسا انداخت؛ با لحن مشکوکی پرسید:
- چی شده؟
سکوت لیسا باعث شده بود امیر عصبانی شود و نگاهی به لیسا بیاندازد.
جوری که فقط لیسا بشنود گفت:
- بچه پرو چه مظلوم شدی!
لیسا بی هیچ حرفی فقط نفس عمیقی کشید تا از عصبانیتش کم کند.
امیر خودش شروع به حرف زدن کرد و گاهی لیسا نیز چیزهایی را تعریف میکرد.
بعد از ان که همه چیز را با سانسور توضیح دادند، اقای کیم هر دویشان را مقصر دانست!
امیر پوزخندی زد و دوباره جوری که فقط لیسا بشنود گفت:
- بله دیگه چشمشون به یک ایرانی میخوره مقصرش میدونند؛ درحالی که میدونند تو مقصر‌ی.
لیسا اینبار پوزخندی زد و دستان اش را در هم قلاب کرد و اهسته تر از امیر گفت:
- خلایق هر چه لایق اقا پسر.
اقای کیم که حرف های هر دوی انها را شنیده بود، گفت:
- اما خانم شما سه روز از دانشگاه اخراجی برای ضرب و شتم این اقا، اختلال در نظم دانشگاه و تصادفتون!
اینبار امیر پوزخندی زد رو به لیسا زد!
لیسا نگاهی ناراحت به امیر کرد و رو به اقای کیم با همون لحن گفت:

- اقای کیم راه دیگه ای نداره؟ اخه اگه روز اول غیبت کنم خیلی برام بد میشه.

اقای کیم خودکارش را روی میزش گذاشت و دستانش را داخل هم قلاب کرد.

- چرا، رضایت این اقارو بگیرید!

لیسا اول با تعجب وعصبانیت امی را نگاه کرد اما بعد مظلومانه گفت:

- معذرت میخوام؛ تورو به مسیح ببخشید! اگه این ترم رو بیفتم همه ارزوهام به باد میره!

امیر داخل چشمانش یک ناراحتی خاصی را تماشا می کرد که نمیدانست این غم مال الان است یا...
اما او ولکن نبود و میخواست که لیسا را سر جایش بنشاند؛ که دیگر با او در نیافتد برای همین با متاسفمی به قضیه پایان داد‌.
خشم و نفرت در یک لحظه داخل چشمان لیسا پدیدار شد و از ان غم هیچ چیز باقی نگذاشت، امیر متعجب به این تغییر ناگهانی نگاه کرد!
حرارت لازم نبود، سرمای چشمان لیسا در جان امیر اتش به پا کرده بود!
لیسا طرف اقای کیم برگشت، اما او هم با تاسف نگاهش میکرد:
- میتونید برید!
لیسا معترض اقای کیم را صدا زد؛کیم دستی درون مو هایش کشید و از روی مبل بلند شد و پشت مبل قرار گرفت:
- خب وقتی رضایت ندارند من چیکار کنم؟
لیسا نگاهی به جمع انداخت و با عصبانیت
کوله اش را جا به جا کرد و از درب خارج شد.
صدای پانول های ساعت اعصاب لیسا را در هم تنیده بود!
ترانه و رزی با دیدن انها از روی مبل ها بلند شدند؛ هر کدام در مقابل دوست خود ایستادند:
- چی شد لیسا؟
لیسا نگاهی به امیر انداخت و کلافه سرش را تکان داد.
- یعنی چی؟ حتی برای تصادف هم هیچی بهت نگفتند؟
لیسا و رزی نگاهی به امیر انداختند، لیسا ارام گفت:
- چرا سه روز اخراجم کردند!
ترانه به طرف امیر رفت و نگاهی به لیسا انداخت:
- امیر خوبی؟ تو رو که اخراجت نکردند؟
با کلافگی دستی درون موهایش کشید وهمان لحظه صدای لیسا که خبر اخراج اش را به رزی میداد را شنیدند.
دوباره دستی درون موهایش کشید و به ترانه نگاه کرد و گفت:
- ولش کن، ساعت چنده؟

ترانه که همین جوری منگ نگاهش میکرد به خودش امد و ساعت اش را نگاهی انداخت:

- ۷ دقیقه دیگه کلاس شروع میشه؛ تو رضایت ندادی؟
امیر نگاهی به ترانه انداخت و سرش را تکان داد؛ ترانه سرش را به طرفین تکان داد و خودش ادامه حرف اش را گرفت:
- گند زدی امیر گند زدی، همین اول کاری برای خودت دشمن تراشی کردی؟
امیر پوزخندی زد و به ساعت نگاه کرد:
- نه بابا دیگه حتی جرعت نمیکنه به پروپام بپیچه!
ترانه دستش را روی شانه امیر گذاشت و چند ظربه ارام با کتفش زد:
- هه به همین خیال باش برادر من، این دختری که من میبینم تا ازت زهر چشم نگیره ولکنت نیست.
 
آخرین ویرایش:
محدثه کمالی

محدثه کمالی

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
6/2/20
125
585
93
چند ثانیه ایستاد، بعد که انگار تازه رادارهایش به کار افتاده باشد، دست امیر را کشید و به سمت درب خروجی حراست حرکت کردند!
رزی متعجب به لیسا نگاه کرد و گفت:
- حالا میخوای چیکار کنی؟
- هیچی دیگه میرم خونه تو هم برو سر کلاس.
دستی داخل مو های لــخــ*ت و قهوه ای اش کشید و پوفی کرد:
- باشه کاره دیگه ای هم که از دستم بر نمیاد.
نگاه لیسا به گوشی درون دست رزی افتاد که خاموش و روشن میشد، با اشاره به رزی فهماند که گوشی اش زنگ میخورد؛ رزی کلافه گوشی اش را نگاه کرد:
- جیسو یه.

لیسا سری تکان داد و به گوشی رزی چسبید؛ عادتش بود و فضولی درون خون اش جریان داشت.
رزی گوشی را کمی جابه جا کرد و جواب جیسو را داد.
- کجایین رزی؟ بابا هفت هشت دقیقه دیگه استاد میرسه.

امد بگوید چی؟ که با دیدن ترانه و امیر که میدویدند، سکوت کرد.
لیسا سریع گوشی را از دست رزی گرفت و با گفتن الان میایم گوشی را قطع کرد و دست او را کشید و به سمت کلاس پرواز کرد اما رسیدنشان با رسیدن استاد یکی شد.
استاد جلو امد و با اخم غلیظی گفت:

- ۳۶ثانیه دیر کردید! چه جوابی براش دارید!؟

در ادامه حرفش دستانش را در هم قلاب کرد و پای راستش را به زمین کوبید.
سرشان را پایین انداختند، حرفی نداشتند بزنند.
اقای فاکس پوفی کشید و دست چپ اش را درون کت مشکی از کرد با دست راست اش درب کلاس را باز کرد:
- این جلسه رو میبخشم ولی یک بار دیگه تکرار بشه سه نمره منفی بهتون تعلق میگیره، فهمیدید؟
لیسا پوزخندی زد
" من همین جوریشم سه جلسه سر کلاست نمیام!"
لیسا که با این حرفش کاملا بی تفاوت به استادش خیره نگاه میکرد، اما رزی سرش را پایین انداخته بود.
استاد با دستش اشاره کرد به داخل بروند؛ رزی با سری که به پایین انداخته بود به داخل رفت. لیسا خواست برگردد که اقای فاکس با صدای اقای فاکس متوقف شد و جواب سوال اش را بی تفاوتی در حالی که شانه اش را بالا می انداخت داد:
- سه جلسه اخراجم.
استاد یک لحظه گیج نگاهش کرد، تک سرفه ای کرد و به داخل اشاره کرد و ادامه داد:
- من که نمیدونم چی شده! اما بیا سر کلاس من بشین برات غایب میزنم، چون اگه درس الان رو نفهمی تا اخرش نمیفهمی.
بادستش به داخل اشاره کرد؛ با لبخند به اقای فاکس نگاه کرد و ارام تشکری زیر لبی کرد و جلو تر از او وارد کلاس شد.
با صدای بسته شدن درب توسط اقای فاکس همگی لحظه ای ایستادند.
لیسا دست رزی را گرفت و به سمت صندلی ها حرکت کرد.
با نزدیک شدنشان به میز امیر، امیر پوزخندی زد و رو به ترانه گفت:

- اره دیگه بایدم یک جا از...
ترانه دستش را روی دهـ*ان امیر گذاشت و دست دیگر اش را روی بینی اش گذاشت.
امیر پوفی کرد و چپ چپ ترانه را نگاه کرد.
رزی زیر چشمی لیسا را میپایید خوب میدانست که لیسا حرف های امیر را شنیده است و به خاطر همین منتظر عکس العملش بود، او از هیچ چیز به سادگی نمیگذشت! با دستانش شروع به شمردن کرد:
- یک، دو و سه!

بعد از چند ثانیه لیسا با کفش پاشنه بلند اش محکم روی پای امیر را فشار داد که داد امیر هوا رفت! رزی لبخندی زد" اینه خشم اژدها."
اقای فاکس با اخم به طرف امیر برگشت و خودکار اش را به میز کوبید:
- چی شده؟
لیسا با گفتن هیچی استاد به طرف امیر برگشت و پرسید:
- چیزیتون که نشد اقا امیر؟
و در ادامه حرف اش ابرو هایش را بالا انداخت!
امیر دندان هایش را روی هم فشار داد و در حالی که صورتش از خشم، عصبانیت و درد قرمز شده بود؛ سرش را به علامت منفی تکان داد
لیسا نیز پوزخندی زد و او را ترک کرد!
لحظه اخر رزی جیسو را دید که چشمکی زد و دستش را به معنی سلام تکان داد و ارام لــ*ب زد:
- چی شده؟
او هم مثل خودش لــ*ب زد:
- بعداً برات توضیح میدم.

جیسو هم ارام سرش را تکان داد و بی حرف به اقای فاکس خیره شد.
رزی به دختری که کنار جیسو نشسته بود نگاه کرد خنده اش گرفت، ان دختر چشمانش مانند گاو درشت شده بود! شاید همان چشمان قهوه ای درشتش اولین چیزی بود که توجه هر کسی را جلب میکرد!
***
با خسته نباشید استاد بلند شدند و به سمت کافه کالج حرکت کردند کافه ای کوچیک که میز های گرد و صندلی های پلاستیکی داشت، جیسو ارام با موسیقی ارامی که گذاشته بودند و انها را دعوت به ارامش میکرد، ریتم گرفته بود و سرش را تکان میداد!

به سمت میز ها رفتند و نشستند، گارسون به طرفشان رفت و منتظر سفارش انها شد.
هر سه قهوه ای سفارش دادند، لیسا دستی روی گل های مریمی که روی میز چیده شده بود، کشید و گلبرگ نرمش را نوازش کرد.
جیسو با لحن دلسوزانه ای گفت:
- بدبخت دلم به حالش سوخت گناهی!
با فشار بیشتری گل را نوازش کرد و با عصبانیت گفت:
- نمیخواد بسوزه، بالاخره که باعث بانی اخراج من اون بوده.
بعد هم گلبرگ گل را به ارامی کشید و کند!
رزی نگاهی به لیسا انداخت، رو به جیسو چشم غره ای رفت وگفت:
- اره جیسو، لیسا راست میگه تو خیلی دل رحمی!
جیسو لبهایش را روی هم فشرد:
- چی بگم والا؟ ولش کن، راستی بچه ها تا کلاس بعدی چقدر باقی مونده؟

رزی خوشحال از تغییر حرف به ساعتش نگاه کرد و در حالی که قهوه اش را در دست میگرفت، گفت:

- راحت باش یک ربع دیگه مونده، راستی دختری که بقلت نشسته بود کی بود؟

جیسو قهوه اش را از لبش پایین اورد و موهای حنایی اش را کنار زد و چشمان مشکی اش را به رزی دوخت:
- اسمش؟ خب اسمش جنیه دختر ارومیه؛ چرا میپرسی؟
 
آخرین ویرایش:
محدثه کمالی

محدثه کمالی

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
6/2/20
125
585
93
- اره، چون چشماش خیلی درشت شده بود.
و بقیه چیزی که دید بود را برایشان توضیح داد، کم کم بلند شدند و به سمت کلاس حرکت کردند.
کنار هم اهسته قدم میزند و هر کدام سرشان به چیزی گرم بود؛ لیسا سرش را بالا اورد، با دیدن امیر لبخند خبیثی زد، سریع موزی را که درون کیفش گذاشته بود را در اورد!
جیسو متعجب رو به لیسا کرد و گفت:
- وای خدا مرگم بده! میخوای بترکی؟ همین الان از کافه اومدیم ها، لیسا؟
به حرفش توجهی نمیکرد و خبیس نگاهی به پوست زرد خوشرنگ موز انداخت؛ سرش را کشید و موز را از حصار خوشرنگ اش بیرون کشید وکمی از موز را خورد، کمی را هم درون دهـ*ان ان دو فرو کرد!
رزی متعجب موز را قورت داد و منتظر ماند تا بفهمد چه رویدادی قرار است اتفاق بیافتد!
پوست موز را درون دست راستش محکم فشار داد؛ تنها حسنی که ان زن داشت و به لیسا یاد داده بود، همین نشونه گیری بود، یک خط فرضی کشید و پوست را جلوی پای امیر انداخت.
به دو ثانیه نکشید و امیر که داشت با ترانه حرف میزد؛ پوست موز را ندید و افتاد.
ترانه دستش را جلوی دهانش گذاشت و به اطرافش نگاه کرد ولی چیزی پیدا نکرد، دستش را به طرف امیر دراز کرد و کمکش کرد بلند شود، امیر دست ترانه را گرفت و از روی اسفالت خاکی سریع بلند شد.
دستی به سرو پاش کشید و سرش را بالا اورد، به دور و اطرافش نگاه کرد، نگاهش را از روی لیسا گذراند اما سریع برگشت سمت لیسا و با یک اخم شدید نگاه اش کرد.
لیسا پوزخندی زد و به سمت ماشین اش رفت و زیر لــ*ب با صدای اهسته ای گفت:
- چه قدر تیزی اقا امیر! اما اصلا برام مهم نیست، تو با بدکسی درافتادی من به شدت کینه ایم!
برای بچه ها دستی تکان داد و به سمت خانه حرکت کرد.
بوکی در خانه را باز کرد و تعظیم کوتاهی کرد؛ لیسا به داخل حیاط رفت و ارام سرش را تکان داد.
از ماشین پیاده شد و عطر خوش گل هایی که در طرفین دیوار خود نمایی میکردند را با تمام توانش به ریه هایش کشید.
جلو رفت و روی تک تاب سفید رنگ کنار استخر نشست و به زلالی استخر نگاه کرد، نفسی از سر سکوت و اسودگی، خالی بودن این خانه کشید.
"چه اتفاقی داره داخل این خونه رخ میده؟"
پوفی کشید و دستانش را روی زانوانش حرکت داد، از روی تاب برخواست و به سمت خانه حرکت کرد.
***
دامن مشکی کوتاهی پوشید و با جوراب شلوار مشکی ان را ست کرد.
جلوی اینه مشکی اتاق اش نشست و ملیح روی صورت اش نقاشی کرد.
بلند شد دستی به موهای لــخــ*ت اش کشید.
به محظ اینکه دوباره صدای فریاد سوام را شنید پوفی کشید و از داخل کمد صورتی اش لباس سفیدی برداشت و به تن کرد.
این سه روز واقعا اعصاب اش را خورد کرده و بود و حالا وقت رهایی بود.
درب اتاق اش را باز کرد و پله ها را یکی یکی پشت سر گذاشت.
- خانم جوان، صبحانه؟
چشمان اش را از در اتاق پدرش گرفت و به یونا نگاه کرد:
- ساندویچ کن، میبرم!
یونا چشمی گفت و به سمت اشپزخانه رفت.
بعد گرفتن صبحانه به دنبال رزی رفت و طبق معمول جیسو با کریس می امد!
سر کلاس به امیر نگاه وحشتناکی انداخت و امیر هم بی تفاوت از کنارش گذشت و کنار پسری دیگر نشست.
انگار یک دیگر را میشناختند! ترانه هم کنار دختر دیگری نشست.
لیسا و رزی هم طبق معمول پیش هم بودند، این موضوع انکار نپذیر بود، این دو بیشتر با هم صمیمی بودند.
استاد امد و نگاهی به جمع انداخت و شروع به حرف زدن کرد.
لیسا صدای رزی را شنید که زیر لــ*ب میگفت:
- اوف چی جوونه، لا مصب برم تو کار همین!
لیسا صلقمه ای به رزی زد که اخ رزی در امد
- چته وحشی؟ خوب چیکار کنم که شنیدی؟
لیسا چشم غره ای رفت و به استاد نگاه کرد، استاد دستی به پیراهن ابی اش کشید و نگاهش را به جمع دوخت:
- سلام من استادتون اقای جی شین هو هستم.
برگه داخل دستش را تکان داد و گفت:
- اسم و فامیلتون رو بنویسید تا ادامه بدم.
همگی بی صدا اسم هایشان را نوشتند و اقای جی شروع به خواندن اسم ها کرد:
- ترانه رستگار
- بله
"پس فامیلش رستگاره"
لبخندی زد جوری که انگار کشف اتم کرده باشد، یکی یکی اسم ها را صدا میزد و بچه ها اعلام وجود میکردند؛ وقتی نام پسرکی را که کنار امیر بود را صدا کرد، لیسا نگاهی به انها انداخت" روهام... چه اسم نازی"
- پیج جنی
- بله
به دختری که کنار جیسو نشسته بود نگاهی کرد.
" پس این دختره جنیه خدا وکیلی هم چشماش درشته، چقدر دلم میخواد که بشناسمش!"
- البرت لیسا
انقدر درگیر فکر کردن بود که نفهمید استاد صدایش میکند:
- حاظر
اقای جی لبخندی زد و گفت:
- حاظر نه خانم بله.
لبخندی زد و با ببخشیدی سرش را پایین انداخت و به کلاسور قهوه ای اش نگاه دوخت:
- ببخشید استاد اصلا حواسم نبود.
استاد سری تکان داد و با تک سرفه ای خنده اش را قورت داد!
یک ساعتی گذشت که با خسته نباشید استاد بلند شدند و به سمت کافه حرکت کردند و روی میز چهار نفره ای نشستند و هر سه قهوه سفارش دادند.
این بار گلدان روی میز پر بود از گل های رز قرمز و ابی.
لیسا رو به جیسو گفت:
- جیسو! بیا و با کریس بهم بزن، اخر یک بلایی سرت میاد از من گفتن بودا.
جیسو درحالی که تمام حواسش به بازی که توی گوشی اش بود، جواب داد:
- محض سرگرمی خوبه بابا، امروزم اون رسوندم کالج، تازه وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم این رو بهم داد.
هنوز نشان نداده بود که گارسون سفارش ها را گذاشت روی میز و با نوش جانی ان ها را ترک کرد؛ لیسا رو به جیسو کرد و منتظر نگاه اش کرد.
جیسو گوشی اش را روی میز گذاشت و گردنبندی را از داخل گردنش نشان داد که رویش نوشته بود، کریسو!
لیسا با تعجب گردنبند را نگاه کرد، جیسو لبخندی زد:
- تعجب نکن کری همون کریس و سو اخر جیسو که شده کریسو!
با گیجی نگاهش کرد و کمی دهانش را باز کرد!
- میشه اینجا بشینم؟
لیسا سرش را بالا اورد و بی تفاوت نگاهش کرد، جنی بود!
رزی با دیدن قیافه لیسا پیش دستی کرد و گفت:
- اره بشین این چه سوالیه؟
با نشستنش اب پرتقالی سفارش داد و رو به جیسو گفت:
- گردنبندت چه باحاله، منم یکی شبیه به این دیروز گرفتم.
لیسا قهوه اش را برداشت به لبش نزدیک کرد که جنی گردنبندش را نشان داد که رویش نوشته بود؛ کریجنی!
هر چی خورده بود با یک سرفه بیرون پرید و قهوه داخل دستمش لرزید و روی لباسش ریخت، به جیسو نگاه کرد، جیسو اروم و متعجب گفت:
- کریس
جنی متعجب گفت:
- تو از کجا میدونی؟ اره معنیش میشه کریس و جنی باحا...
متعجب به گردنبند جیسو که هنوز دستش دورش بود و فشارش میداد نگاه کرد:
- نه ممکن نیست!
تنها فرقی که در گردنبند ها مشاهده میشد، رنگشان بود! یکی طلایی و ان یکی نقره ای!
در همان لحظه امیر و ترانه و روهام و با یک پسر دیگر داخل کافه شدند، نااشنایی ان پسر باعث شد رزی رو به لیسا بکند، کمی خم شد و درون گوش لیسا گفت:
- فکر کنم رشتش با ما فرق داره!...
هنوز ادامه حرفش را نزده بود که امیر نزدیک شد و دست اش را به پیراهن سفید اش زد!پوزخندی زد و گفت:
- قهوه ای شدید خانوم البرت؟
لیسا زیر لــ*ب بی شعوری گفت کاملا منظورش را گرفته بود؛ با این حرفش جری شد، از دست کریس هم که عصبانی بود! جالب بود امیر همیشه سوژه ای برای خالی کردن عصبانیت لیسا بود!
اب پرتقال جنی را که گارسون تازه روی میزشان گذاشته بود برداشت، بلند شد به طرف پشتش چرخی زد که درست روبه روی امیر قرار بگیرد، اب پرتقال را روی سرش خالی کرد!
امیر به سرعت به طرفش برگشت و با چشمانی نیمه باز به او خیره شد، وقتی که کاملا مطمعن شد که تا اخر لیوان را خالی کرده، لیوان را روی میز گذاشت و نزدیک امیر شد و موهایش را کمی بو کشید:
- اخ اقای رستگار میشه اسم شامپوتون رو بگید؟ انگار هم خارجیه...
به اب پرتقال خالی روی میز اشاره ای کرد:
- هم طبیعیه اصله!
قطرات اب پرتقال از روی سرش به سمت لباسش فرود می اومدند و روی لباسش نا منظم نقاشی میکشیدند.
لیسا با لبخند به شاهکارش نگاه کرد و کیفش را برداشت و به تخت سینش زد؛ از جلویش رد شد و به سمت درب کافه حرکت کرد.
روی پاشنه کفشش چرخید و رو به امیر که وحشتناک نگاه اش میکرد گفت:
- در ضمن اقا امیر درجه تولید مثلتون خیلی بالاست! هر روز یک نفر به جمعتون اضافه میشه.
لحظه اخر جنی را دید که متعجب به ان پسره که نمیشناختند نگاه میکرد؛ قشنگ معلوم بود که ان پسر از نگاه جنی به ستوه امده است!
صدای امیر را شنید که میگفت:
- رادوین منو بگیر که دک و پوز این دختره رو پایین بیارم ‌‌...
ترانه دست اش را روی دهانش گذاشته بود و ارام میخندید.
بقیش حرف امیر را نشنید و از درب کافه خارج شد.
به ماشین نازش تکیه داد؛ ژست قشنگی بود، دختری با یک تیپ مشکی سفید که تکیه داده بود به یک ماشین قرمز! خورشید هم از این همه زیبایی صحنه نورش را درون چشم های لیسا انداخته بود.
عینک افتابی اش را از داخل کیفش بیرون اورد و به چشمانش زد.

درست در همین لحظه مانند پسرهایی شده بود که جلوی درب کالج منتظر دوست دختر هایشان هستند.
15 جولای بود و هوا بسیار گرم؛ لیسا با دست اش خودش را باد زد و با صدایی نسبتاً بلندی ناله ای سر داد و گفت:
- مامان گرمه منو چه به این فیس و افاده ها؟
سوار ماشین خوشگلش شد و ضبط و کولر اش را روشن کرد و منتظر ماند تا دختر ها بیایند.
چند دقیقه ای گذشت که جنی هم همراهشان امد، یکم گرفته بود و همین باعث شده بود لیسا مشکوک نگاهش کند، رزی جلو نشست و ان دو هم عقب نشستند.
 
آخرین ویرایش:
محدثه کمالی

محدثه کمالی

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
6/2/20
125
585
93
جنی به محظ رسیدن کوله اش را روی روکش های کرم ماشین انداخت و خیلی سریع و شتاب بار گفت:
- وای لیسا نمیدونی این پسره چی گفت.
لیسا با تعجب دستش را روی صندلی گذاشت، برگشت و به جنی نگاه کرد.
" چه قدر زود ناراحتیت از سرت پرید!"
اما او از نگاه لیسا برداشت دیگری کرد و این قیافه را برحسب کنجکاوی اش گذاشت.
گردنش را تاب داد و موهایش را با یک دست عقب داد:
- نه دیگه این جوری منتظر نگاهم نکن، ابمیوه من رو که به فنا دادی باید از دلم در بیاری.
لیسا پوفی کشید و به طرف فرمان بازگشت.
روی صندلی خودش جای گرفت و اینه ی ماشین را اول به روی جنی تنظیم کرد، جنی چشمکی زد و گفت:
- اول اب میوه.
اینه را درست کرد و سوییچ خرسی اش را چرخاند و به راه افتاد؛ جلوی یک پاساژ کیف و کفش نگه داشت.
دستی به لباس هایش کشید و پیاده شد، تقه ای به پنجره دودی ماشینش زد که با این کارش جنی پنجره را پایین داد و گفت:
- جانم؟
لیسا بدون هیچ مقدمه ای گفت:
- فست فود یا ابمیوه؟
لبخندی زد و متعجب گفت:
- گفتم که، اب پرتقال!
لیسا متعجب به او نگاه کرد.
" به جز جیسو و رزی به هر‌کی این رو گفتم، خوب ازم استفاده میکرد! اما خوب جنی هم از طرفی من رو زیاد نمیشناسه که بخواد تیغم بزنه!"
لبخندی خبیسی زد و جنی نگاه کرد!
" من هم بدم نمیاد! بالاخره نیشم رو یک جوری باید به خانواده ام بزنم و دیگه چه کاری بهتر از این!"
رو به جنی دست اش را دراز کرد و گفت:
- به جمع ما خوش اومدی.
جنی با تعجب به لیسا و لیسا به جیسو نگاه کرد.
جیسو با لبخند نگاهش میکرد و برایش لایک فرستاد.
جنی با چهره ای متعجب دست لیسا را فشرد، لیسا از جلوی پنجره کنار امد و به طرف پاساژ حرکت کرد.
به محض ورودش گوشه پاساژ یک ابمیوه فروشی بود.
درب کشویی ان باز شد و او به داخل رفت به سمت صندوقدار رفت و دستش را روی میز قهوه ای رنگ مغازه گذاشت و شروع به ضرب زدن کرد. درون مغازه فقط یک مشتری نشسته بود و از صورت سرخ اش معلوم بود که از گرمای تابستان به اینجا پناه اورده است. گارسون امد و سفارش اب پرتقال را از او گرفت.
نگاهی به گارسون کرد:
- چه قدر دیگه اماده میشه؟
گارسون در حالی که تمام حواسش به پرتقال هایی که با کارد از وسط نصف شان میکرد، بود گفت:
- تقریبا پنج دقیقه دیگه.
به ساعت کوچکی که جلوی درب نصب کرده بود، خیره شد و بعد از گذشت ثانیه ای از ابمیوه فروشی خارج گشت.
همان طور قدم میزد و به ویترین ها نگاه میکرد، ویترین هایی که بعضی لباس هایش داخل مانکن حبس شده بودند و بعضی ها را با اویز در ویترین به قلاده کشیده بودند.
با دیدن کیف خوشگلی که از پشت شیشه هم خودنمایی میکرد، لبخندی زد!
چشمش را گرفت! یک کیف قرمز که با بند های طلایی تزئین شده بود.
داخل مغازه رفت و بعد بازرسی از سالم بودنش ان را حساب کرد و از مغازه خارج شد.
اب پرتقال حاظر شده راحساب کرد و از پاساژ بیرون گشت و به سمت ماشین حرکت کرد.
 
آخرین ویرایش:
محدثه کمالی

محدثه کمالی

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
6/2/20
125
585
93
***
با تعجب به جیسو نگاه کرد که چشمکی برایش زد!
"نکنه وارد باند خلاف شدم! قاچاق و این حرف ها؟ والا این حرف و فقط توی فیلم ها شنیدم."
جیسو تک خنده ای کرد و گفت:
- چیه عشق مشترک؟ این جوری نیگام نکن لیسا خیلی با کلاس تر از این حرف ها ست.
اولشم دیدم هیچی بهت نمیگه کلی تعجب خوردم!
میانه حرفش را گرفت و گفت:
- چرا؟
رزی که تا ان موقع ان ها را از داخل اینه نظاره میکرد با این حرفش برگشت سمت جنی و گفت:
- چون اگه این کلمه رو بهت نگه یعنی اصلا براش مهم نیستی و توی جمع دوست های صمیمیش قبولت نداره، فقط به چشم یک دوست عادی نگاهت میکنه؛ راستش رو بخوای روز اولی که اومدیم کالج چشم های درشت تو باعث شد توی کافه قیافت رو برای لیسا تعریف کنم.
خنده ای کرد و گوشی اش را روی داشبرد گذاشت و کاملا سمت جنی برگشت و نگاهش را به چشمان قهوه ای جنی دوخت:
- لیسا خیلی کنجکاوه، همین باعث شد که بخواد تورو ببینه اما خب چهار روز مجبور شد براش صبر کنه! مغروره اما شاخ نیست، خوش قلبه اما کنه نیست؛ هم من هم جیسو میدونیم غمی داره اما به روی خودش نمیاره یکم که بگذره خودت متوجه میشی..
این بار جنی میانه کلام رزی را گرفت:
- چطوری؟
صدای پیام رزی بلند شد برای همین برگشت و به گوشی اش نگاه کرد.
جیسو لپش را کشید و در ادامه حرف رزی گفت:
- چون وقتی باهاشی میره تو خودش، ولش کن دیگه ما خودمونم بیشتر از این نمیدونیم! این ها رو هم چون توی جمع دوستاش قبولت کرده بهت گفتیم!
رزی برگشت و از پنجره بیرون را نگاه کرد و تمام حواسش را به در ورودی پاساژ داد.
" پس برای همین وقتی وارد کافه شدم انقدر بیتفاوت نگاهم میکرد! عجب دختریه من که نمیتونم احساساتم رو پنهان کنم!"
چند ثانیه سکوت شده بود که جیسو زد سر شانه جنی، که باعث شد کمی بلرزد:
- خوب جدا از این حرف ها مطمعنم که الان بیاد با یک کادو میاد؛ عاشق این کاره!
با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- چرا؟
جیسو شانه ای بالا انداخت و هیچی نگفت.
" بابا مایه دار"
به جیسو نگاه کرد، انقدر او و رزی حرف زده بودند که یادش رفت میخواست دعوایش کند، اخر عشق مشترک دیگر چه حرفی است؟
ناخن شستش را به دندان گرفته بود و غافل از اطرافش بود که در سمت راننده باز شد و لیسا سوار ماشین شد و یک نفس عمیق کشید.
جنی تا نشست با ذوق به دستش نگاه کرد، اب پرتقال را به سمتش گرفت و گفت:
- بفرمایید اینم اب میوه تون.
اب پرتقال را از دستش گرفت که یک دفعه لیسا خندید و گفت:
- میدونم نخود توی دهـ*ن جیسو خیس نمیخوره! از نگاهت معلومه که جیسو یک چیزهایی بهت گفته بیا این مال تویه.
پرسشی نگاهش کرد که لیسا گفت:
- ناقابله امیدوارم از دستم دلگیر نباشی.
چشمکی به جیسو زد و گفت:
- البته بعضی ها سوپرایزمون رو لو دادند!
جیسو با ناز رویش را به طرف پنجره کرد و به گفتن ایشی بسنده کرد.
جنی لبخندی زد و کادو را از دستش گرفت و به ظاهر کادو خیره شد و کمی این ور و ان ورش کرد:
- زحمت کشیدی! نه بابا ناراحت چیه؟ مگه بچم که برای ابنباتم گریه کنم؟
لیسا لبخندی زد و هیچی نگفت و با سرش به جعبه اشاره کرد.
به جعبه ای که یک پاپیون قرمز بزرگ رویش داشت نگاه کرد و درش را باز کرد که جیسو سریع سرش را برگرداند و سوتی کشید، با مسخره بازی گفت:
- خدا شانس بده عشق مشترک.
چشمکی نثار جنی کرد و خودش خندید.
" کلا این دختر خیلی دلقکه"
به داخل جعبه نگاه کرد یک کیف قرمز اتشی
" چه رنگی داره لامصب."
رزی سرش را برگرداند و چشمکی زد، رو به رزی جعبه را گرفت که رزی گوشی اش را روی هوا تکان داد و صفحه خاموشش را نشانش داد.
او که منظورش را نفهمیده بود!
" گوشی خاموش رو نشونم میده که چی بشه؟"
جیسو ضربه ای روی سر لیسا زد و گفت:
- چرا برای من نفرستادی؟
لیسا در حالی که سرش را ماساژ میداد با چهره در هم رفته ای گفت:
- والا بهت نگفتم این طوری لوم دادی، اگه میگفتم چیکار میکردی؟
جیسو دستش را روی هوا تکون داد و بعد دستش را به علامت سکوت روی بینی اش گذاشت.
جنی ابرویی بالا انداخت و به ان دو نگاه کرد!
" خب عکس رو نشونم بده این کار ها چیه؟"
لیسا برگشت و بدون هیچ مقدمه ای گفت:
- حالا میگی چی گفت؟
جعبه را کنار گذاشت و کمی از اب پرتقال را نوشید و بعد خبیسانه گفت:
- کلی فوشت داد.
لیسا متعجب سر تا پای جنی را نگاه کرد، تازه ان موقع بود که فهمید با جنی ست کرده است! فقط به جای دامن او شلوار پوشیده بود؛ چشمانش را در چشمانش قفل کرد و گفت:
- همین؟ اینارو که خودمم شنیدم.
لیوان خالی را پایین گذاشت و با دستمال لبش را پاک کرد و بی تفاوت گفت:
- اره فهمیدم
لیسا متعجب نگاهش کرد:
- پس چرا اونقدر با اشتیاق حرف میزدی؟
لبخند دندان نمایی زد:
- میخواستم ابمیوه ام رو پس بگیرم.
لیوان خالی اب پرتقال را روی هوا تکان داد که لیسا زیر لــ*ب بی شعوری نثارش کرد و ضربه ی جیسو را روی سر او جبران کرد.
***
بچه ها را رساند و جلوی درب بوقی زد که بوکی درب را برایش باز کرد، داخل رفت و بعد پارک ماشین؛ ان را قفل کرد و شانه ای بالا انداخت و پوفی کشید.
باز هم صدای داد های سوام می امد.
لیسا زیر لــ*ب گفت:
- چته؟ چرا تازگی ها افسار پاره کردی؟ اخه چرا این همه داد میزنی؟
داشت پله ها را بالا میرفت که با صدای پدرش به طرفش برگشت:
- لیسا نهار خوردی؟
" نه،پس نگران هم میشه پدر ما!"
به طرفش برگشت و سرد زمزمه کرد:
- بله خوردم!
به سوام که روی مبل سلطنتی سه نفره لم داده بود نگاه کرد، ساکت نشسته بود، که پدر و دختر با هم حرف بزنند.
رنگ طلایی لباسش باعث شده بود روی مبل فقط دست ها و سرش دیده شود!
لیسا پوزخندی زد و مثل همیشه با وقار نرده های طلایی را گرفت و بالا رفت، روی تخت دو نفره اش دراز کشید و بی هدف به سقف نگاه کرد!
که دوباره صدای داد و فریاد سوام بلند شد، پوفی کشید، ذهنش هر کاری میکرد به طرف دیگه ای سوق پیدا نمیکرد؛ انگار فقط نقاشی بود که ان لحظه میخواست و همان نقاشی فقط میتوانست خستگی را از تنش بیرون بکشد!
با سرعت بالایی بلند شد و پرده های مخمل مشکی اتاقش را کنار زد، جلوی منظره پنجره وسایلش را چید و شروع به نقاشی کرد!
بعد سه ساعت به شاه کارش نگاه کرد و لبخندی زد!
انگار صدای رود و گنجشک داخل نقاشی اش را حس میکرد، حتی صدای وزش باد که برگ های درختان را به رقص وادار کرده بود را هم حس میکرد!
کش و قوسی به بدنش داد، بلند شد و به سمت حمام رفت.
همین طور که یونا با سشوار موهایش را خشک میکرد ارام با شانه هم در حال لــخــ*ت کردن موهایش بود.
سوام داخل امد و بی توجه به خدمتکار رو به لیسا گفت:
- مرتب بیا بیرون.
و رفت
لیسا زیر لــ*ب بیشعوری گفت و خواست به حرفش عمل نکند، برای همین روی تخت دراز کشید ولی یونا اومد و از روی تخت بلندش کرد، حالا روی تخت نشسته بود!
- خانم خواهش میکنم!
به چشمان ملتمس یونا که همین جور منتظر نگاهش به لیسا بود؛ نگاه کرد!
پوفی از سر عصبانیت کشید و دستش را داخل موهایی که حالا لــخــ*ت شده بودند کشید.
لباس مرتبی پوشید و بیرون رفت که با چهره سوا رو به رو شد.
سوا نزدیکش شد و دستش را دور کمر لیسا حلقه کرد، چندشش شد و سعی کرد از دست اش بیرون بیاید؛ به راحتی از حصار دستانش بیرون امد ولی سوا با پرویی تمام گفت:
- چطوری عشقم؟
لیسا نگاه عصبی اش را به چشمان مشکی سوا دوخت و گفت:
- ببند بابا من عشق تو نیستم
زد به سینه اش و را کنار زد:
-گمشو اون ور قلچماق
دستش را به نرده ها گرفت و شروع به پایین امدن کرد" پس به خاطر این گفتی مرتب بیام!"
پایین پله ها برادرش را دید و بی اراده لبخند زد؛ حظورش به لیسا میفهماند که نه سوا و نه سوام هیچ کاری از دستشان ساخته نیست.
- به چطوری بستنی؟
با حرص نگاهش را به چشمان قرمز بم بم دوخت و متعجب نگاهش کرد:
- مرگ انقدر به من نگو بستنی
بم بم شانه ای بالا انداخت:
- به من چه اسم خودت لیس! منم فقط بستنی و دوست دارم لیس بزنم!
دست لیسا را گرفت و ان را چرخاند و بر اندازش کرد، لباس بنفش لیسا با ان شلوار ستش باعث شد که بم بم لبخند تلخی بزند!
لیسا از این چرخش سرش گیج رفت و لباس نسکاوه ای بم بم را کشید.
- اخه کدوم خری بستنی رو لیس میزنه!؟
بم بم او را نگه داشت و به چشمانش خیره شد؛ شاید امروز تنها روزی میبود که میتوانست انقدر نزدیک به خواهرش باشد!
_دور از جون برادرتون من و البته تموم دخترها!
دستش را جلوی دهانش گذاشت، مسخره خندید و گفت:
- اوا تو که دختر نیستی!
لیسا لبخند تلخی به حرفش زد که بم بم مشکوک نگاهش کرد:
- چطوری؟
- خوب نیستم بَبَیی این سوا اینجا چیکار میکنه؟
بم بم ترس و شک اش را پنهان کرد و با صدای تحلیل رفته ای گفت:
- پسر سوام! فکر کنم برادرت محصوب بشه، میخوای کجا باشه؟
- بره گمشه بابا! این اصلا من رو به چشم خواهر نگاه نمیکنه.
- غلط کرده پسر... اصلا توجه نکن خواهری!
لیسا را به جلو هدایت کرد و زیر لــ*ب با خودش تکرار کرد:
- پس دلیل جیغ های این چند وقته اش همینه!
میخواد اینکار رو بکنه اما اجازه نمیدم خواهرم رو هم درگیر کنه.
لیسا که کم بیش حرف های زیر لبی اش را شنیده بود، برگشت طرفش و گفت:
- یعنی چی؟ واستا ببینم اصلا، چرا چشم هات قرمز شده؟
لبخندی زد:
- هیچی ابجی گلم بیا بریم.
کلافه نگاهی به سوا که از سر شام نگاهش میکرد انداخت و پوزخندی زد!
" شاید تنها فرقی که بین تو و مامانت هست چشم هاتونه"
به چشمان قرمز سوام نگاهی انداخت و شب بخیری گفت، خواست برود که سوام گفت:
- صبر کن.
به محظه این که خواست برگرد صدای داد پدرش و بم بم با هم خاطی شد!
- الان نه سوام.
پدرش صدایش را پایین تر اورد و جرعه ای از جامش را نوشید:
- برو بابا جان تو هم حتما خسته ای.
مشکوک نگاهشان کرد اینجا چه خبر بود؟
با کلافگی روی مبل های راحتی ان ور سالن نشست و به تلوزیون خاموش نگاه میکرد‌.
اما به هیچ وجه دلیل این اتفاقات اخیر را نمیتوانست درک کند.
کلافه پوفی کشید و به یونا که مشغول گردگیری میز های عسلی بود نگاه کرد.
کلافه سرش را به چپ و راست تکان داد و بلند شد.
با بلند شدنش خدمتکار ها از کار ایستادند و بلند شدند و منتظر ماندند که لیسا برود.
***
صبح با الارم گوشی اش بلند شد و نگاهی به ساعت انداخت.
بلند شد و کمی موهایش را خاراند، با چشمان نیمه باز شلوار لی اش را پوشید و با همان لباس بنفش دیشب اتاقش را ترک کرد.
سوییچ را دور دستش چرخاند، صدای بهم خوردن کلید ها ارامشی عجیب را درونش ایجاد کرد.
لبخندی جلوی اینه کنار راه پله به خودش زد و سعی کرد به اتفاقات دیروز فکری نکند!
 
آخرین ویرایش:
محدثه کمالی

محدثه کمالی

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
6/2/20
125
585
93
بدون خوردن صبحانه ماشین اش را روشن کرد و به دنبال بچه ها به راه افتاد.
داخل ماشین جنی و جیسو با هم جیغ میزند و وقتی چشمشان به یک دیگر میخورد، به هم چشمک میزدند!
وهمین موجب شده بود که لیسا مشکوک نگاهشان کند.
کلاس ها یکی یکی پشت سر هم می گذشت و انها فقط ترانه را میدیدند!
نه روهام، نه امیر و نه رادوین! هیچ کدام شان کالج نیامده بودند.
حس فضولی لیسا حسابی گل کرده بود و واقعا دیگر نمیفهمید استاد چه میگوید!
جیسو از قیافه لیسا همه چیز را فهمید و لیسا مطمعن بود که حتی فهمیده است که به چه چیزی کنجکاو است.
کلاس که تمام شد، جیسو چیزی درون گوش جنی گفت و بعد بلند خندید:
- کار خودته چیز مشترک!
دوباره خندید، جنی کمی حرسی نگاهش کردو بعد چند ثانیه حرسی نگاهش کردن شروع به خندیدن کرد و یک مشکون درست حسابی از روی لباس زردش جیسو را گرفت که اخ جیسو بلند شد.
نزدیک ترانه که شد، حس کنجکاوی لیسا بیشتر و بیشتر شد!
چند دقیقه ای از رفتن جنی میگذشت.
قیافش خیلی گرفته بود و فقط صدای:
- خیلی ناراحت شدم واقعا متاسفم
را هر سه شنیده بودند که همش همین پنج کلمه را تکرار میکرد.
لیسا همان طور که به جنی نگاه میکرد که شاید چیری دستگیرش بشود؛ امروز هم به طرز جالبی با یک دیگر ست کرده بودند.
جنی برگشت، جیسو پیش دستی کرد:
- چی شده؟ چرا نیومدند؟
لیسا نگاهی به قیافه درهم رفته جنی کرد و هیچی نگفت!
- مثل اینکه رادوین خودکشی کرده! اون ها هم از دیروز بیمارستان اند و یک دم پیششند که یک وقت دوباره خیال خودکشی به سرش نزنه.
- الهی واقعا ناراحت شدم.
به رزی نگاه کردند که داشت با اشتها ناگت مرغ هایش را میخورد.
جنی کلافه روی میز نشست و سفیدی تخته هوشمند نگاه کرد، اما جیسو خندید و گفت:
- رزی جان تو متاسف نشو چون به هرکی بگی بهش برمیخوره!
***
سر کلاس اقای جی جنی یک دم سر خودکارش را به میز میزد، لیسا کلافه دستی داخل موهایش کشید و در یک حرکت برگشت و خودکار را از دستش گرفت.
کلاس اقای جی تمام شده بود، لیسا داشت وسایلش را برای کلاس بعدی جمع میکرد که با صدای جنی به سمتش برگشت:
- بچه ها من رفتم کار دارم، کلاس بعد هم نمیام.
لیسا با تعجب نگاهش کرد:
- کجا؟
همان طور که وسایلش را جمع میکرد بی تفاوت گفت:
- کاری برام پیش اومده، کلاس قبلی که بودیم مامانم بهم اس داد برم خونه.
بعد زدن این حرف با همه دست داد و سریع رفت!
- ولی من کلاس قبلی که بودیم ندیدم گوشی دستش بگیره!
رزی نگاهش را از درب سفید کلاس که چندی پیش جنی از ان خارج شده گرفت و به جیسو نگاه کرد:
- حتما ندیدی جیسو
جیسو شانه ای بالا انداخت و دیگر هیچی نگفت.
لیسا که قیافه در هم جیسو را دید رو به رزی کرد و روی میز نشست:
- منم حتی قبل از این که مامانش زنگ بزنه وقتی که بعد از حرف زدن با ترانه اومد طرفمون کلافه گیش رو دیدم، اصلا برای همین خودکارش رو ازش گرفتم!
لیسا به قیافه کنجکاو جیسو نگاه کرد و به صدم ثانیه ای اخم روی صورتش پدیدار شد:
- چرا همش بهش میگی عشق مشترک؟ نمیبینی خوشش نمیاد؟
جیسو خندید:
- چرا برای همین هم بهش میگم!
***
از درب دانشگاه خارج شد دستش را برای اولین تاکسی بلند کرد و سوار شد.
- برید بیمارستان Asan Medical Center!
ساعتش را نگاهی انداخت" تقریبا یک ساعتی میشه بهوش امده و بچه ها هم کلاس اخر رو که قرار بود شرکت کنند؛ پس مطمعناً الان تنها هستش"
جلوی بیمارستان پیاده شد و هرینه را پرداخت کرد و به سمت در شیشه ای بیمارستان حرکت کرد؛ داخل بیمارستان رفت و نگاهی به تابلو های سبز رنگ انداخت و پذیرش را پیدا کرد؛ به سمت پزیرش حرکت کرد و پرسید:
- ببخشید خانم، اقایی به اسم رادوین اینجا هست؟
مانیتور را نگاهی کرد:
- خب فامیلشون؟
متعجب نگاهی به ان دختر انداخت و کلافه گفت:
- راستش، نمیدونم.
دخترک لبخند نمکینی زد و سرش را به راست و چپ تکان داد و گفت:
- اصلا خوب نیست فامیل دوست پسرت رو ندونی ها!
خندید و گفت:
- ایرانیه، خودکشی کرده!
دخترک کمی با تعجب نگاهش کرد و بعد دست کش هایش را دراورد و از داخل کیفش فرمی را برداشت و بعد دوباره به حالت طبیعی اش برگشت:
- باشه خوب، اینطوری بهتره بزار تو فهرست ایرانی ها بگردم.
چند ثانیه ای گذشت و دوباره گفت:
- بیا عزیزم پیدا کردم اتاق ۲۱۴ طبقه سوم سمت چپ!
دستی به روپوش سفید رنگش کشید و دوباره دست کش هایش را دستش کرد.
جنی تشکری کرد و به سمت اسانسور رفت و دکمه اش را زد.
درب اسانسور اتومات لحظاتی بعد بسته شد و او را بلعید!
انقدر دکمه داشت که یک لحظه یادش رفت میخواست طبقه چندم برود!
طبقه سوم را فشار داد که رنگ دکمه سبز شد؛ خوشحال لبخندی زد و شروع به ضرب زدن به موکت قرمز رنگ زیر پا هایش کرد.
با ایستادن اسانسور، نگاهی از داخل اینه به خودش کرد و بعد به سمت درب اتاقش حرکت کرد اما به محض لمس دستگیره نقره ای اتاقش لبخند از روی لبش پرید!
" من اینجا چیکار میکنم؟"
دستگیره درب را تقریبا ول کرد فقط انگشت کوچکش را رویش نگه داشت.
" میخوام بدونم چرا خودکشی کرده!"
دوباره دستگیره را گرفت و خواست پایین بکشد.
" بیا برگرد، میخوای بری ازش بپرسی چرا خودکشی کرده؟"
دوباره دستگیره درب را گرفت.
" جنی بیا برگرد دیوانه میخوای پسره بفهمه خل و چلی؟ خودتم میدونی هیچی به ذهنت نمیرسه که به پسره بگی، میخوای بگی خوابت رو دیدم؟ فکر کردی جوابت رو چی میده؟"

دستگیره را با تمام توانش فشار داد، وجدانش راست میگفت او هیچ وقت هیچ کاری نه برای اونایی که میشناخت نه برای اونایی که نمیشناخت نکرده بود.
حتی الان هم که خودش را داخل خوابش را دیده بود باز هم نمیتوانست کاری بکند.
دستش از فشار زیاد دستگیره سفید شده بود که یک دفعه درب باز شد و او به داخل پرت شد و داخل جسم سفتی فرو رفت!
با تعجب سرش را بالا اورد، که دکتر بیچاره را دید که متعجب نگاهش میکند!
گلویی صاف کرد و اروم معذرت خواهی کرد، دکتر لبخندی زد و به یک خواهش میکنمی بسنده کرد و رفت.
به پسری که با لباس ابی بیمارستان روی تخت دراز کشیده بود و متعجب نگاهش میکرد؛ نگاه کرد.
چشمانش را کمی ریز کرد" چه اتفاق خاصی بین من و تو ایرانی قراره رخ بده که انقدر راحت داخل خوابم داشتم باهات حرف میزدم؟ اون هم طوری که انگار رابطمون خیلی خوبه!؟"
مغزش فرمان داد، قلبش اطاعت کرد و پیغام را برایش فرستاد" اولین باره میبینم نصبت به خوابت کنجکاوی جنی خانم"
انگار که به خواهد قلبش را، مغزش را و مهم تر از همه خودش را توجیح کند، جوابش را داد" راستش اره چون اولین نفریه که منم تو خوابم بودم، والبته دومین نفریه که خواب یک ایرانی رو میبینم."
رادوین با دستی که درونش سرم بود به او اشاره کرد:
- تو منو میشناسی؟
بدون توجه به حرفش دور زد و از درب خارج شد!
سریع از نزدیک ترین گل فروشی یک دسته گل رز زرد گرفت و بالا رفت.
چند تقه ای به درب زد که مثل دفعه قبل ضایع نشود!
با گفتن بیا تو رادوین داخل رفت.
با دیدن پرده های سفید اتاق که اتاق را روشن کرده بود اخمی کرد و به طرف تخت سفید رادوین حرکت کرد!
از دیدنش تعجب کرده بود؛ با دیدن گل داخل دستش دهانش باز شد!
جنی جلو رفت و بی توجه به قیافش گفت:
- مسیح بد نده.
نگاهی مشکوک به جنی انداخت:
- سرتون سلامت.
هنوز نگاهش به گل ها بود، لبخندی زد و گل
ها را روی میز گذاشت، که مطمعن بشود گل ها مال او ست!
ابرویی بالا انداخت" گل ندیده بدبخت، یادم باشه به دوستات بگم برات گل بخرند!"
وقتی که دید بازهم نگاهش به گل ها است؛ ان ها را نزدیک تر به میز کرد" خب بابا ذوق مرگ نشی انقدر به گل ها نگاه کردی."
برگشت و به جنی نگاه کرد؛ جنی که دید بالاخره از دیدن گل ها سیر شده و به او نگاه میکند، لبخندی زد.
- خانم پیج؟
لبخندش به یک نگاه مشکوک و البته متعجب تبدیل شد:
- بله؟ راحت باشید اینجوری منم مجبورم همین جوری صحبت کنم.
چند ثانیه نگاهش کرد و بعد نگاهش به سمت گل ها چرخید، جنی نگاه کلافه اش را به گل ها انداخت" ای بابا ول کن دیگه، دیگه برات گل نمیخرم خیلی بیجنبه ای!"
- جنی؟
در یک لحظه لبخند از روی لبش پرید همان طوری صدایش میزد که داخل خواب ها صدایش زده بود! سعی کرد به روی خودش نیاورد، پس لبخندی زد که خود رادوین ادامه حرفش را گرفت:
- مگه باهات چیکار کردم؟
با تعجب نگاهش کرد که دوباره رادوین گفت:
- چرا از من متنفری؟ من که فقط یک بار بیشتر ندیدمت اونم توی کافی شاپ کالج؟ خودت بگو بیشتر دیدمت؟ یعنی انقدر متنفری که با اوردن این گل بهم تنفرت رو نشون دادی؟
با تعجب نگاهش کرد و به خودش و گل ها اشاره کرد:
- من ازت متنفرم؟ چطوری به این نتیجه رسیدی؟
با دستش به گل ها اشاره کرد، جنی شانه ای بالا انداخت:
-خوب چیه؟ مگه تو کشور شما هر کی گل بیاره نشونه نفرته؟ نکنه براتون عطر و ادکلن میارند؟
خندید و گفت:
- نه گل میارند ولی نه هر گلی اونم رز زرد!
کمی دهانش را به طرف پایین کشاند و سوال داخل ذهنش را بلند پرسید:
- خب مگه این گل چشه؟
 
آخرین ویرایش:
محدثه کمالی

محدثه کمالی

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
6/2/20
125
585
93
عاقل اندرسفانه نگاهش کرد و گفت:
- یعنی نمیدونی رز زرد نشونه نفرته؟ به هرکی بدی یعنی ازش متنفری؟
متعجب از حرفش بی اراده گفت:
- چی؟ به مسیح همچین قسطی نداشتم رادوین!
رادوین چند ثانیه نگاهش کرد و بعد لبخند تلخی زد!
جنی از این تغییر ناگهانی رادوین کمی تعجب کرد، ولی برای سوال پرسیدن زود بود و او اول باید میفهمید چرا تو خواب خودش، خودش هم بوده!
برای فکر نکردن به ان موضوع به طرف درب یخچال کوچک کنج دیوار رفت و یک کمپوت برداشت و برایش باز کرد؛ انگشت اشاره اش را روی لبش گذاشت و لبش را غنچه کرد!
به سمت رادوین برگشت، با لبخند به ظرفی که روی میز تختش بود نگاه کرد؛ عقب گرد کرد و ظرف را برداشت، کمپوت را داخلش خالی کرد و به طرف رادوین رفت و ظرف را جلویش گذاشت:
- بخور رادوین
یک جوری نگاهش می کرد، جوری که نمیشد فهمید درون ذهنش چه چیزی جابه جا میشود!
بی تفاوت نگاهی به ظرف انداخت و رویش را برگرداند:
- یعنی چی که نمیخوری؟ پاشو یک عالمه خون از دست دادی پاشو ببینم.
رادوین نگاهش را از پنجره گرفت و به طف جنی برگشت و عاقل اندرسفانه نگاهش کرد:
- کی گفته من خون از دست دادم؟
جنی به چشمان مشکی اش که با تاریکی خواب هایش بود خیره شد و گفت:
- مگه خودکشی نکرده بودی؟
رادوین سرش را به علامت مثبت تکان داد که باعث شد جنی لبانش را روی هم فشرد و سرش را کمی به بالا و پایین تکان دهد" عقلت رو از دست دادی؛ درکت میکردم"
رادوین از سکوت جنی استفاده کرد و گفت:
- با قرص نه با تیغ!
جنی دهنش را یک کوچولو باز کرد و به تفکر خودش خندید، یک دانه از البالوهای قرمز رنگ را خورد و به طرف رادوین برگشت که با تعجب نگاهش میکرد!
- بالاخره انرژی تو که از دست دادی پاشو این رو بخور که برات خیلی خوبه.
رادوین اخمی کرد و دوباره به پنجره خیره شد:
- ای بابا تو چه قدر یک دنده ای.
با کلافگی به طرف جنی برگشت:
- گفتم که نمی...
سریع یک دانه البالو را داخل دهانش گذاشت و گفت:
- افرین دوست خوبم ماشالله!
و یکی دیگه هم داخل دهـ*ان خودش گذاشت و دو تا داخل دهـ*ان او!
کمی به لپ های باد کرده اش نگاه کرد و کم کم لبخند روی لبش پدیدار شد.
***
ساعتش را نگاه کرد؛ نیم ساعتی میشد که بیمارستان بود؛ دستش را برای اولین تاکسی بلند کرد.
- سئول، خیابان دئوکانگ پلاک 50.
بعد دادن ادرس سرش را روی پنجره گذاشت" خیلی دوست دارم بدونم چرا خودکشی کرده! اما زشت بود اول کاری بپرسم چرا خودکشی کرده! با خودش میگفت چقدر این دختره پرویه!
اول باید باهاش دوست بشم! حظور من و اون توی خواب هام! اون هم با هم حتما دلیل خاصی داشت."
ماشین در گرمای تابستان پشت چراغ قرمز ایستاده بود.
جنی با لباسش خودش را باد میزد اما اخر سر طاقت نیاورد و دستش را روی روکش مشکی صندلی شاگرد گذاشت و گفت:
- میشه کولرتون رو روشن کنید؟
راننده بی حرف کولر را روشن کرد و به چراغ قرمز نگاه کرد.
خوشحال لبخندی زد و سر جایش برگشت.
با لرزیدن جیب شلوار، گوشی اش را از جیبش خارج کرد و داخل پیام ها شد.
- جلوی کافی شاپ فِلت سنچول منتظرتم!
اخمی برای فرستنده ی پیام کرد و پرویی نثارش کرد!
رو به راننده کرد و دستش را سر شانه مرد گذاشت و گفت:
- ادرس تغییر کرد؛ لطفا برید شعبه دوم فلت Gwanghwamun.
مرد دستی روی سیبیل هایش کشید و سرش را تکان داد.

جلوی کافی شاپ پولش را حساب کرد و به سمت درب شیشه ای کافی شاپ حرکت کرد.
 
آخرین ویرایش: