بهترین فیلمهای تاریخ سینمای جهان

  • شروع کننده موضوع mahan hashemi
  • تاریخ شروع
mahan hashemi

mahan hashemi

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
شاعر انجمن
دلنویس انجمن
2/9/19
2,328
30,068
113
تهران
درخشش ابدی یک ذهن پاک (به انگلیسی: Eternal Sunshine of the Spotless Mind) فیلمی آمریکایی محصول سال ۲۰۰۴ میلادی در ژانر رمانتیک علمی - تخیلی می‌ باشد. فیلمنامهٔ آن توسط چارلی کافمن نوشته شده و توسط میشل گوندری کارگردانی شده‌ است. در این فیلم، مجموعه‌ای از ستارگان سینما مشتمل بر جیم کری، کیت وینسلت، کیرستن دانست، مارک روفالو، تام ویلکینسون، الیجاه وود، جین آدامز و دیوید کراس نقش آفرینی کرده‌ اند.
“درخشش ابدی یك ذهن پاك” روایتگر داستانی ساده از فراز و نشیبهای رابطه عاطفی شخصیتهای اصلی فیلم، كلمنتاین (با بازی كیت وینسلت) و جوئل (با بازی تحسین برانگیز جیم كری) است. لیكن بر هم زدن توالی زمانی وقایع و بكارگیری مفهومی تازه، تحت عنوان “پاك كردن بخشی منتخب از حافظه”، آنرا تبدیل به فیلمی پیچیده و بحث برانگیز كرده است.
در سكانسهای آغازین فیلم، جوئل و كلمنتاین در چندین صحنه در كنار یكدیگر قرار می گیرند و در ادامه داستان با یكدیگر آشنا شده و رابطه ای دوستانه و عاطفی برقرار می كنند. این صحنه ها عیناً در بخش پایانی فیلم و با فاصله زمانی چندین ماهه نیز تكرار می شوند. لیكن هیچیك از آن دو، برخورد و آشنایی قدیمی را به خاطر نمی آورند و گویی آن بخش از زندگی و خاطرات مشترك، از ذهن هر دو حذف شده است و این، "دست نیافتنی" ای است كه در این فیلم محقق شده. طبیعت بچه گانه و غیرقابل پیش بینی كلمنتاین، این دوستی را تحت تاثیر قرار داده، به گونه ای كه كلمنتاین با مراجعه به یك موسسه درمانی و پس از طی چندین مرحله، جوئل را و هرآنچه مربوط به او بوده، از ذهن خود حذف می كند. جوئل نیز پس از آگاهی از این تصمیم كلمنتاین و به تلافی، دست به اقدامی مشابه برای حذف او از ذهن و خاطر خود می زند. لیكن در طی فرآیند پاكسازی حافظه، كه یك شب كامل به طول می انجامد، جوئل با بخشی از خاطرات شیرین مربوط به كلمنتاین روبرو می شود، كه ابتدا تصمیم به حفظ تنها همین بخش از خاطرات و در ادامه، تصمیم به متوقف كردن كامل فرآیند پاكسازی حافظه می گیرد. لیكن اینها همه زمانی اتفاق می افتد كه جوئل عملاً به هوش نیست و در ذهن و فكر خود می كوشد تا كلمنتاین و خاطرات او را به طبقات پایینی ذهن خود – مثلاً حافظه مربوط به دوران كودكی – منتقل كند تا بدین ترتیب از دسترس كارمندان موسسه پاكسازی محفوظ بماند؛ تلاشی كه در نهایت بی نتیجه می ماند و كلمنتاین نیز از خاطر جوئل پاك می شود. لیكن این پایان ماجرا نیست!
"زندگی آنچه زیسته ایم نیست، بلکه آن چیزهاییست که به خاطر می‌ آوریم تا باز گوییم"؛ نقل قولی از گابریل گارسیا ماركز از كتاب "زنده ام تا روایت كنم" در تفسیر فیلم و تایید این مطلب كه داشته های ما در زندگی، به جز خاطرات ما نیستند، دلالت دارد. خاطراتی كه با آنها معنی می شویم، هویت می گیریم و گویی دقایقی از زندگی را كه به خاطر نمی آوریم، هرگز نزیسته ایم. لیكن، این تنها خاطرات نیستند كه به هویت ما شكل می دهند. بلكه تصویری که از ما در ذهن دیگران وجود دارد نیز هویت ما را قوام می بخشد. این مفهوم به زیبایی در فیلم به تصویر كشیده شده، آنجا كه همزمان با آغاز حذف كلمنتاین از خاطر جوئل، كلمنتاین آشفته و بی قرار می شود و در تماس با دوست پسر جدیدش اعتراف می كند كه گویی دارد نابود و محو می ‌شود! نكته دیگر، برجسته كردن اهمیت حضور دیگران در زندگی ماست. حضور فیزیكی در كنارِ حضور معنوی در ذهن آنها كه دوستشان داریم، نقش پررنگی در حفظ جسم و روان ما دارد. بدین معنی كه اگر ما در نگاه دیگران موجود نباشیم، در درون هم احساس وجود نمی کنیم. در صحنه ای از فیلم، آنجا كه جوئل در افكار خود، در تقلا برای توقف فرآیند پاكسازی ذهنی است، لحظه ای درگیر گفتگو با مدیر موسسه درمانی شده، از كلمنتاین غافل می شود. همین اندك زمان كافیست تا تصویر كلمنتاین در ذهن او پاك شود (در فیلم، كلمنتاین با جسمی بدون صورت تصویر می شود) و خودش هم محو و ناپدید گردد. تقدیر نیز مفهموم دیگری است كه می توان فیلمنامه را به طور ضمنی بر آن دلالت داد. نمایش افرادی كه برای چندمین مرتبه به موسسه پاكسازی مراجعه كرده اند – ظاهرا چون هر مرتبه به دلایلی دوباره در موقعیتهای حذف شده قبلی قرار گرفته اند – و یا داستان جوئل و كلمنتاین كه برای مرتبه دوم، سر راه هم قرار می گیرند و همان مسیر آشنایی اولیه را عینا طی می كنند، این چالش را بر ذهن متبادر می سازد كه آیا نقش تقدیر در زندگی انسان تا این اندازه پررنگ است كه حتی اگر جوئل و كلمنتاین، بارها و بارها از زندگی و خاطرات یكدیگر محو شوند، باز هم روزی در مسیر یكدیگر قرار می گیرند و رابطه ای نو برپا می كنند؟
فیلم "درخشش ابدی یک ذهن پاک"، درباره روابط انسانی و ارزش رابطه ها صحبت می کند و تاكید می كند به هیچ وجه نمی توان از اوقات خوش رابطه ها، حتی آنهایی که فرجام خوبی ندارند، گذشت و اینکه انسان ها تنها زمانی که روابط شان در حال نابودی است، به ارزش آنها پی می برند. فیلم، حافظه و فرآیند بایگانی خاطرات را هدف واكاوی قرار می دهد و با پر رنگ كردن مفهومی همچون عشق، بر این نكته تاكید می كند كه حتی اگر روزی دانش بشری، قادر به دسترسی و مدیریت حافظه شود، لیكن باز هم نخواهد توانست بر توانایی ارزشهای انسانی، و مشخصا قدرت عشق، فائق آید!
انجمن ناول کافه
 
mahan hashemi

mahan hashemi

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
شاعر انجمن
دلنویس انجمن
2/9/19
2,328
30,068
113
تهران

29582

دست نیافتنی‌ ها (به فرانسوی: Intouchables)، (به انگلیسی: The Intouchables) فیلمی کمدی درام به کارگردانی مشترک‌ الیور ناکاشه و اریک تولدانو است که در سال ۲۰۱۱ در فرانسه ساخته شده‌ است.

داستان فیلم اقتباسی از یک داستان واقعی است. قصه نویسنده ثروتمندی به نام فیلیپ که در اثر سقوط با چتر از گردن به پایین فلج می‌ شود و برای پرستاری از خود مردی به اسم دریس را استخدام می‌ کند. فیلیپ تا قبل از استخدام دریس؛ مردی بداخلاق و غیرقابل تحمل بود اما با حضور دریس که شخصی است که سابقه سرقت و زندان نیز دارد زندگی و شخصیت فیلیپ متحول می‌ شود. دریس زندگی فیلیپ را به‌ طور کامل عوض می‌ کند. زندگی کسل‌ کننده فیلیپ با ورود دریس تغییر می‌ کند به گونه‌ ای که از بیرون رفتن با آمبولانس، به بیرون رفتن با ماشین‌ های مازراتی خود رو می‌ آورد.

در ابتدای فیلم نوشته ای ظاهر می شود که به ما اطلاع می دهد این فیلم "بر اساس یک ماجرای واقعی" ساخته شده است. «دست نیافتنی ها» فیلم خیلی خوبی است، فیلمی انرژی بخش، بامزه و دلگرم کننده. اما قدرت آن به میزان صداقت فیلم در بیان حقایق ارتباطی ندارد. پس نگران دیدن تفاوتهای بین روایت فیلم و اتفاقات واقعی نباشید. از اینکه نژاد یکی از شخصیت های اصلی در فیلم کاملا متفاوت از شخصیت واقعی است، نگران نشوید. از این فیلم به همین شکلی که هست لذت ببرید و درگیر این نباشید که این فیلم تا چه اندازه به زندگی واقعی نزدیک شده است.

«اریک تولدانو» و «الیویه ناکاشه» که با همکاری هم فیلمنامه و کارگردانی فیلم را بر عهده داشته اند، با هوشمندی از ساختار کمدی های عاشقانه بهره می جویند تا دوستیِ افلاطونی دو مرد کاملاً متفاوت را به تصویر بکشند. کوچکترین اثری از جذبه جنسی میان دو شخصیت اصلی فیلم وجود ندارد، با این حال تعاملات آنها تابع احساس عشق و رفاقت است. عشقی که فارغ از مسائل رومانتیک میان دو مرد غیر همجنس گرا به وجود می آید و به رابطه ی صمیمانه و عمیقی منجر می شود که به ندرت می توان خارج از سالن های سینما آن را دید. این فیلم درباره ی رفاقت است اما مانند بسیاری از فیلم ها رابطه ی دوستی در کنار اتفاقات اکشن پر سر و صدا یا ماجراهای کمدی سطح پایین در درجه ی دوم اهمیت قرار نمی گیرد. از ابتدا تا انتها «دست نیافتنی ها» راجع به شکل گیری یک رابطه ی غیرقابل پیش بینی میان دو شخص کاملاً متفاوت است. در این ژانر به سختی می توان فیلمی به این خوبی پیدا کرد.

فیلیپ با بازی «فرانسوا کلوزه» از گردن به پایین فلج است. با وجود اینکه مجبور است زندگی خود را روی ویلچر بگذارند و از گردن به پایین اندام خود هیچ حسی ندارد، به خوبی با طبیعت خود کنار آمده است. او آنقدر ثروتمند هست که بتواند از پس هزینه ی مراقبت های بیست و چهار ساعته برآید و با کمک یک منشی، یک پرستار و یک مراقب زندگی نسبتاً پرباری را می گذراند. وقتی بر حسب شرایط مجبور می شود جانشینی برای مراقب قبلی اش پیدا کند، چندین داوطلب با خصوصیات معمول و لازم برای این شغل نزد او می آیند و او با آنها مصاحبه می کند، اما در میان این افراد یک شخص عجیب و غریب هم حضور دارد. این شخص جیب بر کارتن خواب و خلافکاری به نام دریس با بازی «عمر سای» است. او تنها به این دلیل درخواست مصاحبه ی شغلی داده تا به مأموران دولتی اثبات کند که واقعاً دنبال کار می گردد و از این طریق بتواند از بیمه ی بیکاری بهره مند شود. فیلیپ تحت تأثیر روش غیرعادی دریس در طی مصاحبه قرار می گیرد و او را استخدام می کند. خیلی زود، بعد از پشت سر گذاشتن بحث وجدل، میان آن ها رابطه ای عمیق به وجود می آید و پایه های رفاقتی کم نظیر بنا می شود. احترام متقابل، علاقه ی شدید به اتومبیل های سریع و تفاوت سلیقه موسیقی آن ها به رابطه ی آنها استحکام می بخشند. فیلیپ عاشق موسیقی کلاسیک و دریس طرفدار پر و پاقرص سبک R&B است.

«دست نیافتنی ها» سرشار از لحظات خلاقانه است، از آن دست صحنه هایی که به یادمان می آورند تماشای اتفاقات روی پرده ی سینما می تواند چقدر لذت بخش باشد. با سرعت راندن دریس و فیلیپ در بزرگراه در حالیکه ترانه ی «September» از رادیو پخش می شود، رقص نمایشی دریس در جشن تولد فیلیپ، صحنه ای که دریس در نقش آرایشگر فیلیپ ظاهر می شود، یا واکنش دریس وقتی اولین اپرای عمرش را می بیند، فیلم سرشار از چنین لحظات فوق العاده ای است. طنز و درام به خوبی در تعادل قرار گرفته اند. فیلم در هیچ کجای خود بیش از حد احساساتی پیش نمی رود، اما با وجود خنده های گاه و بیگاه، نمی توان این فیلم را سراسر کمدی دانست. فیلم برای شخصیت ها و شرایط آنها احترام قائل است.

«دست نیافتنی ها» از چاشنی سبک فیلم های آمریکایی بی بهره نیست و این بدان معناست که اگر موضوع زیرنویس داشتن فیلم را درنظر نگیریم (این فیلم به زبان فرانسوی ساخته شده است) احتمال موفقیت فیلم در گیشه های سینماهای آمریکا زیاد است. به نظر می رسد کارگردانان فیلم تحت تأثیر سینمای هالیوود باشند. یکی دیگر از خصوصیات «دست نیافتنی ها» این است که از گنجاندن داستان های فرعی بیش از حد در سیر اصلی روایت اجتناب می کند. در کنار سیر پیدایش رفاقتی که در مرکز ماجراست، اتفاقات دیگری هم رخ می دهند اما تمام آنها در پیش زمینه نگاه داشته شده اند.

فرانسوا کلوزه بازیگر کهنه کاری ست و در کارنامه ی هنری او در سایت IMDB بیش از ۹۰ اثر ثبت شده است. کسانی که اهل جشنواره های هنری باشند فوراً چهره ی او را به جا می آورند، اما تابحال فیلمی با نقش آفرینی او در قاره ی آمریکا اکران نشده که در گیشه (و در کنار فیلم های مستقل) موفقیت چشمگیری کسب کند. عمر سای هم مانند او کارنامه ی هنری پرباری دارد اما زیاد در آمریکای شمالی شناخته شده نیست. این بازیگران شایستگی آن را دارند که بابت موفقیت خود مورد تشویق قرار بگیرند. «دست نیافتنی ها» روح و گرمی و اساس طنز خود را مدیون این دو نفر است.

این فیلم از آن دست آثاری است که می تواند به خوبی از عهده ی ارائه ی پیچیدگی ها و انتقال لذت به مخاطب برآید. در مقایسه با فیلم هایی که اغلب در مجتمع های سینمایی تجاری به نمایش در می آیند، این فیلم لحظات لذت بخش متفاوت و ملایم تری پیش روی مخاطب می گذارد. بیشتر فیلم هایی که در ماه های مِی و ژوئن اکران می شوند تنها به صحنه های اکشن و جلوه ویژه تکیه دارند، اما «دست نیافتنی ها» در این میان یک مورد استثنایی و برجسته است که آنقدر ارزش دارد که تنها به همین دلیل هم که شده به تماشای آن بنشینیم.

انجمن ناول کافه
 
mahan hashemi

mahan hashemi

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
شاعر انجمن
دلنویس انجمن
2/9/19
2,328
30,068
113
تهران
29874
راز چشمان آن‌ ها یا راز درون چشم‌ هایشان (به اسپانیایی: El secreto de sus ojos) یک فیلم درام و جنایی آرژانتینی اسپانیایی زبان تولید شده در سال ۲۰۰۹ است که براساسی رمانی به نام پرسشِ چشمانشان (به اسپانیایی: La pregunta de sus ojos) ساخته شده‌ است. بازیگران این فیلم ریکاردو دارین، سولداد بیژامیل، خاویر گودینو، گیلرمو فرانسه‌ یا، ماریانو آرخنتو و پابلو راگو هستند. این فیلم بهترین فیلم خارجی در اسکار هشتاد و دوم گردید، این فیلم همچنین برنده جایزه گویا در اسپانیا گشته است. تا سال ۲۰۱۰ این فیلم دومین فیلم موفق آرژانتین در کل تاریخ بوده‌ است که اولین آن فیلم نازارنو کروز و گرگ است که توسط لئوناردو فاویو در سال ۱۹۷۵ ساخته شد.
“راز درون چشمهایشان” با دیدار بنیامین (ریکاردو دارین) و ایرنه (سولداد ویامیل) آغاز می شود که پس از سالها یکدیگر را می بینند…
ایرنه یک قاضی است. بنیامین بازجوی جنایی بازنشسته است. آنها بیش از اندازه از دیدن یکدیگر خوشحال شده اند. بیست و پنج سال قبل وقتی ایرنه دستیار قاضی بود و بنیامین به عنوان بازجو زیر دست او کار می کرد، آنها درگیر یک پرونده قتل و تجاوز بی رحمانه شده بودند. بنیامین از صحنه جنایت دیدن کرده بود و جسد زن مقتول قساوت این جنایت را به خوبی بیان می کرد. دو کارگر بازداشت و محکوم شدند. بنیامین هرگز قانع نشد که آنها گناهکارند. اکنون او به ایرنه می گوید که می خواهد در اوقات فراغت خودش درباره این پرونده بنویسند.
این شروع سفری مجذوب کننده و پس و پیش در زمان است، مابین سال های 1974 و 2000 در بوئنوس آیرس که طی آن هم پرونده دوباره باز می شود و هم احساسات ابراز نشده میان ایرنه و بنیامین که در طول این سالیان همچنان پابرجا است. در اینجا است که جذابیت شخصی این دو نفر وارد بازی می شود. خانم سولداد ویامیل، با عرض معذرت باید بگویم که از نظر من یک زن واقعی است. بالغ، بلند بالا، سلامت، دارای چشم و موی مشکی، عاقل و شاید هم او را به خاطر چشمانش انتخاب کرده باشند چون این فیلم کلوزآپ زیاد دارد و لازم است رازها را پنهان کنند. فکر کنید که آن آرچر نقش ایرنه را در فواصل 25 سال ایفا کند، او هرگز نه بیش از حد جوان است و نه بیش از حد پیر، بلکه درست همان جا سر جا است.
ریکاردو دارین نقش شریک لایق او را ایفا می کند. مرتبه کاری او بیش از اندازه پایین است، دستمزدش بسیار کم، حضور خانم ایرنه بیش از اندازه محکم و استوار است که او بخواهد به علائمی که این خانم برای ابراز علاقه به او نشان می داد، اعتماد کند. او از آن مردانی است که به نظر می رسد ریش برایش اجتناب ناپذیر است. نوعی غم پیرامون او را فرا گرفته است. او هرگز این پرونده قتل را فراموش نکرد و آنطور که ما متوجه می شویم- اگرچه خود فیلم مستقیما به این نکته اشاره نمی کند- تحقیق درباره این پرونده به علت سیاست های بیمارگونه دست راستی آن زمان آرژانتین، به درستی انجام نشده بود.
این فیلم به طوری که خیلی بدیهی نباشد، رشته های دو داستان را به هم گره می زند، پرونده قتل و احساسات ناتمام میان بنیامین و ایرنه. فیلم پر از شخصیت های سرزنده است. ساندووال (گیرمو فرانسیا) دستیار الکلی بنیامین در پرونده تحقیق است، از آن دسته مردان دائم الخمری که شاید بی عرضه باشند، اما بیهوده نیستند. او و بنیامین، و همه دستیاران دفتر قضایی، وارد بازی مضحک خطاب کردن یکدیگر با عنوان های عجیب و غریب می شوند. مورالس (پابلو راگو) شوهر زن مقتول است که هنوز ذهنش به شدت مشغول مرگ همسرش است. گومز (خاویر گودینو) همیشه از نظر بنیامین متهم واقعی بوده است و صحنه ای هست که او را در یک استادیوم فوتبال نشان می دهد که من نمی توانم تصور کنم چطور آن را فیلم برداری کرده اند، خواه جلوه های ویژه بوده باشد، خواه نه.
خوان خوسه کامپانیا نویسنده و کارگردان فیلم است. او مردی است که یک فیلم کامل و مجذوب کننده را عاشقانه ساخته است. او سرشار از داستان های خود است. “راز چشمهایشان” سرزنشی است برای فیلم نامه های فورمولی. ما رفته رفته شخصیت ها را بهتر می شناسیم و داستان به پیچیدگی ها و نیازهای آنها به حق ارج می نهد. همیشه این حس ایجاد می شود که آنها در زمان حال وجود دارند، نه در نقطه ای از پیش تعیین شده در یک زنجیره متصله. گاهی اوقات می شود که من یک فیلم را مانند یک نوار، قرقره وار نگاه نمی کنم و می توانم حس کنم که چقدر با پایان فاصله داریم. گاهی اوقات قدرت تخیل من طوری هدایت می شود که درست موازی با آن زندگی می کند.
فیلم “راز چشمهایشان” با بردن جایزه اسکار 2010 فیلم های خارجی، بسیاری را متعجب کرد. گفته می شد که فیلم “روبان سفید” مایکل هانیکه پیشگام است که همچنین فیلم قابل ملاحظه ای است. آکادمی اسکار کار خوبی کرد که فرایند رای گیری فیلم های خارجی را اصلاح کرد و همه رای دهندگان را ملزم کرد هر پنج فیلم مرحله نهایی را تماشا کنند. در 2009، با فیلم ژاپنی “عزیمت کنندگان” و همچنین در 2010، رای دهندگان بر همه ما برتری داشتند. چه کسی می تواند بگوید که آنها درست تشخیص دادند یا نه؟ آنها به آنچه احساسشان بود رای دادند و امروز در دنیای غم انگیز پخش فیلم، گرفتن جایزه اسکار به معنای آن است که امکان دیده شدن فیلم بسیار بیشتر می شود. پشیمان نخواهید شد. این یک فیلم واقعی است، از آن نوع فیلم هایی که به راستی دیگر کمتر تولید می شود.
انجمن ناول کافه
 
mahan hashemi

mahan hashemi

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
شاعر انجمن
دلنویس انجمن
2/9/19
2,328
30,068
113
تهران

30491
بیل را بکش (به انگلیسی: Kill Bill) چهارمین ساختهٔ نویسنده-کارگردان کوئنتین تارانتینو است. این فیلم در دو قسمت مجزای بیل را بکش بخش ۱ (پاییز سال ۲۰۰۳ میلادی) و بیل را بکش بخش ۲ (بهار سال ۲۰۰۴ میلادی) ساخته شده‌است و مدت نمایش آن مجموعاً چهار ساعت است. این یک فیلم حماسی و انتقام‌جویانهٔ دراماتیک است.
به گفتهٔ خود کارگردان این فیلم به عنوان ادای دین به فیلم‌های رده B هالیوودی ساخته شده‌است. در سرتاسر دوگانه می‌توان ادای دین‌های کارگردان نسبت به فیلم‌های مختلفی را که بعضاً شهرتی خاص دارند مشاهده کرد. روش‌های فیلم‌برداری و تدوین این اثر کاملاً خاص هستند. برای مثال فصل‌های مختلف فیلم با ترتیب زمانی به هم ریخته پخش می‌شود. درست مانند زمانی که در سینمایی قدیمی حلقه‌های فیلم اشتباه پخش می‌شد.
عروس (تورمن) یکی از اعضاء یک گروه آدم‌کش پنج نفره است. وقتی عروس تصمیم می‌گیرد حرفهٔ آدم‌کشی را کنار بگذارد و ازدواج کند، این حرکت به مذاق رئیس او، ̎بیل̎ (کارادین) خوش نمی‌آید. از این‌رو، همکاران سابق عروس (لیو، فاکس، هانا و مدسن) را به کلیسای محل برگزاری مراسم عروسی‌اش می‌فرستد و آنان نیز قتل‌عامی به راه می‌اندازند. عروس که گلوله‌ای به سرش اصابت کرده، به طرز معجزه‌آسائی از این سوءقصد جان سال به‌در می‌برد و چهار سال بعد از اغما بیرون می‌آید و به جاده می‌زند تا از صاحب‌کار سابق و چهار آدم‌کش او انتقام بگیرد...

● از بخت و اقبال بلند سینمادوستان بود که رؤسای کمپانی میراماکس با تماشای نسخهٔ چهار ساعتهٔ چهارمین فیلم بلند تارانتینو به این نتیجهٔ قطعی رسیدند که به یک نمای این حماسهٔ سینمائی هم نمی‌شود دست زد. پس فیلم دو قسمت ـ یا به تعبیر فیلم‌ساز دو جلد ـ شد و با فاصله‌ای یک‌ساله به نمایش درآمد. ارجاع مجدد تارانتینو به سرچشمهٔ بی‌پایان سینما و این بار یکی از گونه‌های به شدت مورد علاقه‌اش ـ سینمای ورزش‌های رزمی شرق دور ـ با داستانی ظاهراً ساده و کوتاه و بی‌فراز و فرود ـ مثل هر روایت حماسی ناب دیگر ـ یکی از شوق‌انگیزترین تجربه‌های سدهٔ دوم سینماست. بیل را بکش برای همهٔ کسانی ساخته شده که می‌دانند سینما منطقی به کلی متفاوت از دنیای عادی و اتفاق‌های روزمره دارد، دروغ و اغراق جزئی جدانشدنی از ذات سینماست و تماشای قهرمان فناناپذیر و روئین‌تن همیشه دلچسب و کهنگی‌ناپذیر است. کارگردانیِ در اوج تارانتینو نشان می‌دهد که امکانات سینما برای خلق اکشن تا چه‌حد بی‌پایان و نامحدود است و خلاقیتش در ساخت و پرداخت صحنه‌های رزمی و مبارزه با شمشیر برای همهٔ اکشن‌سازان سینمای دنیا غبطه‌برانگیز است. داستان فیلم، هدیهٔ تولد سی‌سالگی تارانتینو از طرف تورمن است. تورمن پس از زایمان، با تمرین‌ها و آموزش‌های طاقت‌فرسا، در لباس زرد بروس‌ لی، شمایل به یادماندنی دیگری به فهرست شخصیت‌های حماسی سینما اضافه کرد. تارانتینو بی‌پروا همهٔ منابع الهام پر شمارش را رو می‌کند و بیل را بکش فهرست بلندی از فیلم‌ها و صحنه‌ها را یدک می‌کشد که فیلم‌ساز با کمک فیلم‌بردار خبره‌اش تماشا کردند تا فیلم به منابع اصلی‌اش نزدیک باشد (مشخصاً به آثار چه چانگ و برادران شا که بخش‌هائی از فیلم به قصد ادای دین در استودیوی آنها در هنگ‌کنگ فیلم‌برداری شد). فیلم ـ به سنت آثار مرجعش ـ بدون جلوه‌های ویژهٔ دیجیتال ساخته شد و ضرب شصتی تکنیکی است که با دکوپاژی استادانه و به کمک ۴۵۰ گالن خون تقلبی، عروس انتقام‌جوی داستان را به جنگ هشتاد و هشت یاکوزای مسلح می‌فرستد. بیل را بکش ـ به طرز عجیبی ـ از دل بی‌شمار منبع الهام و ارجاع صوتی و تصویری‌اش به اصالت و اریژینالیتهٔ منحصر به فردی می‌رسد؛ به ذات اصیل حرکت و جذابیت در سینما.
انجمن ناول کافه
 
mahan hashemi

mahan hashemi

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
شاعر انجمن
دلنویس انجمن
2/9/19
2,328
30,068
113
تهران


آقای اسمیت به واشینگتن می‌رود (به انگلیسی: Mr. Smith Goes to Washington) فیلمی ۱۲۹ دقیقه‌ای سیاه‌ و سفید در سبک درام سیاسی و کمدی، محصول ۱۹۳۹، به کارگردانی فرانک کاپرا با بازی جین آرتور و جیمز استوارت است.
قرار بود گری کوپر در فیلم آقای اسمیت به واشنگتن می رود، بازی کند. او در اولین فیلم از فیلم های سه گانه فرانک کاپرا به نام آقای دیدز به شهر می رود، بازی کرده بود و طبیعی بود که نقش جفرسون اسمیت، نیز در آقای اسمیت به واشنگتن می رود، به او واگذار شود.
اسمیت سیاستمدار ساده و بی غل و غشی است که به عنوان سناتور برگزیده می شود و با وجود تمامی موانع و حوادث، موفق می شود، ماشین فاسد حزب خود را از حرکت باز دارد. نظر نهایی کاپرا این بود که کوپر مناسب بازی در چنین نقشی نیست. زیرا باید شور و هیجان زیادی از خود بروز می داد. بنابراین کاپرا، جیمز استوارت را انتخاب کرد؛ بازیگر جوانی که سال قبل در فیلم نمی توانی آن را با خودت ببری، به کارگردانی وی بازی کرده بود.
بازی استوارت در نقش اسمیت از چنان شور و احساسی برخوردار است که بیننده بسیار تحت تأثیر قرار می گیرد. اسمیت شباهت زیادی به خود استوارت داشت: مردی بلند قد، پر تحرک، پر شور و با احساس. زمانی که جف از آرامگاه لینکلن دیدن می کند، بیننده کاملاً این حس را دارد که استوارت بغض کرده است. در سخنرانی های پر احساس پایانی فیلم، استوارت چنان عصبی و پریشان می شود که مشابه چنین بازی را سالها بعد در چند فیلم به کارگردانی آلفرد هیچکاک ارائه می دهد. کاپرا تارهای صوتی او را با لایه ای از جیوه پوشانده بود تا صدایی خشن و گرفته تولید کند.
لکنت زبان و حرکات ویژه استوارت پس از آقای اسمیت معروف شد و این فیلم را باید گام نخست جیمز استوارت در مسیر شهرت دانست.»
«آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» از نمونه‌های متقدم سینمای سیاسی آمریكاست. اثری كه نامزد 11 جایزه اسكار شد.
شاید بررسی نمونه‌های متنوع سینمای سیاسی در نظامهای مختلف خصوصاً سیستم لیبرال دموكراسی بتواند به نوعی تابوی «هنر سفارشی» را بشكند و به نظریه‌پردازان «هنر برای هنر» یا «هنر متعهد» نشان دهد كه چگونه ایدئولوژیهای مختلف سیاسی اعم از لیبرالیسم و غیره فرآیند نقد اجتماعی و سیاسی را در محدوده مبانی و مصالح آرمانی نظام خود نهادینه می‌كنند.
در كنار پرونده فیلم فرانك كاپرا مقاله تحلیلی محمدرضا طاهری را خواهید خواند كه به بهانه این فیلم فضای فرهنگی لیبرالیستی و قواعد حاكم بر آن را از نگاه خود شرح كرده است.
خلاصه داستان:
سناتور یكی از ایالات غرب آمریكا می‌میرد. فرماندار، سناتور دیگر و سرمایه‌دار بزرگ ایالت برای انتخاب سناتور جدید مشورت می‌كنند. آنها قصد دارند یك هالوی سیاسی را پیدا كنند تا از زد و بندهای پشت ‌پرده آنان خبردار نشود. جفرسون اسمیت، جوانی ساده‌لوح كه سرپرست پیشاهنگان است و به تنهایی آتش‌سوزی جنگلی را خاموش كرده و قهرمان ایالت شده، به‌ عنوان سناتور جدید انتخاب می‌شود. «جو پن» سناتور قدیمی ایالت، وظایف اسمیت را تشریح می‌كند. اسمیت در كارهایش از او تقلید می‌كند و او را به‌عنوان سناتوری درست‌كار می‌شناسد تا اینكه بالاخره از تبانی «جو پن» با «تیلور» سرمایه‌دار بزرگ در مورد ارائه طرحهایی برای منافع شخصی آگاه می‌شود. اسمیت با همكاری منشی خود، طرحی را به نفع پیشاهنگان ایالت آماده می‌كند كه در تضاد با منافع «جو پن» و «تیلور» است. آنها سعی می‌كنند با رشوه او را از پیگیری این طرح، بازدارند؛ اما «اسمیت» تسلیم نمی‌شود و سعی می‌كند فساد سیاسی و تبانی آنها را افشا كند. تیلور و طرفدارانش با پرونده‌سازی برای او چنین وانمود می‌كنند كه عواید طرح به «اسمیت» می‌رسد. این جریان، باعث یك رویارویی جنجالی در سنا می‌شود و اسمیت مجبور می‌شود برای نمایان شدن حقیقت، به یك سخنرانی طولانی و بی‌وقفه در سنا دست بزند.
پیشاهنگان سعی می‌كنند با تبلیغ در ایالت از طرح او حمایت كنند. نهایتا‌ً او به‌دلیل سخنرانی طولانی در سنا بیهوش می‌شود. «جو پن» كه از اعمال خود پشیمان شده است به فساد خود و همكاری با «تیلور» اعتراف می‌كند.
كاپرا داستانهای فرعی فیلم را به زیبائی كنار هم نشانده و تعادل بی‌نقصی میان آنها برقرار نموده است. او با زیركی خاص خود، در تاروپود فراز و فرودهای كمدی سیاسی‌اش قصه اصلی را شكل می‌دهد و نگاه تمسخرآمیزی به واشنگتن و سنای آمریكا می‌اندازد. در این بین نباید از نام «سیدنی بوچمن» گذشت، نویسنده فیلمنامه «‌آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» كه به‌خاطر آفریدن این اثر منسجم و استادانه، قابل تقدیر است.
نگاه انسانی و بازی شگفت‌انگیز هنرپیشگان فیلم، موفقیت آن را در گیشه در پی داشت. منتقدان نیز از آن نقد مثبتی ارایه كردند. اما این فیلم بدون حاشیه نماند و موضوع حساس آن، بحثهایی را دامن زد تا آنجا كه فشارهایی جهت ممنوعیت اكران آن آغاز شد. مخالفان این فشارها را به‌دلیل موضوع ویژه فیلم می‌دانستند. آنها «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» را یك فیلم تبلیغاتی ارزیابی می‌كردند كه فساد سیاسی در آمریكا را به نمایش می‌گذارد و رنگ و لعاب ضد دمكراتیك به نظام حكومتی آمریكا می‌دهد. اما موافقان آن را یك فیلم وطن‌پرستانه و وفادار به ارزشهای سنتی و مردمی می‌دانستند.
جالب اینكه فیلم نامزد یازده جایزه اسكار سینمایی شد: بهترین فیلم، بهترین كارگردان (فرانك كاپرا)، بهترین بازیگر (جیمز استوارت)، بهترین بازیگر نقش دوم (هری‌ كاری و كلاد رنیز)، بهترین موسیقی متن (دیمیتری تیوسكین) بهترین صدابرداری (جان لیوا داری) بهترین تدوین، بهترین فیلمنامه (سیدنی بوچمن)و…
كاپرا طنزپرداز شجاعی است. او اگرچه نمایندگان كنگره آمریكا را زیر ذره‌بین قرار می‌دهد و اشكالات و زد و بندهای پشت پرده آنها را افشا می‌كند اما به كارآمدی سنا اعتقاد دارد و نگرش او امیدوارانه است. در دهه‌های سی‌ و چهل، اكثر كارگردانان برای بیان عقیده خود از درام یا ملودرام استفاده می‌كردند؛ ولی كاپرا به طنز و شوخی متوسل شد. طنزی كه متكی به صداقت، سادگی و شرافت ذاتی آدمهای معمولی بود. داستان فساد در سیاست و بزرگمنشی مردانی كه در برابر آن می‌ایستند. فیلم «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» از چندین جهت زیبا و شگفت‌انگیز است. داستان فیلم همان مضمون قدیمی یعنی نبرد همیشگی «خیر و شر» است. فرانك كاپرا در سبك فیلمسازی خود قهرمانان و ضد قهرمانان را طوری ارائه می‌كند كه ابهامی در تشخیص آدم خوب و بد وجود نداشته باشد. فیلم كاپرا حامل پیام روشنی است و آن پیام اینكه افراد پایبند به اخلاق، هیچ‌گاه ناامید نمی‌شوند. او شخصیتهای فیلم را در موقعیتهایی كاملا‌ً مأیوس‌كننده به بازی می‌گیرد تا صداقتشان را محك زده و كسانی را كه در پایبندی به اصول و ارزشهای بنیادی ثابت‌قدم هستند با غلبه بر مشكلات به پاداش رساند.
جیمز استوارت در نقش جوان ایده‌آلیست متحیری از سرزمینهای محروم آمریكا كه از دیدن شكوه واشنگتن، بناهای یادبود و تاریخش خیره مانده به خوبی ظاهر می‌شود. نقطه تقابل عناصر داستان بین مصلحتهای سیاسی و اصول آرمان‌گرایانه است و این پیام را تفهیم می‌كند كه بزرگمردان واقعی كسانی هستند كه اصول و عقاید خود را به خاطر قدرت زیر پا نمی‌گذارند. استوارت در این فیلم با شوخیهای تصویری فراوان در حركات ناشیگرانه‌اش شخصیتی دوست‌داشتنی را رقم می‌زند. شخصیت اسمیت نماینده نیروی شگرف آزادی، دمكراسی و اخلاق، علیه ظلم و شرارت است كه در رفتار ساده‌لوحانه و آرمانگرایانه این سیاستمدار میهن‌پرست جوان، متبلور می‌شود. و صحنه‌های زیبائی را می‌آفریند از جمله صحنه سخنرانی طولانی و لرزیدن صدایش هنگام قرائت لایحه در سنا.
 
mahan hashemi

mahan hashemi

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
شاعر انجمن
دلنویس انجمن
2/9/19
2,328
30,068
113
تهران
31646
لِرد (به معنی دُرد شــ*راب یا ته نشستِ شــ*راب یا گاهی دیگر مایعات) فیلم سینمایی به نویسندگی، تهیه‌کنندگی کارگردانی محمد رسول‌اف محصول سال ۱۳۹۵ است.
محمد رسول‌اف کارگردان فیلم «لِرد» از موارد عجیب سینمای ایران است. از زمانی که اولین فیلمش را ساخت، تبدیل شد به چهره‌ای متفاوت. رسول‌اف در بیست‌ و یک‌ سالگی اولین فیلم بلند خود را ساخت. «گاگومان»، که یک مستند داستانی بود، سیمرغ بلورین بهترین فیلم اول از جشنواره بین‌المللی فیلم فجر و تندیس بهترین فیلم مستند از ششمین جشن خانه‌ی سینما را برای محمد رسول‌اف به ارمغان آورد. از همان فیلم اول هم رسول‌اف نشان داد دغدغه اجتماعی دارد و سینمایش مخصوص به خودش است.
رسول‌اف که از اعضای آکادمی اسکار است و تاکنون چهار جایزه جشنواره کن را برده است، فیلم‌سازی است که هیچ‌کدام از آثارش در ایران پروانه نمایش نگرفته‌اند. وقتی رسول‌اف «لِرد» را ساخت، خیلی‌ها امیدوار بودند فیلم به جشنواره فجر راه یابد. «لرد» به جشنواره فجر نرسید، اما با راه‌یابی به کن (که با انتقاد تند رسانه‌هایی چون کیهان همراه بود)، جایزه بهترین فیلم از بخش نگاهی نو را به رسول‌اف رساند. با این‌ حال، این فیلم هیچ‌گاه در ایران به اکران در نیامد.
به اکران در نیامدن «لِرد» به معنی دیده نشدن آن نیست. «لِرد» چندی پیش از یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای پخش شد و حالا نسخه‌ای باکیفیت از آن در اینترنت هم در دسترس است. به همین بهانه بد نیست نگاهی بیندازیم به این ساخته جنجالی رسول‌اف.
«لِرد»، مانند دیگر آثار رسول‌اف، درامی اجتماعی است که با زبانی تند به انتقاد می‌پردازد. رسول‌اف، همیشه در آثارش به فرهنگ قدرت، رویکردی انتقادی داشته و شرایط «شبان-رمگی» حاکم را بررسی کرده است. موضوعی که از ابتدا هم او را در مقابل جریان روز سینما قرار داد.
«لِرد» هم از این قاعده مستثنا نیست. «لرد»، قصه مردی به نام رضا ( رضا اخلاقی راد) است که در شهرستانی در شمال کشور به پرورش ماهی مشغول است. شرکتی بزرگ و پرنفوذ خواهان زمین رضا است، اما رضا قصد فروش ندارد. این شرکت توسط نماینده خود، عباس، در کار رضا سنگ‌اندازی می‌کند و سعی دارد او را وادار به فروش کند. بستن مسیر آب، مسموم کردن آب ماهی‌ها و ایجاد دعوای ساختگی و محکوم کردن رضا فقط گوشه‌ای از اقدامات این شرکت است.
رضا که وامی هم از بانک گرفته است، سعی دارد تا با شیوه‌ای شرافتمندانه و اخلاق مدار، مشکلاتش را حل کند. اما شرایط روزبه‌روز بدتر می‌شود. مشکلات کاری رضا، به‌ زودی زندگی شخصی‌اش را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد و در نهایت رضا مجبور به واکنش می‌شود.
خط اصلی روایت «لِرد» بی‌اندازه یادآور «تنگسیر» امیر نادری است. وقتی همه اقدامات رضا با دربسته روبرو می‌شود، وقتی عباس از قدرت و نفوذ شرکت برای تحت‌ فشار گذاشتن رضا استفاده می‌کند، بیننده ناخودآگاه یاد زائر محمد (بهروز وثوقی) در «تنگسیر» می‌افتد.
مهم نیست که رضا به چه کسی رجوع می‌کند، عباس و شرکت همیشه از او نفوذ بیشتری دارند و به‌ راحتی همه را می‌خرند. انگار که رضا و همسرش در مقابل یک شهر، یا یک ارتش مجهز ایستاده‌اند. اینجاست که صدای زائر محمد ( بهروز وثوقی) در گوش بیننده طنین می‌اندازد: "آخه این چه شهریه؟ حاکمش دزده، وکیلش دزده، سیدش دزده، پس مو حقمو از کی بگیرم؟"
اما «لِرد» و «تنگسیر» تفاوت‌های اساسی دارند. تفاوت‌هایی که هم از بطن اثر می‌آید و هم به جهان‌بینی دو فیلم‌ساز بازمی‌گردد. «لِرد» نگاهی فردی و شخصی را هم چاشنی انتقادات اجتماعی‌اش می‌کند. در دنیای «لِرد» این فقط قدرت برتر و بزرگ‌تر نیست که به فساد کشیده شده است. «لِرد» جهانی وسیع‌تر از «تنگسیر» را به نمایش درمی‌آورد که در آن‌ همه، حتی آدم‌های معمولی جامعه هم در فساد پوسیده‌اند.
وقتی رضا برای تسویه بدهی معوقه وامش می‌رود، کارمند بانک از او درخواست رشوه می‌کند تا موعد پرداختش را عقب بیندازد. بعد هم در توضیح می‌گوید که این رشوه فقط برای خودش نیست، برای رئیس شعبه، معاون شعبه و رئیس حوزه و دیگران هم است. وقتی رضا برای فروش ماشینش می‌رود، دلال سعی می‌کند ماشینش را به قیمتی ارزان‌تر بخرد تا خودش هم‌سودی کند. «لرد» جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که آدم‌هایش، زنجیره‌ای از ناکارآمدی، بی‌رحمی و فساد ایجاد کرده‌اند. زنجیره‌ای که انگار راه فراری از آن نیست.
تفاوت دیگر «لِرد» و «تنگسیر» به بازتاب شخصیت اول برمی‌گردد. در «تنگسیر» ما با یک قهرمان کامل سروکار داریم. زائر محمد حقش را می‌گیرد و زندگی جدیدی را شروع می‌کند. اما «لِرد» دقیقاً برعکس «تنگسیر» عمل می‌کند. رسول‌اف، آگاهانه قهرمان سازی را زیر سؤال می‌برد. رضا که در ابتدا سعی می‌کرد از زنجیره فساد دور بماند و برمدار اخلاق باقی بماند، برخلاف زائر محمد، حقش را نمی‌گیرد، انتقام می‌گیرد. «لرد»، نه‌تنها قهرمان سازی نمی‌کند، که قهرمانش را خرد می‌کند و او را به سطح آدم بدهای قصه می‌رساند.
در دنیای «لِرد» که عجیب به دنیای ما شبیه است، جایی برای قهرمان‌ها نیست. در این دنیا، آدم‌ها یا ظالم هستند یا مظلوم. انتخاب فقط بین این دو گزینه است. رضا گرچه همیشه سعی کرده انتخاب درست را بکند، اما به‌ واسطه مناسبات قدرت، در گروه مظلومین قرارگرفته است. وقتی در شرایطی قرار می‌گیرد که چاره‌ای برایش باقی نمانده، بی‌اخلاقی را انتخاب نمی‌کند، ظالم شدن را انتخاب می‌کند.
رسول‌اف، به‌خوبی فضای حاکم بر قصه‌اش را نشان می‌دهد. شخصیت‌هایش را به‌ درستی پرورش می‌دهد و مناسبات میان کاراکترها را دقیق و موجز معرفی می‌کند. رضا را با سازش‌ناپذیری و عباس را با قلدری‌اش نشان می‌دهد و با نشانه‌گذاری‌های درست بیننده را وارد این جهان داستانی می‌کند. او به‌ اندازه به رضا و همسرش نقش می‌دهد. وقتی رضا به زندان می‌افتد این همسر اوست که اداره امور را به دست می‌گیرد و بیننده از دنیای رضا به دنیای او وارد می‌شود. آن‌سوی ماجرا، زنان در دنیای عباس نقشی ندارند. وقتی همسر رضا، حدیث (سودابه بیضایی) سعی می‌کند با موقعیتی که در مدرسه دارد، دختر عباس را تحت‌فشار قرار دهد، عباس به‌ راحتی مانع آمدن دخترش به مدرسه می‌شود.
با همه این‌ها، رسول‌اف در «لِرد»، گاهی به حاشیه می‌رود. انگار می‌خواهد از تمام فرصتی که فیلم در اختیارش قرار می‌دهد، استفاده کند و همه دغدغه‌هایش را به تصویر درآورد. گاهی از اقلیت‌ها می‌گوید، گاهی از دانشجویان اخراجی و گاهی از معلمان و با همه این‌ها از خط اصلی روایتش منحرف می‌شود.
این نقب زدن‌ها فقط به انسجام اثر لطمه میزند. وقتی با رضا به تهران می‌آییم، «لِرد» کاملاً اسیر یک درام شهری متوسط می‌شود و به‌شدت از ریتم می‌افتد. از این شاخه به آن شاخه پریدن‌های «لِرد» نه‌ تنها کار دست فیلم‌ساز می‌دهد که بار دراماتیک اثر را هم می‌کاهد.
در نهایت، نگاه رسول‌اف، جسورانه و تند است. او تا تاریک‌ترین لحظات زندگی رضا را به تصویر می‌کشد. بیننده را به عمق تنهایی او می‌برد. وقتی رضا در حوضچه آب گرم، با بطری شرابی که به‌ دقت به عمل‌آورده در فکر است، بیننده تنها نظاره‌گر است. رضا در این سکانس‌ها دیالوگی ندارد، اما شرایط روحی او، در همان سکوت کاملاً به بیننده منتقل می‌شود. درنهایت هم فیلم با یکی از همین سکانس‌ها پایان می‌یابد. جایی که رضا به‌ اندازه عباس سقوط کرده است، تمام شمایل قهرمانی‌اش شکسته و در حوضچه آب گرم، برای انسانیت از دست‌ رفته‌اش اشک می‌ریزد. رضا مانند شرابی که درست می‌کند، ته‌نشین می‌شود و به اعماق می‌رود.
در این سکانس بیننده در کنار رضا، عمق درد او را حس می‌کند. دردناک‌تر اینکه او هم مانند رضا می‌داند که راه دیگری برای بقا نیست.
 
mahan hashemi

mahan hashemi

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
شاعر انجمن
دلنویس انجمن
2/9/19
2,328
30,068
113
تهران

32143

وقتی که صحبت از جنگ‌های قرن بیستمی می‌شود، جنگ جهانی اول یا جنگی که آن را با اسامی‌ای مثل «جنگ بزرگ»، «جنگی برای پایان دادن به تمامی جنگ‌ها» می‌شناسیم حضور خیلی ضعیفی در آثار سینمایی داشته است. به استثنای «در جبهه‌ی غرب خبری نیست» (All Quiet in the Western Front) فیلم‌های چندان بزرگی درباره‌ی ماشین بزرگ جنگ جهانی اول ساخته نشده است. کارگردان / نویسنده‌ی این اثر یعنی آقای «سم مندز» (Sam Mendez) با ساخت فیلم «۱۹۱۷» تلاش کرده است تا این شرایط را تغییر بدهد و در این راه هم با ساخت اثری شگفت‌زده‌کننده، مبهوت‌کننده و کم‌نظیر موفقیت کسب کرده است. سبکی که آقای «مندز» تصمیم گرفته تا ۱۹۱۷ را در آن بسازد – تقریبا یک نمای بدون قطع – تماشاگر را به داخل اکشن اثر می‌کشد و او را درگیر جزئیات دقیق می‌کند آن هم بدون اینکه مشکلات مرتبط با رویکرد اول شخص را تجربه بکند.
جنگ پشت سنگرها مربوط به دورانی از تاریخ می‌شود که تانک‌ها و هواپیماها وسایل اضافی و فرعی‌تر محسوب می‌شدند و بدنه‌ی اصلی همچنان نبرد تکاوری بود. اسب‌ها بیشتر از وسایل نقلیه موتوری رایج بودند. تا به این روز هیچ فیلمی نتوانسته بود که وحشت جنگ پشت سنگری را به خوبی «۱۹۱۷» به تصویر بکشد. این اثر توانسته تا به خوبی چنین حسی را به مخاطب منتقل کند و آن هم نه با نشان دادن صحنه‌های نبرد بلکه تمرکز بر روی پیامدهای این کشت و کشتار وحشیانه که در طی آن هزاران هزار نفر در اروپای غربی در داخل حیاط‌های کوچک خانه‌ها دفن می‌شدند. ما اجساد انسان‌هایی را می‌بینیم که بعضا قطعه قطعه شده اند، همچنین باقی‌مانده‌ی خشک شده‌ی حیوانات و آدم‌هایی که تبدیل به لاشه‌ی خوراکی‌ای برای موش‌ها و دیگر موجودات شده اند. در همه جا گل و لای وجود دارد که بسیاری از این خاکروبه‌های آغشته شده با خون سربازان چیزهای غیر قابل تصوری را در زیر خود دفن می‌کنند. سربازان با چنان ترسی از مرگ مواجه می‌شوند که از روی اجساد همرزمان سابق خود عبور می‌کنند و به چیز دیگری توجه ندارند.
داستان ساده است و روایت آن هم به صورت یک سفر جاده‌ای، البته از دل یک جهنم کابوس‌وار انجام می‌شود. تاریخ روایت اثر روز ششم ماه آپریل سال ۱۹۱۷ میلادی است و دو گروهان سرباز ارتش بریتانیا در آستانه‌ی قدم گذاشتن در تله‌ای هستند که تلفات آن بیش از ۱۶۰۰ نفر برآورد می‌شود. نیروهای شناسایی هوایی تایید کرده اند که عقب‌نشینی آلمان‌ها یک تله است اما بدون وجود راه ارتباطی با نیروهای خط مقدم، فرماندهان متحدین تصمیم می‌گیرند که دو سرباز را به داخل سرزمین بی‌طرف و داخل مرز نیروهای دشمن بفرستند تا جلوی حمله‌ی نیروهای خودی را بگیرند. این دو سرباز «بلیک» (دین چارلز چپمن) و « اسکافیلد » (جورج مک‌کی) اند؛ اولی به این خاطر انتخاب می‌شود که برادرش سرجوخه‌ای در بین همان افراد در تله گیر افتاده است و دلیل انتخاب فرد دوم هم بخت بدش است.
به استثنای یک سکانس، تمام فیلم در لحظه اتفاق می‌افتد. شروع آن جایی است که دو سرباز بخت‌برگشته مسیر خود از داخل سنگرهای خودی به سوی سرزمین بی‌طرف باز می‌کنند. پس از آن هم به سوی سرزمین‌های ترک‌شده‌ی آلمان‌ها و فراتر از آن خواهند رفت. نیم‌ساعت ابتدایی اثر بدون صدا است و هیچ چیزی در مسیر نبرد و اکشن اثر قرار نمی‌گیرد. «مندز» به ما اجازه می‌دهد تا ترس این سربازان را همانطوری که هست درک بکنیم؛ زشتی واقعی نبرد پشت سنگری و هزینه‌ی آن به لحاظ زندگی انسانی. در نهایت ما به شلیک‌ها و تعقیب و گریزها و بخش‌های دیگری که یک فیلم جنگی عادی را تشکیل می‌دهند می‌رسیم، اما این لحظات اصلا شبیه به فیلم‌های جنگی عادی دیگر نیستند. یک نوع حس ناامیدی در پس تمام این لحظات همراه شخصیت‌ها و هر مقابله‌ای که با مسائل مختلف دارند ووجد دارد، مثل دیدن بسیار سریع افرادی که هیچ‌وقت دیگر در زندگی‌شان نخواهند دید، دنبال ماموریت غیرممکن رسیدن به خط مقدم بودن قبل از اینکه تله گریبان نیروهای خود را بگیرد و …
آقای «مندز» برای نقش‌های اصلی این اثر به سراغ دو چهره‌ی جوان رفته است به این خاطر که او می‌داند آشنا بودن بینندگان با چهره‌ی شخصیت‌های اصلی می‌تواند بر روی تجربه‌ی آن‌ها از این اثر تاثیر بگذارد. «دین چارلز چپمن» (که اصلا شبیه به وقتی نیست که نقش شاه «تامن» در «بازی تاج و تخت» (Game of Thrones) را بازی کرد) و جورج مک‌کی (که اخیرا نقش « هملت » را در فیلم «اوفلیا» (Ophelia) بازی کرد) بازیگران کمتر شناخته‌شده ای اند که بازی‌های بسیار خوبی از خود در این اثر نشان داده اند، آن هم در حالی که کیفیت اثر بستگی خیلی زیادی به کیفیت بازی آن‌ها داشته است. احساسات و واکنش‌های آن‌ها چیزی است که آقای «مندز» از آن استفاده می‌کند تا فیلم خود را بفروشد، فیلمی که صرفا بر اساس یک داستان واقعی تنها ساخته نشده است بلکه مجموعه‌ای از تمام آن‌ها است. بازیگرهای شناخته‌شده‌تر نقش‌های محدودی دارند که بیشتر شبیه حضور افتخاری می‌ماند؛ بزرگانی مثل «کالین فرث»، «بندیکت کامبربچ»، «مارک استرانگ»، «ریچارد مدرن» و در نهایت هم «اندرو اسکات».
وقتی که «آلفرد هیچکاک» فیلم «طناب» (Rope) را در سال ۱۹۴۸ ساخت، او تبدیل به اولین فیلمسازی شد که اقدام به ساخت اثری رویاگونه و گول‌زننده به صورت تک‌برداشتی کرد. در طی سالیان دراز سینما کارگردانان متفاوتی اقدام به ساخت اثری با این رویکرد داشته اند (شناخته شده‌تر از همه می‌توان به «مرد پرنده‌ای» (Birdman) ساخته‌ی «الخاندرو جی اینیاریتو» اشاره کرد که جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم را هم برد) اما می‌خواهم بگویم که به نظرم فیلم «۱۹۱۷» بهترین استفاده را از این مبحث کرده است؛ فیلم توانسته تا این مبحث را از یک حقه‌ی ساده‌ی سینمایی تبدیل به بخش جدا‌نشدنی‌ای از تار و پود اثر بکند. عنصر «شما در داخل اثر هستید» تعلیق و حس عجیبی را به اثر که همین حالا هم خودش تعلیق فراوانی دارد اضافه می‌کند. استفاده‌ی به جا از حالت توهم که از ابزارهای دیجیتالی برای ترکیب کردن سکانس‌ها استفاده می‌کند توانسته تا حس تنش خاصی را خلق بکند که سبک فیلم‌سازی سنتی نمی‌توانست آن را به تصویر بکشد. همچنین این سبک نیازمند برنامه ریزی بسیار دقیق‌تری هم است چرا که گاها چندین دوربین، زاویه و نما مورد استفاده قرار می‌گیرند. به عنوان بیننده شما می‌توان قدردان این سبک باشید بدون اینکه از داستان اثر به بیرون پرتاب شوید.
این فیلم مثل « نجات سرباز رایان » (Saving Private Ryan) برای «مندز» است، البته با یک جنگ متفاوت. درست مثل «استیون اسپیلبرگ» او از یک ماموریت در داخل جنگ استفاده کرده تا روایتش را شکل بدهد و به دوربین هم اجازه داده تا وقعیت جنگ (تا یک نسخه‌ی رمانتیک شده از آن) را به بینندگان نشان بدهد. شاید سکانس عبور شخصیت‌ها از سرزمین بدون صاحب در این فیلم به نسبت سکانس‌های ساحل اوماها در فیلم «نجات سرباز رایان» دست کم گرفته شده باشند اما در زمینه‌ی تصویر کردن زشتی‌های جنگ به همان اندازه بی‌نظیر اند.
«مندز» در ساخت این فیلم چندین همکار قدیمی خود را دوباره استخدام کرده است. «راجر دیکنز» در بخش فیلمبرداری و «توماس نیومن» در بخش موسیقی متن سابقه‌ی طولانی همکاری با این کارگردان را دارند و همین مسئله هم باعث شده تا نتیجه‌ی کار در اینجا بسیار خوب بشود. روانی حرکات دوربین آقای «دیکنز» باعث شده تا فیلم حس خفقان نداشته باشد (جز مواقعی که قصد فیلم ایجاد همچین حسی است) و موسیقی «نیومن» هم هیچ وقت اغراق‌آمیز نمی‌شود. طراحی صحنه‌ها به لحاظ دوره‌ی تاریکی دقیق است، ما هیچ‌وقت شک نمی‌کنیم که در حال تماشای یک دوره‌ی تاریخی از ۱۰۰ سال گذشته هستیم.
فیلم‌های جنگی معمولا دوران خوبی را در گیشه سپری نمی‌کنند. حتی اگر این فیلم‌ها بسیار هم الهام‌بخش باشند اما باز هم تجربه‌ی خیلی بزرگی محسوب نمی‌شوند. «مندز» با کوچک نگه‌داشتن ابعاد فیلم «۱۹۱۷» و تمرکز بر روی دو شخصیت و تنها ماموریت‌ آن‌ها توانسته تا توجه بیننده را به روایت خود جلب بکند. فیلم یک پایان، یک میانه و یک انتها دارد. اثر هیچ‌وقت قوانین خود را نمی‌شکند و هدف خود را از جلوی چشمش برنمی‌دارد. ذات نحوه‌ی ارائه‌ی اثر ممکن است بیننده را محدود کند اما فیلم به عنوان یکی از برجسته‌ترین آثار سینمایی امسال خودش را مطرح می‌کند. در نظر گرفته شدن آن در زمان اعلام اسامی نامزدهای جایزه‌ی اسکار قطعی است.