کامل شده آوای فریاد(جلد اول)| تهمینه وَرکانه کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع تهمینه وَرکانه
  • تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
277
63
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان : آوای فریاد(جلد اول)
نام ناظر : @Ha3ti
نویسنده: تهمینه ورکانه(خانوم نویسنده) کاربر انجمن ناول کافه
ژانر: عاشقانه_اجتماعی

خلاصه‌ی رمان :
داستان آوای فریاد حکایت زنی‌ست که تمام دنیایش را شبی از دست می‌دهد و ناچار به سکوت در برابر انتقامی می‌شود که قانون برایش مانع تراشی کرده است اما در این بین و در میان ولوله‌ی انتقامی خصمانه مردی در زندگی‌اش ظهور می‌کند که تمام حس انتقام را در عشقی عجیب منفجر می‌کند و کرانه‌های وجودی زن را پر از نور می‌کند. مردی که داستان را به بیراهه‌ای به نام زندگی حقیقی می‌کشاند و زندگی که پایانش جز به دست‌های او به چیز دیگری وابسته نیست.


سخنی با خوانندگان گرامی:
داستان آوای فریاد در هشتم تیرماه سال یک هزارو سیصد و نود شش به قلم بنده درآمد و در بیست و نهم تیر ماه همان سال به پایان رسید، اما بنا به دلایل شخصی از انتشار این رمان جلوگیری کردم.
اکنون پس از گذشت یک‌سال از نگارش آوای فریاد، نسخه‌ی بازنویسی شده‌ی این رمان رو در اختیار شما خوبان قرار خواهم داد. امیدوارم که لذت ببرید.
IMG_20190617_235248_419.jpg
مقدمه:

"داشت در یک عصر پاییزی زمان می‌ایستاد
داشت باران در مسیر ناودان می‌ایستاد
با لبی که کاربرد اصلی‌اش بوسیدن است
چای می‌نوشید و قلب استکان می‌ایستاد
در وفاداری اگر با خلق می‌سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می‌ایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزه‌ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می‌ایستاد
در حیاط خانه گل‌ها محو عطرش می‌شدند
ابر بالای سرش در آسمان می‌ایستاد
موقع رفتن که می‌شد من سلاحم گریه بود
هم‌زمان که دست می‌بردم بر آن، می‌ایستاد
موقع رفتن که می‌شد طاقت دوری نبود
جسم‌مان می‌رفت اما روح‌مان می‌ایستاد
از حساب عمر کم کردیم خود را بعد ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می‌ایستاد
قانعش کردند باید رفت به صدها دلیل
باز با این حال می‌گفتم بمان، می‌ایستاد
ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود
نه چرا آهسته باید ساربان می‌ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش می‌گرفت
باید اصلاً در همان کافه زمان می‌ایستاد...
(کاظم بهمنی)"
می‌نشینم، می‌آیی، نگاهم می‌کنی، اختلافی نداریم کمی جغرافیای من و تو متفاوت است. من جنوبی‌ترین جنوب زمینم و تو شمالی‌ترین شمال آسمان و چه خانه خرابی دارد این وابستگی زمینم به آسمانت...
یادم بود وقتی آمدی از روزهایی که گذشت برایت نگویم اما انگار خواب بودم. چه خواب موهوم و مبهمی است بیداری...
عجب سیرکی‌ست این دنیا، در پایان همه‌مان خواهیم مُرد و این بدان معنی است که باید هرچه زودتر دوستم بداری اما تو با مسائل مبتذل کوچکم کرده‌ای، احساس می‌کنم ما در هیچ هضم شده‌ایم...باور کن ما پوچ شده‌ایم.

تقدیم به:
"تمام مادران و پدران تنهایِ سرپرست خانوار"
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
FaIrY

FaIrY

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
14/9/18
183
1,338
93
IMG_20180816_173709_883.jpg

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
277
63
#پارت1
فصل اول:
زیر تابش حرارت خورشید پشت رُل نشسته بود. تمام عمق خیالش در خفا روی تل بی‌تفاوتی‌هایش درگیر بود. درجه‌ی کولر را کمی پایین آورد و سعی کرد از بین ماشین‌ها برای خودش راهی پیدا کند. با تمام وجود سعی می‌کرد نسبت به دنیا و گذشته و حال و آینده‌اش بی‌تفاوت رفتار کند.
"این روزهایم به تظاهر می‌گذرد
تظاهر به بی‌تفاوتی
تظاهر به بی‌خیالی، شادی
به این که دیگر هیچ چیز مهم نیست؛ اما
چقدر سخت می‌کاهد از جانم این نمایش"
ماشین را دنده داد و کمی جلوتر رفت. گرمای هوا و آفتابی که با وجود دودی بودن شیشه‌ها روی صورتش افتاده بود، عصبی‌اش کرده بود. ذهنش میان یک مشت پوچ غلت می‌خورد و باز از نو سر جای اولش برمی‌گشت. تمام فکرش پیش او بود. کسی که رفته و با خودش همه چیز را برده بود. "ما بی تو خسته‌ایم، تو بی ما چگونه ؟!"
سرش را برای بیرون کردن فکر او تکان داد و زیرلب به بی‌تفاوتی راننده شاسی بلند جلویی بد و بیراهی گفت و دستش را روی بوق فشرد.
"حرکت کن دیگه، یابو سوار"
با پرچم قرمز پلیس راهنمایی رانندگی که سعی داشت ماشین‌ها را سمت چپ بلوار هدایت کند، سمت لاین تندرو رفت و از کنار خودروی شاسی بلندی که مدام راهش را سد می‌کرد، گذشت. ذهن خرابش با تصادف وسط بلوار میکس شده بود و تمام احساساتش سمت خشم و خوددرگیری در جریان بود. بالاخره از صحنه‌ی تصادف نیسان و پراید که به نظر چیز مهمی هم نبود گذشت و با تمام شدن ترافیک از راسته‌ی آسفالتی خیابان برید. با نگاهی به ساعت کامپیوتری ماشین که عقربه‌هایش از روی چهار گذشته بود سری به تأسف تکان داد.
با دیدن خیابان آشنای همیشگی لبخندی زد و به آرامش خانه‌اش فکر کرد. به دستان مهربان خاتون و صندلی پهن همیشگی‌اش که برای او تنها مأمن آرام دنیا بود.
ماشین را جلوی در خانه‌ی دو طبقه‌ی ویلایی‌اش پارک کرد و به کیف سیاهش که روی صندلی جلو افتاده بود چنگ زد. بدون فشردن زنگ با کلید در خانه باز کرد و حین قفل کردن ماشین با پا در طوسی رنگ خانه را هل داد و قدم به حیاط کوچک خانه گذاشت.
_گوهر خاتون...گوهر خانومی
_جانم
با شنیدن صدایش زندگی در شریان‌های تنش جوشید و با لبخند پله‌های مرمری که منتهی به طبقه‌ی دوم خانه بود را طی کرد.
_من اومدم
صورت زیبای خاتون را دید و با آرامش سمت او رفت. صورتش را بوسید که خاتون کیفش را از دستش گرفت و او هم کفش‌هایش را از پا درآورد، انگار تمام کلافگی‌های تصادف و ترافیک با "جانم" گفتن خاتون از جانش شسته شده بودند.
با تمام خستگی‌هایش کفش‌هایش را مرتب دستمال کشید و داخل جاکفشی گذاشت. گوهر خاتون با لبخند نگاهش کرد اما خیلی وقت بود که دیگر خنده‌هایش طراوت گذشته‌ها را نداشت. انگار زمانه روی چروک‌های صورتش خیلی عمیق اثر گذاشته بود.
"کاش یکبار خنده‌ات را ببینم
نه این خنده که می‌گویم
و آن خنده که می‌شنوی
یک لبخند از ته دل می‌خواهم ازت
با یک عالمه چین ریز کنار چشمت
و یک عالمه قهقهه در نگاهت
لباس‌هایش را با خستگی از تن درآورد و روی راحتی پهن همیشگی‌اش روبه‌روی کولر نشست. گرمای خفقان‌آور هوا و کارهای داروخانه کلافه‌اش کرده بود و حالا این‌جا کنار گوهر خاتون و روی این صندلی در خانه‌ی خودش احساس بهتری داشت. گوهر خاتون با سینی قهوه و کیک شربتی‌های معروفش از آشپزخانه بیرون آمد. هنوز سیاه تنش بود، سیاه عزیزی که جانش بند جان او بود.
_یه پسری امروز اومد برای استخدام، به نظرم بد نبود
_خب
_من ازش خوشم اومد، جوون سربه‌زیر و آقایی بود، همون فرمی که گفته بودی دادم پر کرد
_ببینم
سینی را رو‌به‌روی دخترش گذاشت. از داخل کشوی میز تلفن فرم را بیرون آورد و به دست او داد. روی صندلی‌اش روبه‌روی دخترش نشست و با دقت حرکاتش را زیر نظر گرفت.
فرم را دقیق خواند، در تعجب بود از گوهر خاتون سخت پسند که این همه تعریف روانه‌ی کسی کرده بود. تمام فیلدها را با دقت خواند و بدون توجه به فیلد نام که سفید مانده بود از تلفن کنار دستش شماره‌اش را گرفت. چند بوق آزاد خورد و صدای بم و کمی گرفته‌ی مردی پشت خط به گوشش رسید.
_بله؟!
صدایش چقدر به گوشش آشنا بود. انگار جایی صدای این مرد به گوشش رسیده بود. صدایش حالتی داشت که چیزی را در قلب خاموش او روشن می‌کرد.
*
_یه لحظه گوش کن آوا
_تنهام بذار حامد
_یه دلیل قانع کننده برام بیار، می‌رم
_دلیل از این موجه‌تر که دوست ندارم صدات رو بشنوم، صدات اذیتم می‌کنه
بلند خندید و من در خودم چندبار تکرار کردم واقعاً صدایش اذیتم می‌کرد؟
مطمئناً نه...همیشه من بودم و این احساسی که باید در زندگی یک دختر اتفاق می‌افتاد و انگار این اتفاق در زندگی او حامد بود.
"می‌آیی خانه روشن می‌شود
می‌روی خانه خراب می‌شود
به رعد و برق می‌مانی مگر؟!"
*
_بفرمایید....الو
مثل وصل شدن یک شوک شدید الکتریکی به تنش، عضلاتش یکباره پریدند. به خودش آمد و برای منظم کردن افکارش پلک‌هایش را چند ثانیه بست. چند نفس عمیق کشید تا تمرکز از دست رفته‌اش را دوباره جمع و جور کند.
_آقای ادیب؟
_بله خودم هستم، بفرمایید
_بنده اردلان هستم...امروز برای کار تشریف آورده بودید
_بله بله، درسته
از ذوق صدایش متعجب شد و دلش برای لحظه‌ای برای بیکاری جوان پشت خط سوخت اما احساساتش را پشت لبش مثل فشردن سیگار در زیر سیگاری خاموش کرد.
_ساعت هشت می‌تونید تشریف بیارید به همون آدرس آگهی؟
_بله...حتماً
_پس می‌بینمتون
مکالمه‌ی کوتاهش بدون سلام و خداحافظ به پایان رسید. گوهر خاتون نگاهش را به زوایای بی‌حس زن مقابلش دوخت و بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد. یکی را از دست داده بود و حالا به نظر می‌رسید که دیگری هم داشت از دست‌هایش می‌رفت. "صفحه‌ی آخر شناسنامه مهم نیست، گاهی باید تو آینه نگاه کنی ببینی مُرده‌ای یا زنده‌ای..."
قهوه‌ی سرد شده‌اش را نوشید و ذهنش از جرقه‌ی خاطره‌ای در گذشته‌اش درد گرفت. فکرش در عمیق‌ترین گودال‌های زندگی‌اش فلش بک می‌زد اما گوهر خاتون مثل همیشه دستش را خواند. حالش را فهمید و به گودال‌های سیاه ذهنش اجازه‌ی رسوخ در روحش را نداد. بعد از آن اتفاق همان لبخندهای یکی در میان آوا هم محو شده بودند. اگر گاهی لبخندی هم می‌زد برای دلخوش کردن او بود و گوهر خاتون این موضوع را خوب می‌دانست.
نگاهش کرد، نفهمیده بود گوهر خاتون چه گفته بود. صدای قدم‌های خاطرات در لایه‌های خاکستری مغزش چنان بلند بودند که صدای گوهر خاتون میان هیاهوی قدم‌ها گم شده بود.
_چی گفتی ببخشید، حواسم نبود
_گفتم داروخانه چطور بود؟
_شلوغ
گوهر خاتون دیگر به جواب‌های یک کلمه‌ای عادت کرده بود. به جواب‌های کوتاه و سربالایی که فقط از زبان آوا و او شنیده می‌شد.
_امروز نمی‌ریم امامزاده؟
_می‌ریم...آماده شو
"کاش می‌شد آدم گاهی به اندازه‌ی نیاز بمیرد
بعد بلند شود، آهسته‌آهسته خاک‌هایش را بتکاند
گردهایش بماند، اگر دلش خواست برگردد به زندگی
دلش نخواست، بخوابد تا ابد
کاش می‌شد گاهی آدم به اندازه‌ی نیاز بمیرد"
 
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
277
63
#پارت2

اشک‌هایش پشت پلک‌هایش را آزار می‌داد اما قسم خورده بود تا انتقام خون ریخته شده‌اش را نگرفته قطره‌ای اشک نریزد و نریخته بود. گوهر خاتون چند کیلو زردآلو و شلیل از بازار تره بار سر خیابان گرفته بود و حال در شب جمعه‌ای که مثل تمام شب جمعه‌ها بوی غربت می‌داد سر مزار او بین مردم خیرات می‌کرد تا به این بهانه آوا را با او تنها بگذارد. اویی که جان آوا بود ولی نخواست که باشد. نگاهش بین آدم‌ها چرخید و باز روی اسم حک شده‌ی او روی سنگ سیاه ایستاد.
"هرگز نگو خداحافظ
خداحافظ که می‌گویی
دلم از درد می‌میرد
تو دوری و نمی‌بینی
نفس‌هایی که می‌گیرد
خداحافظ که می‌گویی
پر از غم می‌شود جانم
تو با این واژه‌ی غمگین
نرنجونم، نترسونم..."
بغضش مثل تکه سیب مانده در گلوی حوا بالا آمد اما با زحمت آن را فرو داد و بلند شد تا به قرار ساعت هشت شبش برسد.
به زیارت اعتقادی نداشت اما گوهر خاتون مثل همیشه بعد از پخش کردن خیرات در صحن امامزاده نشسته بود و سر بر ضریح برای دل خودش اشک می‌ریخت. گمان می‌کرد آوا نمی‌بیند اما...
چشم‌های آوا همیشه در شکار غم‌های پشت نگاه گوهر خاتون بود. بغضش مثل خار ماهی که در گلو گیر کند خفه‌اش می‌کرد اما رو گرفت از اشک‌های بی‌رنگ گوهر خاتون و به سنگ سیاه بی‌جان پایین پایش خیره شد. چیزی درست وسط قفسه‌ی سینه‌اش را درد می‌آورد و او هرچه به زندگی و گذشته‌هایش نگاه می‌کرد سنگینی زوایای گذشته را بیشتر روی سینه‌اش احساس می‌کرد. این گذشته‌ی نخراشیده و خاطراتی که از او برایش مانده بود کی قرار بود که تمام شوند؟
"حرف‌های تازه‌ای برای گفتن ندارم
در فکرهایم زنی زندگی می‌کند
که برای روزهای مُرده‌اش کفن می‌دوزد
و فکر می‌کنم چقدر شبیه شده‌ام
به زن چروک توی آینه
و چقدر سقف این اتاق کوتاه است."

بعد از کمی پیاده‌روی به خانه رسیدند و آوا مثل همیشه بدون حرف، بدون نگاه، بدون هیچ حسی نسبت به این زندگی راهی حمام شد. حوله پیچ بیرون آمد، طبق عادتش به ساعت چشم دوخت و عقربه‌ی نازک قرمز رنگ ساعت را که با طمأنینه دور اعداد می‌چرخید با نگاهش تعقیب کرد. ساعت تازه هفت و نیم بود و تا هشت کلی وقت داشت، برای آماده شدن هم چندان عجله‌ای نداشت، داشت؟
هرچه فکر کرد جوابی برای سؤال خودش پیدا نکرد. در آینه به خود پیر شده‌اش چشم دوخت. موهای فر قهوه‌ای تیره‌اش را که تا کمی پایین تر از شانه‌هایش رسیده بود را یک طرف شانه‌اش ریخت و با سر انگشتانش چروک‌های ریز کنار چشم چپش را لمس کرد.
سنی نداشت برای این زندگی سخت اما چه می‌شد کرد که زندگی برای بعضی آدم‌ها از بچگی بیشتر شبیه به رینگ مبارزه بود تا یک جاده‌ی باصفا که آخرش سعادت و کامیابی باشد. سه رگه‌ی هایلات قرمز طرف راست موهایش را با خشم نوازش کرد، نمی‌خواست باور کند عزادار است. او همیشه عاشق این هایلات‌های قرمز جیغ وسط این موهای تیره بود. از زبانش نشنیده بود اما نگاه همیشه سردش گاهی یک ثانیه بیشتر روی هایلات‌های قرمز کنار سرش متوقف می‌شد.
چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش که به سیاهی می‌زد به صورتش غم کهنه‌ای بخشیده بودند و آوا دیگر با خودش کنار آمده بود که این غم درونی از بین رفتنی نیست فقط از حالتی به حالت دیگر برایش معنی می‌شد تا نسبت به حضورش بی‌حس نشود.
دست‌هایش از روی سه هایلات قرمز آتشین موهایش پایین آمد و تیغه‌ی بینی استخوانی و لــ*ب‌های قیطانی‌اش را لمس کرد. صورت جذابی داشت اما در سن سی و دو سالگی خیلی بیشتر از سن و سال واقعی‌اش نشان می‌داد. دوباره به چروک‌های ریز گوشه‌ی چشمش خیره شد و با خودش زمزمه کرد.
"یادم باشه یه کرم دور چشم از داروخانه برای خودم بیارم"
به خودش پوزخند زد و شومیز قرمز یقه دارش را از رگال داخل کمد بیرون کشید. عزادار بود اما دلش نمی‌خواست باشد. به خودش قول داده بود تا انتقام خون ریخته شده‌اش را نگرفته بود برایش عزاداری نکند. شلوار کتان سیاهش را هم پوشید و شانه را با سختی بین موهای فردارش فرو برد.
حجم زیاد موهایش با این فرهای لعنتی همیشه اذیتش می‌کردند. روی صندلی قهوه‌ای رو‌به‌روی میز آرایشش نشست و کمی اسپری نرم کننده به موهایش زد. برای کاهش درد سرش با آرامش بیشتری مشغول شانه زدن موهایش شد.
به زن حبس شده در نگاه آینه‌ها که موهایش را تار به تار شانه می‌زد، چشم دوخت. رنگ قرمز لباسش و هایلات‌های موهایش به صورت گندمی‌اش می‌آمدند. به خودش زهرخندی تحویل داد و برس را دوباره روی موهایش کشید.
"قول می‌دم که بعد از گرفتن انتقامت خوب برات عزاداری کنم اما الان ازم رخت سیاه نخواه"
با بغض تارهای پراکنده‌ی موهایش را از داخل برس و روی شلوار سیاهش جمع کرد و به لیست مایحتاجش یک شامپوی ضد ریزش مو هم اضافه کرد.
"پرم از بغض، بغض‌هایی که نمی‌شکند
بغض‌هایی که همانند جلادی
گردنم را گرفته‌اند
و می‌خواهند مرا خفه کنند
پرم از بغض‌های بی‌رحم"
 
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
277
63
#پارت۳

عزیز جانش که در اتاقش را زد فهمید وقت رفتن رسیده، از دختر مبتلای درون آینه نگاه گرفت و طبق عادتش به ساعت بزرگ و سیاه قاب گرفته روی سینه‌ی دیوار اتاقش چشم دوخت. ساعت از هشت و نیم رد شده بود و او نفهمیده بود کی این همه زمان را سپری کرده بود.
شال سیاهش را روی موهایش انداخت و بدون هیچ آرایش و آراستگی فقط دستی به چشم‌های سرخش کشید. موهایش را که همیشه به صورت کج سمت راست صورتش پخش و پلا بود، از جلوی چشم‌هایش کنار زد و بیرون رفت.
وارد سالن شد که مرد با دیدن آوا به رسم احترام از جایش بلند شد. نگاه آوا با دقت سر تا پای مرد مقابلش را رصد کرد و روی چشم‌هایش مکث کرد. به نظر بیشتر از سی سال نداشت.
جنس نگاهش چقدر برای آوا آشنا بود، انگار که طرز نگاه کردن خاص او را جایی دیده باشد اما هرچه فکر کرد چیزی یادش نیامد و فقط فکر کرد به نگاهش که چقدر جنس آشنایی داشت.
نگاهش...نگاهش...نگاهش...کجا این نگاه را دیده بود؟
خسته از افکار پریشانش دست از لجاجت با خودش برداشت تا با نگاهش مرد مقابلش را مؤذب‌تر نکند. مثل همیشه سعی داشت صبور و باحوصله جلوه کند اما دیگر طاقت این بازی بیخود و این صبوری بیجا را نداشت.
"خدایا لیست آدم‌هایت اشتباهی شده، اسم من "ایوب" نیست"
آهسته مثل وزش نسیمی قدم برداشت و روبه‌روی مرد ایستاد. همچنان که نگاهش می‌کرد و با خودش فکر کرد این مرد جوان کنار این بچه چطور می‌خواست شغل دومی برای خودش دست و پا کند؟
نگاه به بچه دوخت و در فکرش سنش را بین چهار تا شش سال تخمین زد. نگاه پسربچه پر از گرما بود، درست برعکس نگاه آوا و این موضوع برای او آزار دهنده بود...چقدر از بچه‌ها بیزار بود.

"پایان فصل اول"



فصل دوم:

"سرانجام دل به جایی می‌رسد
که دو راه بیشتر ندارد:
یا باید خون شود یا سنگ"
او دومی را انتخاب کرده بود و با دل خونی که حالا سنگ شده بود داشت قدم در راهی می‌گذاشت که تمام لبه‌هایش پرتگاه بود. آخر این راه یا باخت بود یا بُرد و هیچ گزینه‌ی دیگری برای این انتخاب سهمگین وجود نداشت. نگاهش روی تیام افتاد که مثل خودش با ژست مردانه پایش را روی پله‌ی جلوی در خانه گذاشته بود و مثل خودش بند کفش‌هایش را مردانه می‌بست تازه بستن بند کفش را یاد گرفته بود. از دیدنش دل ضعفه گرفت و به تمام حجم کودکانه‌ی تیام که با لجاجت سعی داشت مردانه جلوه‌اش دهد لبخند زد.
_بجنب بابایی جونم
_چشم...من آماده‌ام
به شیرینی چشم‌هایش لبخند زد و خم شد تا گره‌ی کفش بند دار پسرش را سفت کند. تیام پیش‌قدم شد و صورت شیش تیغه‌اش را با لــ*ب‌هایش تر کرد. با چشمکی که هردو پلکش را می بست با زبان بازی رو به او کرد.
_جیگر شدی‌ها
"پدر سوخته"ای نثارش کرد و در حیاط را باز کرد تا باهم خارج شوند. به سمت پرشیای آبی کاربنی‌اش که سلیقه‌ی تیام بود قدم برداشت که تیام با سرعت به سمت ماشین پارک شده آن سمت خیابان دوید و تذکرش را نادیده گرفت.
در بین راه عینک دودی‌اش را روی چشم‌هایش تنظیم کرد و ریموت را برای باز کردن درهای ماشین فشرد.
دلش عزادار بود، عزادار عزیزی که باید برای او تمام این قدم‌ها را انتخاب می‌کرد و هر ثانیه با یادآوری نگاه گرم او قدم‌هایش مصمم‌تر می‌شد. حتی لحظه‌ای به کناره گیری از این تصمیم فکر نکرده بود و حالا با این قدم‌های پر از ضعف چه هدف قدرتمندی را انتخاب کرده بود.
"تو رفتی ولی خانه باور نکرد، هنوز تو هستی...من نیستم"
آدرس خانه را از روی آگهی نگاه کرد و سوار ماشین شد. می‌خواست به خودش تحمیل کند که این آدرس را تا به حال نرفته بود اما صدایی در ذهنش بلند به او می‌خندید. تیام کمربندش را بسته بود و به تقلید از او عینک دودی‌اش را هم روی چشم‌هایش گذاشته بود. با یادآوری دوباره‌ی آدرس تمام دلش بهم خورد اما برای بار هزارم با خودش زمزمه کرد باید تمامش کند به خاطر اویی که نرفته رفته بود، باید پای این انتخاب می‌ماند.
"چشم‌هایم را می‌بندم،
تصویری از تو را مجسم می‌کنم
پلک‌هایم خیس می‌شوند
تو را به یاد می‌آورم
آن نگاه پر مهرت را
اشک‌هایم شروع می‌کنند به ریختن
نمی‌دانم از کجا می‌آیند
از دل تنگم یا از نبودنت یا از عشق بی‌ثمرم؟
نمی‌دانم که چه شد به اینجا رسیدم
چه شد که تمام خنده‌هایمان به گریه تبدیل شدند
فقط این را می‌دانم که من دیگر آن منِ همیشگی نیستم
من یک خالی‌ام...بدون تو"
ماشین را استارت زد و بدون توجه به پرحرفی‌های تیام درباره‌ی مهد کودک و دوستان جدیدش دنده را جا زد. باید رأس ساعت هشت می‌رسید. باید رأس تمام برنامه‌هایش این مورد را می‌گنجاند تا دیر و زود نشود.
 
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
277
63
#پارت۴

رأس ساعت هشت جلوی درب خانه‌ی اردلان توقف کرد. خانه‌شان یک آپارتمان لوکس و بلند بالا نبود فقط یک خانه‌ی ویلایی دو طبقه‌ با نمای سنگ شده بود. هر دو از ماشین پیاده شدند و تیام طبق عادتش انگشت کوچک دست راست پدرش را میان مشت ریزش اسیر کرد. انگار بی‌حوصلگی‌های‌ پدرش را فهمیده بود که دیگر درباره‌ی مهد کودکش و دوست جدیدش پرحرفی نمی‌کرد.
مرد جوان با نگاهی به خیابان پهن شیب‌دار که مثل همیشه خلوت بود ریموت را فشار داد. با صدای قفل شدن درهای ماشین نگاه از در طوسی خانه گرفت و زنگ طبقه‌ی دوم را فشرد. تیام هم عینکش را مؤدبانه داخل جیب شلوار کتانش گذاشت و به صورت اخم آلود پدرش خیره شد. انگار او هم مثل پدرش از حضور پشت در این خانه خیلی راضی نبود.
_اومدیم مهمونی بابا؟
_نه بابایی مهمونی نیست...ازت می‌خوام مؤدب باشی، باشه پسرم؟
_چشم
زنگ را با اضطراب فشرد. در دلش قربان صدقه‌ی چشم گفتن‌های پسرش رفت و مقابل پسرش روی زانو نشست. با محبت پدرانه‌ای موهای لــخــ*ت و قهوه‌ای رنگ تیام را نوازش کرد و خیره‌ی شیرینی چسب‌ناک نگاه پسرش شد.
_اگر دیدم مؤدبانه رفتار کردی بعد از این‌جا می‌ریم رستوران
_آخ جون...پیتزا، پیتزا، پیتزا
صدای یک زن با ته مایه‌ی خنده به گوش هردوشان رسید که باعث شد هردو صاف بایستند.
_بله؟
مرد جوان آب دهانش را با استرس فرو داد و لرزش صدایش را با صاف کردن سینه‌اش گرفت.
_منزل اردلان؟ بنده ادیب هستم
_بله بفرمایید داخل آقای ادیب
در با تیک ضعیفی باز شد و هر دو وارد حیاط کوچک خانه شدند. برای دومین بار بود که قدم در حیاط این خانه گذاشته بود به امید یافتن شغلی که آوا آگهی کرده بود و حالا قبول شدن سابقه‌ی کاری‌اش که هیچ کجای آن از شغل درخواستی آن‌ها سابقه‌ای نداشت برایش هم امید بخش و هم سؤال برانگیز بود.
سعی کرد افکارش را منظم کند اما بین زمین و هوا معلق بود و افکارش پریشان‌تر از باد به هر سرزمینی سرک می‌کشیدند. پله‌های مرمری منتهی به طبقه دوم را طی کردند که خاتون در خانه را به رویشان باز کرد.
_سلام خانوم
_سلام پسرم خیلی خوش آمدید، بفرمایید داخل
خاتون نگاه تیام کرد و مردجوان در جواب تعارف خاتون لبخند پر از استرسی زد و همراه تیام وارد خانه شد. دست و دلش برای روبه‌رو شدن با آوا می‌لرزید اما راه دیگری نداشت باید مسیرش را از نو می‌کوبید و می‌ساخت.
خانه‌ی با شکوهی نبود، فقط یک خانه‌ی معمولی با آدم‌های غیرمعمولی بود. تیام هم تحت تأثیر سکوت او ساکت شده بود و انگشت کوچک او را مدام با اضطراب در مشت راستش مچاله می‌کرد. هردو روی راحتی‌های کرم شکلاتی که به صورت نیم دایره در پذیرایی خانه چیده شده بودند، نشستند و نگاه او برای فرار از افکار بی‌سر و سامان درون سرش دور تا دور خانه و روی وسایل تمیز خانه چرخ خورد. خاتون بی‌حرف از کنارشان گذشت و نگاه تیام همراهش تا آشپزخانه رفت. این خانه به طرز عجیبی ساکت و پر از موج منفی بود.
به صورت پسرش خیره شد و سعی کرد مثل همیشه از عسلی آرام چشم‌های او آرامش و انرژی بگیرد.
خاتون با چهار لیوان پایه بلند کریستال از آشپزخانه خارج شد و سینی شربت آلبالو را اول جلوی تیام گرفت.
_بفرمایید آقا کوچولو
تیام از لحن مهربان زن لبخند دندان‌نمایی زد و لیوان شربتش را مؤدبانه با هردو دستش بلند کرد. انگار لحن مهربان خاتون قلب کوچکش را آرام کرده بود.
_ممنونم اما من کوچولو نیستم
نگاه خاتون پر از شوق و خنده شد. سینی را مقابل او گرفت، با تشکر زیر لبی یک لیوان برداشت و به ساعت ایستاده‌ که نزدیک اشپزخانه به دیوار تکیه داده شده بود خیره شد. عقربه‌ها ده دقیقه از هشت گذشته بودند و او هنوز نیامده بود تا بندهای دل این مرد را یکی یکی پاره کند.
به آرامش کودکانه‌ی تیام غبطه می‌خورد. نگاهش را به او که فارغ از همه‌ی دنیا و مشکلاتش شربتش را با نی می‌نوشید نگاه می‌کرد و در دل قربان صدقه‌ی صورت ناز پسرش می‌رفت. به خاطر قول رستوران مؤدب نشسته بود و مردجوان هم در افکارش مدام در حال بالا پایین کردن آوا اردلان بود. زنی که خیلی جدی پشت تلفن از او خواسته بود که به منزلش بیاید تا برای آگهی کاری که به در خانه‌شان چسبانده بود با او صحبت کند.
از معطلی آوا که نیم ساعت او را اینجا کاشته بود حرصش گرفته بود ولی دندان سر جگر گذاشت و با کف دست عرق سرد پشت لبش را گرفت.
تیام در سکوت خیره‌ی خاتون شده بود و او هم با نگاهی خونسرد و پر از شوق به تیام چشم دوخته بود. انگار که یاد زمان کودکی‌های بچه‌های خودش افتاده بود و حالا در وجود این پسر کوچک بچگی‌های فرزندانش را می‌دید.
با صدای باز شدن در اتاق نگاه او و تیام سمت در قهوه‌ای رنگ انتهای پذیرایی افتاد و زنی که با شال سیاه رنگی از اتاق خارج شد. از آن چه توقع داشت و فکرش را می‌کرد جدی‌تر به نظر می‌رسید و در نگاه اول چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش با آن جدیت و خودمحوری غیرقابل انکار به چشم مرد جوان می‌آمد.
به احترامش بلند شد و با نگاهش سرتا پای صاحب کار جدیدش را برانداز کرد. می‌دانست با آدم بدقلقی سرشاخ شده ولی چاره‌ای جز این نداشت و باید صبوری می‌کرد تا زمان مورد نظرش از راه برسد.
کار کردن برای یک زن گرچه برای طبیعت مردانه‌ی او خیلی سخت بود اما دلش را مثل همیشه زیر پا گذاشت و به خودش امیدواری داد که شرایط بهتر خود به خود ایجاد نمی‌شود بلکه باید شرایط بهتر را ساخت.
چهره‌اش شباهت زیادی به او داشت اما طرز نگاه او انگار غریب‌تر بود. کمی زندگی در جریان تیره‌ی چشم‌های این زن وجود داشت که در نگاه او وجود نداشت. قد و قواره‌اش کمی کوتاه‌تر از او بود اما جدیت و صلابتش کاملاً شبیه او بود. جدیتی که به نظر از مادربزرگ مهربانش به ارث نبرده بود. تیام انگار زودتر از خودش و آوا به جمع آمد و با لبخند رو به آوا کرد.
_سلام خانوم محترم
لبخند به لــ*ب‌های پیرزنی که می‌دانست اسمش گوهرخانوم بود آمد ولی آوا نه، بیش از این هم نمی‌شد توقع داشت. نگاهش پر از بی‌حسی مطلق و سکوت بود درست برعکس نگاه گوهر خاتون که پر از شوق و ذوق حضور تیام و شیرین زبانی‌هایش بود.
آوا محکم‌تر از همیشه سمت مهمان‌هایش رفت که مرد جوان سر بالا گرفت و آرام سلام کرد. سرش را برای جواب سلام او و پسرش تکان داد و با قدم‌های بلند خودش را به راحتی‌های گلدار خانه رساند. صورتش بدون آرایش بی‌روح و افسرده به نظر می‌رسید اما مردجوان در دلش اعتراف کرد که توقع این جدیت را از یک زن نداشت.
آوا روبه‌روی مرد جوانی که مادر بزرگش تعریفش را کرده بود نشست و به نگاه خیره‌ی مرد که بدون هراس به چهره‌ی سرخش خیره شده بود، چشم دوخت.
_آقای ادیب یک‌راست می‌رم سر اصل مطلب...شرایط کاری خاصی نداریم، یه جورایی شغل دائم نیست پس بیمه و مرخصی و سنوات و این حرفا نداریم، من چون بیشتر روز خونه نیستم برای خاتون راننده می‌خوام اما با وجود این بچه...؟
کلامش نیمه رها شد و با اخم‌های درهم خیره شد به مردی که با آوردن نام بچه آن هم با این لحن بد نگاهش پر از عصبانیت و کلافگی شده بود. دستی به ریش‌های تراشیده‌اش کشید، با اخم‌های گره خورده رو به آوا کرد و مثل خودش رگباری و بدون توقف جوابش را داد.
_پسر من از هشت تا چهار بعد از ظهر کانون می‌مونه و بعد اون هم خودم می‌رم دنبالش، مطمئن باشید مشکلی برای شغل من نداره
صورتش از حرص سرخ شده بود. دوست داشت جواب دندان شکن‌تری به این زن خودخواه می‌داد اما با اجبار زبان به کام گرفت تا مشکل تراشی نکند. بدش می‌آمد کسی بندجگرش را به چشم مشکل نگاه کند.
تیام هم انگار فهمیده بود که مشکل بر سر اوست که نگران نگاه صورت پدرش می‌کرد و دست‌های کوچکش را روی دست‌ مشت شده‌ی او می‌فشرد. گوهر خاتون با لبخند ملیح حرص درارش همچنان خیره‌ی تیام شده بود و بی‌مقدمه بدون اینکه نگاه از تیام بگیرد رو به مرد جوان کرد.
_بچه‌ی خودتونه؟
_بله
_پس مادرش کجاست؟ چرا پیش مادرش نمی‌مونه؟
_مادرش جدا شده
 
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
277
63
#پارت۵

خاتون سرش را به تأیید حرف‌های مرد تکان داد ولی نگاهش حتی یک ثانیه از تصاویر درون مغزش جدا نشد. انگار حضور این پدر و پسر او را به سالیان پیش برده بود. دلش می‌خواست ساعت‌ها مقابل این آدم‌های گرم و آرام بنشیند و به خاطرات خوبش فکر کند. آوا برای خاتون زیادی سرد بود و خاتون با تمام عشقی که نسبت به دخترش داشت بی‌‌هم زبان‌ ترین آدم دنیای خودشان بود.
_به چه علت جدا شدید؟
_عدم تفاهم
آوا بی‌حوصله خیره‌ی صورت مردجوان شد و بدون توجه به سؤال‌های بی‌ربط گوهر خاتون که عصبی‌اش کرده بود از روی راحتی تک نفره‌ی مقابل تیام و پدرش بلند شد. حین رفتن به اتاق صدایش را کمی بلند کرد و دستش را در هوا تکانی داد.
_مبلغ حقوقتون ماهیانه طبق همون چیزی هست که خودتون داخل فرم ثبت نام قید کردید، از فردا می‌تونید تا مدت یک هفته امتحانی تشریف بیارید سرکار...به سلامت
وارد اتاق شد و در اتاق را به روی او بست. هنوز افکارش آرام نگرفته بودند، هنوز رفتن او عذابش می‌داد. خودش هم می‌دانست رفتارهایش دور از شأن زنانگی‌اش بود اما آن قدر خسته بود که دیگر نایی برای رعایت ادب مقابل دیگران نداشت.
مرد جوان از لحن خشک آوا متعجب نشد. خیلی وقت بود که او را زیرنظر گرفته بود و تقریباً با تمام خصایص اخلاقی ناموزون آوا اردلان آشنایی داشت. تیام متعجب خیره‌ی پدرش شده بود اما او با خیال راحت و ذهن آسوده از جایش بلند شد. قدم اول را محکم برداشته بود اما ذهنش درگیر بود، ترس داشت و مدام فلش بک می‌زد به همان گذشته‌ای که انگار آوا و گوهر خاتون را هم مثل او دچار خودش کرده بود.
***
پدرش لــ*ب پنجره نشسته بود و سیگار بهمن سفیدش را ذره ذره دود می‌کرد. مادرش هم تلفنی با فروزان صحبت می‌کرد. زندگی آرام بود، یک آرام گند لجوج که یقه‌ی آن ها از بیخ چسبیده بود و رها هم نمی‌کرد. پدرش فیلتر سیگارش را از لابه‌لای درز پنجره داخل بالکن انداخت و نگاهش را به چشم‌های او دوخت. دود سفیدی که از میانه‌ی لــ*ب‌هایش بیرون می‌زد در نظرش سیاه ‌آمد. یک سیاهی غمگین و چرک مُرده که تلخ به نظر می‌رسد.
پدرش هم مثل او غمگین بود از این زندگی که همیشه هشتش گروی نُه بود... این سرباز همیشه به رزم زندگی حالا انگار کمی فرتوت و خسته شده بود.
"سیاست مدارها به جنگ نمی‌روند
تعدادشان خیلی کم است
و طول عمرهای بلندی دارند
و سربازها، سربازها
داستان‌های کوتاه و غم انگیزند"
سکوت پدرش را دوست نداشت. بلند شد و بدون حرف راه افتاد تا از این دخمه‌ی غمگین بدشیب که بوی بهمن سفیدهای پدرش را می‌داد دور شود. از در خانه بیرون زد و کتانی‌هایش را پا نکرده فرزاد بازویش را چسبید. بی‌حوصله نگاه صورتش کرد، نگاه چشم‌هایی که برایش عسلی‌ترین عسل دنیا بود و امروز انگار یک شادی خاص و شیرین هم چاشنی‌اش شده بود.
_چیزی شده فرزاد؟
_آره...راستش...راستش من....من می‌خوام راجع به بیتا باهات حرف بزنم
متعجب شد، تا به حال ندیده بود فرزاد راجع به دختری حرف بزند. سعی کرد بُهت کلامش را بگیرد اما چندان موفقیتی حاصلش نشد.
_بیتا؟ کدوم بیتا؟
_چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ آره بیتا...بیتا دختر حنا خانوم
شاخک‌هایش تکان خورد و هشدار دردسر داد. اخم‌هایش را در هم کرد و با ضربه‌ی محکمی به شانه‌ی پهن فرزاد کمی او را از خودش دور کرد.
_ولم کن توروخدا فرزاد
_ازش خوشم میاد خب...فکر کنم عاشقش شدم
چند قدم دور شده را برگشت و با تعجب خیره‌ی ذوق چشم‌های برادرش شد. باورش نمی‌شد این کسی که اینطور با نشاط درباره‌ی عشق دختری حرف می‌زد برادرش باشد.
_می‌خوای جنگ بندازی تو خونه خواهشاً بگو من گورم رو چندوقتی گم کنم از این خونه چون اصلاً حوصله‌ی تو و داستان جدیدت رو ندارم
***
تیام کمربند ایمنی‌اش را سفت بست و مردجوان بی‌حوصله استارت زد. تمام مدت زمان صرف شام و حضورشان در رستوران خیره‌ی صورت پسرش شده بود اما یک کلمه هم از حرف‌های پسر شیرینش نفهمیده بود و فقط با جوجه‌ی درون بشقابش بازی بازی کرده بود. به گذشته‌ها فکر کرده بود و حرف‌های آوا را برای بار صدهزارم در خودش تکرار کرده بود.
باز این زندگی لعنتی روی سرش خراب شده بود. شب قیر بود و او هم مثل یک قطره‌ی سیاه از امشب خودش سیاه‌تر بود. کاش انقدر آوا اردلان بی‌رحم نبود که مجبور باشد کثیف بازی کند.
"دوای درد مرا هیچ‌کس نمی‌داند
فقط بگو به طبیبان
دعا کنند مرا..."
 
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
277
63
#پارت۶

تیام غرق خواب را روی تخت گذاشت و کلافه دکمه‌های پیراهن سورمه‌ای رنگش را باز کرد. نیاز به یک دوش آب سرد حسابی داشت اما به شدت خسته بود و حوصله‌ی آب تنی و بی‌خوابی‌های بعدش را نداشت. پیراهنش را روی انبوه لباس‌هایش که همگی روی صندلی میز کامپیوتر تل انبار شده بودند، پرت کرد و خیره‌ی صورت فرشته‌ی کوچکش شد.
فکرش مدام بین گذشته و آینده وول می‌زد و گاه از پشت پلک‌های بسته‌ی تیام خیره‌ی عسلی‌های خاموشش می‌شد. گذشته‌ای که برلیض ترسناک بود و آینده‌ای که ابهام داشت. از خودش هم می‌ترسید، نمی‌دانست آخر کار می‌توانست باز هم با شرافت سرش را بالا بگیرد؟ سرش را تکان داد و تمام افکار بدش را از سرش تکاند،گ. او باید کاری می‌کرد، کاری که به اندازه‌ی شرافتش برایش مهم بود.
خسته از فکر روی زمین نشست. خودش هم نمی‌دانست از زندگی چه می‌خواست که این‌طور پریشان بود. همه چیز خسته‌اش کرده بود. مرد بودن گاهی زیادی روی شانه‌هایش فشار می‌آورد.
میان چالش افکارش در گذشته و آینده گاه دچار زمان حال می‌شد و حال خوشی که در کنار تیام داشت. دنیایی که با وجود پسرش برایش رنگ داشت و حال خوشش بدون پسر کوچکش حال نبود...مرگ بود.
کمربندش را باز کرد و از اتاق خارج شد. به سوییت پنجاه متری یک خوابه‌اش چشم دوخت و به لباس‌های تیام که اتو نزده روی میز وسط پذیرایی ریخته شده بود، خیره ماند.
خیلی وقت بود که دستی به سر و وضع خانه نکشیده بود. تمام عسلی‌ها و میز تلویزیون غرق خاک بودند اما او نه حوصله‌ی تمیز کاری داشت و نه وقتش را
با این شغل جدید هم حسابی خودش را به دردسر انداخته بود. دوباره در افکارش همان زن جدی قدعلم کرد. آوا اردلان زنی بود که باید غیرمستقیم در عمل انجام شده قرارش می‌داد تا به دست‌های او گره‌ی کور روزگارش را باز کند.
به آشپزخانه رفت و بدون توجه به کوه ظرف‌های نشسته‌اش بطری آب را از یخچال درآورد و سر کشید. کمی از آتش درونش التیام یافته بود اما نه همه‌اش و این درد مفرط در درون این مرد قصد خوابیدن نداشت.
دوباره به اتاق رفت و لباس‌های ناراحت تیام را از تنش یکی یکی درآورد. لباس‌هایش تمیز بود و مرد جوان لبخند به لــ*ب قربان صدقه‌ی پسر شلخته‌اش می‌رفت که دقت کرده بود غذا روی لباسش نریزد. لباس‌های راحتی‌اش را تنش کرد و بدون این‌که پتو را رویش کیپ کند کولر را روشن کرد. گنجشک کوچکش گرمایی بود درست مثل خودش...
"پس این‌ها اسمش زندگی‌ست
دلتنگی‌ها، دلخوشی‌ها، ثانیه‌ها، دقیقه‌ها
ما زنده‌ایم چون بیداریم
ما زنده‌ایم چون می‌خوابیم
و رستگار و سعادت‌مندیم زیرا هنوز
بر گستره‌ی ویرانی‌های وجودمان
پانشینی برای گنجشک عشق
باقی گذاشته‌ایم"
از مردهایی که شب‌ها با نیم تنه‌ی بــ**رهنه می‌خوابیدند بیزار بود. شلوارش را روی کوه لباس‌هایش پرت کرد و سمت کمد رفت. یک شلوارک به همراه رکابی ورزشی پوشید و موهایش را با دست سمت بالا شانه زد. نگاهش در آینه به عسلی‌های براق و موهای قهوه‌ای تیره‌اش افتاد که رگه‌های کم‌رنگ و پررنگش زیرنور مهتابی برق می‌زد. به ترکیب مسخره‌ی صورتش پوزخند زد و کلافه از خودش چشم گرفت.
از پوست سفیدش بیزار بود، مردهای برنزه را بیشتر ترجیح می‌داد چون به نظرش مردانه‌تر بودند. مرد سفید هم مگر می‌شد مرد؟ با خودش فکر کرد مرد باید گندم گون و چشم ابرو مشکی باشد نه مثل او سفید با چشم‌های عسلی مزخرف که هیچ جذابیتی برای خودش نداشت.
کلافه از افکار مغشوشش درباره‌ی ظاهر مضحکش روی تخت دراز کشید ولی خواب نداشت و خاطرات گذشته دست از سرش برنمی‌داشت. نیمه شب‌ها هجومشان سمت پلک‌های نیمه بازش بیشتر از همیشه بود.
"زمان در بستر شب
خواب و بیدار است
هوا آرام، شب خاموش
راه آسمان‌ها باز
خیالم...
چون کبوترهای وحشی می‌کند پرواز..."
***
_عاشقتم
با نگاهی به صورت پر مهرش خندید. نگاهش زیبا و قهوه‌ای تلخ چشمانش مهربان بود. به رویش خندید و گونه‌اش را با ملایمت بوسید.
_قابلی نداشت، تولدت مبارک
_ممنون
_انشالله جبران کنیم برات
_به زودی می‌کنی
کتاب "پر" ماتیسن را زیر و رو کرد و با ذوق بار دیگر صفحاتش را ورق زد...مادرش تمام مدت زیر نظرشان داشت و با دیدن ذوق دختری که با گرفتن کتابی روی ابرها بود زبانش مثل تیری از چله رها شده عزیزش را نشانه گرفت.
_خوبه والله، کم بود جن و پری کتابم بهش اضافه شد، نه که چشم و گوشت خیلی بسته‌ست بایدم از این کتاب‌های مسخره‌ی بی‌بند و باری بخونی، این پسره هم که مدام بهت پر و بال می‌ده
نگاه دختر مات شد و ورق‌های کتاب زیر دستش از کهنگی حرف‌های زن پوسید. با گلایه‌مندی نگاهش کرد و سعی کرد صدایش پایین باشد.
_اما مامان...
_مامان نداره، دروغ می‌گم مگه؟
یکه به دو کردن با این زن همیشه اعصابش را تحت شعاع قرار می‌داد. همیشه عادت داشت شادی‌ها را کوفت دلش کند. نگاه دخترک سمت مرد جوانی رفت که هنوز با لبخند نگاهش می‌کرد و عسلی‌های مرموزش را به قهوه‌های تلخ نگاه او دوخته بود. با تمام بغضی که حنجره‌اش را آزرده می‌کرد لبخند زد اما مردجوان حالش را فهمید. حالش را فقط او می‌دانست، اویی که همیشه خط به خط زن مقابلش را از حفظ بود و می‌فهمید...امان از این زیاد فهمیدن‌ها که گاهی باعث رنج بود.
مرد جوان بدون توجه به حرف‌های مادرش بلند شد تا کیک تولدش را بیاورد اما میانه‌ی راه با شنیدن صدای ضربات محکمی که به در حیاط خورده می‌شد نفسش گرفت. نگرانی مثل چنگ قلبش را فشرد و با پاهای بــ**رهنه سمت حیاط دوید. آقا جمال همسایه‌ی سر کوچه با رنگ و روی پریده پشت در ایستاده بود. زبانش انگار در دهانش چال شده بود که حرف نمی‌زد. با سر سلام کرد که آقا جمال با هول شانه‌ی مردجوان را کنار زد.
_آقا فرهاد، آقا فرهاد کجایی؟ بدو بیا که پلیس فرزاد رو گرفت
مادرش با روسری و دامن وسط حیاط پرید و پدرش با عرق گیر آستین‌دار و شلوار کردی با پاهای بــ**رهنه از در خانه بیرون زد و سمت سر کوچه دوید.
_ای خدا...نسل این بچه رو بردار راحتم کن
فروزان هم با اشک‌های غلتیده روی گونه چادر را به سرش کشید و همراه مادرش در حالی که فرزاد را نال و نفرین می‌کردند سمت کوچه رفتند. اعصاب‌های سرش کشش این دردسرهای فرزاد را نداشتند. به خودش و اویی که کتاب به دست در حیاط خشکشان زده بود خیره شد. فرزاد پر شر و شور آخرش کاری دستشان می‌داد و این را می‌شد به راحتی حدس زد.
***
 
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
277
63
#‌پارت۷

با صدای نق زدن‌های تیام چشم‌هایش از سفیدی سقف و تیرگی‌های گذشته‌اش فاصله گرفت. سرش سمت تیام که سمت چپش خوابیده بود، برگشت. طبق معمول گرمش شده بود که وول می‌خورد و نق می‌زد. مرد جوان لبخندی زد و بزرگ مرد کوچکش را روی سینه‌اش کشید. یک پایش را این طرف شکمش و پای دیگرش را آن طرفش گذاشت. سرش روی سینه‌ی پدرش کج شد و وقتی مطمئن شد جایش راحت شده دوباره خوابش سنگین شد.
با لبخند موهای نرم و لــخــ*ت پسرش را نوازش کرد و با خودش زمزمه کرد.
"تیام برای منه، برای من هم می‌مونه"
مثل هر شب قسمتش از شب بیداری بود و فکر به آوا اردلان که این روزها بیشتر افکارش را معطوف خودش کرده بود. باید کمی پیشروی می‌کرد. باید رابطه‌ی خوشایندی با آوا اردلان ایجاد می‌کرد که آخرش پایان خوش باز شدن گره‌ها باشد.
باید مشکلش را هر چه زودتر با صاحب کار بد اخم جدیدش درمیان می‌گذاشت. راهش تا لویزان زیاد بود و باید ترتیبی فراهم می‌کرد تا طبقه‌ی اول خانه‌ی اردلان را اجاره کند. اگر موفق به راضی کردن گوهر خاتون می‌شد همه‌چیز تمام بود. به نظرش همه چیز داشت عالی پیش می‌رفت و اگر تا پایان کار شرایط همین قدر ایده‌آل باقی می‌ماند موفقیتش حتمی بود.
در بین افکار بی‌قرارش یاد مادر عزادارش افتاد که همیشه چشم انتظار او بود. از فکر آوا خارج شد و با خودش فکر کرد که فردا باید سری به خانه‌ی مادر داغدارش بزند.
فکرش درد می‌گرفت از سنگینی حرف‌های مادرش و تیامی که در خانواده‌اش خواهان نداشت. احتمالاً باید ساعتی به دیدار مادرش می‌رفت که تیام کانون بود. از این همه تبعیض مادرش دلزده بود اما چاره‌ای جز سکوت نداشت. چشم به صورت معصوم تیام دوخت، طفلک بی‌گناهش هیچ‌وقت مورد محبت خانواده و مادرش قرار نگرفته بود اما مردجوان قسم خورده بود تا آخرین روز زندگی‌اش را صرف تیام و خوشبختی‌اش کند.
"کاش هم گریه‌ی شبت باشم
مثل آواز بر لبت باشم
تا همیشه مراقبت باشم
با تو هستم، ستاره‌ی غمگین"



"پایان فصل دوم"

فصل سوم:

"جمعه‌ها بیشتر از هر روز دیگر نگرانت می‌شوم
می‌ترسم دلت بگیرد و کسی را نداشته باشی
تا غصه‌هایت را به جان بخرد
می‌ترسم دلت بگیرد و غم‌هایت تازه شود
جمعه‌ها بیشتر از هر روز دیگر نگرانت می‌شوم"
باز هم جمعه بود و آوا هیچ کاری نداشت، هیچ کاری به جز بیکاری، هیچ کاری به جز فکر کردن به زندگی تار بسته‌اش که تا این سن برایش هیچ و پوچ معنی شده بود. گوهر خاتون روبه‌روی تلویزیون نشسته بود و سریال ترکیه‌ای مورد علاقه را می‌دید و آوا لــ*ب تاپ به دست عکس‌های قدیمش را پنهانی از گوهرخاتون دید می‌زد.
چقدر جایش کنار آوا خالی بود، کنار اویی که حالا برای گرفتن یک عکس دو نفره کاملاً آماده بود فقط حیف کسی که باید کنارش نبود. تارهای گلویش کیپ شد اما با لجاجت چنگ انداخت و تارهای گلویش را از هم درید تا بغض به چشم‌هایش هجوم نبرد. نمی‌دانست کجای زندگی چه خطایی کرده بود که سهمش از تمام مجازات‌های خدایی فقط تنهایی بود.
"من نمی‌دانم گناهم چیست؟! آن‌ها فقط به من فهمانده بودند که من مقصرم"
هر عکسشان کنار هم آماج یک خاطره‌ی دلگیر میان توده‌ی خونی وسط سینه‌اش بود و دلش غنج می‌رفت از رطوبت حال خوش آن زمانش که او کنارش بود. اکنون از آن حال خوش و سرمستی هیچش به یادگار مانده بود. ذهنش کج‌روی می‌کرد به سمت یک عمر خاطره‌ای که نباید هیچ را در باورهای او معنی می‌کرد.
***
نگاهش را به صورت خندانش دوخت. حالش آن قدر خوش بود که آوا تعجب کرده بود چطور سرمای آنا اینطور گرم شده بود؟ چطور زمستان ترینش بوی بهار گرفته بود؟ ته دلش از حال خوش آنا ضعف رفت و احساس کرد امروز بیشتر از همیشه برایش خوشحال است.
_نمی‌خوای بگی چی شده آنا؟
جواب نداد. برایش عادی بود، آنا کی جوابش را درست و حسابی داده بود که این بار دومش باشد. آنا نگاهش را بی‌تفاوت به چهره‌ی خواهر بزرگترش دوخت، با لرزیدن گوشی همراهش با لبخند نگاه صفحه‌ی موبایلش کرد و مشغول تایپ کردن شد.
ابروی آوا بالا پرید و با لبخند کج شده صورت محو آنا را اسکن کرد. پس حدسش درست از آب درآمده بود و رد پای گرم و بهاری مردی زمستانش را آب کرده بود.
"به تو سلام می‌كنم
كنار تو می‌نشينم
و در خلوتِ تو
شهرِ بزرگ من بنا می‌شود"
 
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
277
63
#پارت8(15)

آدم خوب کردن‌های آوا این دختر عبوس تنها نبود. بعد هزار سال التماس یک شب به خانه‌اش آمده بود و حالا آن‌قدر یخ بسته بود که یخ‌های آوا هم باز نمی‌شد. هنوز سرش با موبایلش گرم بود که آوا با لطافت موبایل را از جلوی صورتش کنار کشید.
_از کنکورت راضی بودی آنا؟
_بد نبود
لبخند کوتاهی به صورت خواهرش زد که همیشه با یک جمله‌ی کوتاه‌تر جوابش را می‌داد. در دلش با خودش نجوا می‌کرد که عجبی بود زمستانش زبان باز کرده بود. آنا بی‌معرفت بود، دلتنگ صدا شدن را نمی‌فهمید. نمی‌فهمید دلتنگی چه حس موذی و گندی بود که آوا را همیشه درگیر خود می‌کرد. آیا هیچوقت دلتنگ خواهر بزرگش می‌شد؟ به چشم‌های سیاه و درشت خواهرش چشم دوخت و با خودش زمزمه کرد.
"تو اصلاً می‌دونی دلتنگی یعنی چی؟ یعنی من قراره برای آوا گفتنت بمیرم و تو چشم بگیری از با حجاب مُردنم"
سرش را با تأسف به حال خودش و آنا تکان داد و دوباره رشته‌ی کلام را در دست گرفت تا حداقل حرفی بین خودش و او ایجاد کند.
_به نظرت رتبه‌ی خوبی میاری؟
_نمی‌دونم
_به کی پیام می‌دی این وقت شب؟
با این حرف آوا سرش بالا آمد. روی راحتی تک نفره‌اش جابه‌جا شد و اخم‌هایش را درهم کشید.
_به یه دوست... چی شده ادای دایه‌های مهربان تر از مادر رو درمیاری؟
پوف کلافه‌ای کشید، خسته شده بود از این بی‌تفاوتی‌های آنا که عذابش را در زندگی هزار برابر کرده بود. آنا نمی‌خواست باور کند نگرانی‌های خواهر بزرگترش بی‌دلیل نیست. چشم‌های سیاه و مخمورش دوباره به اسکرین موبایل خیره شد و آوا با کلافگی از جایش بلند شد. با خودش فکر کرد کاش کمی صمیمیت بیشتری داشتند تا حداقل آنا اینطور به تنها شدنش معتاد نمی‌شد.
"گرفتارم، گرفتاری من
با تمام آدم‌های روی زمین فرق دارد
گرفتار چشمانی هستم
که خودت از حال خوششان بی‌خبری...
گرفتاری من دوست داشتنی‌ست"
باید چه می‌کرد تا سردی‌های آنا گرما ببخشد به وجود یخ بسته‌اش؟ کجا کم گذاشته بود که آنا شده بود طوفان؟ کجا در زندگی آنا نبود که برای خواهر بزرگش بوران شده بود؟ نگاهش کرد و با دیدن خط عمیق اخم روی پیشانی‌اش فهمید دوباره در لایه‌های خودش گم شده، نگاهش پر از غم شد و نگاه گوهر خاتون غم چشمانش را شکار کرد. چشم‌هایش را اشک غم تر کرده بود، چه کار باید می‌کرد تا آنا تل خاک روی دلش را برمی‌داشت؟ آوا هر چه بیشتر حرص می‌خورد او بیشتر به ریش نداشته‌اش می‌خندید.

#پارت16

با صدای زنگ تلفن به زمان حال زندگی‌اش پرتاب شد. صفحه‌ی لــ*ب‌تاپ روی پایش خاموش شده و تکرار سریال ترکیه‌ای محبوب گوهر خاتون هم انگار به اتمام رسیده بود. گوهر خاتون تلفن را برداشت اما لحن صمیمانه‌اش آوا را کمی کنجکاو کرد.
سریع دست زیر چشم‌هایش کشید و با احساس خشکی پوستش خیالش راحت شد قطره اشکی تل خاک روی دلش را گِل نکرده بود.
_نه پسرم جایی نمی‌خواستم برم
آوا از لفظ پسرم متعجب شد و نگاهش سمت گوهرخاتون که روی راحتی مخصوص خودش کنار تلفن نشسته بود، خیره شد.
_نه جمعه‌ها چون آوا خونه‌ست اکثر مواقع من جایی نمی‌رم
متوجه شد که ادیب پشت خط بود که گوهرخاتون اینطور صمیمانه صحبت می‌کرد. در دلش از ادیب و پسر کوچکش بدش آمد که نیامده توجه گوهر خاتون را معطوف خودشان کرده بودند. بچگانه بود اما آوا تمام توجه و محبت گوهر خاتون را برای خودش تنها می‌خواست.
_حتماً بهت زنگ می‌زنم، فردا بیا من خودم برنامه رو بهت توضیح می‌دم، کار آن چنان سختی نیست
لبخند زد و چشم‌های آوا از دیدن منحنی کج شده روی لــ*ب‌های قیطانی مادربزرگش تنگ شد. این مردک جدی جدی داشت تمام زندگی‌اش را می‌دزدید.
_پس منتظرت هستم، تیام هم حتماً بیار...خدا به همراهت
قطع کرد و با سرخوشی بلند شد. می‌فهمید که این خوشحالی گوهرخاتون به خاطر این بود که از تنهایی خلاص می‌شد چون بالاخره یک آدم عادی پیدا شده بود که مثل گوهر خاتون حرف زدن بلد باشد و مثل او و خواهرش تک کلمه‌ای نباشد.
نگاه آوا ظاهر گوهرخاتون را برانداز کرد. درست از مدل موهای کوتاه و رنگ شده‌ی گوهر خاتون تا لباس گل‌گلی و دامن کوتاهش که ساق پاهای بــ**رهنه و خوش تراشش را بهتر نشان می‌داد. کاملاً سرحال و امروزی بود و با این که هفتاد سال داشت اما بیشتر از شصت و پنج نشان نمی‌داد.
بوی یاس و مریمش آوا را به دوران خوش کودکی می‌برد. چشم‌های گوهر خاتون همیشه براق بود، پر از امید به زندگی، امید به آوا و آنا اما آنا هیچوقت امید آن‌ها نشده بود، همیشه دوری کرده بود، همیشه سردی کرده بود.
گوهرخاتون با احساس نگاه خیره‌ی آوا روی صورتش لبخند زد و با نگاهی به ساعت که از ده صبح گذشته بود، لبش به شعرخوانی‌های محبوب آوا باز شد.
"صبح است دلارامم، ای حضرت مستانه
مضمون دوبیتی‌ها، دردانه‌ی این خانه
امروز چه خوش یمن است صبحانه کنار تو
لبخند حلالت باد، خوش مزه‌ی دیوانه"
_پاشو مادر صبح خروس خون پاشدی رفتی سراغ اون ماسماسک یه لقمه نخوردی، پاشو یه صبحانه درست کن باهم بخوریم

#پارت17

لبخند کم جان آوا را که دید سمت آشپزخانه راه گرفت و آوا هم لــ*ب‌تاپش را روی میز عسلی جلوی پایش رها کرد. گاهی بهتر بود خاطرات را به حال خودشان رها کرد و رفت. این همه تنهایی و بی‌حوصلگی تازه خودشان را به ساعت ده صبح رسانده بودند. نمی‌دانست کی بیدار شده بود فقط می‌دانست از جمعه‌ها بیزار بود. خیلی سال بود که جمعه‌ها تنها بود و تنهایی صبحانه آماده می‌کرد. لقمه‌ای خامه و حلوا شکری در دهانش گذاشت و به گوهر خاتون چشم دوخت.
_ادیب بود؟
_آره
_چه کار داشت؟
_گفت امروز خانوم اردلان گفته بود بیام اما زنگ نزد، نگران شده بود نکنه کارش رو از دست داده باشه
لقمه‌ی دیگری به دهانش گذاشت و حس مسئولیت پذیری ادیب را برای یک کار پیش پا افتاده تمسخر کرد.
_مگه بهش گفتیم جمعه‌ها هم بیاد؟
_دیروز خودت گفتی فردا اینجا باش
با یادآوری حرف‌هایش با ادیب دستی به پیشانی‌اش کشید و بی‌حواس سرش را تکانی داد.
_حواس ندارم که، منظورم شنبه بوده حتماً
_بچه‌ی خوبی به نظر میاد، من که از خودش و پسرش خیلی خوشم اومده
جرعه‌ای از چای تلخش را مزه مزه کرد و فنجان را روی پیش دستی سفید زیر دستش گذاشت.
_برای من مهم نیست همین که شما تأییدش کنی برام کافیه
امروز عجیب بی‌حوصله بود. دلش نبودن می‌خواست، نه از آن نبودن‌هایی که بروی و برگردی دلش از آن نبودن‌هایی می‌خواست که راه برگشت نداشته باشی، از آن نبودن‌هایی که وقتی رفتی هیچ مسیری تو را به عقب برنگرداند. دلش تنهایی با آنا را می‌خواست و حرف زدن درباره‌ی ورم سر دلش که بدجور این روزها آزارش می‌داد.
"مرا ببر آن جا که بودنت تمام نمی‌شود."
بعد صبحانه گوهر خاتون شروع کرد به ریختن آرد و درست کردن حلوا برای رفته‌تر از رفتگانی که با هر قاشق آرد اسم یکی‌شان بر لــ*ب جاری می‌شد. کسی هم مانده بود که برای آن‌ها همه کس شود؟
_محسن، شهربانو، آسیه، مجتبی، رحمان و...
آخری را آرام‌تر گفت اما گوش‌های آوا برای شنیدن نامش زیادی تیز بود. همه رفته بودند و کسی کنارشان باقی نمانده بود.
"بغض دارم رفیق،
دست‌هایم را می‌گیری؟
گوش می‌سپاری به هِق هِق‌هایم
مرا می‌بری به یک جای دور؟
می‌خواهم برگردم به زندگی"
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.