درحال‌تایپ از رهایی تا پرواز | خدیجه اسدی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع آواناز
  • تاریخ شروع
آواناز

آواناز

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
11/1/20
28
86
13
رمان :از رهایی تا پرواز
نویسنده:خدیجه اسدی
ناظر: Masoumehmolayari
ژانر:اجتماعی,عاشقانه
خلاصه:
شانه هایش زیر سنگینی هجم عظیم درد خم شده بود.
کابوس های شبانه که گذشته اش را چون فیلم هرشب برایش مرور می کرد دیگر رمقی برایش نگذاشته بود.
گاهی آرزوی مرگ می کرد اما وجود نازنین هستی که تنها دلیل زندگی اش بود او را به ادامه وامی داشت.
تنهایی درونش و آرزوی دیدار دوباره آن چشمهای همیشه محجوب او را دلتنگ تر می کرد ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
کاربر VIP انجمن
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
872
7,462
93


به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
آواناز

آواناز

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
11/1/20
28
86
13
خورشید در حال غروب بود ورهسپار سفری دیگر می شد!نسیم خنک پاییزی به نرمی می وزید و برگهای رنگارنگ و خشک,رقص کنان بر روی سنگ فرش پیاده رو فرو می افتادند!
عابران بدون توجه به حضور آنها غرق در هیاهوی روزمرگی خود با گامهای شتابزده از روی آنها می گذشتند!
رها غرق در افکارش کنار پنجره غبار گرفته ایستاده, بیرون را نگاه می کرد. باخوردن ضربه ای به در به خود آمد وبا صورت معصوم هستی که براثر سرمای هوا گونه های گندمی اش سرخ شده بود و چشمهای عسلی رنگش برق میزد,روبه رو شد. هستی کتابهایی را که در دست داشت روی میز قدیمی که پر از مداد و وسایل نقاشی بود گذاشت ,به آرامی از لابه لای صندلی ها و سه پایه های نقاشی گذشت و به طرف رها رفت ,بوسه ای بر روی گونه های سرد ویخ زده اش نشاند.
هستی دستهای رها را در دستهای کوچکش گرفت .
- چقدر دستهات سرده!حاضر نمی شی بریم؟ رها برای لحظه ای چشمهایش رابست و قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد,به سرعت اشکش را پاک کرد وآهی از ته دل کشید.
با خودش فکر کرد :"چقدراحساس خستگی می کنم !کی از دست این بغض لعنتی خلاص می شم! "
سپس چند نفس عمیق کشید.
هستی مضطربانه دستش را روی شانه رها گذاشت
- رها جون حالت خوبه؟ بازم که از شدت بغض سیاه شدی!رها !!!
رها که بغض گلویش را چنگ زده بود,بغضش را فرو داد و آهی از ته دل کشید,سعی کرد که خونسردی اش را حفظ کند با لبخندی تصنعی گفت:چیزی نیست عزیزم نگران نباش!
- این یعنی اینکه دیگه ادامه ندم!
رها درحالی که دستهای هستی را نوازش می کرد با محبتی که در صدایش طنین انداخته بود.
- یعنی حالم خوبه! برو کنار بخاری گرم شی.چایی می خوری؟
- خودم می ریزم,برای توام بریزم؟
- ممنونم.
هستی به طرف بخاری که قوری وکتری روی آن بود رفت و برای هردو چای ریخت. بعد در حالی که فنجان چای داغ را میان انگشتان باریک و سفیدش گرفته بود.
- تو با این همه احساس ودرد توی این شهر غریب چه میکنی غریبه؟!!
رها بغض آلود لبخندی زد وگفت:چه شاعرانه (غریبه)!
چه زود غریب می شوی
در شهر خودت ودر اتاق خودت
وغریبه ها آشنای آشنایانت
- از سید علی صالحی؟
- می دونم با هر قطره اشکی که من می ریزم ,زجر می کشی.باور کن نمی خوام اینطور اذیتت کنم..آه متاسفانه دست خودم نیست!
- مثل غریبه ها با من حرف نزن !توهمه کس منی.
رها هستی را در آغـ*وش پر مهرش گرفت
- تو هم تمام هستی منی.
صدای ضربه ای کوچک به در شیشه ای آنها را ازهم جدا کرد. رها درحالی که چایی اش را روی میز می گذاشت:
- بریم دیگه دختر ,صداش در اومد.
@هستی پرده های حریر آبی رنگ را کشید و بخاری کوچک گالری را خاموش کرد سپس فنجان های چای را روی میز گذاشت.
رها نگاهی به تابلوهای نقاشی انداخت و لبخندی از رضایت صورت رنگ پریده اش را پوشاند.
- چه ذوق زده نگاه می کنی رها جون.
- تک تک این تابلو ها و بچه ها به من روح زندگی می دن.
همه مغازه های پاساژبسته بودند و سرایدار پیر وصبور پاساژ منتظر آنها بود. پیرمرد مهربان وتنهایی که از دور شاهد اشکها وحسرتهای رها بود و با چشم های مهربان وخسته اش با او همدردی می کرد.
مغازه بـ*غـل اتاق او بود که در شیشه ای اش را با پرده توری گلداری پوشانده بود,یک تخت چوبی رنگ ورو رفته گوشه اتاق که یک دراور با آینه وشمعدان قدیمی که روی آن قرارداشت کنار تخت بود.و سماوری کوچک وسایل اتاقش را تشکیل می داد .
هستی خودش را به رها چسباند و محکم دستش را گرفت .
 
آخرین ویرایش:
آواناز

آواناز

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
11/1/20
28
86
13
هستی خودش را به رها چسباند و محکم دستش را گرفت .
با این کار رها احساس کرد که هستی از نبودن او احساس ترس ووحشت می کند و باید بیشتر مواظب خودش باشد.
با قدم گذاشتن در پیاده رو هجوم هوای سرد به صورتشان سیلی زد.
هوای سرد برای رها مثل سم بود اما او عاشق باران وهوای پاییزی بودوبدون توجه به سرما راه خانه را در پیش گرفت!
هستی دستش را کشید:
- نه،امروز دیگه نمی گذارم پیاده بری ،الانه که بارون بگیره و خیس می شیم.
- بارون نمی باره دختر،دوست دارم پیاده بریم.
هستی با عصبانیت :
- من نمی دونم شما چراماشین خریدی،شما که عاشق پیاده روی هستی.
رها با خنده گفت:باز غر غر هات شروع شد ها خانم بزرگ !
- هوا سرده ،مریض می شی!یه کم به فکر قلبت باش!؟
رها در حالی که چشمان خسته اش ملتمسانه هستی را نگاه می کرد:
- امروزحس عجیبی دارم،دلم می خواد قدم بزنم.
- اما بارون...
رها مثل کودکی لجباز :
- فقط امروز!
هستی در حالی که دستهایش رادر جیب پالتو اش فرو می بردآهی کشید:
- باشه بریم.
- تو با ماشین نمی ری؟
- اینو دیگه از من نخواه،نمی تونم تنهات بگذارم.
رها دستش را دور بازوهای هستی حلقه کردو با شوق گفت: بزن بریم.
خیابان های شهرو سنگ فرش های پیاده رو،مغازه ها،ماشین ها،همه وهمه مونس های بی صدای رها بودند!
او هر روز غروب این مسیر را پیاده به خانه می رفت.
هستی به شوخی :
- حتما می دونی که چند تا مغازه تو این راسته هست،پیاده روچند تا موزاییک داره و...
- نه گلم،اونقدر غرق افکارم هستم و با خودم حرف می زنم که هیچ چیزو نمی بینم.
- کاش منم می تونستم افکارتو بخونم.
- ای آتیش پاره!تو فکرخودت چی میگذره؟
هستی در حالی که به سرش اشاره می کرد:
- این کله من فعلا درگیر درس ومشقه.!
هردو ریز خندیدند ودستهای هم را محکم تر گرفتند.
باران نم نم می بارید و رها عاشق قدم زدن زیر باران بود!
همانطور که در پیاده رو قدم می زدند،گاه گاه نگاهی به خیابان و رفت وآمد خودروها می انداخت برای لحظه ای داخل یک خوردو چهره ای آشنا دید که به سرعت از کنارشان رد شد!
چشمهایش رها را متحیر کرد،چشمهای محجوب و نگاه گرمی که بعداز آن همه سال می دید،مطمئن بود که اشتباه نمی کند.
محال بود آن نگاه را که تمام این سالها به دنبالش کشیده شده بود را نشناسد.
تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد ونفسش به شماره افتاد،باران شدیدتر شده بود،احساس سرمای عجیبی تمام وجودش را در بر گرفت،سرش به دوران افتاده بود!
سعی کرد که نفس عمیق بکشد،هستی که متوجه حال پریشانش شد،باترس اورا درآغوش گرفت .
آغوشش برای رها کوچک بود خیلی کوچک،اما شدیدا به آن نیاز داشت!
رهابا صدای بلند جیغ کشید:
- نه..نه ...منو تنها نزار.چشماتوازمن نگیر!
هستی در حالی که با محبت او را نوازش میکرد باگریه:
- من کنارتم!آروم باش،خواهش می کنم.
باران شدید تر شده و هردو خیس شده بودند،رها به سختی نفس می کشید و همهمه مردمی که دورشان جمع شده بودندرا به سختی می شنید.
*****
 
آخرین ویرایش:
آواناز

آواناز

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
11/1/20
28
86
13
-رها،رها جونم، بیداری؟
باصدای هستی از خواب بیدار شد،دستهایش را در دستهای بی جانش گرفت ،سرش سنگینی می کرد،احساس می کرد که یک کوه بر روی بدنش قرار گرفته،سست وبی رمق شده بود،نمی توانست حرف بزند،سعی کرد که دستش را لمس کندو لبخند بزند.
هستی با بغض گفت:خداروشکر که
بهتری.
بغضش ترکید و اشکهایش سرازیر شد:
- رها من هیچ وقت نمی تونم تو رو ترک کنم،تو تنها کسی هستی که من دارم،چرا اون روز اون حرفو زدی؟
رها با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفت:اون روز؟ مگه چند روزه که من بیمارستانم؟!
- سه روز،سرماخورردگی شدید گرفتی،بدنت خیلی ضعیفه،دکتر خیلی عصبی بود.توصیه کرد که باید بیشتر به خودت برسی..
- عزیزم همه دکترا ازاین توصیه ها میکنن!باور کن چیزیم نیست.
چند روزی گذشت وبالاخره روز مرخص شدن رها رسید،فشارهای روحی قلبش را ضعیف کرده بود ،نسبت به چند ماه میش لاغر تر شده ،وچشمهای سیاه درشتش بر روی صورت رنگ پریده اش خود نمایی می کند.
دکتر برای معاینه به اتاقش رفت.
دکتر:
- رها خانم بیشتر مواظب خودت باش، به فکر خودت نیستی به فکر هستی باش!
دکتر که تاحدودی با درد های رها آشنابود در حالی که با افسوس سرش را تکان می داد:
- سعی کن بیشتر استراحت کنی،چند روز برو سفر .
- نه دکتر،نمی تونم.
- عجب....تمام زندگیت شده کار و کار ،از جوونی ات لذت ببر دختر.؟
- آه دکتر،زندگی من خلاصه شده تو هنر و کارم.
دکتر که کلافه شده بودبی حوصله گفت:من که هیچ وقت حریف تودختر لجباز و یکدنده نمی شم!
دکتر خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت،چند لحظه بعد ضربه ای به در خوردو شاگردهایش همراه دوستش مینا یکی یکی داخل شدند.
رها بادیدن آنها اشک در چشمهایش حلقه زد و صورتش با لبخنداز هم باز شد.
بچه ها چشم هایشان از شادی برق می زد،با شادی آنها رها نیز دلگرم شد و خوشحال از داشتن چنین شاگردانی.
*****
چند روز از مرخص شدن رها از بیمارستان گذشته وحالش بهتر شده بود.
صبح در خانه می ماند وسرش رابا خواندن کتاب ونقاشی ودیدن فیلم گرم می کرد،بعداز ظهرها هم به گالری اش می رفت.
هستی اجازه نمی داد که زیاد در گالری بماندو قبل از تاریک شدن هوا به خانه می آمدند،بچه ها هم رعایت حالش را می کردند وزودتر کارشان را تمام و باهم از گالری خارج می شدند.
هستی همچنین پیاده روی در هوای سرد را قدغن کرده بود،هوا سردتر شده و اواخر آذر ماه بود.
رها احساس پیری و کسالت می کرداما به قول دکتر مگر چند سال داشت؟
سی وچهارسال سنی نبود که اینطور آدم دچار پیری وتنهایی کند!
هر چند که به نظر خودش بی انصافی بود که وجود هستی و دوستان نزدیکش و شاگرد هایش را نادیده می گرفت.
آنها اورا دوست داشتن و در کنارشان احساس آرامش می کرد.
قراربود که اواخر ماه آینده یک نمایشگاه از کار خودش و بچه ها دایرکنند.
 
آخرین ویرایش:
آواناز

آواناز

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
11/1/20
28
86
13
چند روزی بود که رها حس غریبی داشت ،احساس می کرد که یک اتفاق تازه می افتد.
شاید آن اتفاقی که سالها منتظرش بود،اما می ترسید که دوباره به دنبال سراب فکر وخیالهایش بدود،بازهم احساس خستگی به سراغش آمده بود.
غم دوباره برگشته و درونش رخنه کرده بود ،هیچ چیز شادش نمی کرد،حتی گالری و هیاهوی نمایشگاه !
در گالری آرام وقرار نداشت و نسبت به همه چیز بی تفاوت بود.
شب ها تا دیر وقت خوابش نمی برد! نصف شب از خواب بیدار می شد و بازهم مثل همیشه بی صدا گریه می کرد،دلش برای بچگی هایش تنگ شده بود! دوست داشت برگردد اما هیچ وقت پای رفتن نداشت. هرشب خواب بچگی هایش را می دید، روزهای خوب ولذتبخشی که برای همیشه رفته بودند و آن چشمهای محجوب که آن لحظات آخر پراز تمنا بود و اورا می خواست.
گذشته ها همیشه به سراغش می آمد! چرا هیچ وقت دست از سرش بر نمی داشت؟شاید رها ول کن خیالهایش نبود. دوست داشت رها باشد،آزاد از هر خیالی که آزارش می داد!اما نمی توانست. هرچقدر بیشتر سعی می کرد چند روز بعد دوباره خودش به سراغش می آمد،همیشه حسش می کرد! آن روز که در خیابان حالش بد شدمطمئن بود که او را دیده بود،خیلی واقعی و قابل لمس،دیگر فکر وخیال نبود!او را دیده بود خود خودش! صدای هستی او را از افکارش بیرون آورد.
- رها ؟ بیداری،داری گریه می کنی؟
نتوانست حرف بزند ،بغضش ترکید و احساس خفگی کرد.
- اجازه می دی چراغ ها رو روشن کنم؟
با صدای گرفته ای گفت:آره،دارم خفه می شم!
نور چراغ برای لحظه ای چشمهایش را اذیت کرد،هستی او را درآغوش گرفت کاری که همیشه می کرد.
- چرا خودت رو عذاب می دی،باصدا گریه کن,راحت باش؟!
- نمی تونم هستی،بلدنیستم!من همیشه بی صدا گریه کردم ،تو خودم ریختم.
هستی برایش آب ریخت و پرده های گلدار حریر را کنار زد! هوا رو به روشنی می رفت و باران می بارید!
- نگاه کن ،داره بارون می باره!صداشو می شنوی؟بغض آسمون شکسته و چقدر آزادانه گریه می کنه،چرا دل آسمانیت را رها نمی کنی؟چرا از بغض خالیش نمی کنی؟
- نمی تونم،اون وقت احساس می کنم چیزی توی دلم ندارم.
- خب چرا می خوای توی دلت بغض باشه؟تو که همیشه شادی رو برای دیگران می خوای،چرا نمی خوای خودت شاد باشی؟
- وای هستی،هستی چرا اینقدر تو رو عذاب می دم
- با من مثل غریبه هاحرف نزن! منو از خودت بدون! بامن حرف بزن!بریز بیرون درد وغمی که انقدر عذابت می ده؟
- از کجا بگم؟چی بگم ؟دل کوچیک تو تحمل دردو غم منو نداره!
- هرچی خودت دوست داری بگو ؟فقط بگوتا سبک بشی،من هرشب شاهد گریه های بی صدات بودم,)،نمی خواستم خلوتت رو بهم بزنم،امشب دیگه نتونستم. داری ازدست میری!خودت رو توی آینه دیدی؟می دونی چقدرلاغر وتکیده شدی؟
رها درحالی که آهی از ته دل کشید :
- سالهاست که سعی می کنم فراموش کنم اما نمی تونم ،نمی شه.!
آسمان غرید ورعد وبرق پنجره های بزرگ اتاق را لرزاند،شرشر باران موسیقی حزن انگیزی می نواخت و رها را به سالهای دور برد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Masoumehmolayari
آواناز

آواناز

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
11/1/20
28
86
13
*****
آن روز جمعه بود ,مثل همیشه صبح زود از خواب بیدارشدیم که به موقع به خانه عزیزجون برویم.
هرجمعه با خاله و دایی ام آنجا جمع می شدیم و تاغروب آنجا می ماندیم.
بهترین روزهای زندگی ام روزهای جمعه بود!
پارساکه هر روز تالنگ ظهر می خوابیدروزهای جمعه بدون آنکه من یا پدر ومادر برای بیدار کردنش بارها به اتاقش برویم ,همزمان با ما بیدار می شد!
چون صبح های روزجمعه با دایی محسن و امیر پسرخاله ام فوتبال بازی می کردند.
خاله پری و زندایی مهتاب قبل از ما رسیده بودند!من ومادرهم به آشپزخانه که همه بجزدایی محسن درآنجا مشغول خوردن صبحانه بودند رفتیم.
بساط صبحانه به راه بود!مادربزرگ کنار سماور نشسته سرآنیتا کوچولوی خواب آلود روی پاهای تپل وورم کرده اش بود و برای همه چای می ریخت.
امیر ومریم بچه های خاله پری دوطرف مادرشان را گرفته و مشغول خوردن صبحانه بودند وزندایی مهتاب در حال خرد کردن گوجه وخیار!
باصدای بلند سلام کردم وصورت پرچین وشکن مادربزرگ را عاشقانه بوسیدم و بعد مریم وخاله پری وزندایی را و به امیر پسر همیشه محجوب خاله دست دادم.
امیر سلام گرمی تحویلم داد و لقمه بزرگی گرفت وبه دایی محسن و پارسا در حیاط بزرگ خانه ملحق شدومن کنار مریم نشستم.
مریم نیشگونی از لپم گرفت و گفت :چندبار صبحانه می خوری شکمو؟!
آنها همیشه صبحانه را آنجا می خوردند.اما ما بخاطرپدرم که مغازه خواروبار فروشی داشت وصبح به مغازه می رفت صبحانه را در خانه خودمان می خوردیم.
در حالی که قاشق مربای آلوبالویی که مادربزرگ درست کرده بود را به دهـ*ان می بردم گفتم: صبحانه ی اینجا فرق می کنه عزیزم.
ومن هم از او نیشگونی گرفتم وبعد هر دو زدیم زیر خنده.
صورت گلگون عزیزجون برقی زد وقربان صدقه مان رفت:
- ان شالله عروسیتونو ببینم دخترای نازم.
هردو با صدای بلند گفتیم ایشالله !!و بازهم خندیدیم.
زندایی مهتاب به شوخی :
- عجب دخترای باحیایی!
بعداز جمع کردن صبحانه,مادرها در آشپزخانه مشغول پخت وپز شدندو ماهم خانه را تمیز کردیم,بعد از آن با آنیتای کوچولو به حیاط رفتیم تا پسرها را که فوتبال بازی می کردند را
تشویق کنیم.
پارسا عاشق فوتبال بودویکی از بهترین بازیکنان تیم شهر کوچکمان.
همه امیدواربودیم که او به زودی واردتیم استان که در لیگ برتر حضورداشت شود.
اورا دیوید بکام صدا می کردیم هم بخاطر مدل موهایش که به بوری موهای دیوید بکام بود و هم بخاطر بازی خوبش.
من وپارسا که او دوسال از من بزرگتر بودتانیمه های شب فوتبال تماشا می کردیم که همیشه صدای پدردرمی آمدکه دیگر بس است مگر شما خواب ندارید !و ماهم صدای تلویزیون را تا آخر کم کرده و سعی می کردیم که هیجانات ناشی از فوتبال را سرکوب کنیم!هرچند که کنترلش سخت بود.
من ومریم وآنیتا روی پله های حیاط که هر دو طرفش گلهای شمعدانی قرار داشت نشسته و آنها را تشویق می کردیم.
دایی محسن در دوطرف حیاط با قوطی های روغن دروازه درست کرده بود و با گچ زمین کوچکی کشیده بود و بدون توجه به همسایه ها با سر وصدای زیاد بازی می کردند.
آن روز در حین تماشای بازی فوتبال حس کردم که
چشمهای درشت و کشیده ی مریم برق خاصی دارد و نگاهش به پارسا طور دیگریست!در دل گفتم "ای مریم آب زیرکاه! چرا احساسش نسبت به پارسارو از من پنهان کرده؟!
باید کله اش رو بکنم!مگر نه اینکه ماهیچ راز مگویی باهم نداشتیم."
از فکر کندن کله مریم خنده ام گرفت ،او با قدبلند وکشیده اش یک سر وگردن از من جلو زده بود و به قول عزیزجون باید نردبان زیر پایم می گذاشتم که به او می رسیدم!
نگاهم به امیر که افتاد خنده ام گرفت!
با آن قد متوسط و چهارشانه اش چنان پارسا را محکم گرفته بود که دایی محسن بتواند گل بزند!
من ومریم همزمان به نشانه اعتراض سوت کشیدیم !
امیر اهل سبک سری وجلف بازی نبود ،خیلی تودار ومورد اعتماد همه اعضای خانواده بود،اما گاهی در زیر آن هیبت سنگین و باوقارش،شیطنت و بازیگوشی موج می زد!و در جمع دوستانه اینطور باعث خنده و تنش می شد.
من به عنوان داور به سمتش رفتم که برای بار چندم به او اخطار بدهم.
چشمهای سبزش که زیر مژگان بلند وابروهای مشکی اش در زیر آفتاب گرم قبل ازظهر می درخشید پراز نجابت بود که با دیدن من حالت خاصی به خود گرفتند و من که مثل همیشه از آن طرز نگاهش گریزان بودم !
سرم را به زیر انداختم و گفتم دفعه بعد اخراجی!
همه باصدای بلند زدند زیر خنده !
***

با سارا قرار گذاشته بودیم که به پارک برویم,سارا صمیمی ترین دوست دوران دبیرستانم بود.
یکی دوسال اخیر به خاطر دانشگاه سارااز هم جدا شده بودیم وارتباطمان کمتر شده بود.
اما روزهای تعطیل همیشه برای گپ وگفت دوستانه وقت می گذاشتیم.
شهر ما شهر کوچک و قدیمی بود و بهترین و راحت ترین مکان برای قرارهای دخترانه پارک باستانی شهر بود که می توانستیم به دوراز نگاه پرسشگر دیگران ساعتها بنشینیم و حرف بزینم.
سارا دختر شاد و سرزنده و پر جنب وجوشی بود.
آن روز بعد از اینکه به پارک رسیدیم بلافاصله روی یکی از تاب های داخل پارک نشست و از من خواست که تابش بدهم.
با خنده گفتم خرس گنده مگه بچه شدی!
- مامان بزرگ تو روخدا !!
بازوهای لاغرش را کشیده وگفتم :بی مزه!
در حالی که می خندید اشکی که ازچشم های درشت و روشنش روان شد را پاک کرد:
- خدا نکشتت!
تابش داده و گفتم:من موندم که تو چرا هر وقت می خندی اشکت در میاد!؟
خنده ریزی کرد:
- تند تر تاب بده نوبتت برسه تاب نمی دم ها!
- اوف حالا واقعا تو میزاری من بشینم رو تاب!اگرم بشینم میگی سنگینی نمی تونم تندتر تاب بدم!
- خبه خبه!مگه دورغ میگم ،من سبکم اما تو..
می دانستم جمله بعدیش چیست گفتم:من چاق نیستم تو پرم!
با صداقت همیشگی اش گفت:میدونم !خوش به حالت کاش منم مثل تو پربودم ..اه اه خدا شانس بده!
از حسادتش که سعی در پنهان کردنش نداشت خنده ام گرفت .
- لاغر مردنیه کک مکی!
- وا پگی تو چرا انقدر بی پروا شدی؟!!
- شوخی کردم بابا.من واقعا عاشق اون چشمهای عسلی و مژه های بلندخوشگلتم .
در حالی که لــ*ب قلوه ای اش را جمع می کردگفت:یه دونه عکس بگیر !منو خوشگل در بیاری ها!
بعداز گرفتن چند سلفی دونفره با هیجان گفت:اگه گفتی چی شده؟
- چی؟!
- پژمان می خواد از زنش جدا بشه؟!
باجیغ کوتاهی گفتم:نه؟جدی نمی گی ؟!
سارا با دست به پهلویم زد :
- آروم دختر چخبرته؟شاید آشنایی ببینه!
- آخه خیلی عجیبه!اونا هنوز دوسال نشده که باهم ازدواج کردن ،تو گفتی خیلی همدیگرو دوست دارن.
- همه اش تظاهر بود،الان که باهم اختلاف دارن می گن از اولشم باهم تفاهم نداشتن!
- اوه عجب !من که یکی دوبار دیدمشون فکر کردم لیلی و مجنو اند!
سارا آهی کشید وگفت:اره ،برای ماهم باورنکردنیه!انگار به آخر خط رسیدن،خود من چند بار با پژمان صحبت کردم ،می گفت اگه لیلا برگرده حاضره از نو شروع کنه .اما لیلا قبول نمی کنه.
طفلک پژمان خیلی لاغر شده.
با کنایه گفتم:وای وای ...تو کی باهاش حرف زدی؟!
- چند روز پیش اومد خونمون،کلی باهام درد ودل کرد،دلم براش سوخت.
- چی بگم والله.
از چند سال پیش پژمان پسر عموی سارا از او خوشش می آمد،ساراهم به او علاقمند بود.
با وجود آنکه علاقه آنها دوطرفه بوداما چون هردوی آنها مغرور و لجباز بودند،هیچکدام پیش قدم نمی شدند.
سارا همیشه می گفت در شأن یک دختر نیست که غرورش را زیر پا بگذارد ودر عشق پیش قدم شود و احساساتش را نسبت به یک مرد بروز بدهد.
پژمان ده سال از سارا بزرگتر بودو هیچ وقت هم به او ابراز علاقه نکرده بود،اما خواهرش یکبار در جمع دختران فامیل گفته بودکه اگر سارا موافق باشد او را برای پژمان خواستگاری خواهند کرد.
ساراهم که انتظار آن طور خواستگاری کردن وابراز علاقه را نداشته با حاضر جوابی گفته بود که پژمان جای پدربزرگش را دارد.
سارا به شدت از این موضوع ناراحت بود چرا که انتظار داشت مثل هر دختر دیگری مورد محبت عشق پسر مورد علاقه اش قرار بگیرد!
چقدرآن روز پشت تلفن گریه کرده و به بخت بدش لعنت فرستاده بود.
برای آرام کردنش هر کاری کردم;به او گفتم که اگر پسری به دختری علاقمند باشد واورا برای زندگی مشترک بخواهد حتما به او ابراز علاقه می کندو در زمان مناسب خواستگاری خواهد کرد.
سارا بیشتر خودش را مقصر می دانست که چرا آنطور حاضر جوابی کرده بود ومن هم که سعی درآرام کردنش داشتم گفتم؛همه دختر ها وقتی که کسی از آنها خواستگاری کند چنین جوابی می دهند و کلی هم ناز خواهند کرد.
بعداز چند ماه پژمان داماد شد اما نه با سارا!
ومن سارا مطمئن کردم که پژمان هیچ وقت او را نمی خواسته که اگر به او علاقمند بود با چنان جوابی از میدان به در نمی رفت.
سارا خود را از تک وتا نینداخته بود واصلا به روی خودش نیاورد که شکست عشقی خورده ،در تمام مراسمات نامزدی و عروسی حاضر شده بود وبرای عروس وداماد آرزوی خوشبختی کرده و بعداز آن از دوستان صمیمی عروس شده بود.
سارا ازلحظه ای که نشستیم از اتفاقات پیرامون پژمان گفت و اینکه تمام فامیل من جمله خود اوبسیج شده اند که آنها را باهم آشتی دهند.
سارا با اندوه گفت:وای پگاه دعا کن از هم جدا نشن!حیفه به خدا .
- خب اگه واقعا باهم نمی سازن و نمی تونن ادامه بدن بهتره جدا بشن مخصوصا الان که بچه ای در کار نیست.
- وای دختر چقدر تو خونسردی!
- چی بگم,لابد به آخر خط رسیدن ,در ضمن خونسردی من چه ربطی به اونا داره!
سارا آهی کشید و گفت:نمی دونم والله.
.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Masoumehmolayari
آواناز

آواناز

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
11/1/20
28
86
13
- یه خبر خوب برات دارم!
- وای ببخشید ،اصلا اجازه ندادم تو حرف بزنی!
سپس هیجان زده:
- خب بگو!
- بله دیگه !فرصتی نمونده من حرف بزنم اگر هم بود جنابعالی باز حرف داشتی.
سارا باخنده نیشگونی ازمن گرفت و گفت:خدا بگم چکارت نکنه انقدر خونسردی!حالا دیگه ناز نکن بگو از کنجکاوی تاول زدم!
-بعدازامتحانات ترم ،می خوام برم مغازه دوست دایی محسن همون که چاپ بنر و تبلیغاته کار کنم.برای تابستون برنامه ای نداری؟
- نه...اما خب ما که تجربه نداریم.
- کار با کامپیوتره که داریم درسشو می خونیم،برامون یه دوره می ذاره که با کارآشنا بشیم،باشروع کلاسا هم اگه کارمون خوب بود اجازه می ده روزهایی که کلاس نداشته باشیم بریم سرکار.
- خدا شانس بده!چقدرپارتی بازی!.شامل حال منم می شه آیا؟
- معلومه که میشه.گفتم دو نفریم.حالا چی می گی؟
- ببین جهنمم بری باهات میام،مخصوصا جایی که پول توش باشه با سر میام!
در حالی که دستش را می گرفتم:
- پس پیش به سوی جهنم با حقوق ومزایا!
سارا که انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:وایسا بینم, این کاربه دردتو ودایی ات می خوره,من که دانشگاهم تا مغازه حداقل شش ساعت راهه!فقط تابستون می تونم بیام ولی جنابعالی دانشگاهت نزدیکه می تونی روزهایی که کلاس نداری بیای.
وبعد با خنده شکلکی درآورد‌!
- ای دلقک حسود!!
در حالی که همدیگر رابغل می کردیم:
- پگاه ببخش پر حرفی کردم!
- عزیزم.خوشحالم که اونقدر باهام راحتی که حرف دلت رو می زنی.
- منو باش فکر کردم خبرت اینه که بالاخره دروازه قلب سنگیت باز شده!
- اوا قلب من سنگیه!؟
- نه قلب من!
من مثل سارا خیلی اهل درد ودل کردن نبودم اما او هراتفاقی که برایش می افتاد برایم تعریف می کرد.
باوجود اینکه دوست داشتم درباره امیر ومریم صحبت کنم, باز هم سارا بیشتر حرف زد ومن سکوت کردم.
****
با دایی محسن به مغازه دوستش رفتیم که من را برای کار معرفی کند.
دایی محسن بعداز روبوسی با دوستش که مردی سی وچند ساله بود با غرور خاصی من را به دوستش آقای بهادری معرفی کرد.
- پگاه خواهرزاده گل و هنرمندمن,خیلی بااستعداد وخانم!هرکاری رو فقط یکبار بهش بگی زودیادمی گیره...در کل حلال زاده به دایی اش رفته.
آقای بهادری که با شنیدن حرفهای دایی محسن لبخندی صورت اصلاح شده اش را پوشاند درحالی که دستی به موهای مشکی براقش می کشید روبه من گفت: بله مشخصه!
از آشناییتون خوشبختم و امیدوارم خیلی زود با کار آشنا بشی.
از آنجایی که در برخورد اول دختر کمرویی بودم زیر لــ*ب تشکر کردم و مشغول تماشای مغازه شدم.
مغازه ای تقریبا بزرگ با چند کامپیوتر و مانیتور و دستگاه چاپ و...
بعداز رفتن دایی محسن من ماندم و آقای بهادری و شاگردش آقای محمودی.
آقای بهادری شروع کرد به معرفی کار چاپ و بنر و کارهایی که من باید انجام می دادم.
او مرد مهربان وصبوری بود و با دقت و حوصله برایم از کارش گفت.
قد بلندو هیکل متناسبی داشت با پوستی تیره,چشم وابروی مشکی .در کل مرد جذاب ومحترمی بود که موقع حرف زدن نگاهش به زیر بود،رفتار گرم ودوستانه اش باعث شد که احساس خجالتم کمتر شود.
قرار شدکه از آن روز کارم را شروع کنم.
درباره سارا هم که صحبت کردم قبول کرد که او هم از هر زمانی که توانست سر کاربیاید.
آن روزتا ظهر سرکار بودم و تاحدودی با کار آشناشدم هر چندکه احساس خستگی و سردرگمی می کردم اما از اینکه قرار بود کارکنم واستقلال مالی داشته باشم از خوشحالی دوست داشتم فریاد بزنم.
البته من گاه گداری بافروش تابلوهای نقاشی ام درآمد اندکی داشتم که بیشتر پولش صرف خرید وسایل نقاشی می شد و پس اندازی نداشتم.
می خواستم از لحاظ مالی کاملا مستقل باشم که بتوانم برای ارشد هم درس بخوانم و پدرم تحت فشار نباشد.
تقریبا یک هفته بود که سرکار می رفتم و قرار بود که سارا هم بیاید وکارش را شروع کند.
چندروزی بود که همدیگر را ندیده بودیم ،من سر ساعت در مغازه بودم .
آقای بهادری مثل همیشه قبل از من آنجا بود ودستگاهها را روشن کرده بود.
نیم ساعتی که گذشت سارا هم آمد، با دیدن او از پشت میز بلند شده وبه استقبالش رفتم , با سروصدای زیاد همدیگر را در آغـ*وش کشیدیم و کلی برای هم ذوق کردیم.
چند لحظه که گذشت احساس کردم آقای بهادری پشت سرم ایستاده است.
به سرعت سارا را از خودم دور کردم و به طرف آقای بهادری برگشتم.
- آقای بهادری سارا دوستم....سارا آقای بهادری.
بعداز سلام واحوال پرسی آقای بهادری ضمن خوش آمدگویی به سارا درباره کار با سارا صحبت کرد .
- می دونم شما دختر های خانم ومتشخصی هستید و متوجه شدم که بسیار باهم صمیمی هستید امیدوارم که بتونید در کارتونم موفق باشید.
بعد از گفتن حرفهایش به طرف میز خودش رفت.
با خنده چشمکی به سارا زدم و هر دو خندیدیم.
- کم بخند دختر، بیرونمون می کنه ها.
- بیخود مگه شهر هرته!
با تعجب گفتم: وا؟!چی می گی تو!
- شوخی کردم،حواسم هست.غیر مستقیم گفت مواظب هرهر و کرکرتون باشید.اینجا محل کاره.
-بیا بریم پشت سیستم برات بگم که باید چکار کنی.
- امیدوارم دسته گل آب ندم!
- نترس مطمئن باش از پسش بر می آی.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Masoumehmolayari
آواناز

آواناز

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
11/1/20
28
86
13
امروز جمعه بود وبه مغازه نرفتم،از فرصت استفاده کرده و مشغول کشیدن یک منظره پاییزی بودم.
سفارش همسایه خاله پری ،پولش را از قبل داده بود. تمام دقتم را به کار گرفته بودم که نقاشی بی نقضی بکشم که مشتری راضی باشد وباز هم سفارش بگیرم.
اوایل از فروختن نقاشی هایم ناراحت می شدم اما بعد کم کم عادی شد و حالا بیشتراز همیشه دوست داشتم که به فروش برسند،خیلی وقت بود که خرج وسایل نقاشی ام را بافروش نقاشی هایم به دست می آوردم و هر وقت پارسا به پول نیاز داشت کمکش می کردم. بعضی وقت هاهم تا مدتها سفارشی نداشتم .
غرق در کارم بودم و به موسیقی آرامش بخشی که از گوشی ام پخش می شد گوش می دادم که صدای کوبیده شدن در حیاط به روی هم مرا از منظره بیرون کشید! آنقدر محکم به هم کوبیده شد که از جایم پریدم و قلم مو از دستم افتاد!
به طرف پنجره رفتم وداخل حیاط را نگاه کردم پارسا را دیدم که با تندی ساک باشگاهش را گوشه ای انداخت ،به طرف شیر آب رفت وسرش را زیر آن گرفت.
با دیدن پارسا درآن وضع دلم آشوب شد ،پالت را روی میز گذاشتم وبا عجله به حیاط رفتم . با خودم گفتم:"امروز روز موعود بود نکند که پارسا؟! "
باصدای بلند صدایش کردم:پارسا،پارسا!
پارسا در حالی که سرش را از زیر آب بیرون می کشیدبا صدای گرفته ای گفت:هان؟
- سلام ،چی شده؟چرا اینقدر زود برگشتی؟
پارسا شیر آب رابست وهمانجا نشست من هم کنارش نشستم دل نگران پرسیدم: چیزی شده؟! - نه.
با سماجت گفتم:چرا یه چیزی شده ،د بگو دیگه نصف جون شدم؟!
از چشمهایش که کاسه خون بود،به راحتی می شد سیل اشک های خشک شده رادید!
با دیدن چشمهای گریان پارسا و صورت پریشانش ،ترس و دلشوره تمام وجودم را در برگرفت!هیچ وقت پارسا را اینطور ندیده بودم.
- پارسا جون بابا بگو چی شده الان سکته می کنم!
با گریه گفت:چیزی نیست .
با دیدن گریه اش, اشکهایم سرازیر شد ودلم مثل سیر وسرکه می جوشید.
- مگه می شه که اینطور الکی گریه کنی ؟حتما یه چیزی شده دیگه.
بی حوصله وعصبی :
- پگی همه چیز تموم شد،تموم !همه زحماتم بی نتیجه موند.
بازهم بنای گریه سر داد.
ناباورانه گفتم: یعنی چه؟
- یعنی اینکه من دیگه هیچ وقت نمی رم لیگ برتر.
- ای وای آخه چرا؟!!تو که گفتی...
با نارحتی حرفم را قطع کرد: اره فکر کردم انتخاب می شم و با تیم می رم لیگ برتر.امامنو انتخاب نکردن،لعنت به این شانس،لعنت به این شانس!
به طرف ساکش رفت و آن را برداشت وچند بار به زمین کوبیدوبا پا رویش رفت,بلند شدم و به طرفش رفتم وسعی کردم که درآغوشش بگیرم،اما مرا به طرفی هل داد واز خانه بیرون رفت.
همانجا روی زمین نشستم وباصدا گریه کردم،و من هم به شانس بد پارسا لعنت فرستادم.
باورکردنی نبود! چطور ممکن بود که پارسا بهترین بازیکن شهر انتخاب نشود؟!وای خدایا!چه رویاها وآرزوهایی در سر داشت.
چقدر زحمت کشیده بود ،سالها بود که منتظر این لحظه بود وحالا همه چیز تمام شده بود. نیم ساعتی به همان حال نشستم وگریه کردم که صدای باز شدن در حیاط راشنیدم.
مادرم بود که با دیدن من نگران شد وبا دست به روی صورتش کوبید وگفت:ای وای!خاک بر سرم شده،پگاه چی شده ?)؟! چرا گریه کردی؟
چشمهای نگرانش که از اشک پرشده ودرحال فروریختن بود رابه من دوخته ومنتظرجواب بود. خودم را در آغوشش انداختم،با هق هق گفتم:پارسا رو انتخاب نکردن.
مادرم با وحشت گفت:ای خدا !ای خدا! من را از آغوشش جدا کرد وگفت:تو از کجا فهمیدی؟
- پارسا اومد خونه،خیلی ناراحت بود،باید می دیدیش مامان خون گریه می کرد!
- ای خدا چه کنم؟! حالا کجاست؟
- باگریه بیرون رفت،حرفی ام نزد!
مادرم با پریشان حالی توی حیاط قدم می زد.
- خدایا چه خاکی به سرم شد؟! خداباعث وبانیشو لعنت کنه! به زمین گرم بخوره اونی که با بچه ام این کارو کرد!
- مامان جان آروم باش!
- چطور آروم باشم !؟این بچه تمام زندگیشو گذاشته بود روی این فوتبال لعنتی! چقدر برای امروز لحظه شماری می کرد!ای وای مادرت بمیره پارسا!
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Masoumehmolayari
آواناز

آواناز

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
11/1/20
28
86
13
هوا تاریک شده اما پارسا هنوز به خانه نیامده بود.
پدر هم با شنیدن خبر به شدت ناراحت شد,گوشه ای نشسته وکز کرده بود ! آنقدر ناراحت بود که نمی شد با او حرف زد.
من و مادر برای پارسادل توی دلمان نبود و نگران بودیم که نکند بلایی سر خودش آورده باشد.
هرچقدر به گوشی اش زنگ می زدم جواب نمی داد,مادرم شماره بابک دوستش را گرفت و فهمیدیم خانه اوست.
آن شب پارسا تا دیروقت خانه بابک بود و نیمه های شب که همه خواب بودیم به خانه آمد.
وقتی که صدای باز شدن در راشنیدم از خواب بیدارشدم و به حیاط رفتم.
پارسا همچنان ناراحت بود بادیدنم با صدای گرفته ای گفت:هنوز نخوابیدی؟!
درحالی که خمیازه می کشیدم:
- الان با شنیدن صدای در بیدار شدم،ولی تازه خوابم برده بود،خیلی منتظرت بودم.
- ببخش پگاه!حالم خوب نیست.
- می دونم پارسا و اصلا نمی دونم چی بگم که آرومت کنه،فقط دوست دارم بغلت کنم!
باخنده تلخی به طرفم آمد:
- تو خواهر کوچولوی مهربون خودمی.
همدیگر را بـ*غـل کردیم ,بغض گلویم را چنگ می زد!دوست داشتم های های گریه کنم اما می ترسیدم که پارسا هم گریه کند بنابراین جلوی خودم را گرفته و بغضم را فرو دادم,محکم تر پارسا را در برگرفتم!
چقدر احساس دلتنگی می کردم,دوست داشتم آن لحظه تا آخردنیاادامه داشت!
- بس دیگه دختر!الان مامان و بابا بیدار می شن.
خودم را از بغلش کشیدم اما باز هم حرفی که بشود دلداری اش داد پیدا نکردم.
پارسا آهسته گفت:بابا فهمید؟
- آره, خیلی ناراحت شد.
پارسا دستی به صورتش کشید وگفت:اصلا نمی تونم تو چشماش نگاه کنم!چقدر شرمنده اش شدم.
-خدانکنه شرمنده بشی, تو تمام تلاشت رو کردی.
- چقدر مامان دوست داشت مثل امیر درس بخونم،چقدر بابا هزینه کرد خیلی براش مهم بود که من فوتبالیست بشم.
- پارسا تو..
- نه پگی،هیچی نگو.حتی نگو ان شالله دفعه بعد!چون دفعه بعدی برام وجود نداره...هیچ انرژی ندارم ،احساس می کنم کاملا خالی شدم!مثل یک بادکنک ترکیده!
باشنیدن این حرفها دلم لرزید و اشک هایم سرازیر شدند,محکم دستهای سردش را در دستانم گرفتم :
- پارسا توباید قوی باشی!محکم باش پسر!؟
- نمی تونم...
- خب بعداز هر شکستی این احساسات طبیعیه,به زمان احتیاج داری.
با بغض گفت:اصلا باورم نمی شه اون نامرد منو انتخاب نکرد.
- پارسا به خدا توکل کن.
دیگرحوصله شنیدن حرفهایم را نداشت,دستش را از میان دستهایم بیرون کشید,باصدای خیلی آرامی گفت:خوابم میاد! خیلی خسته ام.
چه شب غم انگیز و دلهره آوری بود!


با تمام خستگی و خواب آلودگی از رختخواب جدا شدم ,قبل از اینکه بقیه از خواب بیدار شوند حاضر شده و خانه را به قصد مغازه ترک کردم.
در دل آرزو کردم که سارا یا آقای بهادری نیایند یا مغازه خلوت باشدو روز کم کاری داشته باشیم.
اما متاسفانه آقای بهادری قبل از من رسیده بود و همین که من داخل شدم چند دقیقه بعدش سر وکله سارا پیدا شد.
از وقتی که پارسا با آن حال به خانه آمد,شبها درست وحسابی نخوابیده بودم! چون پارسا هرشب دیر به خانه می آمدو من تا آمدنش بیدار می ماندم.
اگرکه می خوابیدم با صدای باز شدن در از خواب بیدار می شدم و تا صبح فکر وخیال امانم نمی داد.
پارسا اصلا با من حرف نمی زد سریع به اتاقش می رفت ودر را می بست و تا لنگ ظهر می خوابید.
پدر ومادرم نگران وضعیت پارسا بودند.
یک روز مادرم از پدر خواست که با پارسا صحبت کند و اورا با خودش به مغازه ببرد تا سرش گرم شودوآن شکست را فراموش کند.
پدر گفت که هنوز زود است!
حق داشت پارسا آنقدر ناراحت بود که دور خودش حصار بلندی کشیده و به ما اجازه ورود به حریم اش را نمی داد,بیشتر وقتش را در بیرون از خانه می گذراند.
نگرانی ودلواپسی من شایدبیشتر ازآنها بود !
قیافه پارسا هر روز پژمرده تر می شد و دلشوره عجیبی که باعث می شد شبها تادیروقت نخوابم!
 
آخرین ویرایش: