درحال نگارش از من تا تو| zeinab_nik کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع zeinab_nik
  • تاریخ شروع
zeinab_nik

zeinab_nik

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/3/19
9
47
13
نام رمان: از من تا تو
نام نویسنده: زینب نیکوکار
ژانر:عاشقانه
نام ناظر: @Narjes_Shahbazii
همه چیز از یک قتل شروع می‌شود! قتلی مرموز و مجهول که قاتل آن معلوم نیست! در این بین یوسف، پسری غریبه که از شهر پا به ده گذاشته است مظنون به قتل می‌شود. نازگل دختری نوجوان و عاشق که واقعیت ماجرا رو می‌داند، می‌کوشد تا واقعیت را برملا کند و یوسف را از چوبه‌ی دار نجات دهد اما درست موقعی که مدرکی پیدا می‌کند و قاتل واقعی را شناسایی می‌کند یوسف....
« دوستَت دارم » اگر جزوِ گناهان من است
دوست دارم تا گناهم باز هم سنگین شود ...
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
243
33
کرمان
IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
zeinab_nik

zeinab_nik

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/3/19
9
47
13
جوب بزرگ آب رو رد کردم و رسیدم به میدون بزرگ ده. با دقت به اطراف نگاه کردم تا ببینم کسی هست یا نه؟ هیچکس نبود! توی این گرما، زیر آفتاب فقط من اینجا بودم و بس.
دُکانای کوچیک و از پا افتاده همه بسته بودن. آروم آروم مسیر خاکی و سنگلاخ رو رد کردم تا به اون رسیدم. سرم رو بالا گرفتم تا امتداد این چوبه‌ی بزرگ رو ببینم. از نزدیک عظمت خیلی زیادی داشت یا می‌شد گفت وحشت خیلی زیادی داشت!
بیشتر از این موندن در اونجا جایز نبود! ممکن بود کسی من رو ببینِ و بشناسه و همین برام درد ساز می‌شد. چند قدم به عقب برگشتم و راه بازگشت رو سر گرفتم.
چادر گل گلیم رو بیشتر روی سرم کشیدم و از میدون و چوبه‌ی دار دور شدم. دکانا رو یکی بعد از دیگری رد کردم. دلم می‌خواست پیش اون چاه برم و اون محل رو دقیق بگردم تا ببینم اثری به جا مونده یا نه؟
ولی رفتن به اونجا رو ممنوع کردن و تا قاتل پیدا نشه به کسی اجاز‌ه‌ی رفتن به اون محل رو نمی‌دن. از فکر اون چاه و اتفاقات افتاده بیرون اومدم و نگام رو به جلو دوختم که در چوبی کهنه خبر از این می‌داد که رسیدم. دوباره خیلی آروم دور و اطراف رو نگاه کردم تا کسی من رو ندیده باشه.
بعد از اینکه مطمئن شدم کسی نیست در رو هول دادم تا وارد خونه بشم. در با صدای بلندی باز شد!
رفتم تو. به سقف کاهگلی خونه نگاه کردم. بازم ترک بزرگی خورده بود! چادرم رو از سرم در آوردم و به سمت خونه‌ی کوچیک و قدیمی راه افتادم. همین که در رو باز کردم دیوارای خونه به روم پوزخند زدن. دیوارای ترک برداشته و کهنه که هر لحظه ممکن بود بریزه! به دور و بر نگاه کردم کسی داخل خونه نبود. اتاق رو نظاره کردم اما نه اثری ازش نبود!
-کجایی؟
لــ*ب‌هام باز شد و پوزخندی روش نشست.
آخه مگه این اتاق کوچیک و قدیمی یا اصلا این خونه چند متر بود که من وجب به وجب اون رو دنبالش می‌گشتم.
صدای در باعث شد که به سمت عقب برگردم.
-بالاخره اومد!
داخل خونه منتظر موندم تا بیاد. بی معتطلی سمتش هجوم بردم که دست سمت راستش رو به نشونهٔ صبر کردن بالا آورد. چند لحظه نفس کشید و رو به من کرد.
-خب چی شد، رفتی سمت اون چاه؟
-بابا خودتم خوب می‌دونی که شهربانی(پلیس های قدیم) به کسی اجازه نمی‌ده که اونجا بره.
-پس چی کار کنیم. اگر مدرکی باشه چی؟ ما باید یه راهی پیدا کنیم که بریم اونجا. شاید شاهدی وجود داشته باشه که ما بی خبریم.
چادرش رو در اورد و به سمت پشتی حرکت کرد، نشست و به اون تکیه داد. به این فکر می‌کردم که من چه حالی دارم و اون چقدر بیخیالِ ولی انگار فکرم رو به زبونم آوردم چون به من نگاه کرد و جواب داد:
-تو زیادی خودت رو درگیر کردی.
نتونستم حرفش رو هضم کنم و با عصبانیت به سمتش هجوم بردم.
- هیچ می‌فهمی چی داری می‌گی؟ من گناه کارم و وجدانم راحتم نمی‌زاره. نمی‌تونم حتی یه لحظم ذهنم رو از اتفاقایی که افتاده خالی کنم.
اتفاقایی که افتاده بود هیچ کدوم به خواسته‌ی من نبود. چشمام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم. قطره های اشک بی محابا پشت سر هم روی گونه هام سر می‌خوردن و پایین می‌اومدن.
ناخواسته خودم رو توی گذشته تصور کردم. همه چیز با سرعت از جلوی چشمام رد شد!
خیلی خوشحال بودم! لباس بلند و سفید رنگی که مامان برام دوخته بود تن کردم. آروم و نوازش وار انگشتام رو روی دامن چین دارم کشیدم و گلای ریز صورتیش رو لمس کردم.
توی آیینهٔ شکسته‌ی اتاق خودم رو نگاه کردم. چشمای قهوه‌ای رنگم از شادی برق می‌زد و گونه های همیشه سفیدم جاشون رو به رنگ صورتی داده بودن.
یکی از چشمام شروع کرد به خاریدن و باعث شد تا چشمام یکمی بسوزه. دستی روئ مژه های بلندم کشیدم و چند باری چشمام رو بستم تا احساس آسودگی کردم. شونهٔ چوبی و شکستم رو برداشتم و شروع کردم به شونه کردن موهام. آروم و آهسته از بالا تا پایین موهام رو که تا زیر کمرم بود شونه کردم. بالاخره کارم تموم شد و تقریبا آماده بودم.
روسری بلندم رو برداشتم و سرم کردم. دیگه برای رفتن به عروسی حاضر بودم. البته به مامان قول داده بودم زود برگردم چون فردا باید طویله رو تمیز می‌کردم و به گاوا می‌رسیدم.
در خونه رو باز کردم و بیرون اومدم. بعد از پوشیدن کفشام چند تا پله رو پشت سر هم طی کردم و راه افتادم. با دستام دامن لباسم رو یکم بالا گرفتم تا روی زمین کشیده و خاکی نشه.
 
آخرین ویرایش:
zeinab_nik

zeinab_nik

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/3/19
9
47
13
از دور مردایی رو که لباس محلی پوشیدن و دستمال به دست می‌رقصیدن رو می‌تونستم ببینم. قدمام رو بلندتر کردم و نزدیکتر شدم. یه مرد ساز می‌زد و اون یکی دهل عده‌ای دست می‌زدن و عده‌ای می‌رقصیدن و عده‌ای هم فقط وایستاده بودن و تماشا می‌کردن.
از جمعیت روبرو چشم برداشتم و به طرف در خونه قدم برداشتم. وارد که شدم ناخداگاه چشمام به دخترایی افتاد که توی ایوون وایستاده بودن و با ذوق به بیرون نگاه می‌کردن. نگام رو از اونا گرفتم و حرکت کردم.
چند قدم جلوتر، چندتا زن چادرشون رو پشت گردن و پشت کمرشون بسته بودن و در حال پَر کندن مرغایی بودن که برای شام امشب بود.
سردی دست کسی روی شونه‌هام باعث شد که به عقب برگردم. فاطیما بود!
-کجایی دختر، چرا انقدر دیر اومدی؟
با آرامش لبخندی زدم و شونه هام رو بالا انداختم. خوب می‌دونستم که اینکارم فاطیما رو کفری می‌کنه ولی دوست داشتم اذیتش کنم.
-اه! جواب من رو بده.
-مامانم کار داشت کمک اون می‌کردم.
فکر کنم متقاعدش کردم چون حرفی نزد و فقط با دست به سمت ایوون اشاره کرد تا بریم . هر‌دوتامون بی صدا راه افتادیم. کفشامون رو پایین پله ها در آوردیم و بالا رفتیم. در حال رفتن به خونه بودم که فاطیما دستام رو کشید و من رو به سمتی که می‌رفت هدایت کرد.
-اول بیا رقص مردا رو نگاه کنیم بعدش می‌ریم تو.
سرم رو به نشونهٔ باشه تکون دادم و به جلو چشم دوختم. چند دقیقه ای می‌شد که کنار دخترای دیگه درحال تماشای رقص بودیم، دلم می‌خواست برم تو و عروس رو ببینم.
-فاطیما.
صدای ساز و دهل اونقدر زیاد بود که متوجه من نشد! نزدیکتر شدم و با دستم به بازوش زدم. انگار تازه متوجهٔ من شده باشه با لبخندی پهن و چشمایی خندون به سمتم برگشت.
-بله!
-من می‌خوام برم تو، مي‌آی؟
-وای تو رو بیخیال شو. اونجا رو نگاه کن.
به سمتی که با انگشت اشارش نشون می‌داد نگاه کردم. چیزی جز چند تا مرد نبود! بی تفاوت سمتش برگشتم و گفتم:
-خب!
-خب چیه آخه، خدایی خوشگل نیست!
دوباره به همون سمت برگشتم ولی این‌دفعه بیشتر دقت کردم تا منظور فاطیما را متوجه شدم. به پسری اشاره می‌کرد که وایستاده بود و بقیه رو نگاه می‌کرد.
بار اولم بود که می‌دیدمش! فکر کنم غریبه بود. طرز لباس پوشیدنشم این فکر من رو تأیید می‌کرد. پسر تقریبا لاغری بود که موهای مشکی رنگ داشت. به این فکر می‌کردم که این پسر کیه و از کجا اومده؟ فاطیما انگار که فکر من رو خونده باشه جواب داد:
-دوست داماده، می‌گن از شهر اومده. این دخترام که می‌بینی وایستادن دارن اون رو نگاه می‌کنن.
به دخترا که با خوشحالی و ذوق زیاد اون پسر را نگاه می‌کردن و با دست به همدیگه نشون می‌دادن نگاه کردم. سرم رو به نشونهٔ تاسف تکون دادم و از اون جمع دور شدم و رفتم تو.
بعد از گذشت دو ساعت دیگه وقت رفتن بود. همراه فاطیما از خونه بیرون اومدیم. با چشمام دنبال کبری خانم می‌گشتم تا عروسی دخترش رو تبریک بگم که با اون پسر غریبه چشم تو چشم شدم. چند ثانیه هم نگذشته بود که نگام رو از چشماش گرفتم و به سمت دیگه دوختم.
سمت خونه راه افتادیم، هوا تاریک، تاریک شده بود جوری که من و فاطیما نمی‌تونستیم همدیگه رو ببینیم چه برسه به مسیرمون! صدای حیوون مانندی از دور می‌اومد.
فاطیما با دستای یخ کردش دستم رو گرفت. می شد فهمید که خیلی ترسیده ولی منم دست کمی از اون نداشتم!
-تروخدا یه کاری بکن من می‌ترسم.
-هیس، آروم باش. چیزی نمی‌شه.
برای دلداری دادن فاطیما اون حرف رو زدم وگرنه خودمم می‌دونستم اگه اون سگا نزدیکمون بشن جون سالم به در نمی‌بریم.
هردو از ترس چشمامون رو بسته بودیم و یه جا خشکمون زده بود. صدای خرناس وحشناک سگا نزدیک و نزدیک تر می‌شد اونقدر نزدیک که تو چند قدمی ما بودن! صدای مردی اومد که در حال فراری دادن سگا بود. آروم آروم چشمام رو باز کردم که دیدم همون پسر غریبه است.
با اینکه جونمون رو نجات داده بود ولی حس خوبی راجبش نداشتم و از اون خوشم نمی‌اومد. با اخم غلیظی بهش نگاه می‌کردم که لــ*ب باز کرد و حرفی زد.
-حالتون خوبه؟
نگاش می‌کردم ولی جوابی نمی‌دادم. فاطیما که انگار تازه از مادر متولد شده باشه خودش رو جلوی من انداخت و شروع کرد به حرف زدن.
-وای خدا شما رو رسوند اگر نیومده بودین این سگا ما رو تیکه، تیکه کرده بودن. مرسی که نجاتمون دادین.
-خواهش می‌کنم، کاری نکردم که.
با دقت به مکالمه‌ی این دوتا گوش می‌دادم. این پسر واقعا از شهر اومده بود چون علاوه‌بر ظاهرش حرف زدنشم با ما فرق داشت. یک‌دفعه این فکر به سرم افتاد که چطوری مارو پیدا کرده؟ ما که تقریبا فاصله‌ی زیادی از خونه داشتیم.
دهنم رو باز کردم و سوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم.
-شما چطوری ما رو پیدا کردین، دنبالمون می اومدین؟
-نه یعنی آره.
با اخمی غلیظ‌تر از قبل نگاش کردم.
-ببخشید سؤتفاهم نباشه من فقط اومدم بگم که کبری خانم کارتون داشت همین.
-الان دیگه دیر وقته خودمون فردا می‌ایم که ببینیم کارشون چی بوده.
-هر جور راحتین.
چادرم رو سفت گرفتم و با گفتن خداحافظ کوتاهی دست فاطیما رو گرفتم و راه افتادیم.
-اِ اِ این چه رفتاری بود که کردی؟ بیچاره جونمون و نجات داد ولی یه جور باهاش رفتار کردی که بیچاره پشیمون شد.
-خوب کاری کردم، پسره ی شهری.
دیگه مهلت حرف زدن ندادم و سریع‌تر به راهم ادامه دادم. بعد از خداحافظی از فاطیما وارد خونه‌مون که یکم اون طرف‌تر بود شدم. بعد از عوض کردن لباسام سریع خوابیدم تا صبح زود بیدار شم و کارام رو انجام بدم.
 
آخرین ویرایش:
zeinab_nik

zeinab_nik

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/3/19
9
47
13
صبح مثل همیشه با صدای خروسمون از خواب بلند شدم. آروم و آهسته از جام بلند شدم و تشک و پتوم رو تا کردم و گوشه ای از اتاق کاهگلی خونه گذاشتم.
طرف در رفتم و از خونه خارج شدم. هوا هنوز کاملا روشن نشده بود و خورشید کامل طلوع نکرده بود! گوشه ی ایوون رفتم و یکم دونه از گونی دونه ها برداشتم. سمت مرغ و خروسا رفتم و براشون دونه ریختم. نگاه‌شون کردم، مشغول دونه خوردن شدن که چشم از اونا برداشتم و سمت طویله رفتم.
زمین پر بود از پِهِن! بیل تقریبا بزرگی که گوشه ی طویله جا خوش کرده بود رو به سختی بلند کردم و شروع کردم به تمیز کردن. تقریبا بعد از گذشت بیست دقیقه کار تمیز کردن کف طویله تموم شد.
دسته ای کاه برداشتم و به سمت گاوا رفتم. کاها رو جلوشون گذاشتم تا بخورن. بعد از اینکه مشغول خوردن شدن سطل آهنی رو برداشتم و سمت گاو ماده رفتم تا شیرش رو بدوشم. صندلی کوچیک و چوبی رو کنار گاو ماده گذاشتم و روش نشستم. کارم که تموم شد شیر رو برداشتم و از طویله خارج شدم. یکدفعه یاد اتفاقای دیشب و حرف اون پسر افتادم!
‹‹ببخشید سؤتفاهم نباشه من فقط اومدم بگم که کبری خانم کارتون داشت همین››.
به این فکر افتادم که کبری خانم با من چه کاری داره! تنها راهی که برای جواب به سوالم وجود داشت رفتن پیش کبری خانم بود.
از طویله بیرون اومدم و رفتم سمت چاه آب. یه سطل آب برداشتم و دست و صورتم رو خوب شستم. دستام رو با دامنم پاک کردم و کفشام رو عوض کردم.
خواستم برم که چشمام به تخم مرغا افتاد.
-بد نیست یه چند تا تخم مرغ برای کبری خانم ببرم.
سبد چوبی رو از کنار در خونه برداشتم و رفتم سمت مرغا. آروم آروم تخم مرغا رو برداشتم و راه افتادم.
توی راه، بچه‌ها نشسته بودن و هفت سنگ بازی می‌کردن. ناگهان یه چیزی توی قلبم سوخت! من بچگی نکردم! وقتی بچه بودم همیشه دلم می‌خواست که مثل بقیه برم بازی کنم ولی مجبور بودم برم سرزمین کشاورزی و کمک مامان و بابام کنم تا چندر غازی که صاحب زمین بهمون می‌داد درمونی بشه روی دردامون. ما خانواده‌ی معمولی رو به پایین این ده هستیم. پدرم یه کشاورز سادس که ازخودش زمین نداره و فصلی روی زمین کشاورزی خانواده‌های سرشناس و پولدار ده کار می‌کنه. مامانم یه خیاط سادس که من خیاطی رو از اون یادگرفتم. به خونه‌ی قدیمی و وارفته‌ی کبری خانم رسیدم. با اینکه قدیمی بود و خراب ولی بهتر و بزرگ‌تر از خونه‌ی ما بود! در باز بود برای همین معطل نشدم و رفتم تو.
-کبری خانم!
در بازشد و قامت خمیده‌ای ازش نمایان شد. کبری خانم باموهای سفید و لباسای رنگیش به استقبالم اومد.
-سلام دخترم خوبی؟
به صورت مهربون و پرچین و چروکش لبخندی زدم و جوابش رو باخوشرویی دادم.
-ممنون، شما خوبین؟ جای عذرا خالی نباشه.
-مرسی عزیزم ایشالله خودت عروس بشی.
از خجالت سرم رو پایین انداختم. دلم نمی‌خواد که تو سن 16 سالگی عروسی کنم ولی همه‌ی دخترای ده تو این سن یا ازدواج کردن یا بچه دارن! بیخیال فکر کردن به این موضوع شدم و حواسم رو جمع کبری خانم کردم. انگار می‌خواست چیزی بگه اما دل‌دل می‌کرد و نمی‌گفت!
-راحت باشین و حرفی رو که می‌خواین بگین.
از خدا خواسته نفسی تازه کرد و حرفی که سر دلش مونده بود، زد.
-نازگل جان، می‌دونی که عذرا عروسی کرده و رفته برای همین نمی‌تونه دیگه بیاد سرزمین کمک من کنه. یعنی شوهرش و خانوادش نمی‌زارن. من دست تنهام برای همین ازت کمک می‌خوام. وقتی مادرت گفت که می‌تونی سرزمین بهم کمک کنی خیلی خوشحال شدم!
مامانم! باز بدون اینکه به من بگه، برام تصمیم گرفت! تا حالا تو زندگیم جایی نبوده که خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم.
-خب، تو مشکلی نداری که؟
چی باید می‌گفتم، اگر مشکلی داشتم مگه فرقی‌ هم‌ داشت! کبری خانم خودش می‌دونست که اول و اخر جوابم چیه برای همین الکی منتظر مونده بود تا من جواب بدم.
-نه، مشکلی ندارم.
با لبخندی که از سر رضایتش بود بهم نگاه کرد و توضیح داد که باید چیکار کنم. بعد اینکه خوب توضیح داد و سفارش کرد راه افتادم سمت زمین کشاورزی. زمین گلی بود‌! چکمه‌هایی که گوشه‌ی انبارشون جا خوش کرده بود رو برداشتم و پوشیدم.
 
آخرین ویرایش:
zeinab_nik

zeinab_nik

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/3/19
9
47
13
دامنم رو بالا زدم. به زمینی که قرار بود برنج بکاریم نگاه کردم. هنوز مونده بود که مرحله‌ی اخر شخم زدن رو انجام بدن که نشاءی برنج کاشته بشه. سوز بدی اومد و تموم بدنم رو لرزوند! آخرای پاییز بود و هوا سرد و سردتر می‌شد. امروز چون روز اول بود و فقط اومده بودم تا زمین رو ببینم زیاد کاری نداشتم. برای همین زود برگشتم خونه و رفتم سراغ دارقالی. نشستم و شروع کردم به بافتن. تفریح من این بود یا به مرغ و خروسا دون می‌دادم یا شیر گاوا رو می‌دوشیدم و یا قالی می‌بافتم. خیلی دلم می‌خواست برم بیرون از این ده رو ببینم. ببینم دنیای بیرون از اینجا چه شکلی؟!دلم می‌خواست مثل بقیه درسم رو تا اخر بخونم ولی فقط راهنماییم رو تموم کردم. مامان و بابا نذاشتن دیگه مدرسه برم و درس بخونم. خواستن که کار کنم و کمک دستشون باشم. بعضی وقتا از این زندگی خسته می‌شم و دلم یه تنوع می‌خواد دلم چیزای جدید می‌خواد ولی ولی پشیمون می‌شم و خداروشکر می‌کنم و می‌گم من و چه به تنوع و چیزای جدید همین زنگی ساده هم خیلئ!
البته دشمن من، خوده منم! همیشه با خودم درحال جدالم که چرا اینطوریم، چرا سعی نمی‌کنم تا عوض بشم! من در عین ازاد بودن وابستم! وابستم به دِهی که باعث ساده بودنم شده، وابستم به پدر و مادری که باعث نابودی پیشرفتم شدن، وابستم، وابستم به خیلی چیزای دیگه که نمی‌زارن خودم رو پاهای خودم وایستم! این وابستگی‌ها باعث ضعیف بودنم شده.
با صدای فاطیما از فکر بیرون اومدم. از پای دار قالی بلند شدم و داخل دعوتش کردم.
-چایی می‌خوری برات بیارم؟
-نه بابا نمی‌خوام. می‌گم نازگل تو‌ هم باید به کبری خانم کمک کنی؟
با شنیدن کلمه‌ی تو هم چشمام از تعجب بازتر شد! یعنی فاطیما هم قراره سرزمین کار کنه؟!
-قراره تو هم کمک کنی؟
در حالی که روسری صورتی رنگش رو مرتب می‌کرد نگاهی بهم کرد و جواب داد.
-سوال خودم رو از خودم می‌پرسی؟ خب آره دیگه!
چیزی نگفتم و به گلیم خاک خورده‌ی خونه خیره شدم. لحن شیطنت‌آمیز فاطیما باعث شد که نگاهم رو از گلیم بگیرم.
-نترس بابا من کار ندارم، مال خودت.
مال خودم! این دختر امروز قصد کرده بود من رو گیج کنه.
-چی مال خودم؟
با صورتش اداهای مسخره‌ای در آورد و همونجور ادامه داد.
-همون پسر شهریه دیگه! همون خوشگله!
واقعا داشتم کلافه می‌شدم! بدون اینکه کنترل رفتارم دست خودم باشه، تن صدام رو بالا بردم.
-فاطیما چی هی مسخره بازی می‌کنی، جریان پسر شهریه چیه؟!
انتظار همچین واکنشی رو ازم نداشت برای همین جا خورد و دیگه به مسخره بازیش ادامه نداد.
-مگه نمی‌دونی؟ که قراره اونم تو برنج کاشتن کمک کنه! مامانم گفت کار شخم زدن زمین پای اونه بعدشم هر چی تعداد زیادتر باشه کار زودتر انجام می‌شه برای همین تو کاشتن نِشأها هم کمک می‌کنه.
همین جمله‌ی فاطیما کافی بود تا دلخوری چندین و چند سالم رو به این بهونه خالی کنم! ولی من دختری نبودم که بخوام داد و بیداد کنم و حرفای توی دلم رو خالی کنم! چیزی نگفتم و مثل همیشه سکوت کردم اما، ‏برعکس اون چیزی که همه فکر می‌کنیم، سکوت یه نوع داد زدن کَر کننده‌ست! فریاد درونم اون قدر بلند بود که توانایی شنیدنش رو نه تنها خودم بلکه هیچ کس نداشت!
بعد از رفتن فاطیما در باز شد و مامان با عصبانیت اومد تو.
-من دارم از خستگی می‌میرم اون وقت تو راحت اینجا نشستی!
مغزم فرمان داد که زبون باز کنم و حرفی بزنم ولی انگار زبونم قفل شده بود و نافرمانی می‌کرد! خب حقم داره چون تاحالا رو حرف کسی حرف نزده عادت نداره!
اروم جوری که انگار صدام از ته چاه در می‌اومد یه ببخشید گفتم و رفتم بیرون.
سطل آب و برداشتم و راه افتادم سمت چاه. چوب و چرخوندم تا طناب جمع بشه و سطل از ته چاه بیاد بالا. سطل کمی سنگین شده بود! به‌زور برداشتم و راه افتادم.
-بذارید من کمکتون کنم بیارم.
نگاهم به زمین بود و با شنیدن این حرف اولین چیزی که به چشمم خورد یک جفت کفش تمیز و واکس خورده بود! سرم رو بلند کردم و به ادم روبروم نگاه کردم.
-خودم می‌ارم، خیلی ممنون!
اجازه‌‌ی زدن حرف دیگه‌ای رو ندادم و سریع راه افتادم. دغدغه‌های زندگیم کم بود حالا باید این رو هم تحمل می‌کردم!
 
آخرین ویرایش:
zeinab_nik

zeinab_nik

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/3/19
9
47
13
طبق معمول، صبح قبل از طلوع افتاب بیدار شدم و به مرغ و خروسا دون دادم.
گندم و آسیاب کردم و نون درست کردم. وقتی کارم تموم شد با فاطیما رفتیم سر زمین. پسر شهریه داشت زمین رو شخم می‌زد.
حیرت‌زده وایستاده بودم و به صحنه‌ی روبرو نگاه می‌کردم. با اینکه از شهر اومده بود و می‌خورد که از خانواده‌ی مرفه‌ای باشه، خیلی خوب و ماهرانه این کار رو انجام می‌داد!
نزدیک‌تر که شدیم، واضح می‌تونستم ببینمش. بلیز آبی رنگی پوشیده بود با شلوار مشکی که حالا کثیف‌ کثیف شده بود!
-می‌گم نازی.
-بله!
-این پسره نمی‌دونه با چه لباسایی باید بیاد سر زمین کار کنه؟
-کار به اون نداشته باش. بیا بريم نشأها رو تو اون قسمت‌هایی که قبلا اماده کرده بود بکاریم.
چکمه‌ها رو پوشیدیم و روسری‌هامون رو دور سرمون گرده زدیم. مدتی از کار کردنمون نگذشته بود که کار اون پسر تموم شد و انگار که تازه مارو دیده باشه طرفمون اومد.
مثل دفعه‌ی قبل اخم نکردم ولی خیلی جدی به کارم ادامه دادم.
-سلام.
سرم رو به طرفش برگردوندم و نگاه کردم به چشمای آبی رنگش.
-سلام.
لبخندی مردونه زد. خستگی از سر و روش می‌بارید و دونه‌های ریز عرق روی پوست سفید رنگش خودنمایی می‌کرد!
دستی به موهای خرمایی رنگش کشید و نگاهش رو دوخت به گاوی که به کمک اون زمین رو شخم می‌زد.
-ببخشید، من کارم تموم شده. این گاو خیلی خستس خواستم بهش اب بدم ولی این اطراف شیر آبی پیدا نکردم.
خود به خود پوزخندی روی لبام نقش بست. شیر آب! دست از کار کشیدم و بلند شدم.
-اینجا ما از چاه آب می‌اریم و شیر آبی وجود نداره. فکر می‌کردم که تو این مدت خودتون فهمیده باشید!
خجالت‌زده نگام کرد و چیزی نگفت. فاطیما برای اینکه جو عوض بشه، رو کرد بهش.
-خب اشکالی نداره حالا! من یه ذره آب اورده بودم. بیاین هم خودتون بخوريد هم بدین به اون گاو زبون بسته.
دست دراز کرد و آب رو گرفت، هم خودش خورد هم به گاو داد. از همون دور جای چاه رو پرسید و رفت.
-آخی، ببین چه پسر خوبئ! رفت برامون آب بیاره.
-کارت و بکن.
دیگه حرفی بینمون زده نشد و هر دو شروع کردیم به کار کردن.
-بفرمایید.
با شنیدن صدای که تازه برام کمی‌ آشنا شده بود دست از کار کشیدم. بلند شدم و آب رو از دستی که به سمتم دراز شده بود گرفتم.
-ممنونم!
-خواهش می‌کنم، من یوسف هستم.
حرفی نزدم و مشغول آب خوردن شدم که فاطیما مثل همیشه مقدم شد برای حرف زدن.
-منم فاطیمام، اینم نازگله.
-خوشبختم.
این‌دفعه سه تایی مشغول به کار شدیم. فاطیما به بهونه‌ی اینکه کار داره خداحافظی کرد و رفت، من و این پسر شهریه که حالا فهمیده بودم اسمش یوسفه دوتایی مشغول به کار شدیم.
فاصله‌ی بینمون خیلی کم بود‌! می‌تونم بگم که فقط چند سانت مونده بود بازوهامون بهم بخوره. سرم رو چرخوندم به طرفش چیزی بگم که چشمم خورد به همون کفشای تمیز و واکس زده که حالا گلای زمین چیزی از تمیزیش باقی نذاشته بودن!
چشم از کفشا گرفتم و سرم رو بلند کردم. دو تا چشم قهوه‌ای رنگ با عصبانیت به سمت راست من نگاه می‌کرد، تازه متوجه وضعیت شدم! سریع بلند شدم و از یوسف فاصله گرفتم.
چند دقیقه نگاهش رو بین من و یوسف چرخوند و رفت. نفسی از سر آسودگی کشیدم و به کارم ادامه دادم.
-اون پسر کی بود؟
پس یوسف هم متوجه محمدرضا شده بود!
-مهم نیست.
دیگه کار برای امروز بس بود! خداحافظی سرسری کردم و راه افتادم. توی راه همش حس می‌کردم که کسی دنبالمه و داره تعقیبم می‌کنه!
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.